عاشقانه
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 مرداد 1396 و ساعت 8:21 توسط مامان فريبا |

بعد از مدتها، دیشب تونستیم قبل از خواب با هم یه کمی گپ بزنیم. مزدا بطرز معجزه آسایی قبل از همه به خواب رفت و اهورا هم که قصه ی شنگول و منگول رو از تو شنیده بود و قصه ی آفتابگردونِ عاشقِ خورشید رو از من و جیش قبل از خوابش رو هم همزمان با تکرار واژه ی جدید آفتابگردون بجا آورده بود زود خوابش برد. در حالیکه دستامون همدیگه رو بغل کرده بودن برام از هیجانت برای بازشدن دوباره ی مدرسه ها و رفتن به مدرسه ی جدید گفتی. از اینکه مهرآیین قبلی رو فقط بخاطر اینکه هر روز بتونی خاله شهلا رو ببینی انتخاب کرده بودی و حالا حس میکنی معیارهای دیگه ای هم برای انتخاب مدرسه هست. از اینکه توی بازدیدی که پارسال از مدرسه ی جدیدت داشتیم و درِ یه کلاس باز بوده، دیدی که میز و نیمکتهاش چقدر کم جا و تنگه و از این بابت اظهار نگرانی کردی. از اینکه بابا میدونه یکی از معلمای کلاس دوم با بازی به بچه ها درس یاد میده گفتی و اینکه چقدر دوست داری توی اون کلاس باشی و بابا حتماً اسمت رو اونجا نوشته. بهت گفتم مدرسه زیادم بد نیست، چیزای جدیدی یاد میگیری و همینکه هر روز میری مدرسه کمتر حوصله ت سر میره. تازه چیزای جدیدی هم هست که میتونی یاد بگیری. با همدیگه اسمای دوستای مهدکودکت رو که توی مدرسه ی جدید هستن یادآوری کردیم و اینکه چقدر همه شون باادب و خوب بودن و چقدر خوبه باهاشون همکلاسی میشی دوباره. تو همینجور حرف میزدی و خستگی و خواب، کم کم گوش منو از شنیدن درد دلهای قشنگت محروم میکرد...
الان که جریانات دیشب رو از خاطر گذروندم و نوشتم به این فکر میکنم که تو چقدر تشنه ی حرف زدن با منی و من هم چقدر بیشتر. اینکه پر شدن تمام وقتم با دو تا داداش کوچولوی انرژی بَر، چقدر بین من و تو فاصله انداخته و چقدر من کم توان بوده م توی فراهم کردن فرصت و فراغت گپ و گفت دو نفره ی مادر و دختری. خدا رو شکر میکنم که حداقل بابایی گوش و وقت فراخ تری برای شنیدن دغدغه ها و درد دلهای تو داره. کاش بتونم همتی کنم و خلوتهای دو نفره مون رو بیشتر کنم و فاصله هامونو کمتر، عزیز دلم!

خدا رو شکر که یه وقتایی گوشی منو دزدکی ورمیداری و تند تند از خودت سلفی میگیری تا کاهلیای منو توی نسخه برداشتن از صورت ماهت توی لحظه های مختلف جبران کنی. زنده باشی فرزند لحظه ها!

 

 


موضوع : عاشقانه, مدرسه, دلمشغولي | بازدید : 65 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 مرداد 1396 و ساعت 7:28 توسط مامان فريبا |

خودخواهی ست آرزو کنم ادامه ی من باشی دخترکم. خودت باش در اوج نیروانایی خودت.

روزت مبارک عزیزدلم، دختر نازنینم!

ممنونم نی نی وبلاگ عزیز برای هدیه ی این پنل خاص موبایل در این روز پر از شادمانگی. تو بهترینی نی نی وبلااااااگ!


