بدنبال راه آينده
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 7 خرداد 1396 و ساعت 8:40 توسط مامان فريبا |

دلم نمیخواست گریه کنم، میخواستم قوی ظاهر بشم و اینجوری باعث تقویت روحیه و انگیزه ی تو برای موندن و عملی کردن تصمیم دسته جمعیمون بشم. دلم نمیخواست به دلتنگیای پیش رو فکر کنم، فقط میخواستم به کوله بار پر از تجربه ای که طی کردن این راه برات به ارمغان میاره بیندیشم. اینطوری نه تنها تو، که اهورا و مزدا هم روحیه میگرفتن.

دیروز صبح باهات خداحافظی کردیم و برگشتیم سمت کرمان تا تو به تنهایی اولین ماه تعطیلات تابستونی رو مشهد پیش باباجان و مادرجون بمونی که بتونی بری مدرسه ی طبیعت کاوی کنج، که فال و تماشا رو با هم داشته باشی عزیزکم. کلی سختی و ماجرای تلخ و شیرین این سفر رو به جون خریدیم تا بهت این پیام رو بدیم که هنوزم برای ما مهمی و هنوزم برای بالندگی تو هر چه بتونم و بتونیم انرژی میذاریم. 

تو هم قوی نمایون شدی و تا چشات از اشک نمدار میشد قورتش میدادی و میخندیدی. مراسم خداحافظی رو زیاد طول ندادیم و زدیم به جاده. حالا دیگه تو میتونستی ببینی وقتایی که ما صبح زود میزنیم به جاده سمت کرمان و باباجان و مادرجون باهامون خداحافظی میکنن میرن دوباره میخوابن یا بیدار میمونن و روز رو ادامه میدن! این از دلگرمیایی بود که به خودت میدادی تا در نبود ما بهش بپردازی. چقدر خوشحالم از این دلخوشیای کوچیکی که برای خودت دست و پا میکنی دخترکم تا غصه ها رو از خودت دور کنی. چقدر داری بزرگ میشی!

اولین دستاورد قشنگ این جداییمون این بود که بین خودمون یه قانون مکتوب تدوین کنیم و برات لازم الاجرا باشه. چیزی که از دو سالگیِ تو میخواستیم انجامش بدیم و نشده بود. 20 تا قانون رو با خط بقول تو خوش خودم برات نوشتم و با صدای خوشت خوندیش و همراه بابا، سه تایی امضاش کردیم. حالا یه قانون نوشته شده ی قابل اجرا و تعمیم داریم که هر وقت ندونستی تکلیف چیه به کمکت بیاد و بشه توش برای مسایل تازه هم راههای تازه نشون داد. این یه گام خیلی بلنده در زندگی اجتماعی و برای برداشتنش خدا رو شکر میکنم. به امید گامهای زیبای بعدی که منتظرم ازشون برامون بگی و بنویسی.


موضوع : مدرسه ی طبیعت, سفر, بدنبال راه آينده | بازدید : 116 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 خرداد 1396 و ساعت 8:22 توسط مامان فريبا |

امروز پروژه ی یک ماهه ی رفتن تو به مدرسه ی طبیعت کلید خورد. از حدود ۶:۳۰ دقیقه ی صبح مادرجون بیدارت کرد و همین چند دقیقه پیش راهی شدی. سوالهای زیادی در مورد مدرسه ت در ذهن داری که امیدوارم جواب تک تکشون رو همین امروز و فردا بیابی. دوست نازنینت دیانا هنوز مدرسه ی غیرطبیعتش تموم نشده و دیشب با شنیدن این خبر تقریبا میخواستی رفتن امروزت رو کنسل کنی.

امیدوارم با کلی تجربه های جدید، شاد و تندرست برگردی.

