X
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 مهر 1395 و ساعت 15:30 توسط مامان فريبا |

دیشب دومین مراسم مشق شبت برگزار میشد, بابا گفت برم سر و گوشی آب بدم ببینم چه میکنه. من که با خودم عهد کرده م فقط چراغ خاموش به مشق و درست نظارت کنم. بعد از چندی پدر با لبخند برگشته میگه میدونی چه جوری داشت مینوشت, میگم نه, (میدونستم مشق لوحه نویسیت تمرین از بالا به پایین نوشتن این علامته | ) میگه یه خط بلند از بالا تا پایین دفتر میکشه و بعد ما بین خطوط رو پاک میکنه!

دیروز همه ش فکر میکردم اولویت من برای آموزش تو اینه که همیشه راه دومی هم هست, و دیشب تو داشتی بهم ثابت میکردی خودت میدونی ممکنه راه دیگه ای هم باشه. امروز دعا میکنم این توانایی تو رو سرکوب نکنن. بهت انگ تقلب نزنن یا توی چارچوب الگوهای از پیش تعیین شده ی صد در صدی خفه ش نکنن. کسی که یه خط بلند راست رو میتونه راحت بکشه مطمإنا پاره خط های کوتاه رو هم بلده بکشه. فقط یه راهی پیدا کرده که از پاک کن محبوبش که خاله سمیرا با کلی عشق براش خریده بیشتر استفاده کنه.

سعی میکنم این مسأله رو برای خانوم معلمت بنویسم.

 


از مدرسه که اومدی تی وی روشن بود و برنامه هایی که تابستون میدیدی در حال پخش. میگی مامان باورم نمیشه اینقدر زوده. میگم نه قربونت, تابستون سر ظهر پا میشدی فکر میکردی صبحه.

 


دغدغه ی اولین روزای مدرسه ت پیدا کردن بهترین راه برای طی کردن مسافت طولانی خونه تا مدرسه بود. البته به مقیاس شهرستانی میشه گفت زیاده. از این سر شهر تا اون سرش. همون روز اول بابایی موفق شده بود سرویس بگیره برات ولی وقتی رسیدی خونه در حالی که لپات گل انداخته بود گفتی مامان مث ماهیتابه بود ماشینش.

 

...



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 44 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 شهريور 1395 و ساعت 7:25 توسط مامان فريبا |

کلی برات نوشته بودم پرید!

حالا دارم اول نت برمیدارم بعد یه جا کپی کنم اینجا. تا اونموقع میترسم دیر بشه ثبت این لحظه ها.

فعلا این عکس نازنین باشه تا حال این لحظه هام رو ثبت بزنم.



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 73 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 شهريور 1395 و ساعت 13:01 توسط مامان فريبا |

از روزی که جشن پایان مهدکودک رو بر پا کردین, شماره ی روزایی رو که تا باز شدن مدرسه مونده بود ازم پرسیدی. بعد از اون هر از گاهی مثلا هفته ای, دو هفته ای یک بار ازم میپرسیدی چقدر دیگه مونده و من حساب کتاب میکردم عدد میدادم. حالا دیگه از تعداد انگشتای دستتم کمتر مونده که به قول خودت بری کلاس اول.

تمام هیجانم رو از انتخاب مدرسه, ثبت نام, واکسن, اندازه زدن لباس فرم و دریافت پیامک خرید کتابای درسیت از طرف مدرسه, نشد بطور کامل برات بنویسم. اینکه چقدر برام مهمه که تو بیشتر درس زندگی بگیری تا حفظیات کم کاربردی درسای مدرسه رو و برای همینم بجای مدرسه های پر طمطراق و چشم پر کن که اکثر دوستای مهدت رو در آغوش پذیرفته, تصمیم گرفتیم مدرسه ی خلوت و دور دست "مهرآیین" رو انتخاب کنیم که حداقل بر پایه ی همون اعتقادات و باورهای مهدکودکت شکل گرفته. یه محیط کوچیک و صمیمی که حضور خاله شهلای عزیز هم بعنوان مربی قرآنش دلگرمی خوبیه. 

خوندن کتاب "مدرسه ی رویایی" به پیشنهاد دوست نازنین و فرهیخته م زینب مامان دیانا خیلی بهم کمک کرد که دیدم برای انتخاب مدرسه چی باشه و حتی قبل از اون جلسه ای رو که مهدکودکتون برای این امر مهم ترتیب داده و پارامترای انتخاب رو برام مشخص کرده بود. خودتم توی بازدیدی که از این مدرسه داشتین ازش خوشت اومده بود که البته خدا خدا میکنم تنها و فقط بخاطر حضور خاله شهلا نباشه. 

