تو و تازه وارد
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 دی 1393 و ساعت 10:04 توسط مامان فريبا |

از کی میخوام اینا رو بنویسم، هی نمیرسم، هی نمیرسم. 

اینقدر تولد غافلگیرانه ی داداش اهورا غرقم کرد که حتی نرسیدم زمینی شدنش رو توی خونه ی تو هم ثبت کنم.

فردای تولد کلوچه ی توت فرنگی ای که تو باشی به شرحی که خونه ی اهورا نوشتم، داداشی قدم به دنیای ما گذاشت و فصل جدید خواهرانگی های تو شروع شد. فصل اولش زمان بارداری من بود که همه ی زیباییها و هیجانات مادری ش رو با تو عزیزم، که به حق خواهری رو مهربانانه و عاشق پذیرفته بودی، شریک بودیم. چه بوسه ها که به جنینی اهورا نثار نکردی و چه آغوشها که بی دریغ براش نگشودی. اما با همه ی شادمانی و اشتیاقی که در تو برای بدنیا اومدن اهورا میدیدم باز هم یه گوشه ی دلم نگران بودم که نکنه تولدش شعله ی عشقت رو کم نور و چالش بزرگ خواهری رو به تجربه ای ناخوشایند برات بدل کنه. توی کتابا خونده بودم که هم پدر و مادر و هم همه ی اطرافیان باید با همکاری هم و با آگاهی از شرایط جدید تو، زمینه رو برای پذیرش این نسبت زیبا برات فراهم کنن تا تو خواهر بودن رو با جون و دل عشق کنی.

حس میکنم خدا به ما خیلی خیلی کمک کرد، همین که سمانه ی عزیزی داشتم و دارم که بهم چگونگی خبر کردن تو از باردارشدنم و تغییر وضعیتی که در آینده ی نزدیک قرار بود توی زندگیمون رخ بده رو به زیبایی راهنمایی کنه بشرحی که برات ثبتش کرده م؛ همین که دوستان و اطرافیان آگاه و دلسوزی داشتم و دارم که با حرفا و رفتاراشون مدام بر شور و اشتیاق و عشق تو می افزودن و نوید وضیعت قشنگی رو با تولد اهورا برات میدادن؛ همین که من و بابا از هر فرصتی برای سورپرایز کردن تو توسط دادشی با هدیه هایی که از آسمون میفرستاد استفاده می کردیم تا بهت ثابت کنیم که حواسش بهت هست و خیلی دوسِت داره؛ همین که توی رویدادهای هیجان انگیز بارداریم مث دیدن داداشی با دستگاه سونوگرافی و یا حضورت توی لحظه ی خبردار شدن از پسر یا دختر بودنش همراهم بودی؛ و به نظرم بهتر از همه همین که مهدکودک مهرآیینی داری و داریم که با تعریف پروژه ی " من و دنیای من" هم در سال گذشته و هم امسال تو و دوستانت رو با ابعاد مختلفی از هویت فردی و خانوادگیتون، مراحل رشد و تکاملتون در دنیای جنینی، نوزادی و مختصری از سنین مختلف تا کهنسالی، علایقتون، تواناییاتون و خلاصه هر چیزی که به "من" مربوط میشه آشنا کردن؛ همه و همه لطف خداوندی بود که تغییر وضعیت خانواده ی ما از سه به چهار نفر رو اگرچه سخت و پراسترس به نظر میرسید، آسون و خوشایند و آرامش بخش کنه.

