خواهرانگی
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 تير 1396 و ساعت 14:19 توسط مامان فريبا |

از ابتدای تیرماه که با کاوی کنج مشهد خداحافظی کردی و به جمع خونواده مون برگشتی، پروژه ی مهدکودک داداش اهورا کلید خورد و من هم همچنان مجبور به ادامه ی حضور در محل کار و به تبع اون ناگزیر از رفت و آمدم به سرچشمه  شدم. این بود که عدم حضور من برای مدت روزانه 14 ساعت در محیط خونه و کانون گرم خانواده، تو نازنینم رو واداشت تا به همراه بابایی کمر همت به نگهداری و تر و خشک کردن مزدای کوچک ببندی و حتی زمانهایی رو که بابا به عنوان سرویس رفت و آمد من و اهورا مجبور به ترک خونه بوده و هست، به تنهایی این مسئولیت بزرگ رو روی شونه های کوچیک و کودکانه ت به دوش بگیری. گرچه میدونم خیلی درست نیست که این کار پر استرس رو در این سن کم ازت بخواهیم که خدای نکرده به اضطراب و آشفتگی تو بینجامه ولی هر چی نگاه میکنم چاره ای جز این نیست و لاجرم به فال نیک می گیرمش و مثبت می انگارم. اینکه شرایطی پیش اومده که زمینه ای برای رشد تو و بدست آوردن تجربه ی نگهداری از یه انسان کوچولو برات فراهم شده، از دید من خیلی هم عالیه. اینکه تمام تلاشت رو بکار میگیری تا سر داداشی رو گرم کنی و بخندونیش که عدم حضور ما رو کمتر حس کنه و گریه نکنه خودش کلی باعث افزایش خلاقیت و قدرت حل مسأله ت میشه. اینکه دقت کنی ببینی من چه کارایی رو برای خوشامد مزدا انجام میدم که وقتی نیستم به تقلید از من با پرداختن به اونها مزدا رو شاد نگه داری خودش یه گام بلنده رو به افزایش دقت و تمرکز تو روی الگوبرداری از من بعنوان یه مادر. و هیچ شک ندارم که بی نعمت حضور دو تا داداش نازنینت و از سر گیری کار و فعالیتهای اجتماعی من میسر نمیشد. تازه اونوقته که میفهمم نقش پدری پررنگ تر بابایی، که اینهمه به من در انجام وظایف مادریم کمک می کنه، از کجا آب میخوره و اونم اینه که کودکیهایی داشته که با وجود یه مامان کارمند بی شباهت به کودکیهای تو نبوده. امروز حتی شنیدم که در نبود بابایی و بدون دسترسی تلفنی بهش و اینکه در خونه هم قفل بوده و نمیتونستی بری پیش مامان بزرگی، خودت دست بکار شدی و پوشک داداشی رو هم تعویض کردی! و این در حالیه که وقتی ما هستیم خودت از بوی نامطبوع مدفوعشون فراری هستی و دایم تذکر میدی عوضشون کنیم و مام حین تعویض داداشا ازت میخواهیم که محیط رو ترک کنی و رعایت حریم خصوصی و موارد تربیت جنسی رو هم میکنیم! خیلی وقتا مشکلات، فرصتها و نقطه هایی هستن که باید به نقطه ی عطف نمودار زندگی تبدیل بشن و سرآغاز تعالی باشن. دخترک نازنینم! مامان کوچولوی داداشی! شک ندارم همه ی اینا برای اینه که تو عزیزم به کمال نیروانایی خودت برسی. الهی همیشه از این بوته های آزمایش کوچیک و بزرگ، سربلند بیرون بیایی. الهی خدا نگهدار تو و دو تا داداشت و همه ی بچه های نازنین باشه. 


موضوع : خواهرانگی, تکامل نیروانایی | بازدید : 147 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 7 اسفند 1394 و ساعت 18:56 توسط مامان فريبا |

سخت نامنتظر بود عزیزدلم ولی بالاخره وقتش رسیده بود که پرده از رازی که با بابایی حدود چهار ماه و اندی حفظش کرده بودیم برداریم. 

وقتی متوجه شدیم ماهی کوچولوی شناور توی دلم یه وروجک دوست داشتنی عین اهوراست یه کادوی کم نظیر از طرفش برای تو و اهورا گرفتیم تا شب بازش کنی و روز 25 بهمن برات پر از عشق بشه. 

