نيرواناي عزيز ما
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 مهر 1396 و ساعت 18:04 توسط مامان فريبا |

اول صبحی با خوندن این پیام از یه دوست مهندس نقشه بردار نازنین توی گروه دوستان هم دانشگاهی خودم به فکر فرو رفتم:
"به نظرتون کدوم قسمت از راه رو اشتباه رفتیم که مانیکور هر انگشت سی هزار تومان دستمزدشه، ولی محاسبات و طراحی سازه فلزی ساختمون متری پنج هزارتومان؟ !😐"
براش جواب نوشتم:
"عزیزم راه تو درست درسته، اونا راهشون رو اشتباه رفته ن"
برام نوشت:
"... نگران جامعه و آینده ی بچه هامونم".
و باز بیشتر فکرم درگیر شد. چقدر ارزشهای جامعه ی ما تغییر کرده، چقدر بجای هر چه بیشتر پرداختن به چیزایی که یه زیبایی واقعی و تموم نشدنی بوجود میارن گرفتار زیبایی های ظاهر شدیم. گفت و گو نداره که زیبایی و آراستگی ظاهر هم مثل همه ی اصل ها یک اصل غیرقابل چشم پوشیه و زیبایی برای هر چیزی قابل تحسین و لازمه و چشم ها هم خوراک زیبا برای دیدن لازم دارن ولی این حجم هجوم بسمت اون و دست یافتن به هر شکل از زیبایی و به هر قیمت معقول و غیرمعقول مادی و معنوی واقعاً نگران کننده ست.
بعد بلافاصله انگشت اشاره رو بسمت خودم گرفتم و خودم رو زیر ذره بین گذاشتم؛ من بعنوان مادر تو، یه دختر تقریباً هشت ساله که این روزا میبینم خیلی به تیپ و ظاهر و قیافه ش میرسه و برای بیرون رفتن کلی به موهاش ور میره و لباساش رو با وسواس انتخاب میکنه و چاپ استیک مثلاً بی رنگ و صرفاً تقویتی لبهاش رو اونقدر روی لباش میکشه تا یه رنگ اناری خوشگلی به خودش بگیره، چقدر بجای تعریف از خوشگلی تو، زیباییهای اخلاقیت رو تحسین کرده م، چقدر رفتارهای خوب تو رو به رُخت کشیده م و تمجید کرده م، چقدر هنر دست تو رو، نقاشی های زیبای تو رو، کاردستی های خلاقانه ت رو و مشق های خوش خط و تمیزت رو آفرین گفته م که بهت یادآوری کنم ارزش واقعی از دید من مادر چیه. ارزیابی من از خودم در این مورد خوبه ولی هنوز عالی نیست. الان یادم افتاد زیر مشقات تا حالا هیچی ننوشته م در این باب در حالیکه خانوم معلم نازنین امسالتون توی جلسه ی اول سال به این موضوع و اثر شگرف اون اشاره کرده بود.
یاد متن هایی افتادم که زمان پرواز مریم میرزاخانیِ نازنین توی شبکه ها و مدیاهای مختلف، دست به دست میچرخید و از زیباترین ها و اثرگذارترینهاش برای من اونایی بودن که عکسهای مختلفش رو تفسیر میکردن که چهره ش در عین سادگی ظاهر، چقدر زیبا و باشکوه بود. من خودم عاشق نگاهش و لباسای ساده ش توی عکسها بودم و واقعاً دوست داشتنی بود. آقاجون روحش شاد که فردا سومین سال فراخونده شدنش به آسمونهاست، همیشه میگفت: "صورت زیبای ظاهر هیچ نیست، ای برادر سیرت زیبا بیار"
من اما به چیزی ورای این بیت قشنگ ایمان دارم، ایمان دارم زیبایی معنوی و فکری هر فرد نوری داره که از چهره ش میزنه بیرون و اون رو زیبای زیبا نشون میده.
اگه تک تک ما به عنوان فردی از جامعه و پرورش دهندگان نسل بعد از خودمون به این موضوع ایمان بیاریم و عملاً الگوی احیای ارزشهای واقعی برای فرزندانمون باشیم شاید بشه به نسل آینده امیدوار بود و اون پیام تکان دهنده ی اول صبح دوست عزیزم رو که واقعاً جای تامل داره، تنها جایی در گوشه ی تاریخ و به عنوان گوشه ای از واقعیت شوک برانگیز یه جامعه خوند و به فراموشی سپرد.   


