اين روزها
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 آذر 1396 و ساعت 20:22 توسط مامان فريبا |

عاشق اینی که واسه ورود به اتاقت آداب و قوانین و رمز ورود تعریف کنی و همه ملزم به اجراش باشن حتی خودت. از انواع دَرکوب گرفته تا رمزهای آنالوگ و دیجیتالِ مَثَلنی. جدیدترین نسخه ش هم اینه که باید دستت رو بذاری روی جای دستت و اسمتم توی میکروفن بگی، خیلی هم تاکید کردی که اگه اینا رو رعایت نکنیم توی دردسر میفتیم. کلی هم داشتی فکر میکردی چیکار کنی که توی دردسر بیفتیم اگه رمز رو نزدیم، که یهو به جای دردسر برای ما، یه لونه برای "رابی" (خرگوش عروسکیت) درست کردی. یعنی من شیفته ی اون رعایت قانونهای وضع شده ی خودتم نیروانا، کاش قوانین وضع شده ی ما رو هم همینقدر ملزم به اجراشون بودی. دیشب داشتیم با بابا میوه میخوردیم صدای "نیروانا" گفتنت توی میکروفن اومد و جفتمون زدیم زیر خنده. حالا مام اگه بخواهیم ورود کنیم به اتاقت باید بگیم خودت بیایی کف دستت اسکن بشه، سنسور دستگاه صداتم بشنوه که اسمتو میگی و بتونیم در رو باز کنیم.

 

امید دارم همیشه برای حفظ حریم ها و حد و مرزهایی که خودت برای خودت تعیین میکنی و البته با تمام آگاهی و دید و فکر باز، همینقدر متعهد باشی دخترک عزیزم.


موضوع : تکامل نیروانایی,اين روزها | بازدید : 22 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 آبان 1396 و ساعت 17:12 توسط مامان فريبا |

اینقدر ننوشته م که دیگه یادم نمیاد چی بود چی شد. آبانِ بسیار پرمشغله ای رو پشت سر گذاشتیم که با پیام زیبای معلم عزیزت که درست ۴ هفته پیش زیر مشقت نوشته بود "من تو را با همه ی مهر به آبان دادم." متبرک شد. آبانی که جمعه های زیبای مدرسه ی طبیعتی رو به ارمغان آورد. آبانی که آغاز آزمایشی اولین مدرسه ی طبیعت شهرمون کرمان بود، اونم با همت و پشتکار بابا حامد و لطف و حمایت و همدلی خانواده ی بهاری خاله بهار. باورم نمیشه ما هم تونستیم شاخه ای باشیم که به درخت جوان و رو به بالندگی مدارس طبیعت ایران پیوند میخوره تا هر چه بیشتر و بهتر ثمر دادنش رو نوید بده. " مدرسه ی طبیعت بابا مسعود" آروم آروم باغ دلگشای همه ی بچه های دلتنگ کرمونی ای میشه که دیر وقتیه در حسرت دویدن و پریدن و جیغ کشیدنِ آزاد و رها بین شاخ و برگ درختان و چلپ و چلوپ توی جویهای آب و گِل بازی و دِل بازی مونده ن. هر چی میخوام بنویسم فقط "صدای پای آب" سهراب سپهری توی ذهنم میاد و چیزی بیشتر نمیتونم بهش اضافه کنم. " و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید، و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست، و کتابی که در آن یاخته ها بی بُعدند..." امیدوارم هر مدرسه ی طبیعتی درختی باشه رو تا جنگل و باغ شدن و رودی باشه تا اقیانوس و دریا شدن؛ تا زمین و آسمان سرزمینمون رو جانی دوباره ببخشیم. امیدوارم سرباز کوچولوهای سبزپوش این مدارس، سپاه بزرگ حافظ زمین و حقیقت نسلی نو باشن که از طرحی نو برای بالندگی واقعی فرزندان این مرز و بوم درافکنده شده‌.
راه بسیاری در پیش داریم، تا آغاز به کار رسمی مدرسه طبیعت بابامسعود کرمان و تدوین نظامنامه ها و تکمیل کادر و خلق فضاهای ناب طبیعت چرخی با کمک خود بچه ها و ... ولی چون عشق عمل باشد سهل است ...