موضوع : عاشقانه, تعاملات نی نی وبلاگی | بازدید : 48 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 2 تير 1396 و ساعت 8:10 توسط مامان فريبا |


موضوع : عاشقانه, اين روزها | بازدید : 64 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 خرداد 1396 و ساعت 12:18 توسط مامان فريبا |

هجده روزه از هم خداحافظی کردیم. امروز در جواب دوست نازنینم زینب مامان دیانا که ازم پرسید تجربه ی دور بودن اینهمه مدت از تو چه جوریه براش نوشتم:

"باور نمیکنی ولی من هیچ فاصله ای با نیروانا حس نکرده م هنوز و انگار باهامه. صداشو میشنوم تصویرش رو میبینم. فقط آغوششه که حس نکرده م و اونم الان دلتنگش نیستم. روزایی که بعد از یه هفته دوری از سرچشمه بهش میرسیدم همچین که میدیدمش تازه میفهمیدم خدای من چقدر دلم براش تنگ شده و سفت توی بغلم میگرفتمش. حس میکنم الانم همینطور باشه و وقتی ببینمش تازه دردم یادم بیاد. الان بیهوشی مطلقم انگار. باید بهوش بیام تا دردم رو یاد کنم."

امروز این عکست رو با اون زیرنویس زیبا توی کانال مدرسه ی طبیعت دیدم دلم برات پر کشید. "پروازت رو بلند بگیر" همه ی وجود مادر!

او در هر گام، خودباوری، اراده، تمرکز، تعادل، شجاعت و ریسک پذیری اش را رشد می دهد...

@kavikonjnatureschool


پی نوشت:

1-اسم این پست رو با اجازه و به افتخار دوستم زینب جان که مادرانگی رو انگار پیشش شاگردی میکنم شبیه اسم وبلاگ پیشین دخترش که "دیانا، از جنس حضور" بود گذاشتم.

2- این ماه در برنامه ی کتابخوانی گروهی که با مادران عزیز دیگه ای عضوشیم کتاب "مادر و خاطرات پنجاه سال زندگی در ایران" رو خوندیم و با دوستان در موردش به گفتگو و تبادل نظر پرداختیم. جمله ی "پروازت را بلند بگیر" توصیه ی مادر فرهیخته ی یک قرن پیشه به فرزندانش که عجیب برانگیزاننده یافتمش.


موضوع : عاشقانه | بازدید : 279 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 و ساعت 11:20 توسط مامان فريبا |

امروز جشن الفبای تو برگزار میشه نازنینم. با مدرسه که تماس گرفتم گفتن بدون حضور اولیا هست. ملالی نیست و قطعاً بدون حضور ما و در جمع دوستان کلاس و مربیان، بهت خوش میگذره و تو خودت میدونی که به چه ترتیبی باید از هر لحظه، لذتی رو که باید ببری. برای این روزِ مقدس که تو قادری تمام حروف الفبای زبان مادری ت رو بخونی و بنویسی هیچ هدیه ای ارزشمندتر از کلیدی از این خونه ی خاطره هات نمی یابم که تقدیمت کنم. چقدر انتظار این لحظه رو کشیده م که قلمی بدست تو بدم و از خودت هم بخوام که در ساختن و پرداختن این خونه که برای من همه ی هویت دنیای مجازیم هست به یاری بشتابی. دلم غنج میره اسم قشنگت بغل این خونه در زمره ی نویسندگان، میدرخشه.

الفبا آموخته ی قشنگم! مبارکت باشه ابزار مهمی که در این نٌه ماه با همه ی سختی و آسونی و تلخی و شیرینی بدست آوردی ولی یادت باشه بیشتر از اون، الفبای زندگی مهمه که هم با تمام وجودم و عشقم سعی در آموختنش به تو دارم، اگر چیزی از اون بلد باشم و به شیوه ی عملی و الگو بودن برای تو، و هم همه ی همت و همّ و غمّم اینه که در زمانها و مکانهای مختلف در معرض یادگیریش قرارت بدم. 

کلمات و جملات، خوندن و نوشتن بسیار با ارزشند اما با ارزشتر از اون پیامیه که در اثر اندیشه ی تو و جوهره ی وجود تو انتقال پیدا میکنه  یا دریافت میشه. روح زبان و نوشتار هست که قابل ستایشه. با تمام وجودم روزی رو آرزو میکنم که با ابزاری که امروز بدست آوردی به مدد روح بلند خودت اعجاز کنی و برای هستی، اثری بیش از هست بودن خودت بجا بذاری عزیزکم!