وقتی کادو و نامه ی مزدا و تصویر سونوگرافی رو دیدی عین آدم بزرگا زدی توی پیشونیت که  

"خاک تو سرم، یکی دیگه!؟" و بعد با ذوق به شکمم نگاه کردی و اومدی سمتم و بغلم کردی. 

برات گفتیم که اونی که توی راهه یه داداشه و اسمش "مزدا" ست و مزدا یعنی دانای بزرگ و همون خدایی ست که نیاکان ما به یکتایی میپرستیده ن.  گفتی کاش دختر بود و بعد وقتی گفتیم کاری از دست ما ساخته نبوده و این تنها خواست خداست خیلی راحت پذیرفتی، عین یه آدم بزرگ با بلوغ کامل عقلانی.

برات مینویسم که بدونی چرا این بار مثل دفعه ی پیش همون اولش بهت نگفتیم، دقیقاً به همین دلیل که فکر میکردیم تو هنوز چشم انتظار داشتن یه خواهری و اگه اوایل بارداریم بهت بگیم هی توی دلت قند آب میکنی که دختره و شنیدن خبری غیر از انتظارت، ممکنه دلخوری برات پیش بیاره. اینطور صلاح دیدیم و چقدر فکر خوبی بود. میگن آدم همیشه تجربه ی یه چیزی رو داشته باشه بهتر عمل میکنه. 

بقول نون خالی خور توی محله ی گل و بلبل عمو پورنگ که همه ش تکیه کلامش رو بکار میبری، شاید باورش برات سخت باشه، ولی یه اتفاقایی توی زندگی آدم میفته که انگار هیچ انتخابی از طرف آدم درش نقشی نداره. تمام و کمال سکان بدست اونیه که رخدادها رو یکی پس از دیگری میچینه تا خواست خودش رو مقدر کنه. 

بقول عزیزی که صد در صد به حرفش ایمان دارم حتماً دلیل بسیار محمکی برای حضور مزدا توی این دنیا وجود داشته که هست شده.

هر چی که هست تو از داشتن یه داداش دیگه خیلی خوشحالی و این برای من خیلی امیدبخش و افتخار آفرینه که یعنی اهورا رو دوست داری و به امیدِ داشتن یکی دیگه مث اون بقول خودت "تپل و بانمک" توی رؤیاهای شیرین کودکی خودت غرقی.

حالا دیگه کار خبررسانی ما راحت پیش میرفت و طولی نمیکشید که خبر اومدن مزدای عزیزمون توی کل خانواده بپیچه.

خدا همه تون رو محکم توی دستای امن خودش نگه داره عزیزای دل من!


موضوع : عاشقانه, خواهرانگی | بازدید : 8677 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 دی 1393 و ساعت 10:04 توسط مامان فريبا |

از کی میخوام اینا رو بنویسم، هی نمیرسم، هی نمیرسم. 

اینقدر تولد غافلگیرانه ی داداش اهورا غرقم کرد که حتی نرسیدم زمینی شدنش رو توی خونه ی تو هم ثبت کنم.

فردای تولد کلوچه ی توت فرنگی ای که تو باشی به شرحی که خونه ی اهورا نوشتم، داداشی قدم به دنیای ما گذاشت و فصل جدید خواهرانگی های تو شروع شد. فصل اولش زمان بارداری من بود که همه ی زیباییها و هیجانات مادری ش رو با تو عزیزم، که به حق خواهری رو مهربانانه و عاشق پذیرفته بودی، شریک بودیم. چه بوسه ها که به جنینی اهورا نثار نکردی و چه آغوشها که بی دریغ براش نگشودی. اما با همه ی شادمانی و اشتیاقی که در تو برای بدنیا اومدن اهورا میدیدم باز هم یه گوشه ی دلم نگران بودم که نکنه تولدش شعله ی عشقت رو کم نور و چالش بزرگ خواهری رو به تجربه ای ناخوشایند برات بدل کنه. توی کتابا خونده بودم که هم پدر و مادر و هم همه ی اطرافیان باید با همکاری هم و با آگاهی از شرایط جدید تو، زمینه رو برای پذیرش این نسبت زیبا برات فراهم کنن تا تو خواهر بودن رو با جون و دل عشق کنی.

