نيرواناي عزيز ما
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 آذر 1395 و ساعت 9:26 توسط مامان فريبا |

هیچ چیز توی دنیا گواراتر از این نیست که عطش شدیدی داشته باشی و میخکوب شده باشی روی تخت بدلیل اینکه نی نی توی بغلت با گریه و بیقراری فراوان بخواب رفته و اصلا ارزش نداره واسه یه قورت آب, اونهمه زحمتت برا خوابوندنش هدر بره, اونوقت یه دختر شاه پریونی داشته باشی که با همه ی ذوق و خلاقیتش رفته باشه توی آشپزخونه و یه دسر ابتکاری شامل میوه های تازه و آبدار برات تدارک دیده باشه و با شوق و عشق بسمتت بیاره که مامان بخور ببین ایندفعه چی درست کردم!!

یقین دارم بهشت چیزی جز این شادمانی بی توصیف امروز من نیست.

پی نوشت ۱:این پست رو حدود حداقل دو هفته پیش, پیش نویس کردم الان فرصت تکمیل دست داد. 

پی نوشت ۲:کیفیت عکس تبلت اونم توی نور کم اتاق خیلی تماشایی نیست. فقط برای ثبت لحظه گذاشتمش

 


موضوع : | بازدید : 1477 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 آبان 1395 و ساعت 9:40 توسط مامان فريبا |

هفته ای که گذشت کلی اتفاق تازه برات افتاد که از نوشتنشون به تفصیل ناتوانم.

اولین کارت تلاش رو هدیه گرفتی. یادش بخیر کارتای صدآفرین, هزارآفرین م رو که هنوزم توی کمد خونه ی پدری بایگانیه.

برای اولین بار سر صف صبحگاهی مدرسه, برنامه اجرا کردی و با دوستت هلیا شعر شطرنج مهدکودکتون رو خوندین.

اولین کلمات رو یاد گرفتی و اینقدر باهاشون جمله ساختی و رنگارنگ توی دفتر نقاشیت نوشتی و نشونم دادی که کف کردم. کی برسه روزی که نوشتن توی این خونه ی خاطرات رو بدست بگیری ماهرو!

 


موضوع : | بازدید : 2400 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 25 مهر 1395 و ساعت 7:33 توسط مامان فريبا |

دفتر مشقت رو جاگذاشته ای و من تا ظهر آروم ندارم. آخه دم رفتن من پرسیدم کیفت رو چک کردی و بابا گفت نه یه نگاه بنداز, منم حواسم به کتاب و لوازم التحریرت بود و از دفتر مشقت غافل شدم. طفلک من, اون رو از دست اهورا بالای کتابخونه ت میذاری که از توی کیفت برنداره چون عاشق عکسای ماشا میشای دفترته. وقتی سوار سرویس شدی پریدم زیر پتو تا قضای بدخوابیهای دیشب رو که مزدا کوچولو برام رقم زده بود بجا بیارم. داشتم محتوای کیفت رو با خودم مرور میکردم که یادم افتاد ماشا میشایی ندیدم توش. از زیر پتو دویدم بیرون و رفتم سراغ کتابخونه ت که دیدم اونجاست. زنگ زدیم راننده ی سرویس ولی میدونستیم که برنمیگرده. بابا هم که هر چی اصرار کردم قبول نکرد دفترت رو بیاره؛ تا درسی بشه برات که مسؤولیت کارهات رو خودت بعهده بگیری و پیامد بی نظمی رو بفهمی. من ولی دلم مثل سیر و سرکه میجوشه. خواب که دیگه تعطیل. با اونهمه گیجی و درد خفیف سر مگه فکر و خیال دفتر جا مونده ت میذاره پلک روی هم بذارم. همه ش میگم تقصیر من شد و تو خیالت راحت که من کیفت رو چک کرده م. طفلک من که مجبوری این بار بخاطر اهورا و من حواس پرت, بار فراموشی رو به گردن بگیری. اینا همه در جهت رشد توست حتما, اینکه تنها فرزند خونه نباشی و یاد بگیری فرداها با وجود دیگرانی که سعی در قاپیدن کلاهت دارن چه جوری مواظبش باشی...

نمیدونم ولی هر چی که هست تا ظهر که برگردی نمیدونم چطور ثانیه هام سپری میشه, درست مثل وقتایی که باید میبردیمت برای واکسن.

