سفرنامه ي نيروانا - بهار 90
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 تير 1390 و ساعت 9:48 توسط مامان فريبا |

نقطه ي پايان سفر نصف جهان بود. شهري كه براي من بيشتر از سي و سه پل و زاينده رود و نقش جهان و چه و چه و چه، هست. شهري كه براي حدود 5 سال در آن زيستم، نه، زندگي كردم با همه ي تلخي و شيريني هاش. شهري كه بهترين دوستاي زندگيمو اونجا پيداكردم. چقدر كوچه و خيابوناش رو گز كردم. شاد يا ناشاد كنار زاينده رودش نشستم و به آبي كه ميرفت خيره شدم. اوههههههه كه چقدر خاطره دارم من از اصفهان ... و زيباترين خاطره ي من وجود خونه و خونواده ايه كه انگار خونه و خونواده ي خودمه. هميشه وقتي از بي مهري خوابگاه و خوابگاهيا دلم ميگرفت بارم رو ميبستم به قصد اونجا، پناهم بود تو اون تنهايي و غربت. ميرفتم و يه جون تازه و حال خوش پيدا ميكردم و برميگشتم به غربت دانشگاه. اين پست رو تقديم ميكنم به مادر، پدر ، مريم، منا و احسان كه نقشبند بهترين خاطرات من از نصف جهانند.

اينم نيروانا در اولين سفرش به اصفهان:

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نيروانا و چه بسا خودم دلمون ميخواد همينجا و همين لحظه از همه ي كسايي كه اين سفر رو برامون به شيريني عسل كردن قدرداني كنيم:

از باباجان و مادرجون با همه ي صبر و بزرگواريشون، خاله رويا و عموحميد با همه آغوش بازشون براي نيروانا و شيطنتاش، از خاله مهري عزيز كه اگه اونقدر از قائمشهر زنگ نميزد و هي دعوتمون نميكرد با روي باز شايد اصلاً به اين سفر نميرفتيم، مديونشيم همه ي اوقات خوش اين سفر رو و چقدر دلش درياست و آب و آيينه و چقدر پيشش بهمون خوش گذشت، با اون خونواده ي نازنينش:پدر و مادر گرامي، اكبر آقا، آرمين و آرميتا. از خاله آذر كه خود عشقه با حسين آقاش كه تازه دل باصفاش رو يافتيم و امير و عسلش. از خاله اعظم با خونواده ي گرمش كه الحق خود خود مهمون نوازين. از خاله رادك و دو تا فرشته ي نازش. از خاله منيژه و همسرش. از خاله فرح عزيز با آقا مهرداد و آرتين كوچولو كه يه عروسك هاپوي خوشكل به نيروانا يادگاري داد. از خاله فاطي و علي آقا و عماد و جواد با اون كباب مشتي كه توي اون خونه ي عجيب و قشنگ مهمونمون كردن. از آقاي پدر و خانوم مادر، احسان، مريم و مناي عزيز كه نيروانا اولين پيانو نوازي عمرشو تو بغل اون نشست و روي پيانوي او نواخت، به چه زيبايي و ماهرانه، انگار كه تو بهشت هم پيانو مينواخته.

اگه نوازش دستاتون نبود همه ي گلهاي باغ مي مردن. دوسِتون داريم و دلمون ميخواد بازم ببينيمتون. زود زود بيايين پيشمون.

 


موضوع : سفرنامه ي نيروانا - بهار 90 | بازدید : 2249 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 خرداد 1390 و ساعت 14:51 توسط مامان فريبا |

وقتي ابيانه رسيديم كه هم گرم بود و هم ما خيلي خسته. اونجا هم كه به يمن قدوم مبارك گاز شهري تمام كوچه هاش رو كانال كنده بودن، با اون گرما و اون شيب زياد و نيرواناي توي بغل، راه رفتن خيلي مشكلتر مي شد. زياد نمونديم و كلاً حال نكرديم. فقط يه چند تا عكس گرفتيم كه يادمون باشه چه شكلي بود تا بعدنا سر يه فرصت مناسب قبراق و سرحال بريم دوباره ببينيمش. عكس اين خانوم مهربون هم كه در مغازه شو با روي گشاده برومون باز كرد و اجازه داد نيروانا دامن محلي ابيانه رو (خودشون بهش ميگن شلوار) بپوشه و عكس بگيره به خودش و خونواده ش تقديم ميكنم.