موضوع : بدنبال راه آينده,اين روزها,مدرسه ی طبیعت | بازدید : 47 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 مهر 1396 و ساعت 14:27 توسط مامان فريبا |

دیروز خانوم معلم عزیزتون با ابتکار قشنگش توی تکلیف شبتون چنان غافلگیرتون کرد که به گفته ی خودت جیغ شادمانی همه تون تا اون سر مدرسه رفته. دیکته شبانگاهی رو که هر شب باید بهتون می گفتیم رو از شما خواسته بود که به ما بگین و ما مادرا دیکته بنویسیم. وقتی از سر کار برگشتم خدا رو شکر داداشا خواب بودن و با ذوق برام گفتی و منم لباسم رو نصفه نیمه در آورده نشستم به نوشتن. حس خوبی داشت، خصوصاً که توی دفتر فنری قشنگت با اون مداد نرم و روان خیلی حس خوش خطی بهم دست داده بود. البته سعی می گردم سرعتم رو خیلی زیاد نکنم که تو حس نزدیکی بیشتری بهم داشته باشی و فقط گاهی از ترس بیدار شدن بچه ها و نصفه نیمه موندن کار تخته گاز می نوشتم. املای من رو چک کردی و چند تایی از غلط هام رو گرفتی خصوصاً سر هم و جدا نوشتن ها رو رعایت نکرده بودم ولی از چند تا غلط عمدی که برای چک کردن دقت تو توی متن گذاشتم فقط یکیش رو دریافتی، اونم چون خودت یه بار اشتباه نوشته بودی قبلاً. هی میگفتی "مامان خجالت داره واقعاً مث بچه کلاس اولی ها "هالا" رو اینجوری نوشتی!" دم خانوم معلم عزیزتون گرم که حال و هوای مشق نوشتن شبانگاهی تون رو کلی عوض کرد.


موضوع : مدرسه,اين روزها | بازدید : 72 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 2 تير 1396 و ساعت 8:10 توسط مامان فريبا |


موضوع : عاشقانه,اين روزها | بازدید : 142 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 30 ارديبهشت 1396 و ساعت 17:39 توسط مامان فريبا |


موضوع : بدنبال راه آينده,اين روزها | بازدید : 197 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 ارديبهشت 1396 و ساعت 9:40 توسط مامان فريبا |

مسابقه ی نقاشی مدرسه تون جزو برگزیدگان رفتی برای مرحله ی بعدی. اینقدر بی سر و صدا و بی هیاهو اینجور موارد توی خونه مون برگزار میشه خودم یاد کودکیای خودم میفتم که سرم به کار خودم بود و درس و مدرسه م و خیلی بقیه ی اعضای خانواده درگیر جریانات مدرسه نبودن.  نه که نبودن, سایه وار بود و مث الان همه درگیر مستقیم جیک و پوک و ریز مسایل نمیشدن. خیلی خوب بود و الانم خوشحالم برای تو اینجوری گذشت امسال. چهارشنبه جشن الفبا دارین و شعر و سرود و .... نمیدونم ماهام باید باشیم یا نه. هر چی که هست میبینم برای حظو (حفظ) کردن شعرش دغدغه داری. بهترینها رو برات آرزو دارم در این دومین هفته ی اردیبهشتی ملس.

راستی تو اولین کسی بودی که کادوی تولد چهل و یک سالگیم رو بهم داد. بهترین کادویی که گرفتم. همه ش با فکر خلاق و کار دست توانای خودت, ایناهاش:

دیروز بهم دادی گفتی میترسیدم یادم بره تا روز تولدت. میبینی چه ملسه این اردیبهشت, غوغا کردی بهترینم. 


موضوع : عاشقانه,مدرسه,اين روزها | بازدید : 837 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 فروردين 1396 و ساعت 7:39 توسط مامان فريبا |

قصه اینجوری شروع شد که مامان باید بعد از دو سال و نیم خونه نشینی و پرداختن به شغل تمام وقت و خطیر و طاقت فرسای بچه داری, دوباره فعالیت اجتماعیش رو از سر بگیره و بره سر کار.

درست روز بعد از سیزدهم فروردین در حالیکه داداش مزدای کوچولو نه ماهگیش رو به انجام رسونده و داداش اهورای دو سال و چهار ماهه هنوز مفهوم و تعریفی از سر کار رفتن مامان در ذهن نداره, به اتفاق تو و بابا که نخواست این روزای پرچالش رو تنها باشم رفتیم سرچشمه, شهر سازمانی و کاری من. تو مدام غر میزدی و از وضع موجود شاکی بودی. حق هم داشتی, برگشتن به خونه نقلی مجردیای من علیرغم اینکه برای من و بابا بعد از یازده و اندی سال, شیرین و پرمعنا بود, برای تو رنگ دلچسبی نداشت. خصوصا که از ایام مدرسه ت زده بودیم و توی خونه و کنار جفت داداشای شیطون بلا که به طرز وحشتناکی هم ناخوش احوال و مریض بودن مجبور به گذران زمان بودی. تنها شیرینی این ایام دیدن دوستان قدیمی و نازنینی بود که هرچند این مدت از دیدارشون محروم بودیم ولی رشته ی دوستیمون همچنان محکم و ناگسستنی ما رو بهم رسونده بود. تو با آناهیتای عزیزم کلی بازی کردی و صحنه گردانی کردین و مام از تماشای نتیجه ی گذشت زمان در شماها لذت بردیم و غرق رویا شدیم. 