 


موضوع : بدنبال راه آينده, مدرسه ی طبیعت | بازدید : 116 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 30 ارديبهشت 1396 و ساعت 17:39 توسط مامان فريبا |


موضوع : بدنبال راه آينده, اين روزها | بازدید : 109 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 و ساعت 9:37 توسط مامان فريبا |

این روزایی که از هم دوریم هیچی به اندازه ی شنیدن صدات از گوشی تلفن و موبایل، روحنواز نیست. صدات سرشار از کودکیه و منی که همیشه حس میکنم وای چه زود بزرگ شدی با شنیدن صدات آروم میگیرم که دخترک مو خرگوشی من هنوز وقت کودکی داره و فرصتای زیبای زیادی که باید تلاش کنم به بهترین شکلی ازشون لذت ببره. 

بعد از بازدید از مدرسه ی طبیعت کاوی کنج مشهد که ایام نوروز انجام شد، به پیشنهادی که دوست نازنینم زینب جان مامان دیانا داد فکر کردم و سرانجام دل یک دله کردم که خردادماه رو ثبت نامت کنم که با دیانای عزیز اوقات بسیار مغتنمی رو در مدرسه ی طبیعت کاوی کنج رقم بزنین. به امید اینکه این، آغازی باشه برای فعالیتهای بیشترر ما در راستای راه اندازی مدرسه ی طبیعتی در شهر خودمون برای ساختن فرصتهای بیشتر و زیباتر کودکی برای تو و فرزندان مشتاق شهر و دیارمون. خیلی سخته که حدود یک ماه ازت جدا باشیم و تو رو به خانواده ی نازنین پدری بسپاریم ولی حس میکنم تجربه ی بسیار بزرگیه در راه بالندگی تو و والد و فرزندی من و بابایی. 

این جمعه که میومدیم سرچشمه، وقت خداحافظی کلی گریه کردی که "من نمیخوام پیش مامان بزرگی بمونم، خیلی جوش میزنه، همه ش استرس داره ... " و خب بخاطر جریاناتی که اون عصر پیش مامانم بر تو گذشته بود تا حدی حق داشتی. برات حرف زدم که "نگران نباش، نهایتش دو هفته ی دیگه مدرسه تمومه و میری مشهد، پیش دیانا، مدرسه ی طبیعت، مادرجون، باباجان، ..." که گریه ت بیشتر شد که "بازم از شما دور میشم که. بازم پیش شماها نیستم که و ...". خب بازم حق داشتی. برات دلیل آوردم و بهونه های زیاد برای شادمانیت و دلگرمت کردم که جداییا تموم میشه و باز به هم میرسیم. هیچ فکر نمیکردم که این جدایی از ما برات اینهمه مهم بوده باشه. از بس همیشه دلت میخواد بری اینور و اونور و خونه ی دوست و آشنا، حس میکردم خیلی مشکل نباشه برات.

حالا امیدوارم این جداییا که واقعا برای تو و ما بسیار گرونه، ارزشمند تموم بشه و بهره ی بسیار ببریم ازش. به نگاه مهربان خداوندی امیدوارم.


موضوع : بدنبال راه آينده, مدرسه ی طبیعت | بازدید : 412 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 دی 1395 و ساعت 18:17 توسط مامان فريبا |

بخت یار شد و بعد از عمری دوری از طبیعت و حال و هوای نابش, یه روز جمعه رو در دامان طبیعت یکی از روستاهای تاریخی استانمون خاطره ساختیم. دهمین روز از دهمین ماه سال حسابی بهمون چسبید. و قطعا به تو عزیزکم. ادامه ی مطلب رو بخون.

ا

 



ادامه مطلب...
موضوع : بدنبال راه آينده, سفر, مدرسه, مدرسه ی طبیعت | بازدید : 550 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 مهر 1392 و ساعت 23:04 توسط مامان فريبا |

ماهی! تو ماهی آبت آسمونه

رودخونه هات مسیر کهکشونه

ماهی پری نامزد آسمونی

عروس دریایی کهکشونی*

* از شعر ماهی پری خانم عرفان نظرآهاری



ادامه مطلب...
موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 4127 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 تير 1392 و ساعت 10:19 توسط مامان فريبا |

این روزا حس خیلی عجیبی دارم. یه نوستالژی زیبا به این کارتون بچگیامون با منه. اصلاً این روزا خودِ ایناییم نیروانا:

فقط یادمه خونواده ی لوسی برای پیدا کردن زمین و کار مهاجرت کرده بودن استرالیا و خونواده ی تو، خانوم کوچولو، به دنبال فضایی بازتر برای پرورش تو. و یه فرق دیگه هم هست و اون این که مهاجرت ما در حد لالیگا نیست، در حد باشگاهی بسیار بسیار کوچیکه، یعنی فقط از سرچشمه به کرمان!