موضوع : مدرسه, عاشقانه | بازدید : 879 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 ارديبهشت 1396 و ساعت 9:40 توسط مامان فريبا |

مسابقه ی نقاشی مدرسه تون جزو برگزیدگان رفتی برای مرحله ی بعدی. اینقدر بی سر و صدا و بی هیاهو اینجور موارد توی خونه مون برگزار میشه خودم یاد کودکیای خودم میفتم که سرم به کار خودم بود و درس و مدرسه م و خیلی بقیه ی اعضای خانواده درگیر جریانات مدرسه نبودن.  نه که نبودن, سایه وار بود و مث الان همه درگیر مستقیم جیک و پوک و ریز مسایل نمیشدن. خیلی خوب بود و الانم خوشحالم برای تو اینجوری گذشت امسال. چهارشنبه جشن الفبا دارین و شعر و سرود و .... نمیدونم ماهام باید باشیم یا نه. هر چی که هست میبینم برای حظو (حفظ) کردن شعرش دغدغه داری. بهترینها رو برات آرزو دارم در این دومین هفته ی اردیبهشتی ملس.

راستی تو اولین کسی بودی که کادوی تولد چهل و یک سالگیم رو بهم داد. بهترین کادویی که گرفتم. همه ش با فکر خلاق و کار دست توانای خودت, ایناهاش:

دیروز بهم دادی گفتی میترسیدم یادم بره تا روز تولدت. میبینی چه ملسه این اردیبهشت, غوغا کردی بهترینم. 


موضوع : عاشقانه, مدرسه, اين روزها | بازدید : 671 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 آذر 1395 و ساعت 20:00 توسط مامان فريبا |

جمعتون همیشه جمع, میوه های زندگیم! یلداها بیاد و بره و شماها همینطور شادمانه در کنار هم آروم بگیرین و از بودن پیش هم لذت ببرین. 


موضوع : عاشقانه, تولدانه | بازدید : 464 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 7 اسفند 1394 و ساعت 18:56 توسط مامان فريبا |

سخت نامنتظر بود عزیزدلم ولی بالاخره وقتش رسیده بود که پرده از رازی که با بابایی حدود چهار ماه و اندی حفظش کرده بودیم برداریم. 

وقتی متوجه شدیم ماهی کوچولوی شناور توی دلم یه وروجک دوست داشتنی عین اهوراست یه کادوی کم نظیر از طرفش برای تو و اهورا گرفتیم تا شب بازش کنی و روز 25 بهمن برات پر از عشق بشه. 

وقتی کادو و نامه ی مزدا و تصویر سونوگرافی رو دیدی عین آدم بزرگا زدی توی پیشونیت که  

"خاک تو سرم، یکی دیگه!؟" و بعد با ذوق به شکمم نگاه کردی و اومدی سمتم و بغلم کردی. 

برات گفتیم که اونی که توی راهه یه داداشه و اسمش "مزدا" ست و مزدا یعنی دانای بزرگ و همون خدایی ست که نیاکان ما به یکتایی میپرستیده ن.  گفتی کاش دختر بود و بعد وقتی گفتیم کاری از دست ما ساخته نبوده و این تنها خواست خداست خیلی راحت پذیرفتی، عین یه آدم بزرگ با بلوغ کامل عقلانی.

برات مینویسم که بدونی چرا این بار مثل دفعه ی پیش همون اولش بهت نگفتیم، دقیقاً به همین دلیل که فکر میکردیم تو هنوز چشم انتظار داشتن یه خواهری و اگه اوایل بارداریم بهت بگیم هی توی دلت قند آب میکنی که دختره و شنیدن خبری غیر از انتظارت، ممکنه دلخوری برات پیش بیاره. اینطور صلاح دیدیم و چقدر فکر خوبی بود. میگن آدم همیشه تجربه ی یه چیزی رو داشته باشه بهتر عمل میکنه. 

بقول نون خالی خور توی محله ی گل و بلبل عمو پورنگ که همه ش تکیه کلامش رو بکار میبری، شاید باورش برات سخت باشه، ولی یه اتفاقایی توی زندگی آدم میفته که انگار هیچ انتخابی از طرف آدم درش نقشی نداره. تمام و کمال سکان بدست اونیه که رخدادها رو یکی پس از دیگری میچینه تا خواست خودش رو مقدر کنه. 

