بدنبال راه آينده
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 آبان 1396 و ساعت 17:12 توسط مامان فريبا |

اینقدر ننوشته م که دیگه یادم نمیاد چی بود چی شد. آبانِ بسیار پرمشغله ای رو پشت سر گذاشتیم که با پیام زیبای معلم عزیزت که درست ۴ هفته پیش زیر مشقت نوشته بود "من تو را با همه ی مهر به آبان دادم." متبرک شد. آبانی که جمعه های زیبای مدرسه ی طبیعتی رو به ارمغان آورد. آبانی که آغاز آزمایشی اولین مدرسه ی طبیعت شهرمون کرمان بود، اونم با همت و پشتکار بابا حامد و لطف و حمایت و همدلی خانواده ی بهاری خاله بهار. باورم نمیشه ما هم تونستیم شاخه ای باشیم که به درخت جوان و رو به بالندگی مدارس طبیعت ایران پیوند میخوره تا هر چه بیشتر و بهتر ثمر دادنش رو نوید بده. " مدرسه ی طبیعت بابا مسعود" آروم آروم باغ دلگشای همه ی بچه های دلتنگ کرمونی ای میشه که دیر وقتیه در حسرت دویدن و پریدن و جیغ کشیدنِ آزاد و رها بین شاخ و برگ درختان و چلپ و چلوپ توی جویهای آب و گِل بازی و دِل بازی مونده ن. هر چی میخوام بنویسم فقط "صدای پای آب" سهراب سپهری توی ذهنم میاد و چیزی بیشتر نمیتونم بهش اضافه کنم. " و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید، و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست، و کتابی که در آن یاخته ها بی بُعدند..." امیدوارم هر مدرسه ی طبیعتی درختی باشه رو تا جنگل و باغ شدن و رودی باشه تا اقیانوس و دریا شدن؛ تا زمین و آسمان سرزمینمون رو جانی دوباره ببخشیم. امیدوارم سرباز کوچولوهای سبزپوش این مدارس، سپاه بزرگ حافظ زمین و حقیقت نسلی نو باشن که از طرحی نو برای بالندگی واقعی فرزندان این مرز و بوم درافکنده شده‌.
راه بسیاری در پیش داریم، تا آغاز به کار رسمی مدرسه طبیعت بابامسعود کرمان و تدوین نظامنامه ها و تکمیل کادر و خلق فضاهای ناب طبیعت چرخی با کمک خود بچه ها و ... ولی چون عشق عمل باشد سهل است ...


موضوع : بدنبال راه آينده,اين روزها,مدرسه ی طبیعت | بازدید : 47 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 مهر 1396 و ساعت 18:04 توسط مامان فريبا |