حس میکنم خدا به ما خیلی خیلی کمک کرد، همین که سمانه ی عزیزی داشتم و دارم که بهم چگونگی خبر کردن تو از باردارشدنم و تغییر وضعیتی که در آینده ی نزدیک قرار بود توی زندگیمون رخ بده رو به زیبایی راهنمایی کنه بشرحی که برات ثبتش کرده م؛ همین که دوستان و اطرافیان آگاه و دلسوزی داشتم و دارم که با حرفا و رفتاراشون مدام بر شور و اشتیاق و عشق تو می افزودن و نوید وضیعت قشنگی رو با تولد اهورا برات میدادن؛ همین که من و بابا از هر فرصتی برای سورپرایز کردن تو توسط دادشی با هدیه هایی که از آسمون میفرستاد استفاده می کردیم تا بهت ثابت کنیم که حواسش بهت هست و خیلی دوسِت داره؛ همین که توی رویدادهای هیجان انگیز بارداریم مث دیدن داداشی با دستگاه سونوگرافی و یا حضورت توی لحظه ی خبردار شدن از پسر یا دختر بودنش همراهم بودی؛ و به نظرم بهتر از همه همین که مهدکودک مهرآیینی داری و داریم که با تعریف پروژه ی " من و دنیای من" هم در سال گذشته و هم امسال تو و دوستانت رو با ابعاد مختلفی از هویت فردی و خانوادگیتون، مراحل رشد و تکاملتون در دنیای جنینی، نوزادی و مختصری از سنین مختلف تا کهنسالی، علایقتون، تواناییاتون و خلاصه هر چیزی که به "من" مربوط میشه آشنا کردن؛ همه و همه لطف خداوندی بود که تغییر وضعیت خانواده ی ما از سه به چهار نفر رو اگرچه سخت و پراسترس به نظر میرسید، آسون و خوشایند و آرامش بخش کنه.

از لحظه ی تولدش، تو عشقت رو همچنان با بوسه و نوازش و آغوش نثار داداشِ تازه متولد شده میکردی و ما هم هر چند نگران لطافت نوزادیش بودیم و هستیم، تا اونجایی که میشد بهت احترام میذاشتیم و میذاریم تا ابراز احساساتت همینطور قشنگ بمونه و خدشه دار نشه. همه ش در انتظار بیدارشدنش میمونی و گاهی هم یه جورایی کمک میکنی که بیدار شه بیشتر ببینیش! توی آماده کردن شرایطی مث شیرخوردن، خوابوندن، تعویض ، آروم کردن گریه ش و حتی حموم کردنش همکاری میکنی. البته کوچولوتر که بود بیشتر و پررنگ تر بود ولی با گذر از یک ماهگی و نا آرومی های وقت و بی وقت داداشی گاهی میزنی به دنده ی لج و بیحوصلگی و ترجیح میدی بازیت رو ادامه بدی یا تلویزیونت رو ببینی که خب اگرچه اعصاب ما دوچندان بهم میریزه ولی در کل بهت حق میدیم و زیاد گیر و گرفتی نداریم واسه ت. مربی مهدکودکت توی جلسه ای که هر فصل با تک تک اولیا جداگانه برگزار میکنن و در مورد وضعیت کودکشون با هم به گفتگو م7یشنن متذکر شده بود که نسبت به ابتدای سال گوشه گیر تر شدی و کمتر توی فعالیتا مشارکت میکنی اما ما گذاشتیم به حساب درگذشت آقاجون و هضم نشدنِ کامل قضیه ی از دست دادنش برای تو تا اینکه به دلیل تولد اهورا بدونیمش. آخه تو نُه ماه در حال آمادگی یافتن واسه قضیه ی تولد اهورا بودی در حالی که مرگ دور از انتظار آقاجون بی هیچ آمادگی ای رخ داد و ما هنوز که هنوزه سعی در رفع اثرات نامطلوب این اتفاق ناگوار روی رفتارهای تو داریم. هر چی که هست شروع خواهرانگی های عاشقانه ی تو برای ماها که پدر و مادر تو و اهوراییم خیلی دلنشینه و امیدوارم با آغاز برادرانگی های عاشقانه ی اهورا که کمابیش با زدن نخستین لبخندهای زیباش کلید خورده هر چه بیشتر در لذت این روابط زیبای شما دو تا شریک بشیم و هر چه بیشتر سپاسگزار مهر بی پایان خداوندی باشیم. باز هم دعا میکنم که رشته ی محبت خواهر برادری تو و اهورا با هیچ باد و طوفان و تیغی پاره یا خدشه دار نشه که محکم و محکمترهم بشه.



ادامه مطلب...
موضوع : تو و تازه وارد, خواهرانگی | بازدید : 6100 مرتبه
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 4 نفر
بازديدهاي امروز : 928 نفر
بازديدهاي ديروز : 1032 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 5433 نفر
كل بازديدها : 2952515 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.