دیدار
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ جمعه 27 تير 1393 و ساعت 8:26 توسط مامان فريبا |

با اینکه خانوم دکتر کرمانم خوب و خوش برخورد بود، با اینکه مرکز سونوگرافی ای که انتخاب کرده بودیم اجازه میداد یه هیئت همراه مامان و نی نی برن واسه دید و بازدید سونویی، اما من دلم می خواست خبر خواهر یا برادر دار شدنت رو یه شخص خیلی خاص بهت بده. شخصی که خودم خیلی حس خوبی بهش دارم و هنوزم با یادآوری خاطرات بارداری و زایمان تو با احترام و ارادت بسیار نامش رو می برم. همت کردم و از کلینیک مجیبیان یزد با نه چندان صرف وقتی که به معجزه می نمود از دکتر حجت بزرگوار وقت ویزیت گرفتم تا یه بار دیگه خاطرات خوش اون روزها رو مرور کنیم، این بار با حضور سبز تو که از درونم پا به دنیای بیرون گذاشته بودی و با شوق و ذوق اون مسیر سبز رو با گامهات همراهی می کردی. مسیری رو طی کردیم که از بین همه ی تکرارهاش، بامداد تولدت ماندنی ترین بوده، از خونه تا مقصد بیمارستان مجاور کلینیک. برات توضیح دادیم که تو توی این شهر به دنیا اومدی و توی بیمارستانی که داریم به سمتش می ریم، به دست خداییِ دکتری که قراره ببینیش. نمیدونم چقدر هیجان داشتی ولی هیجان من و به نظرم بابایی که خیلی زیاد بود...

در همون فضای آرام و پر از روح همیشگی دکتر رو ملاقات کردم. همه چی حکایت از سلامت نی نی و من داشت. قرار شد طبق معمول برای سونوگرافی صبر کنیم تا همه ی ویزیت ها تموم بشه. از دکتر اجازه گرفتم که تو هم برای سونوگرافی بیایی. بهش گفتم که دخترم رو شما به دنیا آوردین، هم دلم میخواد شما رو ببینه و هم هیجان داره ببینه خواهر داره یا داداش. گفت چند سالشه و گفتم چهار و نیم. اجازه داد و با این کارش به وجدم آورد. خیلی نادر بود که توی اون فضای پر از نظم و دیسیپلین و قانون، یه همچین استثنایی قائل بشن. 

به سمت سونوگرافی که می رفتیم با شادی ای که از چشای نازت فریاد میشد گام به گام همراهم بودی، می گفتی مامان چه بوی خوبی میاد و درست هم بود، همیشه فضای تمیز و عاری از میکرب اونجا بوی خوش به مشامم می رسونده. همه ش می پرسیدی مامان، اگه دختر بشه چی! و منم در جوابت که اگه پسر بشه چی!

اسمم رو که خوندن با هم رفتیم توی اتاق. بعد از باقیمانده سؤالاتی که از دکتر پرسیدم شروع به اسکن کرد. رو به تو کرد و گفتم به آقای دکتر سلام نکردی؟ و چقدر مثل همیشه از این یادآوری نادرستم زود پشیمون میشم. به دکتر لبخند زدی، خندیدی و ردیف دندونای قشنگت که وقتی میخندی زیباترین تصویر دنیا رو به وجود میارن نمایون شد. دکتر اسمت رو پرسید گفتی نیروانا، درست نشنید و براش بلند گفتم نیروانا. گفت کجاییه و من طبق معمول شروع کردم به توضیح ریشه و معنی اسمت. گفت خب اسم این یکی رو چی میخواهی بذاری گفتم اگه دختر بشه مانترا یعنی کلام خدا و اگه پسر بشه اهورا، دوباره نشنید گفت چی گفتم اهورا و گفت پس اهوراست!

رو کردم بهت و گفتم مامان داداشه، اهورا! و تو گفتی اهورا دوست ندارم! هنوز با اسم اهورا مشکل داشتی نازنینم. 