موضوع : دلمشغولي,بدنبال راه آينده | بازدید : 56 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 مهر 1396 و ساعت 14:27 توسط مامان فريبا |

دیروز خانوم معلم عزیزتون با ابتکار قشنگش توی تکلیف شبتون چنان غافلگیرتون کرد که به گفته ی خودت جیغ شادمانی همه تون تا اون سر مدرسه رفته. دیکته شبانگاهی رو که هر شب باید بهتون می گفتیم رو از شما خواسته بود که به ما بگین و ما مادرا دیکته بنویسیم. وقتی از سر کار برگشتم خدا رو شکر داداشا خواب بودن و با ذوق برام گفتی و منم لباسم رو نصفه نیمه در آورده نشستم به نوشتن. حس خوبی داشت، خصوصاً که توی دفتر فنری قشنگت با اون مداد نرم و روان خیلی حس خوش خطی بهم دست داده بود. البته سعی می گردم سرعتم رو خیلی زیاد نکنم که تو حس نزدیکی بیشتری بهم داشته باشی و فقط گاهی از ترس بیدار شدن بچه ها و نصفه نیمه موندن کار تخته گاز می نوشتم. املای من رو چک کردی و چند تایی از غلط هام رو گرفتی خصوصاً سر هم و جدا نوشتن ها رو رعایت نکرده بودم ولی از چند تا غلط عمدی که برای چک کردن دقت تو توی متن گذاشتم فقط یکیش رو دریافتی، اونم چون خودت یه بار اشتباه نوشته بودی قبلاً. هی میگفتی "مامان خجالت داره واقعاً مث بچه کلاس اولی ها "هالا" رو اینجوری نوشتی!" دم خانوم معلم عزیزتون گرم که حال و هوای مشق نوشتن شبانگاهی تون رو کلی عوض کرد.


موضوع : مدرسه,اين روزها | بازدید : 55 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 16 مهر 1396 و ساعت 10:02 توسط مامان فريبا |

روز جهانی "کودک" مبارکت باشه دلبندم!
جهانی از دم روح پرور شما سبز و آرام.
امروز باید بیشتر مراقب خودم و رفتارم در قبال شما باشم. فقط تبریک کافی نیست. توجه مهم تره.
توی تعطیلاتی که گذشت یه بعدازظهری رو رفتیم تپه های اطراف که به قول خودت کوهنوردی و در واقع طبیعت گردی کنین. بساط نقاشیت رو هم ورداشتی از منظره نقاشی کنی. چنان با جدیت سر صخره نشستی و مداد و دفتر آوردی بیرون و مشغول شدی که آدم هوس می کرد خودشم دست به قلم شه.

این اون منظره ایه که از ما تصویر کردی در دامن طبیعت. من و تو روی صخره ها، مزدا مشغول خاک بازی و بابا و اهورام اون دور دورا روی تپه ها:



حس کردم برای روز جهانی تو این بهترین تصویریه که میتونم یادگار کنم. جهانی که تو تصویر میکنی سرشار از شادی ها و زیبایی هاست. کاش بوم نقاشی تو، جهان ما، هماره‌ از اندوه و ماتم و زشتی در امان بماند.

آغوش سبز مادر زمین هماره برای جست و خیزهای شادمانه و کودکانه ات گشاده باد. 


موضوع : روز جهانی کودک | بازدید : 56 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 14 مهر 1396 و ساعت 10:49 توسط مامان فريبا |