اول صبحی با خوندن این پیام از یه دوست مهندس نقشه بردار نازنین توی گروه دوستان هم دانشگاهی خودم به فکر فرو رفتم:
"به نظرتون کدوم قسمت از راه رو اشتباه رفتیم که مانیکور هر انگشت سی هزار تومان دستمزدشه، ولی محاسبات و طراحی سازه فلزی ساختمون متری پنج هزارتومان؟ !😐"
براش جواب نوشتم:
"عزیزم راه تو درست درسته، اونا راهشون رو اشتباه رفته ن"
برام نوشت:
"... نگران جامعه و آینده ی بچه هامونم".
و باز بیشتر فکرم درگیر شد. چقدر ارزشهای جامعه ی ما تغییر کرده، چقدر بجای هر چه بیشتر پرداختن به چیزایی که یه زیبایی واقعی و تموم نشدنی بوجود میارن گرفتار زیبایی های ظاهر شدیم. گفت و گو نداره که زیبایی و آراستگی ظاهر هم مثل همه ی اصل ها یک اصل غیرقابل چشم پوشیه و زیبایی برای هر چیزی قابل تحسین و لازمه و چشم ها هم خوراک زیبا برای دیدن لازم دارن ولی این حجم هجوم بسمت اون و دست یافتن به هر شکل از زیبایی و به هر قیمت معقول و غیرمعقول مادی و معنوی واقعاً نگران کننده ست.
بعد بلافاصله انگشت اشاره رو بسمت خودم گرفتم و خودم رو زیر ذره بین گذاشتم؛ من بعنوان مادر تو، یه دختر تقریباً هشت ساله که این روزا میبینم خیلی به تیپ و ظاهر و قیافه ش میرسه و برای بیرون رفتن کلی به موهاش ور میره و لباساش رو با وسواس انتخاب میکنه و چاپ استیک مثلاً بی رنگ و صرفاً تقویتی لبهاش رو اونقدر روی لباش میکشه تا یه رنگ اناری خوشگلی به خودش بگیره، چقدر بجای تعریف از خوشگلی تو، زیباییهای اخلاقیت رو تحسین کرده م، چقدر رفتارهای خوب تو رو به رُخت کشیده م و تمجید کرده م، چقدر هنر دست تو رو، نقاشی های زیبای تو رو، کاردستی های خلاقانه ت رو و مشق های خوش خط و تمیزت رو آفرین گفته م که بهت یادآوری کنم ارزش واقعی از دید من مادر چیه. ارزیابی من از خودم در این مورد خوبه ولی هنوز عالی نیست. الان یادم افتاد زیر مشقات تا حالا هیچی ننوشته م در این باب در حالیکه خانوم معلم نازنین امسالتون توی جلسه ی اول سال به این موضوع و اثر شگرف اون اشاره کرده بود.
یاد متن هایی افتادم که زمان پرواز مریم میرزاخانیِ نازنین توی شبکه ها و مدیاهای مختلف، دست به دست میچرخید و از زیباترین ها و اثرگذارترینهاش برای من اونایی بودن که عکسهای مختلفش رو تفسیر میکردن که چهره ش در عین سادگی ظاهر، چقدر زیبا و باشکوه بود. من خودم عاشق نگاهش و لباسای ساده ش توی عکسها بودم و واقعاً دوست داشتنی بود. آقاجون روحش شاد که فردا سومین سال فراخونده شدنش به آسمونهاست، همیشه میگفت: "صورت زیبای ظاهر هیچ نیست، ای برادر سیرت زیبا بیار"
من اما به چیزی ورای این بیت قشنگ ایمان دارم، ایمان دارم زیبایی معنوی و فکری هر فرد نوری داره که از چهره ش میزنه بیرون و اون رو زیبای زیبا نشون میده.
اگه تک تک ما به عنوان فردی از جامعه و پرورش دهندگان نسل بعد از خودمون به این موضوع ایمان بیاریم و عملاً الگوی احیای ارزشهای واقعی برای فرزندانمون باشیم شاید بشه به نسل آینده امیدوار بود و اون پیام تکان دهنده ی اول صبح دوست عزیزم رو که واقعاً جای تامل داره، تنها جایی در گوشه ی تاریخ و به عنوان گوشه ای از واقعیت شوک برانگیز یه جامعه خوند و به فراموشی سپرد.   


موضوع : دلمشغولي,بدنبال راه آينده | بازدید : 76 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 7 خرداد 1396 و ساعت 8:40 توسط مامان فريبا |

دلم نمیخواست گریه کنم، میخواستم قوی ظاهر بشم و اینجوری باعث تقویت روحیه و انگیزه ی تو برای موندن و عملی کردن تصمیم دسته جمعیمون بشم. دلم نمیخواست به دلتنگیای پیش رو فکر کنم، فقط میخواستم به کوله بار پر از تجربه ای که طی کردن این راه برات به ارمغان میاره بیندیشم. اینطوری نه تنها تو، که اهورا و مزدا هم روحیه میگرفتن.