از آقای دکتر حرفایی شنیدم که نشون میداد چقدر ذهن روشنی داره، همونطوری که توی چهره ش هم نور و روشنی درونش همیشه هویدا بوده. برای دکتر گفتم که ناراحتی تو از اسمه نه از جنسیت و دکتر با خنده گفت خب اسمشو بذارین ... و بازم تو انتقاد کردی.  فکر کنم ماجرای دیروزِ تو هیچوقت از ذهن دکتر پاک نشه. سعی کردم خوشحالت کنم و بیاییم بیرون. توی راهرو طولانیِ برگشت، گفتی من راه رو بلدم و دویدی تا زود به بابا برسی و تا من سرگرم تشریفات مُهر کردن دفتر بیمه و چه و چه و چه بشم از دور دیدم که توی بغل باباحامدی و لابد در حال بازگوییِ این رازِ بزرگ! حیف شد که نتونستم از نزدیک شاهد برق چشای بابایی باشم با شنیدن این خبر، از دست تو کاکلیِ قشنگم!

من همچنان توی بهت بودم...

دغدغه ی حالامون رسوندن کادوی داداشی از آسمون به دست تو بود که باید در نهایت ظرافت و مخفی کاری انجام میشد. دنبال لوازم التحریری برای کاغذ کادو و چسب و کارت میگشتیم. سراغ مغازه ای که سیسمونی تو رو ازش خریده بودیم هم رفتیم. بعد از کلی پاساژگردی و خریدن یه جفت جوراب نوزادی پسرونه به یادگار، برگشتیم خونه ی خاله رادک که میزبان بی نظیر ما توی این سفر پر خاطره ست. دوست نازنین دوران دانشگاه و خوابگاه من و همسر محترم و مهربونش.

با همکاری اونا در سرگرم کردن تو تونستم هدیه ت رو کادوپیچ کنم و کارتت رو بنویسم. گذاشتمش توی اتاق تا خودت بری سراغش و سورپرایز بشی و واقعاً ذوق زدگی تو دیدن داشت. توی متن کارت نوشته بودم:

"خواهر عزیزم، نیروانا جون!

خیلی دوستت دارم. زودی میام پیشت. امیدوارم که هدیه ی منو بپذیری.

داداش اهورا!"

از ذوقی که داشتی اسم اهورا دیگه برات شیرین بود و انگار به همین راحتی پذیرفتیش. مشغول بازی با هدیه ها شدی و رفتی سراغ دغدغه های کودکانه ی خودت.

...

من اما همچنان سرشار از دغدغه ام. دغدغه هایی که نمیدونم کودکانه ست یا مال دنیای آدم بزرگا، نمیدونم باید وجدان درد داشته باشم از اینکه این اسم رو داریم بهت می قبولونیم یا با خودم کنار بیام و از عقیده م یه کم کوتاه بیام و بذارم به انتخابای دیگه هم فکر کنیم. برای قانع کردنت گفته بودم نیروانا، حتی وقتی هم که تو توی شکم من بودی و نمیدونستیم دختری یا پسر قرار بود اگه پسر شدی اهورا باشی. سخت معتقدم که از لحظه ای که قلب جنین شروع به تپیدن میکنه باید با اسم خطاب بشه و با همون اسم شخصیت میپذیره و اگه نداشته باشه یا تغییر کنه ممکنه دچار دوگانگی شخصیت بشه. و حالا انگار سر دو راهی ام...

و غیر از دغدغه ای که با اسم تازه وارد نازنینمون داریم یه دغدغه ی دیگه هم دارم و اون شروع یه تجربه ی کاملاً جدید و تازه ست. حس غریبی پر از دلشوره دارم. مادری برای موجودی از جنس پدر و برادر و همسر!

یه کم می ترسم دخترم. اشکی که دیشب توی پارک ازم دیدی و با نگرانی پرسیدی چی شده، واسه این بود.



ادامه مطلب...
موضوع : تو و تازه وارد,دیدار,دلمشغولي | بازدید : 8584 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 فروردين 1392 و ساعت 17:01 توسط مامان فريبا |