بقول عزیزی که صد در صد به حرفش ایمان دارم حتماً دلیل بسیار محمکی برای حضور مزدا توی این دنیا وجود داشته که هست شده.

هر چی که هست تو از داشتن یه داداش دیگه خیلی خوشحالی و این برای من خیلی امیدبخش و افتخار آفرینه که یعنی اهورا رو دوست داری و به امیدِ داشتن یکی دیگه مث اون بقول خودت "تپل و بانمک" توی رؤیاهای شیرین کودکی خودت غرقی.

حالا دیگه کار خبررسانی ما راحت پیش میرفت و طولی نمیکشید که خبر اومدن مزدای عزیزمون توی کل خانواده بپیچه.

خدا همه تون رو محکم توی دستای امن خودش نگه داره عزیزای دل من!


موضوع : عاشقانه, خواهرانگی | بازدید : 8490 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 دی 1394 و ساعت 7:19 توسط مامان فريبا |

وقتی با من میمونی تنهاییمو باد میبره ...



ادامه مطلب...
موضوع : عاشقانه | بازدید : 4081 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 خرداد 1394 و ساعت 1:18 توسط مامان فريبا |

شصت و شش ماهه ای نهالکم.

مجبورم این جمله ی کلیشه ای "خیلی وقته ازت ننوشته م" رو بنویسم و برم و خدا خدا کنم تا آخر امروز بهم یه فرصت عنایت کنه که خیلی خیلی ازت بنویسم.

-----------------------

جشن پایان سال مهدتون برگزار شد. منم مثل همیشه از شدت هیجان اول روی پا بند نبودم و نمیتونستم بشینم. بعدش وقت خوندن سرود ملی اشکم سرازیر شد و تا دیدم از اون بالا گریه م رو دیدی و اخم کردی زود خندان شدم. بعدشم عین نهال بادمجون هی رفتم اینور سالن، اونور سالن، پیش بابا و اهورا، پیش مامان باباهای دوستات و ... یکی توی نخ من رفته باشه به سلامت روانم شک میکنه.

خیلی لذتبخش بود گلم، خصوصاً که به حرف دل خودم و مدیر عزیزتون گوش کردم و درگیر گرفتن عکس و فیلم نشدم و از لحظه لذتش رو بردم. اهورای عزیز هم خیلی همکاری کرد و طفلی محو دیدن شما و شعرخونیا، نوازندگیا و اجراهاتون شده بود.

در پایان وقتی جایزه ت رو گرفتی اومدی سمت ما شاخه گلهایی رو که برات گرفته بودیم بهت دادیم و شاخه گلهای مربیات رو هم که بهشون تقدیم کنی. خوشحال شدی ولی وقتی فهمیدی واسه ت کادو نگرفتیم، اشک تو چشات جمع شد و کانالت رفت روی موج غر زدن و بهونه. خدا رو شکر سرگرم دوستات شدی و توی حیاط کلی باهاشون بازی کردی و عکس گرفتین.

در کل موافق نبودیم برات کادو بگیریم. توی جشن موسیقی پیش از عید هم کادو نکرفتیم برات.  شاید به دو دلیل

یکی اینکه کلاً هیچ کادویی توی دل تو نمیره مگه عروسکی از مدلی که خودت میپسندی و اونم خیلی به ندرت و مام رغبت اینکه برات کادو بگیریم نداریم از بس که حس میکنیم قدرِ داشته هات رو نمیدونی و هر چیزی زود دلت رو میزنه. ولی یادمه یه جایی ریز گفتی واسه م حباب بگیرین. قربون دل کوچولوت برم. به موقع ش حباب هم برات میگیریم.

دیگه اینکه این روزا دوباره رفتارای لجبازانه اومده سراغت و لازم دیدیم یه کم سخت گیرتر باشیم باهات.

ما رو ببخش عزیزم.

و بازم یه جمله ی کلیشه ای دیگه :" چقدر زود بزرگ شدی عزیزدلم!"

به یاد کلیپ قشنگیکه از فعالیتای شما برامون نشون دادن:

دوست دارم زندگی روووووووووو



ادامه مطلب...
موضوع : عاشقانه, تولدانه | بازدید : 8859 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 1969 نفر
بازديدهاي ديروز : 687 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 1969 نفر
كل بازديدها : 2852012 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.