دیروز صبح باهات خداحافظی کردیم و برگشتیم سمت کرمان تا تو به تنهایی اولین ماه تعطیلات تابستونی رو مشهد پیش باباجان و مادرجون بمونی که بتونی بری مدرسه ی طبیعت کاوی کنج، که فال و تماشا رو با هم داشته باشی عزیزکم. کلی سختی و ماجرای تلخ و شیرین این سفر رو به جون خریدیم تا بهت این پیام رو بدیم که هنوزم برای ما مهمی و هنوزم برای بالندگی تو هر چه بتونم و بتونیم انرژی میذاریم. 

تو هم قوی نمایون شدی و تا چشات از اشک نمدار میشد قورتش میدادی و میخندیدی. مراسم خداحافظی رو زیاد طول ندادیم و زدیم به جاده. حالا دیگه تو میتونستی ببینی وقتایی که ما صبح زود میزنیم به جاده سمت کرمان و باباجان و مادرجون باهامون خداحافظی میکنن میرن دوباره میخوابن یا بیدار میمونن و روز رو ادامه میدن! این از دلگرمیایی بود که به خودت میدادی تا در نبود ما بهش بپردازی. چقدر خوشحالم از این دلخوشیای کوچیکی که برای خودت دست و پا میکنی دخترکم تا غصه ها رو از خودت دور کنی. چقدر داری بزرگ میشی!

اولین دستاورد قشنگ این جداییمون این بود که بین خودمون یه قانون مکتوب تدوین کنیم و برات لازم الاجرا باشه. چیزی که از دو سالگیِ تو میخواستیم انجامش بدیم و نشده بود. 20 تا قانون رو با خط بقول تو خوش خودم برات نوشتم و با صدای خوشت خوندیش و همراه بابا، سه تایی امضاش کردیم. حالا یه قانون نوشته شده ی قابل اجرا و تعمیم داریم که هر وقت ندونستی تکلیف چیه به کمکت بیاد و بشه توش برای مسایل تازه هم راههای تازه نشون داد. این یه گام خیلی بلنده در زندگی اجتماعی و برای برداشتنش خدا رو شکر میکنم. به امید گامهای زیبای بعدی که منتظرم ازشون برامون بگی و بنویسی.


موضوع : مدرسه ی طبیعت,سفر,بدنبال راه آينده | بازدید : 211 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 خرداد 1396 و ساعت 8:22 توسط مامان فريبا |

امروز پروژه ی یک ماهه ی رفتن تو به مدرسه ی طبیعت کلید خورد. از حدود ۶:۳۰ دقیقه ی صبح مادرجون بیدارت کرد و همین چند دقیقه پیش راهی شدی. سوالهای زیادی در مورد مدرسه ت در ذهن داری که امیدوارم جواب تک تکشون رو همین امروز و فردا بیابی. دوست نازنینت دیانا هنوز مدرسه ی غیرطبیعتش تموم نشده و دیشب با شنیدن این خبر تقریبا میخواستی رفتن امروزت رو کنسل کنی.

امیدوارم با کلی تجربه های جدید، شاد و تندرست برگردی.

 


موضوع : بدنبال راه آينده,مدرسه ی طبیعت | بازدید : 207 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 30 ارديبهشت 1396 و ساعت 17:39 توسط مامان فريبا |


موضوع : بدنبال راه آينده,اين روزها | بازدید : 197 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 و ساعت 9:37 توسط مامان فريبا |

این روزایی که از هم دوریم هیچی به اندازه ی شنیدن صدات از گوشی تلفن و موبایل، روحنواز نیست. صدات سرشار از کودکیه و منی که همیشه حس میکنم وای چه زود بزرگ شدی با شنیدن صدات آروم میگیرم که دخترک مو خرگوشی من هنوز وقت کودکی داره و فرصتای زیبای زیادی که باید تلاش کنم به بهترین شکلی ازشون لذت ببره. 

