نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

هوای باز نوشتن دوباره زنده شده

دچار ملال شده م، از اینکه چقدر وقته نمیتونم برات بنویسم. از اینکه نوشتن عاشقانه ی خاطرات رو برای تو و خودم و خونواده، بسنده کرده م به چسبوندن چند تا عکس و نهایت چند کلمه داستان اون عکس توی اینستاگرام. از اینکه روزها عین برق و باد و با کلی خاطره های تلخ و شیرین میگذره و من اگرچه تلاش میکنم که  از لحظه هام بیشترین استفاده رو ببرم ولی چیزی یادگار نمیکنم که بعدها با خوندنش حس اون لحظه دوباره شادم کنه.  زیبای من! بر عکس خواسته و نگرانی های من داری زود زود بزرگ میشی و قد میکشی، چون ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند. فقط قد ظاهریت نیست رعنای من که قد فکر و احساساتت هم لحظه به لحظه بلند و بلندتر میشه. احساس استقلالی ...
18 ارديبهشت 1397

ناب ترین آرزوی من برای تو

به رسم هر ساله میخواستم قبل از عید، کلی براتون بنویسم بچه های من ولی فرصتی و هوای نوشتنی دست نداد. این متنِ بسیار زیبا و پربار رو امروز از عزیزی  هدیه گرفتم که براتون یادگار میکنم. چقدر دلنشین بود. سپاسگزارم از نویسنده ش که واقعاً نمیدونم کیه و امیدوارم از اینکه انتشارش میدم بدون ذکر نامشون، منو ببخشن. حتماً اگر نشانی ازشون یافتم به نام خودشون اصلاحش میکنم. " و من در خویش، جوری هستم که حتی نمی توانم برایت زندگی ای آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد. نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. نمی شود بگویم برایت سالی پر از ثروت و سلامت می خواهم! من و تو می دانیم که زندگی بسیار زیبا، اما دشوار و شکننده است! می دان...
10 فروردين 1397

زمین لرزه و تولد

توی ذهنم بود که جشن تولدت رو اولین پنجشنبه ی بعد از تولدت بگیرم که همکلاسیات همه بی دغدغه ی مدرسه ی فردا بتونن بیان ولی زلزله ی بامداد جمعه دهم آذر و متعاقبش پس لرزه های زیادی که رخ داد و و تعطیلی مدارس رو در پی داشت باعث شد بذارمش هفته ی بعد، پنجشنبه، که یه کم آرامش به دل همه برگرده و خاطر آسوده تر برگزار بشه. توی سه روز تعطیلات پایان هفته ش یه سری تزیینات و کارت دعوت بچه های کلاس و چند تا دوست عزیز دیگه هم با هم درست کردیم و بعد از حدود یه هفته تعطیلی که رفتی مدرسه به همه ی بچه ها و خانوم معلم گلتون هم کارت دادی. خانوم معلم عزیزی که کمک کردن تو به این رضایت برسی که همه ی بچه های کلاس رو دعوت کنی علیرغم اینکه زیاد باهاشون دوست نباشی. میدونی...
23 آذر 1396

حریم نیروانایی

عاشق اینی که واسه ورود به اتاقت آداب و قوانین و رمز ورود تعریف کنی و همه ملزم به اجراش باشن حتی خودت. از انواع دَرکوب گرفته تا رمزهای آنالوگ و دیجیتالِ مَثَلنی. جدیدترین نسخه ش هم اینه که باید دستت رو بذاری روی جای دستت و اسمتم توی میکروفن بگی، خیلی هم تاکید کردی که اگه اینا رو رعایت نکنیم توی دردسر میفتیم. کلی هم داشتی فکر میکردی چیکار کنی که توی دردسر بیفتیم اگه رمز رو نزدیم، که یهو به جای دردسر برای ما، یه لونه برای "رابی" (خرگوش عروسکیت) درست کردی. یعنی من شیفته ی اون رعایت قانونهای وضع شده ی خودتم نیروانا، کاش قوانین وضع شده ی ما رو هم همینقدر ملزم به اجراشون بودی. دیشب داشتیم با بابا میوه میخوردیم صدای "نیروانا" گفت...
9 آذر 1396