ادامه مطلب...
موضوع : سفرنامه ي نيروانا - بهار 90 | بازدید : 6827 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 خرداد 1390 و ساعت 12:08 توسط مامان فريبا |

سرزمين شمالي ايران سرزمين بهترين دوستاي مامانيه نيروانا جونم! اينو هميشه يادت باشه كه تكه هايي از قلبم اونجا پيش دوستايي كه تو سخت ترين شرايط زندگي باهام بودن و ياريم كردن ميزنه. خاله آذر،‌ خاله اعظم، خاله رادك و خاله سادينا كه نتونستم تو اين سفر ببينمش. گيلان هميشه سبز بخاطر دلهاي مهربون اوناست كه سبزه. دلم ميخواد بزرگ كه شدين، تو و عسل و اميرعباس و يلدا و هيوا و آرياي خاله سادينا كه هنوز نديدمش خاطرات ماها رو زنده نگه دارين و دوستيمون بهتون ارث برسه. رشت خونه ي خاله آذر نشد عكس بگيريم ولي اين عكسهاي خونه ي خاله رادك تو ادامه ي مطلب تقديم به اوناست كه يادشون تو دلم هميشه جاودانه. ميبوسيمشون.

 



ادامه مطلب...
موضوع : سفرنامه ي نيروانا - بهار 90 | بازدید : 5313 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 خرداد 1390 و ساعت 8:52 توسط مامان فريبا |

روز ماسوله یه روز بیادموندنی تمام عیار بود. خیلی خوش گذشت. اول که تو ابرا بودیم و مه. بعدم یه بارون جَرجَری زد تا جایی که بابایی که رفته بود برامون دنبال چتر، خیس خالی از وسط راه برگشت. آخه راه ماشینو گم کرده بود، از بس همه جا به همه جا کوچه ها راه داشت. ما هم زیر یه بالکن به تماشای بارون وایساده بودیم. خودِ بهشت بود اونجا. جای همه سبز. بارون که وایساد رفتیم سراغ ماشین که برگردیم بابایی دلش نیومد گفت پایین پارک میکنم یه دور دیگه بزنیم اینجا و ما هم که بساط عکس با لباس محلی رو دیدیم شوقان و ذوقان پریدیم پایین. رفتیم لباس پوشیدیم و با هزار ترفند تن نیروانام لباس کردیم و عکس گرفتیم. البته از اونجایی که دوربین ما دقیقاً در مواقع حساس یا شارژ تموم میکنه یا فضای حافظه، نشد با اون از خودمون عکس بگیریم و فقط نسخه کاغذی عکسامونو داریم که من همینجوری بعداً یه عکس از روشون گرفتم با کیفیت خیلی پایین میذارمش اینجا. یه سری عکس هم تو راه ماسوله گرفتیم که همه شو به ترتیب میذارم تو ادامه مطلب.



ادامه مطلب...
موضوع : سفرنامه ي نيروانا - بهار 90 | بازدید : 2579 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 خرداد 1390 و ساعت 9:08 توسط مامان فريبا |

خيلي دوست دارم نيروانا شن بازي رو رسماً شروع كنه. غير رسميش رو كه از هفت هشت ماهگي و با ور رفتن به خاكهاي گلدونايي كه با جرأت تمام هنوز از سر راهش جمع نكرده بوديم شروع كرده قربونش برم. حالام كه تاتي تاتي ميكنه تو حياط و كلي باغچه و خلاصه صفا. كلي وقته كه ميخوام يه استخر شن براش راه بندازم. خواستم چوبي يا پلاستيكيش رو بخرم بابايي هنرمند گفت: "وقتي من هستم و ميتونم چوبيش رو درست كنم چرا بخري؟" بيشتر از يك ماهه كه شنش رو داريم اما استخرش هنوز ساخته نشده. البته قول مردونه داده شده كه اين چند روز تعطيلي پيش رو ياورش استاد بشه. تا خدا چي بخواد.

