نيرواناي عزيز ما
X
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 مهر 1395 و ساعت 9:00 توسط مامان فريبا |

بعد از ماجرای عکس العمل خانوم معلم به متن بلندبالای من و دمغ شدنم که در ادامه ی مطلب پست "مهرانه" نوشتم دفتر مشقت رو که نگاه کردم دیدم برام نوشتن "موارد نوشته شده شنبه بررسی می شود". با خودم گفتم خب شاید آخر هفته بوده و گرفتاری بیشتر, به امید شنبه میشینم و شده میرم مدرسه. صبح شنبه که اومدم ظرف خوراکیت رو از کیفت بردارم یه کاغذ تاشده توجه منو به خودش جلب کرد. بازش که کردم یه فرم درخواست اطلاعات دانش آموز و والدین برای انجمن اولیا مربیان بود بهمراه دعوتنامه ی جلسه ی آشنایی والدین با کادر مدرسه که همون عصر شنبه, دیروز, برگزار میشد. تازه فهمیدم منظور خانوم معلم از بررسی شنبه چیه. هم تو یادت رفته بود بهم کاغذ رو بدی هم من دیر به سراغ کیفت رفته بودم. بازم خدا رو شکر خیلی دیر نشده بود. تند تند فرم رو تکمیل کردم گذاشتم کیفت و شروع کردم برنامه ریزی ذهنی که عصر بچه ها رو به کی بسپارم که خودمم بتونم بیام مدرسه. از اینکه توی برنامه ی جلسه, سخنرانی مدیرمهدکودکتون هم نوشته شده بود خیلی دلگرم شدم. 

خدایا شکرت پس فقط اسم مهرآیین رو از مهد نگرفتن رسمش رو هم اقتباس میکنن. 

...

با سخنرانی خانوم جلیلی, مدیر مهدکودک, امیدوارتر شدم که مدرسه شون هم سعی در این داره که بچه ها در فضای مشارکتی با هم رشد کنن, از شادی هم شاد و از غصه ی هم در غم باشن. برای آینده ی خاکی که درش ریشه دارن مسؤولیت پذیر و متعهد باشن. فقط خونه و فضای اختصاصی خودشون براشون مهم نباشه و برای محیط اطراف و جامعه هم ارزش قایل باشن. از ما اولیا هم خواسته شد هماهنگ با مدرسه پارو بزنیم که قایق بچه هامون خدای نکرده در اثر اختلاف جهت های ما دور خودش نچرخه. این یعنی اینکه اهداف و خط فکری مدیر مهد در مدرسه هم جاریه. خدا کنه همینطور باشه.

بعد نوبت به جلسه ی اختصاصی اولیا با معلم بچه ها در کلاساشون رسید. اونجا هم با اینکه از وسطش رسیدم توضیحات مبسوط خانوم معلم در مورد روش تدریس و خصوصا تدریس ریاضی با بازی دلگرمترم کرد. تشکر و تحسین و تمجید والدینی که بچه ی دیگه شون هم توی همین کلاس و با همین معلم کلاس اول رو پشت سر گذاشته بی تأثیر نبود. ظاهرا روش تدریس خاصی دارن که توی شهر و طبق آمار اونا کم نظیر و منحصر بفرده. در انتهای جلسه همسرم که اونم معلمه بحث خلاقیت در مشق نوشتن رو مطرح کرد. خانوم معلم گفتن در درس ریاضی از راه حل های خلاقانه استقبال میشه و تشویق میکنن ولی در درس فارسی ممکنه این تشویق ما به تقلب کردن و از زیرکار در رفتن بینجامه. در عین اینکه بد نیست ولی تشویقش نمیکنن. من گفتم که اتفاقا نمیخوام برداشت تقلب ازش بشه ولی خب انگار خانوم معلم یه جوری قانعمون کردن که مشق کردن باید طبق الگو باشه. بعد هم من 

عذرخواهی کردم که ببخشید من با اون متن طولانی وقتتون رو گرفتم و خانوم معلمم گفتن من واقعا زنگ آخر چهارشنبه که تکالیف رو میدیدم فرصت خوندن نداشتم و امروز تازه خوندم و لذت بردم و این خیلی خوب شد چون هم به نحوی گفتم که عکس العملش رو شنیده م و هم واقعا بهش حق دادم که در اون فرصت کم شاید چنین برخوردی خیلی دور از ذهن هم نبوده.


