نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

تولد Mavisی در Hotel Transilvaniaی خانه ی ما

هر سال پاییز که میشه میفتم به این فکر که امسال تولدت رو چه جوری برگزار کنم و ماه مهر که به اتمام میرسه، قضیه خیلی جدی تر میشه و هیجان منم بیشتر. شروع میکنم به کندوکاو ذهنم که چه چیزایی در سال پیش مورد توجهت بوده و چیا دوس داشتی. بعضی وقتام اول میگردم ببینم لباس فانتزی مناسب چی میشه یافت یا چی توی خونه داری که بر اساس اون تم بزنم. امسال توی وبگردیام که به یه سایت برخوردم که یه لباس سیاه سرهمی براساس شخصیت Mavis توی Hotel Transilvania داشت جرقه ای توی ذهنم خورد که تو چقدر این کارتون رو دوست داری و حتی برای هزارمین بار هم که پخش بشه بازم میشینی و سیر تا پیازش رو میبینی، خصوصاً قسمت 2 اون رو. با اینکه اوایل فکر میکردم باید کارتون ترسنا...
3 دی 1396

زمین لرزه و تولد

توی ذهنم بود که جشن تولدت رو اولین پنجشنبه ی بعد از تولدت بگیرم که همکلاسیات همه بی دغدغه ی مدرسه ی فردا بتونن بیان ولی زلزله ی بامداد جمعه دهم آذر و متعاقبش پس لرزه های زیادی که رخ داد و و تعطیلی مدارس رو در پی داشت باعث شد بذارمش هفته ی بعد، پنجشنبه، که یه کم آرامش به دل همه برگرده و خاطر آسوده تر برگزار بشه. توی سه روز تعطیلات پایان هفته ش یه سری تزیینات و کارت دعوت بچه های کلاس و چند تا دوست عزیز دیگه هم با هم درست کردیم و بعد از حدود یه هفته تعطیلی که رفتی مدرسه به همه ی بچه ها و خانوم معلم گلتون هم کارت دادی. خانوم معلم عزیزی که کمک کردن تو به این رضایت برسی که همه ی بچه های کلاس رو دعوت کنی علیرغم اینکه زیاد باهاشون دوست نباشی. میدونی...
23 آذر 1396

هشتگ نیروانا

هشتاد و هشتیِ هشت ساله ام نیروانا! هشتاد هشتاد آذر دیگری نیز بیاید که حضور تو، افتخار بشریت باشه نازنینم.  هشت سالگیت لایک بارون! پ.ن.: دیروز وقتی برای رعایت احتیاط پس لرزه های زمین لرزه ، به خونه ی مامان بزرگی پناه بردیم و خونواده ی دایی منصور هم به ما پیوستن، توی دلت قند آب بود که درسته ترسیدیم و لرزیدیم ولی عوضش دور هم جمع شدیم. ای جونم به دل و نگاهت که قشنگیا رو هم میبینه. این عکست از ذوق دیروزه. ...
11 آذر 1396

چهل و یک ساله می شوم

این روزای پر هیجان بهاری تندتند میان و میرن و امروز که چهل و یک ساله میشم یه گوشه ی دنج یافته م که اول صبحی با خودم و دنیای ورای چاردیواری خونه در ارتباط باشم. دخترک گلم, همراه بابایی, کنار تو و دو تا داداش گلت زندگی برای من همیشه بهاره با عطر شکوفه هاش, گرمای آفتابش, رعد و برق و بارونش, و اینقدر فراز و نشیبش شیرینه که انگار تپه نوردی درست روز وسط بهار توی یه هوای نمدار و پر از عطر گل. توی دستای امن خدا, همیشه باشین عزیزان من.  ...
15 ارديبهشت 1396