از لحظه ی تولدش، تو عشقت رو همچنان با بوسه و نوازش و آغوش نثار داداشِ تازه متولد شده میکردی و ما هم هر چند نگران لطافت نوزادیش بودیم و هستیم، تا اونجایی که میشد بهت احترام میذاشتیم و میذاریم تا ابراز احساساتت همینطور قشنگ بمونه و خدشه دار نشه. همه ش در انتظار بیدارشدنش میمونی و گاهی هم یه جورایی کمک میکنی که بیدار شه بیشتر ببینیش! توی آماده کردن شرایطی مث شیرخوردن، خوابوندن، تعویض ، آروم کردن گریه ش و حتی حموم کردنش همکاری میکنی. البته کوچولوتر که بود بیشتر و پررنگ تر بود ولی با گذر از یک ماهگی و نا آرومی های وقت و بی وقت داداشی گاهی میزنی به دنده ی لج و بیحوصلگی و ترجیح میدی بازیت رو ادامه بدی یا تلویزیونت رو ببینی که خب اگرچه اعصاب ما دوچندان بهم میریزه ولی در کل بهت حق میدیم و زیاد گیر و گرفتی نداریم واسه ت. مربی مهدکودکت توی جلسه ای که هر فصل با تک تک اولیا جداگانه برگزار میکنن و در مورد وضعیت کودکشون با هم به گفتگو م7یشنن متذکر شده بود که نسبت به ابتدای سال گوشه گیر تر شدی و کمتر توی فعالیتا مشارکت میکنی اما ما گذاشتیم به حساب درگذشت آقاجون و هضم نشدنِ کامل قضیه ی از دست دادنش برای تو تا اینکه به دلیل تولد اهورا بدونیمش. آخه تو نُه ماه در حال آمادگی یافتن واسه قضیه ی تولد اهورا بودی در حالی که مرگ دور از انتظار آقاجون بی هیچ آمادگی ای رخ داد و ما هنوز که هنوزه سعی در رفع اثرات نامطلوب این اتفاق ناگوار روی رفتارهای تو داریم. هر چی که هست شروع خواهرانگی های عاشقانه ی تو برای ماها که پدر و مادر تو و اهوراییم خیلی دلنشینه و امیدوارم با آغاز برادرانگی های عاشقانه ی اهورا که کمابیش با زدن نخستین لبخندهای زیباش کلید خورده هر چه بیشتر در لذت این روابط زیبای شما دو تا شریک بشیم و هر چه بیشتر سپاسگزار مهر بی پایان خداوندی باشیم. باز هم دعا میکنم که رشته ی محبت خواهر برادری تو و اهورا با هیچ باد و طوفان و تیغی پاره یا خدشه دار نشه که محکم و محکمترهم بشه.



ادامه مطلب...
موضوع : تو و تازه وارد, خواهرانگی | بازدید : 5940 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 24 آبان 1393 و ساعت 0:26 توسط مامان فريبا |

امروز بعد از مدتها اومدیم خونه تا یه روز تعطیل رو با هم به کارای عقب افتاده برسیم. این روزا و شبا بیشتر خونه ی مامانیم و ماجراهای خاص خودش و درگیری های ذهنی تو در از دست دادن آقاجون که شاید توی یه فرصت مناسب ازش نوشتم.

اما امروز دلم میخواست حالا که کم کم صدای پای داداشی بگوش میرسه خونه رو برای ورودش آماده کنیم. اونقدرا که نه ولی در حد بضاعت و حوصله و امکانات خونه بالاخره تونستم رؤیام رو به واقعیت برسونم. تو هم کلی ذوق کردی و توی چیدمان حضور فعال داشتی. اسم این قسمت خونه رو میذاریم گوشه ی اهورا.

ازمون پرسیدی چرا این چیدمان رو توی اتاق تو براش انجام ندادیم؟ راستش از آشپزخونه تا اتاق تو یه راهرو درازه که دسترسی من رو توی هفته های اول تولد اهورا بهش خیلی سخت و دیر میکنه. اینه که یه گوشه از پذیرایی رو انتخاب کردم تا راحت تر بتونم به امور اهورا و خونه با هم برسم. توی دلم رؤیای روزی رو میپرورم که اتاق باشکوه اهورا رو هم مث اتاق تو خلق کنیم.

...