حالا برنامه ی زندگیمون اینطوری چیده شده که تا پایان اردیبهشت من و دو تا داداش به اتفاق خاله سمیرای پرستار, پنج روز کاری هفته رو سرچشمه باشیم و آخر هفته ها به تو و بابا بپیوندیم که کرمان مدرسه دارین. اونوقت تعطیلات تابستون رو با هم سرچشمه باشیم و بعد از اون, مدت زمان باقی مانده تا بازنشستگی زودتر از موعدم رو دوباره رفت و آمد کنم بین محل زندگی و محل کار, یک مسافت ۱۵۰ کیلومتری رو! تنها دلخوشیم اینه که مدت زمان زیادی نخواهد بود و خوشبینانه حدود یکسال.

برای مامان سه تا بچه ی قد و نیم قد که دو تاشون زیر سه سال سن دارن, پروسه ی آسونی نیست ولی قطع یقین آزادی عمل بیشتری احساس خواهم کرد. اگه خیالم از بابت تو و دو تا داداش نازنینت راحت باشه که تندرست و شادین دیگه دنیا گلستون میشه. 

زندگی پر پیچ و خم و مارکوپولویی ما همچنان ادامه داره ولی اصلن مگه زندگی چیزی غیر از راه و سفره!؟


موضوع : اين روزها | بازدید : 760 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 اسفند 1395 و ساعت 13:56 توسط مامان فريبا |

 

از مدرسه که اومدی همه ی مشقای فارسی و ریاضی و پیک نوروزیت رو انجام دادی تا تعطیلات عید رو مشهد راحت باشی. بعد از گذشت شش ماه از سال تحصیلی, تازه دستت اومده که مشق شب بزرگترین قورباغه ایه که باید در اسرع وقت قورت داده بشه و تمام. این اولین تعطیلات نوروزیه که وسط اجباریای تحصیل و مدرسه قراره داشته باشی و با تمام وجود آرزو میکنم بهت بچسبه.

چمدونا رو بسته یم و منتظریم بسته ی پستی خریدای اینترنتی من, که استرس رسیدن بموقعشون چند سالیه جایگزین استرسهای خونه تکونی شب عید شده, برسه و بزنیم به جاده. خیلی حالت گرفته شد وقتی سفرمون بخاطر این مسأله یه روز عقب افتاد. ولی من حس میکنم حتما خیر و صلاحی درش هست عزیزم. 

نمیدونم دیگه تا نوروز بتونم برات بنویسم یا نه, هر چی که هست این روزا با دیدن شور و هیجان تو خیلی یاد عیدای بچگیم میکنم. یاد زنذه یاد آقاجون, یاد خاطرات شیرین تکرار ناشدنی. بوی عیدی رو دیشب وقت خداحافظی با دستای پربرکت مامان بزرگی استشمام کردی. الهی سالیان سال از سایه ی بلندش بالای سرمون نور بگیریم.

امیدوارم سال جدید برای همه ی آنها که نوروز رو نقطه ای برای شروع دوباره می دانند و برای همه ی جهانیان آغازی برای گامهای رو به بالا باشه, 
افق عمودی ست. 

پی نوشت 
توی متن به کتاب " قورباغه را قورت بده" نوشته ی برایان تریسی اشاره شده
و همچنین به این قطعه ی ناب از شعر فروغ فرخزاد که میگه "افق عمودی ست"

موضوع : اين روزها | بازدید : 1088 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 بهمن 1395 و ساعت 10:21 توسط مامان فريبا |

حالا دیگه برام نامه مینویسی, همه مدل, عاشقانه, آمرانه, خواهشانه, عذرخواهانه, اعلانه, ...

چقدر خوبه که یه دنیا حرف نانوشته برای هم داریم که میتونیم با قلمهامون بهشون جون بدیم و دلهای همدیگه رو بیشتر از پیش تسخیر کنیم. عاشقتم نویسنده ی کوچک من! 


موضوع : تکامل نیروانایی,مدرسه,اين روزها | بازدید : 1097 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 26 دی 1395 و ساعت 9:56 توسط مامان فريبا |

حیف کم پیش میاد بریم بیرون و از شنیدن تابلوخوانی های بامزه ت لذت ببریم. همچین فتحه کسره ضمه ها رو قر و قاطی میگی آدم نیشش تا بناگوش وا میشه. حالا به همین خوندن عناوین برنامه ها و تیتراژهای تی وی بسنده میکنیم تا خورشید بختمون تابناک بشه و از حبس خونگی دربیاییم و دنیا رو از دریچه ی چشامون بیشتر ببینیم تا قاب تلویزیون. این پست رو به یاد اون عصری که رفتیم بیرون و یه خیابون دیدی پر از تابلوی "املاک" و با کسره خوندیش و کلی خندیدیم از اینکه چرا توی این خیابون همه املاک دارن و اصن املاک چی هست, برات گذاشتم.


موضوع : تکامل نیروانایی,اين روزها | بازدید : 1306 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 6 نفر
بازديدهاي امروز : 122 نفر
بازديدهاي ديروز : 2601 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 122 نفر
كل بازديدها : 3015636 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.