اون هفته ای که مریض شده بودی و اولین سین ر میم رو تجربه کردی برای من سختی و بلاتکلیفی مضاعفی داشت چون از حدود یک ماه پیش برآن شده بودیم که اول تیر، زندگی جدیدمون از دیار کرمان کلید بخوره و مریضی تو هزار فکر و خیال توی سرم انداخته بود، از طرفی تشویقم میکرد به ترک این خونه و دیار قشنگمون که تفاوت آشکار آب و هواییش با سایر نقاط و رفت و آمدای مکرر ما باعث بیماری طولانی مدت بهاره ت شده بود و از طرفی نگرانم میکرد که شاید نشانه ای باشه برای انصراف از رفتن. هر چی که بود شاید بشه گفت تصمیم ما قطعی تر از اونی بود که حتی خودمون فکرشو میکردیم. لاجرم مهاجرت کردیم و الان سه هفته ست که داریم تلاطم سخت ولی قشنگی رو تجربه می کنیم. حالا یه کم موسیقی این کارتون رو گوش کن تا حست با من یکی بشه و بازم برات بگم دخترکم!


موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 3365 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 تير 1392 و ساعت 10:16 توسط مامان فريبا |

روند کلاسای استودیو آبی (خلاقیت) امیدوار کننده نیست و اگه واقع بین باشی میشه گفت مأیوس کننده ست. اینقدر که دیروز تماس گرفتیم گفتیم براتون کنسل کنن، برای تو و عسل و آناهیتا.

اون هفته علیرغم اینکه تازه از شر تب خلاص شده بودی بردمت کلاس و برای خانوم جلالی هم گفتم که یه هفته ی تمام توی بستر بیماری بودی. با این حال با اشتیاق رفتی کلاس، یه لیست بلندبالا هم دادن وسایل نقاشی برات بخریم برای کلاس عصر نقاشی خلاق. بدو رفتم لوازم التحریری پیشنهادی و تهیه کردم و تند تند برچسب زدم که برای عصر همه چی آماده باشه، فکر کن چقدر توی ذوقم خورد وقتی عصر خاله زینب بهم اس داد که قراره کلاس عصرا کلاً کنسل بشه چون بچه ها نمی کشن!!! و بعنوان مثال تو عزیزم رو اسم بردن که نمیدونم چی بهشون گفتی که دال بر این استدلالشون بوده. و نگفتن چون نمیتونن برنامه ی عصر مربیا رو جور کنن کلاس کنسل میشه. برام خنده داره که یه سری آدما همه ی ضعف و کاستیاشون رو گردن این و اون بندازن، تازه وقتی روانشناس باشن دیگه واقعاً نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم. در هر صورت خوشحال تر شدم که خودشون باعث شدن ما این تصمیم نه چندان فوری رو بگیریم. اگه دست باباحامد بود که همون جلسه ی اول استودیو آبی کنسل شده بود ولی ما خب فرصت دادیم شاید اوضاع بهبودی پیدا کنه. در هر صورت نمیخوام خلاقیتی که الان در تو سراغ دارم و با همین آگاهیای دست و پا شکسته ی خودمون برات حفظش کردیم دستخوش کم تجربگی های دیگران بشه. هر چند خیلی حیف شد. چه خوابهایی که برای این کلاسا ندیده بودیم. فکر کن اونهمه هماهنگی کردیم و در مورد کلاسا بحث کردیم و بیر و بیار کردیم با همه ی مشکلات که روزای پنجشنبه تون پربار باشه و آخرش اینجوری شد. 