موضوع : | بازدید : 3573 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 مهر 1395 و ساعت 8:44 توسط مامان فريبا |

مهرانه ها ادامه داره و ما حالا هی سوژه داریم واسه نوشتن از تو. مشق لوحه نویسی تون علامتی بود که قراره بعدها زاویه ی شروع حرفهای چ ج ح بشه. 

مشقت تموم شده بود و به اتفاق بابا دفترت رو بدست گرفتیم تا ببینیم و نظر بدیم. همینطور که دونه دونه علامتای نوشته شده رو نگاه میکردیم یهو انگار جرقه ای تو ذهنت زده شد و بدو دفتر نقاشیت رو آوردی و گفتی حالا فهمیدم چطوری چشم بکشم.

و این خانوم رو کشیدی به این وجاهت!

 یعنی نیروانا هلاک این ابتکار عملتم مادر!

کاش منم اندازه ی تو بلد بودم دانسته هام رو بکار ببندم.

میگی مامان تا حالا خانوم اینجوری نکشیده بودم,

درست میگی خب, زاویه ی دید سه رخ, چشمای خط چشم دار بادومی, شینیون مو, حلقه ی بینی,...

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت 

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

 

 


موضوع : | بازدید : 1755 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 مهر 1395 و ساعت 15:30 توسط مامان فريبا |

دیشب دومین مراسم مشق شبت برگزار میشد, بابا گفت برم سر و گوشی آب بدم ببینم چه میکنه. من که با خودم عهد کرده م فقط چراغ خاموش به مشق و درست نظارت کنم. بعد از چندی پدر با لبخند برگشته میگه میدونی چه جوری داشت مینوشت, میگم نه, (میدونستم مشق لوحه نویسیت تمرین از بالا به پایین نوشتن این علامته | ) میگه یه خط بلند از بالا تا پایین دفتر میکشه و بعد ما بین خطوط رو پاک میکنه!

دیروز همه ش فکر میکردم اولویت من برای آموزش تو اینه که همیشه راه دومی هم هست, و دیشب تو داشتی بهم ثابت میکردی خودت میدونی ممکنه راه دیگه ای هم باشه. امروز دعا میکنم این توانایی تو رو سرکوب نکنن. بهت انگ تقلب نزنن یا توی چارچوب الگوهای از پیش تعیین شده ی صد در صدی خفه ش نکنن. کسی که یه خط بلند راست رو میتونه راحت بکشه مطمإنا پاره خط های کوتاه رو هم بلده بکشه. فقط یه راهی پیدا کرده که از پاک کن محبوبش که خاله سمیرا با کلی عشق براش خریده بیشتر استفاده کنه.

سعی میکنم این مسأله رو برای خانوم معلمت بنویسم.


از مدرسه که اومدی تی وی روشن بود و برنامه هایی که تابستون میدیدی در حال پخش. میگی مامان باورم نمیشه اینقدر زوده. میگم نه قربونت, تابستون سر ظهر پا میشدی فکر میکردی صبحه.


دغدغه ی اولین روزای مدرسه ت پیدا کردن بهترین راه برای طی کردن مسافت طولانی خونه تا مدرسه بود. البته به مقیاس شهرستانی میشه گفت زیاده. از این سر شهر تا اون سرش. همون روز اول بابایی موفق شده بود سرویس بگیره برات ولی وقتی رسیدی خونه در حالی که لپات گل انداخته بود گفتی مامان مث ماهیتابه بود ماشینش.


کتابات رو با چنان ظرافت و دقتی جلد کزدم که نگو. طبق توصیه ی خانوم معلمت فنریشون نکردیم که پاره پاره نشن. فقط منگنه زدیم و با ابتکار تو وقتی دیدی از اون نوار چسب فانتزیا آوردم روی منگنه ها رو خوشگل پوشوندیم که کسی هم شک نکنه. اینجوری:

...