اما اولين شن بازي نيروانا تو ساحل يه ويلا نزديك نمك آبرود بود كه چنان سرتاپاش رو پُرِ شن كرد كه تا توي پوشكش هم مجبور به رُفت و روب شديم. البته يه ني ني ناقلا اونجا بود كه با بيلچه ش هي شن مي پاشيد رو سر و صورت ناناي طفل معصوم. و تقصير اونم نبود نيروانا هنوز كوچولو و بي تجربه بود و ياد نداشت چيكار كنه. شب قبلش كه رسيديم اونجا پاي برهنه روي شنها راش بردم تا يه پوشش جديد سطح رو تجربه كنه و طفلي چه تجربه ي گروني، كف پاش پُرِ تَرَك و پوسته شد كه تا همين ديروز پريروز هر از چند گاهي نيروانا رو به خودش مشغول ميكرد. پوست پاش رو ميكَند و ميگفت : "ني ني ناخونِ (ناخنت بجاي انگشت) چي شده؟"

وليكن شن بازي رسمي با ابزار و ادوات و لباس رزم و زره و سپر طبق تصاويري كه ملاحظه ميفرماييد مربوط ميشه به ساحل قوي بندر انزلي. در ادامه ی مطلب ملاحظه بفرمایید:



ادامه مطلب...
موضوع : سفرنامه ي نيروانا - بهار 90 | بازدید : 2321 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 خرداد 1390 و ساعت 15:03 توسط مامان فريبا |

كاخ موزه پهلوي - هواي ملس و باران نم نم

نيروانا اينجا كلي حال ميكنه با تاتي تاتيش. زمين خيس و نم نم بارون كنجكاوي اون رو براي كشف پديده هاي جديد برمي انگيزه.



ادامه مطلب...
موضوع : سفرنامه ي نيروانا - بهار 90 | بازدید : 2329 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 خرداد 1390 و ساعت 8:51 توسط مامان فريبا |

هر چي كلمه ميگفيم عينشو يا دست كم نود درصد عينش رو تكرار ميكردي طوطيك! كم كم خودت جمله هاي دو سه كلمه اي ميگفتي از قبيل " اونجا بيشي"(اونجا بيشينم)"، بابا اَسنون بيذار"(بابا آهنگ سوسن خانوم بذار)، "مامان تُدايي خوب؟"، و ...

اولين جمله ي چهار كلمه ايت به نظرم "ني ني مواظب خودت باش" بود كه قشنگ و كامل اونم در جاي خودش بكار ميبرديش.

اما اين چهار كلمه اي دوم بدجوري جذاب بود و تو دل همه نشست. ميخوام برات ثبتش كنم يا اگه شد قابش كنم به يادگار. اما چيه اون اول جريانش رو بنويسم:

توي ماشين مشغول شيرخوردن بودي و منم مشغول صحبت با بابايي. از اونجايي كه بعضي وقتا (موقع دندون در آوردن) اوضاع گوارشت بهم ميريزه و بعكس همه ي بچه هاي ديگه كه گلاب بروتون روان ميشن تو منقبض ميشي، داشتم برا بابايي توضيح ميدادم و ميگفتم " از صبح پي (همون گلاب به روتون پي پي) نزده" كه تو ناقلا شيرخوردن رو رها كردي يه مكث كردي و عيناً گفتي : "از صُب پي نزده". من و بابايي غش رفتيم. مشهد كه رسيديم اين داستان رو نقل كرديم برا مامان جان اينا و تو اونجا هم طوطي وار اين جمله رو تكرار كردي و هي همه خنديديم. بامزگي اصليش اونجا بود كه هي هندونه رو ازت قايم ميكرديم نخوري؛ تو هي تقلا ميكردي بدنبالش و باز ميگفتي " از صب پي نزده". يعني ميدونستي هندونه برات خوبه؟!!!!!!


موضوع : سفرنامه ي نيروانا - بهار 90 | بازدید : 2231 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 خرداد 1390 و ساعت 8:04 توسط مامان فريبا |

گل من تو از همه گل تري

 



ادامه مطلب...
موضوع : سفرنامه ي نيروانا - بهار 90 | بازدید : 3510 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 خرداد 1390 و ساعت 7:46 توسط مامان فريبا |

نيروانا در جنگل جوارم قائمشهر

 ديدن توپ هميشه نيروانا رو هيجان زده ميكنه. فرقي نداره مال كيه اون ميخوادش. اينجام به توپ يه ني ني گير داده بود كه ما مجبور شديم بريم ميونجيگري تا با هم بازي كنن. بابايي گفت عكس ميونجيگريم رو برا برنامه ي 90 ميفرسته خنده

 بقیه در ادامه ی مطلب



ادامه مطلب...
موضوع : سفرنامه ي نيروانا - بهار 90 | بازدید : 5283 مرتبه
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 931 نفر
بازديدهاي ديروز : 1032 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 5436 نفر
كل بازديدها : 2952518 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.