نيرواناي عزيز ما

شادباش نُه سالگی ات

دوباره این لحظه های نازنین را لمس می کنم؛ لحظه های بی بدیلی که دنیا چشمهایش را به روی زیبای تو گشود نیروانای من! نمی دانم آنقدر که بایسته ی نام پرشکوه و روح بلند توست قداست و رسالت مادری را که تو با حضورت به من هدیه دادی امانتدار بوده ام یا نه ولی خدا می داند که چقدر دغدغه ی روشن ماندن نوری را داشته ام که تو در خود آورده ای تا با رسیدنِ دوباره ی به آن، جاودانه شوی.  نُه سالگی ات نوشم باد مایه ی سرمستی مدام من! ...
11 آذر 1397

ناب ترین آرزوی من برای تو

به رسم هر ساله میخواستم قبل از عید، کلی براتون بنویسم بچه های من ولی فرصتی و هوای نوشتنی دست نداد. این متنِ بسیار زیبا و پربار رو امروز از عزیزی  هدیه گرفتم که براتون یادگار میکنم. چقدر دلنشین بود. سپاسگزارم از نویسنده ش که واقعاً نمیدونم کیه و امیدوارم از اینکه انتشارش میدم بدون ذکر نامشون، منو ببخشن. حتماً اگر نشانی ازشون یافتم به نام خودشون اصلاحش میکنم. " و من در خویش، جوری هستم که حتی نمی توانم برایت زندگی ای آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد. نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. نمی شود بگویم برایت سالی پر از ثروت و سلامت می خواهم! من و تو می دانیم که زندگی بسیار زیبا، اما دشوار و شکننده است! می دان...
10 فروردين 1397

هشتگ نیروانا

هشتاد و هشتیِ هشت ساله ام نیروانا! هشتاد هشتاد آذر دیگری نیز بیاید که حضور تو، افتخار بشریت باشه نازنینم.  هشت سالگیت لایک بارون! پ.ن.: دیروز وقتی برای رعایت احتیاط پس لرزه های زمین لرزه ، به خونه ی مامان بزرگی پناه بردیم و خونواده ی دایی منصور هم به ما پیوستن، توی دلت قند آب بود که درسته ترسیدیم و لرزیدیم ولی عوضش دور هم جمع شدیم. ای جونم به دل و نگاهت که قشنگیا رو هم میبینه. این عکست از ذوق دیروزه. ...
11 آذر 1396

مهارت های زندگی

عاشق درس و کلاس "مهارتهای زندگی" تونم. از درسهای انتخابی و فوق برنامه ی مدرسه است. یه نقطه ی بسیار روشن امیده به ترویج این فرهنگ که چگونه زندگی کردن و یادگیریِ اون خیلی مهم تر از مهارتهای علمی ه. گرچه الان فقط ۶ درصد از برنامه ی هفتگی کلاستون رو دربرگرفته ولی همینم برای شروع، عالیه. یه هفته اونی رو که ازش می ترسیدین ماسک درست کردین و توی کلاس پاره ش کردین که ترساتون از بین بره. یه بار دیگه جعبه ی نگرانی درست کردین و قراره نگرانیاتون رو بریزین توش. دیروزم این شکلکای قشنگ رو که با دستای هنرمند خودت کشیدی به ارمغان آوردی برام و انگار برای کمک به شناختن و بیان احساساتتون هست. اول آذرماه، ماه قشنگ تولدت رو به این دستاوردهای عالی متبرک ...
1 آذر 1396

ما هیچ، ما فرزندان

این پست از درد دلهای مادرانه ی منه برای تو نیروانا، حکایت دیروزی که خاطره شد، به یاد پر خاطره ترین حادثه ی همچو دیروز روزی، که نیمه ی پیدا شده ی من، روایت مکمل من، بابا حامد عزیز تولد یافت! و اما حکایت دیروز... یه همچین مامان بچه ذلیلی ام من!  فکر کن بیش از یه ماه منتظر باشی که یه جشن عروسی خیلی ویژه بری که توش یگانه دوست همکارت رو که بازنشسته شده و از کشورم رفته بعد از سه سال و اندی ببینی. خیلی سفارشی از هم از طرف عروس و هم داماد دعوت شده باشی و خودتو وعده داده باشی که یه شب پرخاطره با دوستت رقم بزنی؛ اما درست ظهر همون روزی که قراره بری عروسی و توی آرایشگاه نشستی - که بعد از عمری به سر و صورتت صفایی بدی که خیلی هم مامان گرفتاری ...
3 شهريور 1396