ایام تعطیل تابستون و کمک باباحامد توی رتق و فتق امور بچه داری و خانه داری ثبات خاصی رو به زندگیمون آورده بود و با اینکه محدوده ی حضورمون به محل کار (تنها برای من)، خونه و خونه ی مامان بزرگی محدود میشد و فعالیت های روزمره ی شماها هم به درگیری های خواهر برادرانه، تماشای تلویزیون و البته گاهی هم بازی و تفریح، ایام آروم و خوبی بود و همین حس خوب و آرامشی که داشتم وقتی یاد اول مهر و تغییر وضعیتها می افتادم نگرانم می کرد. اینکه با شروع مدرسه ی بابا و مدرسه ی تو و مهد اهورا و سر کار رفتن من تکلیف مزدا کوچولو چی میشه؛ اینکه مشق نوشتنای شبانه ی تو و اضافه شدن کشف و مکاشفات مزدا به مداخله های اهورا و دستکاری و دست یازی دو نفره شون به دفتر و کتاب و قلم و پاک کنِ تو توی این فضای محدود خونه، که دیگه واقعاً برای جمعیت پنج نفره مون کوچیکه، چی میشه؛ اینکه صبح زود آماده شدنای تو و اهورایی که تا یک و دو شب عادت به بیداری داشتین چه طور ممکن میشه؛ اینکه مدرسه ی جدید تو چطور خواهد بود و بهتر یا بدتر میشه، بعلاوه ی سختیهایی که توی تابستون زیاد بچشم نمیومد و با سرد شدن هوا و مشغله دار شدن سه نفر دیگه از اعضای خونه نمود بیشتری پیدا میکرد مثل بردن و آوردن من سر سرویس سحرگاهی ساعت ۴ صبح و دوباره برگردوندنم دم غروب و بردن و آوردن شماها به مدرسه و مهد برای بابا همه و همه مسائلی بود که با پایان یافتن تابستون باهاش مواجه میشدیم و لاجرم باید برای هر کدومش راهی می یافتیم. اما انگار مهر مهربان سریعتر از اونی که منتظرش بودیم بر ما مستولی شد. هنوز توی شیش و بش برای برون سپاری فعالیتایی مث سرویس رفت و آمد و یکی دو روز پرستاری بچه و ... بودیم که شب اول مهر رسید و من یهو هول ورم داشت که مقنعه ت رو روی سرت اندازه نکردم ببینم تنگه یا گشاد و بعد دیدن خط تای اون و وسوسه شدن به اتوی مقنعه همان و غفلت از مزدای اکتشافگر همان و سوختن پاش به اتو همان. حالا علاوه بر چالش های پیش بینی شده ی اول مهری یه دغدغه ی ناخواسته و نگران کننده ی دیگه هم بهم نازل شد و اینقدر حجم بالا و هجوم ناگهانی ای داشت که دوباره به این فکر افتادم که کار رو رها کنم و وقتی صبح اول مهر منو دیدی که نرفته م سر کار و ازم پرسیدی مامان بخاطر مزدا مرخصی گرفتی گفتم نه برای همه تون باز پرسیدی فردا چی گفتم آره و هفته ی دیگه چی گفتم آره و شاید تا آخر مدرسه.‌ با اینکه مادرجون باباجان از مشهد اومده بودن تا این روزای پرچالش کنارمون باشن و تا تدوین شدن برنامه ی همه مون دستی به کمک برسونن بازم استرس ها تمومی نداشت. روزای پر شور و انرژی بَرِ تمامی بود. گرفتن کتابای تو از مدرسه ی پارسال و جلد و فنرزنی و خرید لوازم التحریر و شرکت در جلسه ی آشنایی با معلم کلاس و ....اما دیدن خانوم معلمتون آرامش بخش بود، از تعریفایی که همون روزای اول ازشون داشتی حس کردم به دلت نشسته و خدا رو شکر کردم و دعا که تا آخر همینطور باشه. روز جلسه، برای اینکه بتونم حضور داشته باشم سرِ دروازه ی شهر سرچشمه وایستادم تا بلکه ماشینی پیدا بشه و منو برسونه کرمان و چقدر بخت یارم شد که همکاری گرامی تا خود خونه رسوندم ولی خب بازم با یه ربع تاخیر رسیدیم و انگار بدون اونکه بدونم، درست سرِ جای تو توی کلاس نشستم و بابایی