میدونی دخترم! همیشه از حرف تا عمل راه دراز و پر نشیب و فرازیه که خیلیا دست کم میگیرنش و الکی دل بقیه رو با حرفای قشنگ و بزرگ بزرگشون خوش میکنن. کاش بتونم با عملم بهت یاد بدم که اینجوری نباشی گلک.

داره کم کم حالیم میشه این مؤسسه خلاقیت و مهارتهای راه آینده ی نخبگان چرا نمایندگیاش توی شهرای مختلف یکی یکی تعطیل میشن و چرا همین نمایندگی کرمانش هم یه بار تعطیل شده و دوباره با مدیریت جدید بازگشایی.

کاش به جای اینهمه تبلیغ، یه کوچولو بیشتر دنبال اثبات عملی خودشون بودن. کاش!

------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعداً نوشت:

 دیروز خانوم جلالی باهام تماس گرفت و کلی با هم صحبت کردیم. از اینکه ما بچه های سرچشمه یهویی همه با هم کنسل کرده بودیم دلگیر بود. اول برای مقاطع سنی بالاتر گله داشت که با اینکه بچه های ساکن کرمان و پدر مادراشون رو راضی کردیم به خاطر بچه های سرچشمه کلاس رو پنجشنبه ها بیان، بچه های سرچشمه دارن کلاساشون رو تعطیل میکنن. من گفتم دلایل کنسلی بچه های بزرگتر رو دقیق نمیدونم ولی خودمون به دلیل بی برنامه گی ها و تغییر کلاسا و بعدشم حذفشون این تصمیم رو گرفتیم اونم با کلی دلخوری. هنوزم می گفت دلیل اینکه مثلاً کلاس نقاشی رو تعطیل کردیم این بود که بعضی بچه های کلاس حتی نمیتونستن مداد دست بگیرن. و مجبور شدیم کلاس هماهنگی حسی حرکتی براشون بذاریم که اول یاد بگیرن مثلاً قلم دست بگیرن، مضراب دست بگیرن که بعد کلاس نقاشی و موسیقی شون مفید واقع بشه. کلاس قصه گویی رو تعطیل کردن چون بچه ها نمیتونستن نقش بگیرن و من که بهش گفتم نیروانای ما یه مدت طولانی با خودش میشینه نقش مادر و بچه و چه و چه و چه به خودش میگیره و به جای همه ی شخصیتای نمایش حرف میزنه گفت بچه های دیگه اینجوری بودن. کلاً نتیجه ی بحثمون این شد که چون بچه ها با اینکه توی یه رده ی سنی هستن، همسطح نیستن! بنابراین کلاسشون نامنظم شده و تازه مربیام از وضعیت بچه ها و سطحی که درش بودن ناراضی بودن! و با اینکه به زینب عزیزم که خیلی دلش میخواست آناهیتا همچنان کلاس بره قول داده بودن برای نشون دادن حسن نیتشون کلاسا رو با 3 نفر حاضرن ادامه بدن گفتن براشون میسر نیست!

خودم شاید اونموقع برای اینکه بحث خاتمه پیدا کنه قبول کردم و موفق باشیدی گفتم و خداحافظی کردم ولی بعدش که فکر کردم با خودم گفتم خب اگه همه چی گل و بلبل باشه که بچه ها دیگه آموزش و رشد و بالندگی ای نیاز ندارن، اگه یه بچه ای همه چی بلد باشه که دیگه نمیره کلاس! مگه قرار نبوده این کلاسا ویژه ی سطوح سه تا شش سال باشه، پس باید تواناییای بچه ی توی این سن رو در نظر گرفته باشن دیگه. منم که یه آشنایی حداقلی با بچه ها داشتم و میدونستم که اینطوریام نیست که میگن، کاش یه کم بیشتر ازشون دفاع کرده بودم. کاش گفته بودم مربیای شما باید شیوه ی ارتباط برقرار کردن با بچه ها و روش تدریس بر اساس اون رو بلد باشن. کاش میشد بگم خیلی بی انصافیه که همه ی تقصیرا رو بندازین گردن سطح و کشش بچه ها، اونم وقتی خودتون ضعیف عمل کردین بعد از اینهمه استقبال گرم ما و با دقت و وسواس انتخاب کردن کلاسا و ... .