بعد از بازدید از مدرسه ی طبیعت کاوی کنج مشهد که ایام نوروز انجام شد، به پیشنهادی که دوست نازنینم زینب جان مامان دیانا داد فکر کردم و سرانجام دل یک دله کردم که خردادماه رو ثبت نامت کنم که با دیانای عزیز اوقات بسیار مغتنمی رو در مدرسه ی طبیعت کاوی کنج رقم بزنین. به امید اینکه این، آغازی باشه برای فعالیتهای بیشترر ما در راستای راه اندازی مدرسه ی طبیعتی در شهر خودمون برای ساختن فرصتهای بیشتر و زیباتر کودکی برای تو و فرزندان مشتاق شهر و دیارمون. خیلی سخته که حدود یک ماه ازت جدا باشیم و تو رو به خانواده ی نازنین پدری بسپاریم ولی حس میکنم تجربه ی بسیار بزرگیه در راه بالندگی تو و والد و فرزندی من و بابایی. 

این جمعه که میومدیم سرچشمه، وقت خداحافظی کلی گریه کردی که "من نمیخوام پیش مامان بزرگی بمونم، خیلی جوش میزنه، همه ش استرس داره ... " و خب بخاطر جریاناتی که اون عصر پیش مامانم بر تو گذشته بود تا حدی حق داشتی. برات حرف زدم که "نگران نباش، نهایتش دو هفته ی دیگه مدرسه تمومه و میری مشهد، پیش دیانا، مدرسه ی طبیعت، مادرجون، باباجان، ..." که گریه ت بیشتر شد که "بازم از شما دور میشم که. بازم پیش شماها نیستم که و ...". خب بازم حق داشتی. برات دلیل آوردم و بهونه های زیاد برای شادمانیت و دلگرمت کردم که جداییا تموم میشه و باز به هم میرسیم. هیچ فکر نمیکردم که این جدایی از ما برات اینهمه مهم بوده باشه. از بس همیشه دلت میخواد بری اینور و اونور و خونه ی دوست و آشنا، حس میکردم خیلی مشکل نباشه برات.

حالا امیدوارم این جداییا که واقعا برای تو و ما بسیار گرونه، ارزشمند تموم بشه و بهره ی بسیار ببریم ازش. به نگاه مهربان خداوندی امیدوارم.


موضوع : بدنبال راه آينده,مدرسه ی طبیعت | بازدید : 546 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 دی 1395 و ساعت 18:17 توسط مامان فريبا |

بخت یار شد و بعد از عمری دوری از طبیعت و حال و هوای نابش, یه روز جمعه رو در دامان طبیعت یکی از روستاهای تاریخی استانمون خاطره ساختیم. دهمین روز از دهمین ماه سال حسابی بهمون چسبید. و قطعا به تو عزیزکم. ادامه ی مطلب رو بخون.

ا

 



ادامه مطلب...
موضوع : بدنبال راه آينده,سفر,مدرسه,مدرسه ی طبیعت | بازدید : 696 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 مهر 1392 و ساعت 23:04 توسط مامان فريبا |

ماهی! تو ماهی آبت آسمونه

رودخونه هات مسیر کهکشونه

ماهی پری نامزد آسمونی

عروس دریایی کهکشونی*

* از شعر ماهی پری خانم عرفان نظرآهاری



ادامه مطلب...
موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 4396 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 تير 1392 و ساعت 10:19 توسط مامان فريبا |

این روزا حس خیلی عجیبی دارم. یه نوستالژی زیبا به این کارتون بچگیامون با منه. اصلاً این روزا خودِ ایناییم نیروانا:

فقط یادمه خونواده ی لوسی برای پیدا کردن زمین و کار مهاجرت کرده بودن استرالیا و خونواده ی تو، خانوم کوچولو، به دنبال فضایی بازتر برای پرورش تو. و یه فرق دیگه هم هست و اون این که مهاجرت ما در حد لالیگا نیست، در حد باشگاهی بسیار بسیار کوچیکه، یعنی فقط از سرچشمه به کرمان!