و هنوز نان گندم خوب است

و هنوز آب می ریزد پایین

اسب ها می نوشند

...

دلخوشیای زیادی توی زندگی هست عزیزم حتی اگه غمی به سنگینی غم ندیدن پدر برای همیشه روی دوشت سنگینی کنه و توی لحظاتت جاری باشه. این روزا بیشتر از پیش حضور آقاجون رو حس میکنم و این دقیقاً بخاطر اینه که از اسارت تن رها شده و به پرواز دراومده. با تمام وجودم ایمان دارم.



ادامه مطلب...
موضوع : تو و تازه وارد | بازدید : 8678 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 27 تير 1393 و ساعت 8:26 توسط مامان فريبا |

با اینکه خانوم دکتر کرمانم خوب و خوش برخورد بود، با اینکه مرکز سونوگرافی ای که انتخاب کرده بودیم اجازه میداد یه هیئت همراه مامان و نی نی برن واسه دید و بازدید سونویی، اما من دلم می خواست خبر خواهر یا برادر دار شدنت رو یه شخص خیلی خاص بهت بده. شخصی که خودم خیلی حس خوبی بهش دارم و هنوزم با یادآوری خاطرات بارداری و زایمان تو با احترام و ارادت بسیار نامش رو می برم. همت کردم و از کلینیک مجیبیان یزد با نه چندان صرف وقتی که به معجزه می نمود از دکتر حجت بزرگوار وقت ویزیت گرفتم تا یه بار دیگه خاطرات خوش اون روزها رو مرور کنیم، این بار با حضور سبز تو که از درونم پا به دنیای بیرون گذاشته بودی و با شوق و ذوق اون مسیر سبز رو با گامهات همراهی می کردی. مسیری رو طی کردیم که از بین همه ی تکرارهاش، بامداد تولدت ماندنی ترین بوده، از خونه تا مقصد بیمارستان مجاور کلینیک. برات توضیح دادیم که تو توی این شهر به دنیا اومدی و توی بیمارستانی که داریم به سمتش می ریم، به دست خداییِ دکتری که قراره ببینیش. نمیدونم چقدر هیجان داشتی ولی هیجان من و به نظرم بابایی که خیلی زیاد بود...

در همون فضای آرام و پر از روح همیشگی دکتر رو ملاقات کردم. همه چی حکایت از سلامت نی نی و من داشت. قرار شد طبق معمول برای سونوگرافی صبر کنیم تا همه ی ویزیت ها تموم بشه. از دکتر اجازه گرفتم که تو هم برای سونوگرافی بیایی. بهش گفتم که دخترم رو شما به دنیا آوردین، هم دلم میخواد شما رو ببینه و هم هیجان داره ببینه خواهر داره یا داداش. گفت چند سالشه و گفتم چهار و نیم. اجازه داد و با این کارش به وجدم آورد. خیلی نادر بود که توی اون فضای پر از نظم و دیسیپلین و قانون، یه همچین استثنایی قائل بشن. 

به سمت سونوگرافی که می رفتیم با شادی ای که از چشای نازت فریاد میشد گام به گام همراهم بودی، می گفتی مامان چه بوی خوبی میاد و درست هم بود، همیشه فضای تمیز و عاری از میکرب اونجا بوی خوش به مشامم می رسونده. همه ش می پرسیدی مامان، اگه دختر بشه چی! و منم در جوابت که اگه پسر بشه چی!

اسمم رو که خوندن با هم رفتیم توی اتاق. بعد از باقیمانده سؤالاتی که از دکتر پرسیدم شروع به اسکن کرد. رو به تو کرد و گفتم به آقای دکتر سلام نکردی؟ و چقدر مثل همیشه از این یادآوری نادرستم زود پشیمون میشم. به دکتر لبخند زدی، خندیدی و ردیف دندونای قشنگت که وقتی میخندی زیباترین تصویر دنیا رو به وجود میارن نمایون شد. دکتر اسمت رو پرسید گفتی نیروانا، درست نشنید و براش بلند گفتم نیروانا. گفت کجاییه و من طبق معمول شروع کردم به توضیح ریشه و معنی اسمت. گفت خب اسم این یکی رو چی میخواهی بذاری گفتم اگه دختر بشه مانترا یعنی کلام خدا و اگه پسر بشه اهورا، دوباره نشنید گفت چی گفتم اهورا و گفت پس اهوراست!