قرار بود این بهارمون بوی دیدار یسنا و الهه داشته باشه، قرار بود بازم مشهد به زیارت نیایش و زهره نورانی بشیم، قرار بود بازم با دیانا و زینبم ، با نیروانا و نسترنم خاطره بسازیم. قرار بود منتظر گلنازم باشیم و وندا و هانای گلش که از دریای شمال سمت مشهد بیان و قرار بود میون دوستی های بنفشمون بزم هایی به پا کنیم شورانگیزتر از هر بنفشه باران بهاری. اما نشد اینهمه. علیرغم قراری که از یک ماه پیش با الهه داشتیم و بیقراری ای که از آبان ماه به دلمون افتاده بود با شنیدن خبر مسافرتش به کرمان، با اتفاقی که براشون افتاد و زود ترک کرمان گفتنشون نتونستیم از مشهد بهشون برسیم و آبروی میزبانیمون بر آب رفت. از اونطرف قراری رو که با زهره گذاشته بودیم در آخرین ساعات، با تصمیم ناگهانی مون مبنی بر برگشت زودتر از موعد به کرمان، بر باد رفت و به شرحی که در کامنت های پست "این خانه چراغان باد" نوشتم تا ساعاتی از مسیر برگشت رو مهمون اشک و آهم کرد. همینطور گلنازم هم که برنامه ی سفرشون به مشهد با ما همزمان نشد. اما از اونجایی که همیشه در ناامیدی بسی امیده و پایان شبِ سیه، سپید، توی جاده، قاصد همیشه خوش خبرم، الهه، مژده داد که وحیده و پرنسس صورتیِ من، پارمیس، هنوز کرمانن و دلم روشن شد که بالاخره بهار دیداری رؤیایی نزدیکه و بقیه ی راه رو با طعم شوق طی کردیم تا نیمه های شب که رسیدیم و سفر مشهد خاتمه خورد. صبح فردا علیرغم سکوت و خوابی که فضای خونه ی خواهرم رو دربر گرفته بود یواشکی مشغول شدم به موبایل و اینترنت و اس ام اس و ... اما موفق به تماس با وحیده نشدم و از اونجا که با اینترنتِ موبایل و سرکشی به کامنتها دیدم که اونم داره دنبال من میگرده باز دست به دامان الهه شدم؛ منجی من که تا حالا منو به وصال سه تا دوستم رسونده و هنوز خودش در پرده ی غیبه.

باورم نمیشد اولین دیدار من و وحیده توی کوچه ای شکل بگیره که خاطرات شیرین کودکی من رو توی حافظه ی خودش داره. کوچه ای که وعده گاه من و خواهرزاده های همسن و سالم بود و بچه های همسایه شون در بازی های شیرین کودکانه. میدونی دخترک من! از اونجایی که من بچه ی آخر خونواده بودم و با یه اختلاف سنی زیاد از خواهر و برادرام پا به این دنیا گذاشته بودم، همبازی های کودکی من خواهرزاده هام بودن که همیشه به عشقِ بازی با اونا توی خونه و کوچه شون، دست به دامان مامان و آقاجونم بودم که منو اونجا ببرن. خونه ی خواهرم مث یه بهشت بود که از دوزخ تنهاییام نجاتم میداد؛ و کوچه شون دروازه ی بهشت.

سمند بادپایی که از دور می اومد حامل وحیده و پارمیس من بود اما انعکاس نور آفتابی که به شیشه ش میخورد نمیذاشت از همون ابتدای کوچه، لحظه به لحظه نزدیکتر شدنشون رو ببینم و اطمینان پیدا کنم این دوست من و دختر گلشه که از پس فاصله ها به من میرسه. اینقدر به درون ماشین خیره شدم تا سایه روشن پرچم دست وحیده رو دیدم که به هوای من تکون میخورد و اونوقت بود که شادی سرتا پای منو فراگرفت و پرچم منم به اهتزار دراومد. تنها وقتی اهلی شده باشی میتونی این شادی رو حس کنی. تنها وقتی بغل گرفتن پرنسس صورتی رو توی دل و رؤیات مزه مزه کرده باشی میتونی شادی به حقیقت پیوستن رؤیات رو به تمامی لمس کنی. حیف که مجال بی رحمانه اندک بود، تنها تا حدی که شیرینی دیدارمون رو به قابهای چهارگوش عکس بسپاریم و آرزو کنیم روزی طلایی تر از راه برسه که از دیدارِ هم سرشارمون کنه.


وحیده ی عزیزم، این پست رو به تو و پارمیس گلم هدیه میکنم که هشتمین روز بهار و سالمون به دیدار شما نورانی شد. دعا میکنم همه ی عمرتون نورانی باشه.

الهه ی من، زهره جان، زینب و نسترن عزیز و گلناز بانو! این پست به نام شما و دخترای عزیز شمام عطرآگینه، شمایی که دعا میکنم هر چه زودتر از شادی دیدارتون دلشاد بشم.

دانی که چیست دولت، دیدار یار دیدن!


موضوع : دیدار | بازدید : 4940 مرتبه
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 83 نفر
بازديدهاي ديروز : 2601 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 83 نفر
كل بازديدها : 3015597 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.