آخ که چقدر خوشحال بودی خانوم معلم برای جایزه ت این پروانه رو کشیده رنگ کنی

 

پی نوشت:

خوشحالم که این خصوصیت "همیشه نگران" رو از من به ارث نبردی و در زمینه ی حفظ خونسردی درست مث بابا حامدی. بر خلاف انتظاری که داشتم خیلی خوشحال و خندون اومدی و گفتی راستی دفتر مشقم جا مونده بود. خانوم معلم توی کاغذ برام سرمشق داده, گفته این بار اشکالی نداره.

همین 

و شروع کردی از ماجراهای سرویستون و شیطنتهاتون با آب و تاب تعریف کردن.

 


موضوع : | بازدید : 2388 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 مهر 1395 و ساعت 8:53 توسط مامان فريبا |

توی سرویس مهدکودکتون یه کفشدوزکی یافته بودین و بعد از اینکه با بچه ها و آقای راننده کلی باهاش ماجرا داشتین آورده بودیش خونه ازش نگهداری کنی تا بزرگ بشه؛ نمیدونم چه توقعی داشتی که کفشدوزکت اندازه ی بچه گربه بشه مثلا.

در هر صورت گم شد و کلی غصه دارت کرد.

فرداش تو خونه دیدم یه موجودی روی بالش داره تندتند میره سریع گرفتمش انداختمش توی جعبه که تو رو سورپرایز کنم. 

ظهر که از مدرسه اومدی زدی به گریه که کفشدوزکت رو میخواهی, منم جعبه رو رو کردم با این امید که در نرفته باشه. نگاش کردی و باز حالت نزار شد, گفتم چی شد, گفتی مامان این که سوسکه! یعنی اینقدر دچار توهم فانتزی شده بودم بجای کفشدوزک گرفته بودمش!؟ البته کفشدوزکه خاکستری بود ولی این موجود متفاوت که سوسک هم نبود کلی ازش بزرگتر بود. باز زدی به گریه که میخواستم کفشدوزکم رو بزرگ کنم. با بابا گفتیم خب اینو بزرگ کن. بناچار پذیرفتی.

عصرش در حال چرت و همزمان شیردهی به مزدا میدیدم داری با عروسکات بازی میکنی. اومدی بهم سر زدی و گفتی مامان سوسکه رو کردم حیوون خونگی موشم!(منظورت یکی از عروسکات بود)

گفتم به به چه قشنگ!

بعدش باز اومدی گفتی سوسکمم گم شد! 

یه کم بعدترش داشتی تی وی میدیدی گفتی مامان داشتم فکر میکردم که کاش سوسکه و کفشدوزکه همدیگه رو پیدا کنن با هم دوست بشن! فکر کن کفشدوزکه میگه من صاحبم نیرواناست, سوسکه هم میگه, به چه جالب منم صاحبم نیرواناست...

چه دنیای قشنگی داری دخترکم!


موضوع : | بازدید : 1548 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 18 مهر 1395 و ساعت 7:22 توسط مامان فريبا |

روز جهانیت مبارک کودک نازنینم. همین که هنوز یادته بچه ای با اینکه مدرسه ای شدی, دلم آرومه, همینکه هنوزم با دیدن اسباب بازی جدید یه عالمه ذوق میکنی, قند توی دلم آب میشه.