هم کنارم. جالبه که جلسه ی مهدکودک اهورام درست همون روز و ساعت بود ولی از اونجا که دیگه ما خودمون خانواده ی مهرآیین حساب میشیم که با روال و متدشون بکلی آشناییم، ترجیح دادیم دو نفری بیاییم جلسه ی مدرسه ی تو. خانوم معلمتون قوانین کلاس و مواردی رو که ما لازم بود بدونیم رو یک به یک عنوان کردن و شرح دادن. و بعد تا گفتن یه نفر از اولیا نماینده بشه من بیدرنگ دست بالا کردم و انتخاب شدم. حس خوبی داشتم که معلم امسالتون جوون و شاداب و پرانرژی هستن و بروز و اهل تعامل و بسیار پذیرا برای شنیدن. با قوانینی که نشون میداد چقدر آرامش و تمرکز شما سرِ کلاس و حفظ نظم و انضباط و رعایت قوانین براشون مهمه. یه چیز جالب دیگه که از هدف آموزش فارسی سال دوم فهمیدم این بود که برای تقویت و تثبیت جمله سازیه و رعایت علائم نگارشی هم بسیار مهمه در نوشتار. این برای منی که عشق و عِرق نوشتن دارم و دلم میخواد یه روزی ببینم تو قلم منو بدست گرفتی و کلماتت جای کلمات من روی کاغذ جون میگیرن ، خیلی نوید بزرگیه.
با اجازه ی خانوم معلم، از در و دیوار کلاستون عکس گرفتم و بیرونم که اومدیم از در و دیوار حیاط. زمین چمن، آبخوری، فضای سبز و ... همه نشونه های زیبایی بود از توجه به محیط آموزش بچه ها و زیبایی و سهولت دسترسی و امنیت هر چه بیشتر اون.
بسی سپاس خدای مهربان که این دغدغه مون به زیبایی رنگ باخت، مدرسه ی امسال قطعاً میتونه جای بهتری باشه به یاری خدا.
با همفکری بابایی طرحی برای بهینه سازی تخت و باروی اتاقت ریختیم که فارغ از کنجکاویا و دست یازیای اهورا و مزدا بتونی به تکالیف و درس و مشقت برسی. و نتیجه ش بسیار دلپذیر شد. حالا دیگه اون تخت پرنسسی مثال زدنیت، تغییر کاربری پیدا کرده و شده خونه ی دوم مدرسه ت! تشک و عروسکات به طبقه ی بالا ارتقا پیدا کردن و یه جای دنج برای مشق نوشتن داری. همه ش میگی مامان حس میکنم خونه مه و منم میگم خب درسته، خونه ته دیگه. دستاورد عالی دیگه ی این تغییر دکوراسیون این بود که بهمراه اهورا تمام قفسه ی لوازم التحریرت رو چیدی و کارتون که تموم شد بهم گفتی مامان تا حالا تجربه ی همکاری با اهورا رو نداشته م. چقدر خوب بود و بهم کمک کرد. این بهترین تجربه ی عمرم بود. و من قند توی دلم آب شد
این نگرانی هم به این ترتیب پایان یافت و دیگه بهونه ای برات نمیمونه چطور مشق بنویسی از دست اهورا و مزدا.
اما نگرانیای دیگه ی ما هنوز باقیه، اینکه هنوز سرویس صبح زودی دست و پا نکردیم که بابا مجبور نباشه مزدا رو صبح زودا از خونه بیرون ببره یا بجاش مامان بزرگی طفلکی قرار نباشه پله های خونه رو طی کنه بیاد پیشش.
 اینکه اون دو روزی که جفتمون سر کاریم هنوز کسی رو نیافتیم پیش مزدا باشه و شاید قرار باشه یکیمون نیمه وقت کار کنیم.
زندگیش همه ش حل این مسائله دخترم و توان آدما توی رویارویی و حل این مسائله که زندگیا رو رنگارنگ و متفاوت از هم میکنه. و انگار بزرگترین دغدغه ی من و بابا اینه که فرزندانی بار بیاریم که قدرت حل مسئله داشته باشن. پس باید از خودمون شروع کنیم و به زیبایی مسائل باقیمانده ی این مهر رو حل کنیم. 
آغاز سال نو با شادی و سرور
همدوش و همزبان، حرکت بسوی نور
آغاز مدرسه، فصل شکفتن است
در زنگ مدرسه، بیداری من است
در دل دارم امید، ...  