هر انسانی کتابی ست چشم براه خواننده اش

بعد از مدتها، دیشب تونستیم قبل از خواب با هم یه کمی گپ بزنیم. مزدا بطرز معجزه آسایی قبل از همه به خواب رفت و اهورا هم که قصه ی شنگول و منگول رو از تو شنیده بود و قصه ی آفتابگردونِ عاشقِ خورشید رو از من و جیش قبل از خوابش رو هم همزمان با تکرار واژه ی جدید آفتابگردون بجا آورده بود زود خوابش برد. در حالیکه دستامون همدیگه رو بغل کرده بودن برام از هیجانت برای بازشدن دوباره ی مدرسه ها و رفتن به مدرسه ی جدید گفتی. از اینکه مهرآیین قبلی رو فقط بخاطر اینکه هر روز بتونی خاله شهلا رو ببینی انتخاب کرده بودی و حالا حس میکنی معیارهای دیگه ای هم برای انتخاب مدرسه هست. از اینکه توی بازدیدی که پارسال از مدرسه ی جدیدت داشتیم و درِ یه کلاس باز بوده، دیدی که می...
9 مرداد 1396

درّ و طلا و گوهر

خودخواهی ست آرزو کنم ادامه ی من باشی دخترکم. خودت باش در اوج نیروانایی خودت. روزت مبارک عزیزدلم، دختر نازنینم! ممنونم نی نی وبلاگ عزیز برای هدیه ی این پنل خاص موبایل در این روز پر از شادمانگی. تو بهترینی نی نی وبلااااااگ! ...
3 مرداد 1396

نیروانا، از جنس حضور

هجده روزه از هم خداحافظی کردیم. امروز در جواب دوست نازنینم زینب مامان دیانا که ازم پرسید تجربه ی دور بودن اینهمه مدت از تو چه جوریه براش نوشتم: "باور نمیکنی ولی من هیچ فاصله ای با نیروانا حس نکرده م هنوز و انگار باهامه. صداشو میشنوم تصویرش رو میبینم. فقط آغوششه که حس نکرده م و اونم الان دلتنگش نیستم. روزایی که بعد از یه هفته دوری از سرچشمه بهش میرسیدم همچین که میدیدمش تازه میفهمیدم خدای من چقدر دلم براش تنگ شده و سفت توی بغلم میگرفتمش. حس میکنم الانم همینطور باشه و وقتی ببینمش تازه دردم یادم بیاد. الان بیهوشی مطلقم انگار. باید بهوش بیام تا دردم رو یاد کنم." امروز این عکست رو با اون زیرنویس زیبا توی کانال مدرسه ی طبیعت دیدم ...
23 خرداد 1396

و ما یسطرون

امروز جشن الفبای تو برگزار میشه نازنینم. با مدرسه که تماس گرفتم گفتن بدون حضور اولیا هست. ملالی نیست و قطعاً بدون حضور ما و در جمع دوستان کلاس و مربیان، بهت خوش میگذره و تو خودت میدونی که به چه ترتیبی باید از هر لحظه، لذتی رو که باید ببری. برای این روزِ مقدس که تو قادری تمام حروف الفبای زبان مادری ت رو بخونی و بنویسی هیچ هدیه ای ارزشمندتر از کلیدی از این خونه ی خاطره هات نمی یابم که تقدیمت کنم. چقدر انتظار این لحظه رو کشیده م که قلمی بدست تو بدم و از خودت هم بخوام که در ساختن و پرداختن این خونه که برای من همه ی هویت دنیای مجازیم هست به یاری بشتابی. دلم غنج میره اسم قشنگت بغل این خونه در زمره ی نویسندگان، میدرخشه. الفبا آموخته ی قشنگم! مبا...
26 ارديبهشت 1396