دیروز صبح با دو تا داداشت رفتم که قضای پریروز رو برات کادو بگیرم. فروشگاه شهر فرهنگی که عاشقشم برم و اهورا هم لذت کتاب خریدن رو تجربه کنه. اما اهورا وقتی یکی دو تا کتاب رو ورانداز کرد یهو چشمش به یه جعبه افتاد که توش اسباب بازیه. با اون گویش شیرینش گفت" از اینا دوس د ا ر م" و منم واموندم از نه گفتن. برای اهورا کتاب گرفتم و اسباب بازی, برای تو کتاب. برای مزدا,... از قلم افتاد طفلک سه ماهه م؛ آخه ترسیدم زیاد توی فروشگاه بمونم به انتخاب و این دست اون دست کردن بدقلق بشه و گریه سر بده منم دست تنها نتونم از پس دوتاشون بربیام. ظهر که از مدرسه اومدی چشمت به خوک کوچولوی چرخدار افتاد و پرسیدی مال کیه, یهو دراومدم که کادوی روز جهانی کودکه برای تو و تازه کتابم گرفته م. بسیار تا بسیار ذوق زده شدی و کلی از خوک کوچولو خوشت اومد. این وسط هی اهورا میپرید وسط که "منه, منه" و من عذاب وجدان که کاش توی همون فروشگاه تصمیم گرفته بودم و به اهورا میگفتم خوک صورتی مال نیرواناست. آخه خداییش هیچ فکر نمیکردم دلت از اون اسباب بازیه بخواد. دیروز با اهورا کلی با اسباب بازیای جدیدتون بازی کردین و من شاد بودم. هی میگفتی مامان میشه ببرمش مدرسه, یا باز درمیومدی که مامان این بچه گونه نیست خیلی, و منم پاسخم کلا منفی بود. بعدازظهر سه تایی تون برای اولین بار به قصه خونی من گوش فرادادین و من کتابی که برات گرفته بودم با عنوان "روزی که مدادشمعی ها دست از کار کشیدند" رو بلند بلند براتون خوندم, حتی مزدا هم توجه میکرد و البته از یه جایی که حوصله ش سر رفت بابایی ادامه داد به خوندن کتاب. چقدر دوست داشتم این مراسم رو و حس کردم چقدر ماها رو به هم و شماها رو به کتاب و خوندنش نزدیکتر و دوست تر میکنه. چقدر قصه ی قشنگی بود ماجرای کتاب داستانت. خیلی خیلی آرزو میکنم کودک وجودت هماره سرزنده و شاداب بمونه و روشنایی و نور ببخشه. 


موضوع : | بازدید : 635 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 مهر 1395 و ساعت 9:00 توسط مامان فريبا |

بعد از ماجرای عکس العمل خانوم معلم به متن بلندبالای من و دمغ شدنم که در ادامه ی مطلب پست "مهرانه" نوشتم دفتر مشقت رو که نگاه کردم دیدم برام نوشتن "موارد نوشته شده شنبه بررسی می شود". با خودم گفتم خب شاید آخر هفته بوده و گرفتاری بیشتر, به امید شنبه میشینم و شده میرم مدرسه. صبح شنبه که اومدم ظرف خوراکیت رو از کیفت بردارم یه کاغذ تاشده توجه منو به خودش جلب کرد. بازش که کردم یه فرم درخواست اطلاعات دانش آموز و والدین برای انجمن اولیا مربیان بود بهمراه دعوتنامه ی جلسه ی آشنایی والدین با کادر مدرسه که همون عصر شنبه, دیروز, برگزار میشد. تازه فهمیدم منظور خانوم معلم از بررسی شنبه چیه. هم تو یادت رفته بود بهم کاغذ رو بدی هم من دیر به سراغ کیفت رفته بودم. بازم خدا رو شکر خیلی دیر نشده بود. تند تند فرم رو تکمیل کردم گذاشتم کیفت و شروع کردم برنامه ریزی ذهنی که عصر بچه ها رو به کی بسپارم که خودمم بتونم بیام مدرسه. از اینکه توی برنامه ی جلسه, سخنرانی مدیرمهدکودکتون هم نوشته شده بود خیلی دلگرم شدم. 

خدایا شکرت پس فقط اسم مهرآیین رو از مهد نگرفتن رسمش رو هم اقتباس میکنن. 

...

با سخنرانی خانوم جلیلی, مدیر مهدکودک, امیدوارتر شدم که مدرسه شون هم سعی در این داره که بچه ها در فضای مشارکتی با هم رشد کنن, از شادی هم شاد و از غصه ی هم در غم باشن. برای آینده ی خاکی که درش ریشه دارن مسؤولیت پذیر و متعهد باشن. فقط خونه و فضای اختصاصی خودشون براشون مهم نباشه و برای محیط اطراف و جامعه هم ارزش قایل باشن. از ما اولیا هم خواسته شد هماهنگ با مدرسه پارو بزنیم که قایق بچه هامون خدای نکرده در اثر اختلاف جهت های ما دور خودش نچرخه. این یعنی اینکه اهداف و خط فکری مدیر مهد در مدرسه هم جاریه. خدا کنه همینطور باشه.