 



ادامه مطلب...
موضوع : مدرسه | بازدید : 107 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 شهريور 1396 و ساعت 17:20 توسط مامان فريبا |

میخوام اعتراف کنم دخترکم، اعتراف کنم که علیرغم اونهمه کتابی که خونده م و مقاله های ریز و درشتی که اینور اونور کاویده م و مطالعه کرده م، به این یه اصل مهم تربیتی عمل نکرده م که هیچ کاملاً برعکس عمل کرده م و به زشت ترین شکلی گند زده م به فرزندپروری م. اینکه به تو یه برچسب گُنده ی "س.خ" زده م (اسم فردی هست از دوستانت که صحیح نیست کامل بگمش) و هر رفتاری که میکنی یا هر حرفی که میزنی حالت چهره و طرز حرف زدن اون برام تداعی میشه و چقدر کودکانه و نابخردانه برای تو هم بلند عنوانش میکنم: "اوه اوه س. خ." و تو جوش میاری و برای اینکه ثابت کنی همونی، چار تا رفتار زشت دیگه هم از خودت بروز میدی و من تازه میفهمم که ای دل غافل، بازم اشتباه کردم.
تنبیه من چیه آیا؟! آن کس که بداند و بداند که بداند ولی عمل نکند ...
از دست خودم کلافه ام و اینکه خود کنترلی م خیلی لنگ میزنه. قراره چی رو به شماها یاد بدم با اینهمه رفتار بدی که در خودم سراغ دارم و صبح تا شب نظاره گرشون هستم. ترمزم بریده انگار. تعمیر اساسی نیاز دارم.

تازه همین الانم دارم به خودم برچسب میزنم، مامان ناامید!


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 71 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 3 شهريور 1396 و ساعت 9:22 توسط مامان فريبا |

این پست از درد دلهای مادرانه ی منه برای تو نیروانا، حکایت دیروزی که خاطره شد، به یاد پر خاطره ترین حادثه ی همچو دیروز روزی، که نیمه ی پیدا شده ی من، روایت مکمل من، بابا حامد عزیز تولد یافت!

و اما حکایت دیروز...

یه همچین مامان بچه ذلیلی ام من! 
فکر کن بیش از یه ماه منتظر باشی که یه جشن عروسی خیلی ویژه بری که توش یگانه دوست همکارت رو که بازنشسته شده و از کشورم رفته بعد از سه سال و اندی ببینی. خیلی سفارشی از هم از طرف عروس و هم داماد دعوت شده باشی و خودتو وعده داده باشی که یه شب پرخاطره با دوستت رقم بزنی؛ اما درست ظهر همون روزی که قراره بری عروسی و توی آرایشگاه نشستی - که بعد از عمری به سر و صورتت صفایی بدی که خیلی هم مامان گرفتاری به نظر نیایی - یهو بهت تلگرام کنن که امشب جشن تولد نوه ی دردانه ی خواهر جانه و بهمین مناسبت همه دعوتن باغ شمعدونیِ خواهرزاده ی عزیز. و بعد تو جواب بدی خب ولی ما برنامه مون از خیلی وقت قبل تر این بوده که بریم عروسی و منم درست همین امروز صبح به دوستم پیام داده م که امشب ۱۰۰% میبینمت و ... و از اون طرف نیروانا جانی بجای بابا پیغوم بده خب مامان یه فکری، من و اهورا میریم تولد، شماها با بابا برین عروسی. و تو هم بری کادو بخری که خب فکر خوبیه نیروانا رو تنهایی میفرستیم تولد. اهورا رو هم راضی میکنیم با خودمون بیاد عروسی، بچه هامونم کمتر باشن توی جشن که فراغ بال بیشتری داشته باشیم؛ اگرچه نیروانا حالا دیگه خودش یه مهره ی کلیدیه توی کمک کردن به ما و نبودش گاهی دردسرامون رو بیشتر میکنه تا کمتر.
بگذریم، کادو خریدن، همان و اهورا هم در جریان قرار گرفتن، همان و کلید کردن که منم تولد میخوام، همان.
القصه دیشبمان اینطور سپری شد که خوش گذرانی و شادمانی بچه هایمان را به خود مبارکمان ارجح بدانیم و آنهمه رویای شیرین که داشتیم بر سر کوزه نهیم. پیغام معذرت میخواهمی روانه ی دل دوستمان کنیم و برای دل خودمان هم دل کباب کنیم که آخر پس تو چی؟ 
ما ولی اینگونه نیستیم که زیاد به خود سخت بگذرانیم، لاجرم آنچه پیش آمده بود را به فال نیک گرفتیم و با شادی بچه هایمان خوش بودیم. تولد حامدمان قرار بود در عروسی مبارک شود، در تولدی دیگر مبارک شد. زهی مبارکش باشد. 