اون هفته ای که مریض شده بودی و اولین سین ر میم رو تجربه کردی برای من سختی و بلاتکلیفی مضاعفی داشت چون از حدود یک ماه پیش برآن شده بودیم که اول تیر، زندگی جدیدمون از دیار کرمان کلید بخوره و مریضی تو هزار فکر و خیال توی سرم انداخته بود، از طرفی تشویقم میکرد به ترک این خونه و دیار قشنگمون که تفاوت آشکار آب و هواییش با سایر نقاط و رفت و آمدای مکرر ما باعث بیماری طولانی مدت بهاره ت شده بود و از طرفی نگرانم میکرد که شاید نشانه ای باشه برای انصراف از رفتن. هر چی که بود شاید بشه گفت تصمیم ما قطعی تر از اونی بود که حتی خودمون فکرشو میکردیم. لاجرم مهاجرت کردیم و الان سه هفته ست که داریم تلاطم سخت ولی قشنگی رو تجربه می کنیم. حالا یه کم موسیقی این کارتون رو گوش کن تا حست با من یکی بشه و بازم برات بگم دخترکم!


موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 3601 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 تير 1392 و ساعت 10:16 توسط مامان فريبا |

روند کلاسای استودیو آبی (خلاقیت) امیدوار کننده نیست و اگه واقع بین باشی میشه گفت مأیوس کننده ست. اینقدر که دیروز تماس گرفتیم گفتیم براتون کنسل کنن، برای تو و عسل و آناهیتا.

اون هفته علیرغم اینکه تازه از شر تب خلاص شده بودی بردمت کلاس و برای خانوم جلالی هم گفتم که یه هفته ی تمام توی بستر بیماری بودی. با این حال با اشتیاق رفتی کلاس، یه لیست بلندبالا هم دادن وسایل نقاشی برات بخریم برای کلاس عصر نقاشی خلاق. بدو رفتم لوازم التحریری پیشنهادی و تهیه کردم و تند تند برچسب زدم که برای عصر همه چی آماده باشه، فکر کن چقدر توی ذوقم خورد وقتی عصر خاله زینب بهم اس داد که قراره کلاس عصرا کلاً کنسل بشه چون بچه ها نمی کشن!!! و بعنوان مثال تو عزیزم رو اسم بردن که نمیدونم چی بهشون گفتی که دال بر این استدلالشون بوده. و نگفتن چون نمیتونن برنامه ی عصر مربیا رو جور کنن کلاس کنسل میشه. برام خنده داره که یه سری آدما همه ی ضعف و کاستیاشون رو گردن این و اون بندازن، تازه وقتی روانشناس باشن دیگه واقعاً نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم. در هر صورت خوشحال تر شدم که خودشون باعث شدن ما این تصمیم نه چندان فوری رو بگیریم. اگه دست باباحامد بود که همون جلسه ی اول استودیو آبی کنسل شده بود ولی ما خب فرصت دادیم شاید اوضاع بهبودی پیدا کنه. در هر صورت نمیخوام خلاقیتی که الان در تو سراغ دارم و با همین آگاهیای دست و پا شکسته ی خودمون برات حفظش کردیم دستخوش کم تجربگی های دیگران بشه. هر چند خیلی حیف شد. چه خوابهایی که برای این کلاسا ندیده بودیم. فکر کن اونهمه هماهنگی کردیم و در مورد کلاسا بحث کردیم و بیر و بیار کردیم با همه ی مشکلات که روزای پنجشنبه تون پربار باشه و آخرش اینجوری شد. 

میدونی دخترم! همیشه از حرف تا عمل راه دراز و پر نشیب و فرازیه که خیلیا دست کم میگیرنش و الکی دل بقیه رو با حرفای قشنگ و بزرگ بزرگشون خوش میکنن. کاش بتونم با عملم بهت یاد بدم که اینجوری نباشی گلک.

داره کم کم حالیم میشه این مؤسسه خلاقیت و مهارتهای راه آینده ی نخبگان چرا نمایندگیاش توی شهرای مختلف یکی یکی تعطیل میشن و چرا همین نمایندگی کرمانش هم یه بار تعطیل شده و دوباره با مدیریت جدید بازگشایی.