ادامه مطلب...
موضوع : مدرسه | بازدید : 2614 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 شهريور 1395 و ساعت 7:25 توسط مامان فريبا |

کلی برات نوشته بودم پرید!

حالا دارم اول نت برمیدارم بعد یه جا کپی کنم اینجا. تا اونموقع میترسم دیر بشه ثبت این لحظه ها.

فعلا این عکس نازنین باشه تا حال این لحظه هام رو ثبت بزنم.



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 4263 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 شهريور 1395 و ساعت 13:01 توسط مامان فريبا |

از روزی که جشن پایان مهدکودک رو بر پا کردین, شماره ی روزایی رو که تا باز شدن مدرسه مونده بود ازم پرسیدی. بعد از اون هر از گاهی مثلا هفته ای, دو هفته ای یک بار ازم میپرسیدی چقدر دیگه مونده و من حساب کتاب میکردم عدد میدادم. حالا دیگه از تعداد انگشتای دستتم کمتر مونده که به قول خودت بری کلاس اول.

تمام هیجانم رو از انتخاب مدرسه, ثبت نام, واکسن, اندازه زدن لباس فرم و دریافت پیامک خرید کتابای درسیت از طرف مدرسه, نشد بطور کامل برات بنویسم. اینکه چقدر برام مهمه که تو بیشتر درس زندگی بگیری تا حفظیات کم کاربردی درسای مدرسه رو و برای همینم بجای مدرسه های پر طمطراق و چشم پر کن که اکثر دوستای مهدت رو در آغوش پذیرفته, تصمیم گرفتیم مدرسه ی خلوت و دور دست "مهرآیین" رو انتخاب کنیم که حداقل بر پایه ی همون اعتقادات و باورهای مهدکودکت شکل گرفته. یه محیط کوچیک و صمیمی که حضور خاله شهلای عزیز هم بعنوان مربی قرآنش دلگرمی خوبیه. 

خوندن کتاب "مدرسه ی رویایی" به پیشنهاد دوست نازنین و فرهیخته م زینب مامان دیانا خیلی بهم کمک کرد که دیدم برای انتخاب مدرسه چی باشه و حتی قبل از اون جلسه ای رو که مهدکودکتون برای این امر مهم ترتیب داده و پارامترای انتخاب رو برام مشخص کرده بود. خودتم توی بازدیدی که از این مدرسه داشتین ازش خوشت اومده بود که البته خدا خدا میکنم تنها و فقط بخاطر حضور خاله شهلا نباشه. 

شکل گیری مدارس طبیعت توی شهرهای مختلف کشور نوید این رو میده که احتمال جا افتادن و به رسمیت شناخته شدنشون در نظام آموزشی کشور هر چه پررنگ تر بشه. خوشحالم که توی مهد مهرآیین به سبک مدارس طبیعت به یادگیری از طریق کشف و شهود پرداختی و امیدوارم مدرسه تون هم به این تعهدی که اخلاقا در قبال شما داده وفادار باشه و همچنان بدون اینکه بفهمی در حال آموختنی, آموزش ببینی و همونطور که گفتم درس زندگی و مهارت زندگی کردن رو فرابگیری. و همچنان به مدرسه رفتن علاقه مند بمونی.

 

 


موضوع : | بازدید : 4447 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 شهريور 1395 و ساعت 17:24 توسط مامان فريبا |

موهاتو کوتاه کردی خوشگلم, غمات کوتاه بشه الهی!


موضوع : | بازدید : 4706 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 مرداد 1395 و ساعت 9:02 توسط مامان فريبا |

چند وقته میخوام از جریانات مدرسه ت بنویسم نمیشه. فعلا این عکس واکسن شروعش رو داشته باش تا یه فرصتی که امیدوارم زودتر دست بده از حال و هوای فصل جدید زندگیت بنویسم.

از ترس اینکه توی گیرودار شرایط جدید مادریم که ناشی از ورود داداش مزدا به جمعمون هست نتونم بهت برسم هی واکسن ورود به مدرسه ت رو عقب انداختم. ولی چقدر الکی میترسیدم, تو خیلی قوی ظاهر شدی و عواقب چندانی نداشت. آفرین شیر ژیان!