مدرسه ی طبیعت بابامسعود کرمان

اینقدر ننوشته م که دیگه یادم نمیاد چی بود چی شد. آبانِ بسیار پرمشغله ای رو پشت سر گذاشتیم که با پیام زیبای معلم عزیزت که درست ۴ هفته پیش زیر مشقت نوشته بود "من تو را با همه ی مهر به آبان دادم." متبرک شد. آبانی که جمعه های زیبای مدرسه ی طبیعتی رو به ارمغان آورد. آبانی که آغاز آزمایشی اولین مدرسه ی طبیعت شهرمون کرمان بود، اونم با همت و پشتکار بابا حامد و لطف و حمایت و همدلی خانواده ی بهاری خاله بهار. باورم نمیشه ما هم تونستیم شاخه ای باشیم که به درخت جوان و رو به بالندگی مدارس طبیعت ایران پیوند میخوره تا هر چه بیشتر و بهتر ثمر دادنش رو نوید بده. " مدرسه ی طبیعت بابا مسعود" آروم آروم باغ دلگشای همه ی بچه های دلتنگ کرمونی ای ...
29 آبان 1396

گهی پشت به زین

دیروز خانوم معلم عزیزتون با ابتکار قشنگش توی تکلیف شبتون چنان غافلگیرتون کرد که به گفته ی خودت جیغ شادمانی همه تون تا اون سر مدرسه رفته. دیکته شبانگاهی رو که هر شب باید بهتون می گفتیم رو از شما خواسته بود که به ما بگین و ما مادرا دیکته بنویسیم. وقتی از سر کار برگشتم خدا رو شکر داداشا خواب بودن و با ذوق برام گفتی و منم لباسم رو نصفه نیمه در آورده نشستم به نوشتن. حس خوبی داشت، خصوصاً که توی دفتر فنری قشنگت با اون مداد نرم و روان خیلی حس خوش خطی بهم دست داده بود. البته سعی می گردم سرعتم رو خیلی زیاد نکنم که تو حس نزدیکی بیشتری بهم داشته باشی و فقط گاهی از ترس بیدار شدن بچه ها و نصفه نیمه موندن کار تخته گاز می نوشتم. املای من رو چک کردی و چند تا...
19 مهر 1396

بهترینهای اردیبهشت

مسابقه ی نقاشی مدرسه تون جزو برگزیدگان رفتی برای مرحله ی بعدی. اینقدر بی سر و صدا و بی هیاهو اینجور موارد توی خونه مون برگزار میشه خودم یاد کودکیای خودم میفتم که سرم به کار خودم بود و درس و مدرسه م و خیلی بقیه ی اعضای خانواده درگیر جریانات مدرسه نبودن.  نه که نبودن, سایه وار بود و مث الان همه درگیر مستقیم جیک و پوک و ریز مسایل نمیشدن. خیلی خوب بود و الانم خوشحالم برای تو اینجوری گذشت امسال. چهارشنبه جشن الفبا دارین و شعر و سرود و .... نمیدونم ماهام باید باشیم یا نه. هر چی که هست میبینم برای حظو (حفظ) کردن شعرش دغدغه داری. بهترینها رو برات آرزو دارم در این دومین هفته ی اردیبهشتی ملس. راستی تو اولین کسی بودی که کادوی تولد چهل و یک سالگی...
8 ارديبهشت 1396

دوباره کار از نو

قصه اینجوری شروع شد که مامان باید بعد از دو سال و نیم خونه نشینی و پرداختن به شغل تمام وقت و خطیر و طاقت فرسای بچه داری, دوباره فعالیت اجتماعیش رو از سر بگیره و بره سر کار. درست روز بعد از سیزدهم فروردین در حالیکه داداش مزدای کوچولو نه ماهگیش رو به انجام رسونده و داداش اهورای دو سال و چهار ماهه هنوز مفهوم و تعریفی از سر کار رفتن مامان در ذهن نداره, به اتفاق تو و بابا که نخواست این روزای پرچالش رو تنها باشم رفتیم سرچشمه, شهر سازمانی و کاری من. تو مدام غر میزدی و از وضع موجود شاکی بودی. حق هم داشتی, برگشتن به خونه نقلی مجردیای من علیرغم اینکه برای من و بابا بعد از یازده و اندی سال, شیرین و پرمعنا بود, برای تو رنگ دلچسبی نداشت. خصوصا که ا...
23 فروردين 1396