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش


موضوع : عاشقانه | بازدید : 121 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 مرداد 1396 و ساعت 8:21 توسط مامان فريبا |

بعد از مدتها، دیشب تونستیم قبل از خواب با هم یه کمی گپ بزنیم. مزدا بطرز معجزه آسایی قبل از همه به خواب رفت و اهورا هم که قصه ی شنگول و منگول رو از تو شنیده بود و قصه ی آفتابگردونِ عاشقِ خورشید رو از من و جیش قبل از خوابش رو هم همزمان با تکرار واژه ی جدید آفتابگردون بجا آورده بود زود خوابش برد. در حالیکه دستامون همدیگه رو بغل کرده بودن برام از هیجانت برای بازشدن دوباره ی مدرسه ها و رفتن به مدرسه ی جدید گفتی. از اینکه مهرآیین قبلی رو فقط بخاطر اینکه هر روز بتونی خاله شهلا رو ببینی انتخاب کرده بودی و حالا حس میکنی معیارهای دیگه ای هم برای انتخاب مدرسه هست. از اینکه توی بازدیدی که پارسال از مدرسه ی جدیدت داشتیم و درِ یه کلاس باز بوده، دیدی که میز و نیمکتهاش چقدر کم جا و تنگه و از این بابت اظهار نگرانی کردی. از اینکه بابا میدونه یکی از معلمای کلاس دوم با بازی به بچه ها درس یاد میده گفتی و اینکه چقدر دوست داری توی اون کلاس باشی و بابا حتماً اسمت رو اونجا نوشته. بهت گفتم مدرسه زیادم بد نیست، چیزای جدیدی یاد میگیری و همینکه هر روز میری مدرسه کمتر حوصله ت سر میره. تازه چیزای جدیدی هم هست که میتونی یاد بگیری. با همدیگه اسمای دوستای مهدکودکت رو که توی مدرسه ی جدید هستن یادآوری کردیم و اینکه چقدر همه شون باادب و خوب بودن و چقدر خوبه باهاشون همکلاسی میشی دوباره. تو همینجور حرف میزدی و خستگی و خواب، کم کم گوش منو از شنیدن درد دلهای قشنگت محروم میکرد...
الان که جریانات دیشب رو از خاطر گذروندم و نوشتم به این فکر میکنم که تو چقدر تشنه ی حرف زدن با منی و من هم چقدر بیشتر. اینکه پر شدن تمام وقتم با دو تا داداش کوچولوی انرژی بَر، چقدر بین من و تو فاصله انداخته و چقدر من کم توان بوده م توی فراهم کردن فرصت و فراغت گپ و گفت دو نفره ی مادر و دختری. خدا رو شکر میکنم که حداقل بابایی گوش و وقت فراخ تری برای شنیدن دغدغه ها و درد دلهای تو داره. کاش بتونم همتی کنم و خلوتهای دو نفره مون رو بیشتر کنم و فاصله هامونو کمتر، عزیز دلم!

خدا رو شکر که یه وقتایی گوشی منو دزدکی ورمیداری و تند تند از خودت سلفی میگیری تا کاهلیای منو توی نسخه برداشتن از صورت ماهت توی لحظه های مختلف جبران کنی. زنده باشی فرزند لحظه ها!

 

 


موضوع : عاشقانه,مدرسه,دلمشغولي | بازدید : 176 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 مرداد 1396 و ساعت 7:28 توسط مامان فريبا |

خودخواهی ست آرزو کنم ادامه ی من باشی دخترکم. خودت باش در اوج نیروانایی خودت.

روزت مبارک عزیزدلم، دختر نازنینم!

ممنونم نی نی وبلاگ عزیز برای هدیه ی این پنل خاص موبایل در این روز پر از شادمانگی. تو بهترینی نی نی وبلااااااگ!