رو کردم بهت و گفتم مامان داداشه، اهورا! و تو گفتی اهورا دوست ندارم! هنوز با اسم اهورا مشکل داشتی نازنینم. 

از آقای دکتر حرفایی شنیدم که نشون میداد چقدر ذهن روشنی داره، همونطوری که توی چهره ش هم نور و روشنی درونش همیشه هویدا بوده. برای دکتر گفتم که ناراحتی تو از اسمه نه از جنسیت و دکتر با خنده گفت خب اسمشو بذارین ... و بازم تو انتقاد کردی.  فکر کنم ماجرای دیروزِ تو هیچوقت از ذهن دکتر پاک نشه. سعی کردم خوشحالت کنم و بیاییم بیرون. توی راهرو طولانیِ برگشت، گفتی من راه رو بلدم و دویدی تا زود به بابا برسی و تا من سرگرم تشریفات مُهر کردن دفتر بیمه و چه و چه و چه بشم از دور دیدم که توی بغل باباحامدی و لابد در حال بازگوییِ این رازِ بزرگ! حیف شد که نتونستم از نزدیک شاهد برق چشای بابایی باشم با شنیدن این خبر، از دست تو کاکلیِ قشنگم!

من همچنان توی بهت بودم...

دغدغه ی حالامون رسوندن کادوی داداشی از آسمون به دست تو بود که باید در نهایت ظرافت و مخفی کاری انجام میشد. دنبال لوازم التحریری برای کاغذ کادو و چسب و کارت میگشتیم. سراغ مغازه ای که سیسمونی تو رو ازش خریده بودیم هم رفتیم. بعد از کلی پاساژگردی و خریدن یه جفت جوراب نوزادی پسرونه به یادگار، برگشتیم خونه ی خاله رادک که میزبان بی نظیر ما توی این سفر پر خاطره ست. دوست نازنین دوران دانشگاه و خوابگاه من و همسر محترم و مهربونش.

با همکاری اونا در سرگرم کردن تو تونستم هدیه ت رو کادوپیچ کنم و کارتت رو بنویسم. گذاشتمش توی اتاق تا خودت بری سراغش و سورپرایز بشی و واقعاً ذوق زدگی تو دیدن داشت. توی متن کارت نوشته بودم:

"خواهر عزیزم، نیروانا جون!

خیلی دوستت دارم. زودی میام پیشت. امیدوارم که هدیه ی منو بپذیری.

داداش اهورا!"

از ذوقی که داشتی اسم اهورا دیگه برات شیرین بود و انگار به همین راحتی پذیرفتیش. مشغول بازی با هدیه ها شدی و رفتی سراغ دغدغه های کودکانه ی خودت.

...

من اما همچنان سرشار از دغدغه ام. دغدغه هایی که نمیدونم کودکانه ست یا مال دنیای آدم بزرگا، نمیدونم باید وجدان درد داشته باشم از اینکه این اسم رو داریم بهت می قبولونیم یا با خودم کنار بیام و از عقیده م یه کم کوتاه بیام و بذارم به انتخابای دیگه هم فکر کنیم. برای قانع کردنت گفته بودم نیروانا، حتی وقتی هم که تو توی شکم من بودی و نمیدونستیم دختری یا پسر قرار بود اگه پسر شدی اهورا باشی. سخت معتقدم که از لحظه ای که قلب جنین شروع به تپیدن میکنه باید با اسم خطاب بشه و با همون اسم شخصیت میپذیره و اگه نداشته باشه یا تغییر کنه ممکنه دچار دوگانگی شخصیت بشه. و حالا انگار سر دو راهی ام...