موضوع : | بازدید : 4995 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 مرداد 1395 و ساعت 18:09 توسط مامان فريبا |

دخترم, سنگ صبور این روزای من! ندیم کمک دست مامان! چقدر از نوشتن برات عقب مونده م. میبخشیم میدونم. رسیدگی به امور دو تا داداش کوچولوی سراپا نیاز و وابستگی, پرداختنم به امور تو رو خیلی کم کرده ولی از محبت و عشقم بهت ذره ای نکاسته. 

ممنونم که بهم یاری میرسونی, یا اهورا رو سرگرم میکنی جیغ و هوار نکنه مزدا رو بیدار کنه, یا گهواره و نی نی لای لای مزدا رو تکون میدی خوابش آروم بمونه, یا تو آشپزخونه میپلکی ببینی چطور میتونی هم اشتیاق خودت به ساختن و درهم آمیختن رو پوشش بدی هم احتمالا باری از دوش من برداری. علاقه ی زیادت به آشپزی و ترکیب مواد مختلف برای رسیدن به اشکال و طعم های جدید غذایی با خرید کتاب آشپزی فیلیکس و گرفتن یه هدیه ی کلاه سرآشپز بهمراه اون پر رنگ تر شده و البته دیدن برنامه های مختلف تی وی که توش همه مشغول خوردن یا پخت و پز هستن اشتها و اشتیاقت رو تحریک میکنه بیشتر دست بکار شی. خلاصه اینکه توی گیر و دار بچه داری و دستپاچگیم برای روزمرگی های آشپزخونه تو وروجکم هی نخود آش میشی, فلان چیز رو درست کنم,...

حق داری طفلکم, حق داری. روزای تابستون بلنده و تو هم مجبوری یه جوری برای خودت سرگرمی درست کنی. این تابستون هیچ کلاس و برنامه ای برات نذاشتیم و از این بابت نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت. تنها دلخوشیات دوچرخه سواری با بابا آخرای شبه و گه گداریی هم پارک یا خونه ی دوستات موندن. تابستونم به نیمه رسیده و من نگرانم که این ایام طلایی عمرت به زیبایی برات خاطره نشه. من مامان همیشه نگرانی هستم, اما تو اینگونه مباش و بی پروا و رها کودکی کن.

روزت مبارک یگانه ی من!

 


موضوع : | بازدید : 9323 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 تير 1395 و ساعت 10:10 توسط مامان فريبا |

مزدای مانای ما, به نام خداوندگار خرد, گامهای آسمانیش را بر زمین نهاد. بادا که نام بلندش را با اندیشه, گفتار و کردار نیکش به گیتی جاودانه سازد, آنگونه که خدایگونی و خدایگانی بشر را سزاست.


موضوع : | بازدید : 5729 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 خرداد 1395 و ساعت 16:02 توسط مامان فريبا |

نازنینم نیروانا مهدوی بیدخت

همچون نهالی ظریف و زیبا دستت را در دستانمان گذاشتی.

با خود عهد بستیم تلاش کنیم تا در تمامی ابعادِ رشد، پرورش یابی و وجود زیبایت هر روز نیرومندتر شود،

آنچنان که در برابر هر طوفانی پایدار باشی.

روزها به تو رسیدگی کردیم، خارها از پای تو برکندیم

و آفت ها از تو زدودیم زیرا که این باغبان،

رسمی جز آیین مهر نمی دانست.

حال درخت کوچکی شده ای و آماده جابجاشدن از این باغ به باغی دیگر.

اکنون باور داریم که بسیار توان مندتر به رشد خود ادامه خواهی داد.

برای وجود نازنینت شوری سرشار برای ساختن، ساخته شدن و خوب زیستن آرزو کرده، امیدواریم همیشه سلامت، سرزنده، مهربان و روشن بین باقی بمانی.

خداوند بزرگ یار و نگهدارت باشد.

 


ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 2585 مرتبه
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 12 نفر
بازديدهاي امروز : 2074 نفر
بازديدهاي ديروز : 3217 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 2074 نفر
كل بازديدها : 2682861 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.