بعد نوبت به جلسه ی اختصاصی اولیا با معلم بچه ها در کلاساشون رسید. اونجا هم با اینکه از وسطش رسیدم توضیحات مبسوط خانوم معلم در مورد روش تدریس و خصوصا تدریس ریاضی با بازی دلگرمترم کرد. تشکر و تحسین و تمجید والدینی که بچه ی دیگه شون هم توی همین کلاس و با همین معلم کلاس اول رو پشت سر گذاشته بی تأثیر نبود. ظاهرا روش تدریس خاصی دارن که توی شهر و طبق آمار اونا کم نظیر و منحصر بفرده. در انتهای جلسه همسرم که اونم معلمه بحث خلاقیت در مشق نوشتن رو مطرح کرد. خانوم معلم گفتن در درس ریاضی از راه حل های خلاقانه استقبال میشه و تشویق میکنن ولی در درس فارسی ممکنه این تشویق ما به تقلب کردن و از زیرکار در رفتن بینجامه. در عین اینکه بد نیست ولی تشویقش نمیکنن. من گفتم که اتفاقا نمیخوام برداشت تقلب ازش بشه ولی خب انگار خانوم معلم یه جوری قانعمون کردن که مشق کردن باید طبق الگو باشه. بعد هم من 

عذرخواهی کردم که ببخشید من با اون متن طولانی وقتتون رو گرفتم و خانوم معلمم گفتن من واقعا زنگ آخر چهارشنبه که تکالیف رو میدیدم فرصت خوندن نداشتم و امروز تازه خوندم و لذت بردم و این خیلی خوب شد چون هم به نحوی گفتم که عکس العملش رو شنیده م و هم واقعا بهش حق دادم که در اون فرصت کم شاید چنین برخوردی خیلی دور از ذهن هم نبوده.


موضوع : | بازدید : 4270 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 مهر 1395 و ساعت 8:44 توسط مامان فريبا |

مهرانه ها ادامه داره و ما حالا هی سوژه داریم واسه نوشتن از تو. مشق لوحه نویسی تون علامتی بود که قراره بعدها زاویه ی شروع حرفهای چ ج ح بشه. 

مشقت تموم شده بود و به اتفاق بابا دفترت رو بدست گرفتیم تا ببینیم و نظر بدیم. همینطور که دونه دونه علامتای نوشته شده رو نگاه میکردیم یهو انگار جرقه ای تو ذهنت زده شد و بدو دفتر نقاشیت رو آوردی و گفتی حالا فهمیدم چطوری چشم بکشم.

و این خانوم رو کشیدی به این وجاهت!

 یعنی نیروانا هلاک این ابتکار عملتم مادر!

کاش منم اندازه ی تو بلد بودم دانسته هام رو بکار ببندم.

میگی مامان تا حالا خانوم اینجوری نکشیده بودم,

درست میگی خب, زاویه ی دید سه رخ, چشمای خط چشم دار بادومی, شینیون مو, حلقه ی بینی,...

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت 

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

 

 


موضوع : | بازدید : 1842 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 مهر 1395 و ساعت 15:30 توسط مامان فريبا |

دیشب دومین مراسم مشق شبت برگزار میشد, بابا گفت برم سر و گوشی آب بدم ببینم چه میکنه. من که با خودم عهد کرده م فقط چراغ خاموش به مشق و درست نظارت کنم. بعد از چندی پدر با لبخند برگشته میگه میدونی چه جوری داشت مینوشت, میگم نه, (میدونستم مشق لوحه نویسیت تمرین از بالا به پایین نوشتن این علامته | ) میگه یه خط بلند از بالا تا پایین دفتر میکشه و بعد ما بین خطوط رو پاک میکنه!

دیروز همه ش فکر میکردم اولویت من برای آموزش تو اینه که همیشه راه دومی هم هست, و دیشب تو داشتی بهم ثابت میکردی خودت میدونی ممکنه راه دیگه ای هم باشه. امروز دعا میکنم این توانایی تو رو سرکوب نکنن. بهت انگ تقلب نزنن یا توی چارچوب الگوهای از پیش تعیین شده ی صد در صدی خفه ش نکنن. کسی که یه خط بلند راست رو میتونه راحت بکشه مطمإنا پاره خط های کوتاه رو هم بلده بکشه. فقط یه راهی پیدا کرده که از پاک کن محبوبش که خاله سمیرا با کلی عشق براش خریده بیشتر استفاده کنه.

سعی میکنم این مسأله رو برای خانوم معلمت بنویسم.


از مدرسه که اومدی تی وی روشن بود و برنامه هایی که تابستون میدیدی در حال پخش. میگی مامان باورم نمیشه اینقدر زوده. میگم نه قربونت, تابستون سر ظهر پا میشدی فکر میکردی صبحه.