و غیر از دغدغه ای که با اسم تازه وارد نازنینمون داریم یه دغدغه ی دیگه هم دارم و اون شروع یه تجربه ی کاملاً جدید و تازه ست. حس غریبی پر از دلشوره دارم. مادری برای موجودی از جنس پدر و برادر و همسر!

یه کم می ترسم دخترم. اشکی که دیشب توی پارک ازم دیدی و با نگرانی پرسیدی چی شده، واسه این بود.



ادامه مطلب...
موضوع : تو و تازه وارد, دیدار, دلمشغولي | بازدید : 8222 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 10 خرداد 1393 و ساعت 7:29 توسط مامان فريبا |

تصورات شیرین و خیال انگیزی از دنیایی که نی نی توشه داری عزیزم. توی هر موقعیتی که هستیم، خصوصاً وقتایی که جمعیم فوراً تصور میکنی نی نی الآن داره چیکار میکنه. وقتی داریم عروسی میریم نی نی میشینه جلوی آینه و خودشو آرایش میکنه، لاک میزنه،... وقتی میریم بخوابیم نی نی مسواک میزنه، وقتی صبح از خواب پا میشی نی نی هنوز خوابه تو تختش، وقتی توی حمومیم نی نی داره سرشو میشوره، وقتی داریم غذا میخوریم اونم مشغوله، ...

و همه ی این دنیا و لوازمش توی شکم بنده رقم میخوره.

قربون اون رویاهای شیرینت عزیزم. من تو رو درک می کنم چون کودک خیالباف درونم زنده ی زنده ست.

پاینده باد کودکیمحبت


موضوع : تو و تازه وارد | بازدید : 5218 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 ارديبهشت 1393 و ساعت 8:35 توسط مامان فريبا |

نگرانی بعدیم پس از گفتن مسئله ی نی نی و چگونگی عکس العمل تو، واکنش تو از شنیدن اسم هایی بود که انتخاب کرده بودیم. از خونده های کتاب و توصیه های اهل فن خصوصاً سمانه ی عزیزم، می دونستم که تو رو هم باید توی انتخاب اسم شرکت بدیم ولی از اونجایی که تو فقط اسمهایی رو که زیاد به گوشِت خورده یا دوستای مهدکودکی که خیلی دوسِشون داری توی ذهنت میاد نمی تونستیم خیلی روی انتخابای تو حساب کنیم. البته خودمم فکر می کنم همین تبادل نظر کردن باهات و شرکت دادنت توی بحث انتخاب اسم مهمه و نه صد در صد انتخاب اسمی که مدنظرت بوده باشه، آخه هر دفعه هم یه چیزی به مذاقت خوش می اومد. 

یادمه قبل از اینکه خبر رو بهت بدیم یه روز که با هم حموم بودیم یهو بی هوا بحث نی نی و اسمش رو پیش کشیدم که اگه نی نی توی دلم باشه دوست داری اسمش چی باشه و شروع کرده بودیم بازی مطرح کردن اسم و سر به سر هم گذاشتن و خندیدن. منم اون وسط اسم اهورا رو مطرح کردم ببینم عکس العملت چیه که در اومدی که مامان اهورا نه! پرسیدم واسه چی؟ گفتی آخه وقتی با هم بریم پارک من خجالت می کشم صداش بزنم اهورا بیا با من بازی کن!الهی فدات شم که این اسم به مذاقت سنگین بود. من دیگه ادامه ندادم چون نخواستم اصرار بی موقع من کلاً ببردت توی جبهه ی مخالف.