موضوع : عاشقانه,تعاملات نی نی وبلاگی | بازدید : 202 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 تير 1396 و ساعت 14:19 توسط مامان فريبا |

از ابتدای تیرماه که با کاوی کنج مشهد خداحافظی کردی و به جمع خونواده مون برگشتی، پروژه ی مهدکودک داداش اهورا کلید خورد و من هم همچنان مجبور به ادامه ی حضور در محل کار و به تبع اون ناگزیر از رفت و آمدم به سرچشمه  شدم. این بود که عدم حضور من برای مدت روزانه 14 ساعت در محیط خونه و کانون گرم خانواده، تو نازنینم رو واداشت تا به همراه بابایی کمر همت به نگهداری و تر و خشک کردن مزدای کوچک ببندی و حتی زمانهایی رو که بابا به عنوان سرویس رفت و آمد من و اهورا مجبور به ترک خونه بوده و هست، به تنهایی این مسئولیت بزرگ رو روی شونه های کوچیک و کودکانه ت به دوش بگیری. گرچه میدونم خیلی درست نیست که این کار پر استرس رو در این سن کم ازت بخواهیم که خدای نکرده به اضطراب و آشفتگی تو بینجامه ولی هر چی نگاه میکنم چاره ای جز این نیست و لاجرم به فال نیک می گیرمش و مثبت می انگارم. اینکه شرایطی پیش اومده که زمینه ای برای رشد تو و بدست آوردن تجربه ی نگهداری از یه انسان کوچولو برات فراهم شده، از دید من خیلی هم عالیه. اینکه تمام تلاشت رو بکار میگیری تا سر داداشی رو گرم کنی و بخندونیش که عدم حضور ما رو کمتر حس کنه و گریه نکنه خودش کلی باعث افزایش خلاقیت و قدرت حل مسأله ت میشه. اینکه دقت کنی ببینی من چه کارایی رو برای خوشامد مزدا انجام میدم که وقتی نیستم به تقلید از من با پرداختن به اونها مزدا رو شاد نگه داری خودش یه گام بلنده رو به افزایش دقت و تمرکز تو روی الگوبرداری از من بعنوان یه مادر. و هیچ شک ندارم که بی نعمت حضور دو تا داداش نازنینت و از سر گیری کار و فعالیتهای اجتماعی من میسر نمیشد. تازه اونوقته که میفهمم نقش پدری پررنگ تر بابایی، که اینهمه به من در انجام وظایف مادریم کمک می کنه، از کجا آب میخوره و اونم اینه که کودکیهایی داشته که با وجود یه مامان کارمند بی شباهت به کودکیهای تو نبوده. امروز حتی شنیدم که در نبود بابایی و بدون دسترسی تلفنی بهش و اینکه در خونه هم قفل بوده و نمیتونستی بری پیش مامان بزرگی، خودت دست بکار شدی و پوشک داداشی رو هم تعویض کردی! و این در حالیه که وقتی ما هستیم خودت از بوی نامطبوع مدفوعشون فراری هستی و دایم تذکر میدی عوضشون کنیم و مام حین تعویض داداشا ازت میخواهیم که محیط رو ترک کنی و رعایت حریم خصوصی و موارد تربیت جنسی رو هم میکنیم! خیلی وقتا مشکلات، فرصتها و نقطه هایی هستن که باید به نقطه ی عطف نمودار زندگی تبدیل بشن و سرآغاز تعالی باشن. دخترک نازنینم! مامان کوچولوی داداشی! شک ندارم همه ی اینا برای اینه که تو عزیزم به کمال نیروانایی خودت برسی. الهی همیشه از این بوته های آزمایش کوچیک و بزرگ، سربلند بیرون بیایی. الهی خدا نگهدار تو و دو تا داداشت و همه ی بچه های نازنین باشه. 


موضوع : خواهرانگی,تکامل نیروانایی | بازدید : 164 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 تير 1396 و ساعت 9:1 توسط مامان فريبا |

برای این روز قشنگ عمرت هفت خروار آرزوی زیبا دارم دخترکم و این عکسای بجا مونده از اولین بهار مدرسه ت رو یادگار میکنم :

بماند که چون فراموش شده بودی، با تذکر ما برای بررسی مجدد، بعدا اون لوح به اسم درخشانت مزین شد دانش آموز عزیز!چشمک


موضوع : مدرسه | بازدید : 254 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 45 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 819 نفر
بازديدهاي ديروز : 1300 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 8495 نفر
كل بازديدها : 2987567 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

0.10454893112183