دغدغه ی اولین روزای مدرسه ت پیدا کردن بهترین راه برای طی کردن مسافت طولانی خونه تا مدرسه بود. البته به مقیاس شهرستانی میشه گفت زیاده. از این سر شهر تا اون سرش. همون روز اول بابایی موفق شده بود سرویس بگیره برات ولی وقتی رسیدی خونه در حالی که لپات گل انداخته بود گفتی مامان مث ماهیتابه بود ماشینش.


کتابات رو با چنان ظرافت و دقتی جلد کزدم که نگو. طبق توصیه ی خانوم معلمت فنریشون نکردیم که پاره پاره نشن. فقط منگنه زدیم و با ابتکار تو وقتی دیدی از اون نوار چسب فانتزیا آوردم روی منگنه ها رو خوشگل پوشوندیم که کسی هم شک نکنه. اینجوری:

...



ادامه مطلب...
موضوع : مدرسه | بازدید : 3091 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 شهريور 1395 و ساعت 7:25 توسط مامان فريبا |

کلی برات نوشته بودم پرید!

حالا دارم اول نت برمیدارم بعد یه جا کپی کنم اینجا. تا اونموقع میترسم دیر بشه ثبت این لحظه ها.

فعلا این عکس نازنین باشه تا حال این لحظه هام رو ثبت بزنم.



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 4592 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 شهريور 1395 و ساعت 13:01 توسط مامان فريبا |

از روزی که جشن پایان مهدکودک رو بر پا کردین, شماره ی روزایی رو که تا باز شدن مدرسه مونده بود ازم پرسیدی. بعد از اون هر از گاهی مثلا هفته ای, دو هفته ای یک بار ازم میپرسیدی چقدر دیگه مونده و من حساب کتاب میکردم عدد میدادم. حالا دیگه از تعداد انگشتای دستتم کمتر مونده که به قول خودت بری کلاس اول.

تمام هیجانم رو از انتخاب مدرسه, ثبت نام, واکسن, اندازه زدن لباس فرم و دریافت پیامک خرید کتابای درسیت از طرف مدرسه, نشد بطور کامل برات بنویسم. اینکه چقدر برام مهمه که تو بیشتر درس زندگی بگیری تا حفظیات کم کاربردی درسای مدرسه رو و برای همینم بجای مدرسه های پر طمطراق و چشم پر کن که اکثر دوستای مهدت رو در آغوش پذیرفته, تصمیم گرفتیم مدرسه ی خلوت و دور دست "مهرآیین" رو انتخاب کنیم که حداقل بر پایه ی همون اعتقادات و باورهای مهدکودکت شکل گرفته. یه محیط کوچیک و صمیمی که حضور خاله شهلای عزیز هم بعنوان مربی قرآنش دلگرمی خوبیه. 

خوندن کتاب "مدرسه ی رویایی" به پیشنهاد دوست نازنین و فرهیخته م زینب مامان دیانا خیلی بهم کمک کرد که دیدم برای انتخاب مدرسه چی باشه و حتی قبل از اون جلسه ای رو که مهدکودکتون برای این امر مهم ترتیب داده و پارامترای انتخاب رو برام مشخص کرده بود. خودتم توی بازدیدی که از این مدرسه داشتین ازش خوشت اومده بود که البته خدا خدا میکنم تنها و فقط بخاطر حضور خاله شهلا نباشه. 

شکل گیری مدارس طبیعت توی شهرهای مختلف کشور نوید این رو میده که احتمال جا افتادن و به رسمیت شناخته شدنشون در نظام آموزشی کشور هر چه پررنگ تر بشه. خوشحالم که توی مهد مهرآیین به سبک مدارس طبیعت به یادگیری از طریق کشف و شهود پرداختی و امیدوارم مدرسه تون هم به این تعهدی که اخلاقا در قبال شما داده وفادار باشه و همچنان بدون اینکه بفهمی در حال آموختنی, آموزش ببینی و همونطور که گفتم درس زندگی و مهارت زندگی کردن رو فرابگیری. و همچنان به مدرسه رفتن علاقه مند بمونی.

 

 


موضوع : | بازدید : 4716 مرتبه
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 1935 نفر
بازديدهاي ديروز : 687 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 1935 نفر
كل بازديدها : 2851978 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.