همیشه دوست داشتی خواهر داشته باشی و تا میگفتم اسمش چی باشه می گفتی خورشید! و من ذوق می کردم، خداییش اسم قشنگی بود و خیلی وقتا توی بازیای ذهنی خودم هی اسم تو و خواهری رو با هم تکرار می کردم، نیروانا-خورشید، نیروانا-خورشید ... ولی چون ما هی این احتمال رو هم برات بیان می کنیم که ممکنه داداش باشه گزینه های پسر رو هم ازت می خواییم. اکثر اوقات گزینه ی اولت برای اسم پسر رضا ست! واسه اینکه یه امیررضایی توی مهدکودک هست که خیلی دوسِش داری. الهی قربون دل کوچولوت برم من! بعضی وقتا که به کارات دقت می کنم و توی عمق دلخوشیات میرم به خودم می رسم و میگم مگه دلخوشی ما آدم بزرگا غیر از این چیزاست؟ حالا یه کم اِشِلش فرق میکنه وگرنه مام همون کودکانیم که ریخت و قیافه ی بزرگانه به خودمون می گیریم...

خلاصه جرأت نمی کردم مانترا رو برات مطرح کنم که نکنه همون واکنش اهورا رو به دنبال داشته باشه. مانترا خیلی برام مقدسه و دلم میخواست تو هم به قداستش پی ببری، درست مثل قداست اسم خودت، نیروانای من! فکر کنم چهارشنبه شب بود که از خونه ی شیدا اینا بر می گشتیم. توی ماشین صحبت نی نی و اسمش شد و دیگه طاقت نیاوردم و گفتم اگه خواهر شد بذاریم مانترا! تو عاجزانه گفتی مامان! آخه چرا اسمایی که انتخاب میکنی اینطوریَن؟! تو همه ش اینجور اسما رو انتخاب می کنی. یه چند تا اسم دیگه هم رد و بدل کردیم و دیگه بحث رو به همون دلیل قطع بحث اهورا ادامه ندادم. همین که ذهنت رو درگیر کرده باشم کافی بود. این دو روزه که با هم بودیم فرصت بیشتری برای صحبت داشتیم. یه بار همینجور که کنارت نشسته بودم و تلویزیون می دیدیم ناخودآگاه زیرلب زمزمه کردم مانترا و تو با اون گوشای تیزت شنیدی. سریع دراومدی که مامان مانترا خوبه ولی اهورا رو عوض کنیم! لبریز شوق شدم. الهی قربونت برم که همونطور که حدس می زدم ذهنت درگیر شده بود و با خودت به قضاوت و تصمیم گیری نشسته بودی. خوشحال و خندان گفتم باشه می گردیم یه اسم دیگه به جای اهورا پیدا می کنیم که گفتی نه اهورا هم خوبه. خب خدا رو شکر، چی از این بهتر. حالا انگار یه میترای عزیزی توی مهدکودک هست که با شباهت اسمش به مانترا به این نتیجه رسیدی که مانترا هم میتونه واقعیت داشته باشه و همچین عجیب و غریب هم نیست. دیروز توی حموم (دقت کردی اکثر بحثا و شور و مشورتای من و تو توی حمومه که با یه فراغتی آب بازی می کنی و سر درددلت وا میشه برام!) باز گفتی مامان اسم خواهری که انتخاب کرده بودی چی بود؟ (برات هنوز سخته و هی یادت میره.) گفتم مانترا. گفتی وقتی بزرگ بشه میشه مامان مانترا! آره همینطوره هر اسمی رو که دوست داشته باشی و برات مهم باشه زود بزرگیاش رو تصور می کنی و این خیلی برام جالبه. چون یه روزم که داشتیم می رفتیم خونه ی آوا از بس که دوسِش داری دراومدی که مامان آوا وقتی بزرگ بشه میشه مامان آوا...

بَه به اون روزی که تو بشی مامان نیروانا، کاش اون روز رو ببینم خیال باطل


موضوع : تو و تازه وارد | بازدید : 5700 مرتبه
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 1937 نفر
بازديدهاي ديروز : 687 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 1937 نفر
كل بازديدها : 2851980 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.