کاش به جای اینهمه تبلیغ، یه کوچولو بیشتر دنبال اثبات عملی خودشون بودن. کاش!

------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعداً نوشت:

 دیروز خانوم جلالی باهام تماس گرفت و کلی با هم صحبت کردیم. از اینکه ما بچه های سرچشمه یهویی همه با هم کنسل کرده بودیم دلگیر بود. اول برای مقاطع سنی بالاتر گله داشت که با اینکه بچه های ساکن کرمان و پدر مادراشون رو راضی کردیم به خاطر بچه های سرچشمه کلاس رو پنجشنبه ها بیان، بچه های سرچشمه دارن کلاساشون رو تعطیل میکنن. من گفتم دلایل کنسلی بچه های بزرگتر رو دقیق نمیدونم ولی خودمون به دلیل بی برنامه گی ها و تغییر کلاسا و بعدشم حذفشون این تصمیم رو گرفتیم اونم با کلی دلخوری. هنوزم می گفت دلیل اینکه مثلاً کلاس نقاشی رو تعطیل کردیم این بود که بعضی بچه های کلاس حتی نمیتونستن مداد دست بگیرن. و مجبور شدیم کلاس هماهنگی حسی حرکتی براشون بذاریم که اول یاد بگیرن مثلاً قلم دست بگیرن، مضراب دست بگیرن که بعد کلاس نقاشی و موسیقی شون مفید واقع بشه. کلاس قصه گویی رو تعطیل کردن چون بچه ها نمیتونستن نقش بگیرن و من که بهش گفتم نیروانای ما یه مدت طولانی با خودش میشینه نقش مادر و بچه و چه و چه و چه به خودش میگیره و به جای همه ی شخصیتای نمایش حرف میزنه گفت بچه های دیگه اینجوری بودن. کلاً نتیجه ی بحثمون این شد که چون بچه ها با اینکه توی یه رده ی سنی هستن، همسطح نیستن! بنابراین کلاسشون نامنظم شده و تازه مربیام از وضعیت بچه ها و سطحی که درش بودن ناراضی بودن! و با اینکه به زینب عزیزم که خیلی دلش میخواست آناهیتا همچنان کلاس بره قول داده بودن برای نشون دادن حسن نیتشون کلاسا رو با 3 نفر حاضرن ادامه بدن گفتن براشون میسر نیست!

خودم شاید اونموقع برای اینکه بحث خاتمه پیدا کنه قبول کردم و موفق باشیدی گفتم و خداحافظی کردم ولی بعدش که فکر کردم با خودم گفتم خب اگه همه چی گل و بلبل باشه که بچه ها دیگه آموزش و رشد و بالندگی ای نیاز ندارن، اگه یه بچه ای همه چی بلد باشه که دیگه نمیره کلاس! مگه قرار نبوده این کلاسا ویژه ی سطوح سه تا شش سال باشه، پس باید تواناییای بچه ی توی این سن رو در نظر گرفته باشن دیگه. منم که یه آشنایی حداقلی با بچه ها داشتم و میدونستم که اینطوریام نیست که میگن، کاش یه کم بیشتر ازشون دفاع کرده بودم. کاش گفته بودم مربیای شما باید شیوه ی ارتباط برقرار کردن با بچه ها و روش تدریس بر اساس اون رو بلد باشن. کاش میشد بگم خیلی بی انصافیه که همه ی تقصیرا رو بندازین گردن سطح و کشش بچه ها، اونم وقتی خودتون ضعیف عمل کردین بعد از اینهمه استقبال گرم ما و با دقت و وسواس انتخاب کردن کلاسا و ... .

همیشه توی حرف زدن کم میارم. کاش یه کم راحت تر میتونستم رودر رو یا تلفنی انتقاد کنم. وجدانم می درده بچه جون!


موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 4453 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 7 نفر
بازديدهاي امروز : 139 نفر
بازديدهاي ديروز : 2601 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 139 نفر
كل بازديدها : 3015653 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.