همیشه توی حرف زدن کم میارم. کاش یه کم راحت تر میتونستم رودر رو یا تلفنی انتقاد کنم. وجدانم می درده بچه جون!


موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 4255 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 26 خرداد 1392 و ساعت 17:03 توسط مامان فريبا |

اول راه شیراز بودیم که از استودیو آبی (مؤسسه خلاقیت و مهارتهای راه آینده نخبگان) تماس گرفتن که از نیمه ی خرداد پکیج آموزشی خلاقیت برگزار میکنن و اگه میخواییم ثبت نامت کنیم. طبق معمول همیشه هم با اینکه میگن ملاک پول نیست و برای عشق کار میکنن همون دم اول میگن فلان مقدار پول بریزین به حساب. توی هول و ولای سفر بودیم، برای همین مهلت خواستیم تا برگردیم و درست پرس و جو کنیم و تصمیم بگیریم. قصه این بود که کلاسای خلاقیت مؤسسه در شرف راه اندازی بود و برای بچه های شهرستانی از جمله ما مشتاقان سرچشمه ای روزای پنجشنبه رو در نظر گرفته بودن. مام که عاشق اینجور برنامه ها و کلاً پیگیر. با دوستان هماهنگ کردیم و قرار شد نیروانا، آناهیتا و عسل رو توی این کلاسها شرکت بدیم. البته بچه های دیگر دوستان هم ظاهراً توی این برنامه شرکت کرده بودن و خلاصه با تکمیل ظرفیت کلاس جریان پنجشنبه ها رو براه انداختیم. قرار بود کلاسایی که در طول هفته برای بچه های کرمانی برگزار میشه رو کلاً توی روز پنجشنبه برای شماها بذارن. سه تا کلاس صبح و سه تا عصر و با این امید که شما خسته نشین چون همه شون بازیه. طبق توافقایی که به اتفاق دوستان با مدیر مؤسسه کردیم اول قرار شد از بین کلاسای موجود در دو پکیج مختلف و سایر کلاسای جداگونه، این کلاسا برای شما انتخاب و برگزار بشه:

افزایش هوش هیجانی - آموزش مفاهیم ریاضی به روش مونته سوری - زبان انگلیسی - نقاشی خلاق - افزایش دقت و تمرکز - افزایش سرعت عمل - خلاقیت و تفکر واگرا

اینا هفت تا شد و چون حتماً لازم بود افزایش دقت و تمرکز با افزایش سرعت عمل همراه باشه و بقیه کلاسا هم به نوعی واجب مینمود قرار شد یه هفته روی دقت و تمرکز و یه هفته روی سرعت عمل کار بشه و دو کلاسِ یکی درمیون، ترم بعدی هم همینجوری ادامه پیدا کنه.

باز یه هفته مونده به کلاس متوجه شدیم که کلاس زبان انگلیسی تشکیل نمیشه چون مربی نمیتونه پنجشنبه ها وقت بذاره و از اونجایی که باید همچنان راضی میموندیم ما رو متقاعد کردن که حداقل سن برای کلاس زبان باید 4 سال باشه!!! و احتمالاً یه کلاس دیگه هم حذف شده بود که قرار شد بعدازظهرها دو ساعته بشه که 5 تا کلاستون کلاً اینا باشه:

افزایش هوش هیجانی - آموزش مفاهیم ریاضی به روش مونته سوری - نقاشی خلاق - افزایش دقت و تمرکز / افزایش سرعت عمل - تقویت مهارتهای حسی حرکتی (عنوانش رو دقیقاً الان نمیدونم)



ادامه مطلب...
موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 7552 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 اسفند 1391 و ساعت 8:02 توسط مامان فريبا |



ادامه مطلب...
موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 4134 مرتبه
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 1970 نفر
بازديدهاي ديروز : 687 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 1970 نفر
كل بازديدها : 2852013 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.