رفیق پارتی

جشن تولد امسالت هیچ نشونی از تم و زرق و برق و مشغله های سالهای پیشین من نداشت. یه هدیه ی باارزش بود که خودم خیلی دوسش داشتم. جشن تولد امسالت به شیوه ی نوینی خاص بود, اونقدر که امیدوارم تا همیشه به یادت بمونه. با تمام امکانات محدود طولی و عرضی و ارتفاعی, همه ی تلاشم رو بکار گرفتم تا شروع هفت سالگیت زیبا و پرخاطره باشه. و همزمان اهورای کوچک عشق تولد هم, دو سالگی رو شادمانه بیاغازه. از یه هفته مونده به تولدت فقط تونستم فکرم رو متمرکز کنم و یه ایده بیابم و سه چهار روز مونده بهش اجرایی شد. به لطف همراهی بابا و یه دوست که اجراییات رو تماما به اونا سپردم. نیروانای من جشن تولد هفت سالگیت پر شد از عطر دوست, از یادآوری خاطره های مشترک, از بازیها...
20 آذر 1395

ای هفت گردون مست تو

اینجوری شروع کردم: " میدونی دخترکم, هفت سالگی برای تو فقط گذر از یه سال به سال دیگه نیست. انگار کن تو از یه فصل زندگیت به فصل دیگه ای گذر میکنی. انگار کن یه در بزرگ رو به یه دنیای جدید برات باز شده. این چند روز که دارم کل وجودم رو برای هفت سالگی تو متمرکز میکنم تا فرصتی بیابم و برات بنویسم, همه ش این تیکه شعر فروغ توی ذهنم چرخ میزنه "ای هفت سالگی  ای لحظه ی شگفت عزیمت  بعد از تو..." کل شعرش رو توی نت یافتم و خوندم. یادش بخیر یه زمانی کتاب فروغ از دستم نمی افتاد. واسه همین این تیکه های ناب یهویی از صندوقخونه ی ذهنم بیرون میزنه. داشتم میگفتم, شعر رو که خوندم دلم گرفت؛ به درد اومد. نمیخوام هفت سالگی برای تو خداحافظی با پ...
11 آذر 1395

اینک چهل سالگی

اینک در جان پناه چهل سالگی ام ایستاده ام تا نفسی تازه کنم. به راه آمده می اندیشم و نگاهم به قله ای ست که پس ابرها رسیدنم را به انتظار نشسته است.  کوهنورد نیستم ولی به کوه زدن را دوست دارم. شاعر نیستم ولی در هوای شاعرانه, نفس کشیدن را دوست دارم. نوازنده نیستم ولی نواختن احساس را دوست دارم.  شمع نیستم ولی عاشقانه و خاموش, روشنایی بخشیدن را دوست دارم. اصلا خود دوست داشتن را دوست دارم. هزار راه نرفته را نظاره میکنم که هر یک به کجایم می رساند, هزار تصمیمی که به مقتضای انسان بودنم, درست یا نادرست گرفته ام که مرا در این نقطه از زمان و مکان نشانده است... چهل سالگی ام را دوست دارم چرا که موسم برانگیخته شدنم به ...
15 ارديبهشت 1395

تولد خواهر برادرانه

درسته که تولدت رو حسابی توی مهد جشن گرفتیم و خوش بودیم اما نمیشد که یک سالگی داداش اهورا  بدون هیچ جشنی برگزار بشه، میشد!؟  این بود که یه جشن تولد خواهر برادرانه هم خونه ی پدری و با حضور همه ی خاندان آقاجون (روحش شاد) برگزار کردیم. دوست داشتم جشنتون شب یلدا باشه ولی خب چون همه اون شب نمیتونستن حضور داشته باشن انداختیمش شب تولد پیامبر با این متن دعوت: " برای فرزندان پاییزی مان در ابتدای چله ی سپید زمستان،جشنی به سبزی بهار و سرخی تابستان برپامیداریم، به فرخندگی میلاد مسیح و محمد (ص). شما هم دعوتید که شادمانی مان را دوچندان سازید. وعده ی ما، دوشنبه 7 دی ماه 94، از ساعت 6، خانه ی پدری" با وجود محدود بودن فرصت...
11 دی 1394