شکل گیری مدارس طبیعت توی شهرهای مختلف کشور نوید این رو میده که احتمال جا افتادن و به رسمیت شناخته شدنشون در نظام آموزشی کشور هر چه پررنگ تر بشه. خوشحالم که توی مهد مهرآیین به سبک مدارس طبیعت به یادگیری از طریق کشف و شهود پرداختی و امیدوارم مدرسه تون هم به این تعهدی که اخلاقا در قبال شما داده وفادار باشه و همچنان بدون اینکه بفهمی در حال آموختنی, آموزش ببینی و همونطور که گفتم درس زندگی و مهارت زندگی کردن رو فرابگیری. و همچنان به مدرسه رفتن علاقه مند بمونی.

 

 


موضوع : | بازدید : 44 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 شهريور 1395 و ساعت 17:24 توسط مامان فريبا |

موهاتو کوتاه کردی خوشگلم, غمات کوتاه بشه الهی!


موضوع : | بازدید : 62 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 مرداد 1395 و ساعت 9:02 توسط مامان فريبا |

چند وقته میخوام از جریانات مدرسه ت بنویسم نمیشه. فعلا این عکس واکسن شروعش رو داشته باش تا یه فرصتی که امیدوارم زودتر دست بده از حال و هوای فصل جدید زندگیت بنویسم.

از ترس اینکه توی گیرودار شرایط جدید مادریم که ناشی از ورود داداش مزدا به جمعمون هست نتونم بهت برسم هی واکسن ورود به مدرسه ت رو عقب انداختم. ولی چقدر الکی میترسیدم, تو خیلی قوی ظاهر شدی و عواقب چندانی نداشت. آفرین شیر ژیان!


موضوع : | بازدید : 110 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 مرداد 1395 و ساعت 18:09 توسط مامان فريبا |

دخترم, سنگ صبور این روزای من! ندیم کمک دست مامان! چقدر از نوشتن برات عقب مونده م. میبخشیم میدونم. رسیدگی به امور دو تا داداش کوچولوی سراپا نیاز و وابستگی, پرداختنم به امور تو رو خیلی کم کرده ولی از محبت و عشقم بهت ذره ای نکاسته. 

ممنونم که بهم یاری میرسونی, یا اهورا رو سرگرم میکنی جیغ و هوار نکنه مزدا رو بیدار کنه, یا گهواره و نی نی لای لای مزدا رو تکون میدی خوابش آروم بمونه, یا تو آشپزخونه میپلکی ببینی چطور میتونی هم اشتیاق خودت به ساختن و درهم آمیختن رو پوشش بدی هم احتمالا باری از دوش من برداری. علاقه ی زیادت به آشپزی و ترکیب مواد مختلف برای رسیدن به اشکال و طعم های جدید غذایی با خرید کتاب آشپزی فیلیکس و گرفتن یه هدیه ی کلاه سرآشپز بهمراه اون پر رنگ تر شده و البته دیدن برنامه های مختلف تی وی که توش همه مشغول خوردن یا پخت و پز هستن اشتها و اشتیاقت رو تحریک میکنه بیشتر دست بکار شی. خلاصه اینکه توی گیر و دار بچه داری و دستپاچگیم برای روزمرگی های آشپزخونه تو وروجکم هی نخود آش میشی, فلان چیز رو درست کنم,...

حق داری طفلکم, حق داری. روزای تابستون بلنده و تو هم مجبوری یه جوری برای خودت سرگرمی درست کنی. این تابستون هیچ کلاس و برنامه ای برات نذاشتیم و از این بابت نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت. تنها دلخوشیات دوچرخه سواری با بابا آخرای شبه و گه گداریی هم پارک یا خونه ی دوستات موندن. تابستونم به نیمه رسیده و من نگرانم که این ایام طلایی عمرت به زیبایی برات خاطره نشه. من مامان همیشه نگرانی هستم, اما تو اینگونه مباش و بی پروا و رها کودکی کن.

روزت مبارک یگانه ی من!

 


موضوع : | بازدید : 139 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 تير 1395 و ساعت 10:10 توسط مامان فريبا |

مزدای مانای ما, به نام خداوندگار خرد, گامهای آسمانیش را بر زمین نهاد. بادا که نام بلندش را با اندیشه, گفتار و کردار نیکش به گیتی جاودانه سازد, آنگونه که خدایگونی و خدایگانی بشر را سزاست.


موضوع : | بازدید : 802 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 خرداد 1395 و ساعت 16:02 توسط مامان فريبا |

نازنینم نیروانا مهدوی بیدخت

همچون نهالی ظریف و زیبا دستت را در دستانمان گذاشتی.

با خود عهد بستیم تلاش کنیم تا در تمامی ابعادِ رشد، پرورش یابی و وجود زیبایت هر روز نیرومندتر شود،

آنچنان که در برابر هر طوفانی پایدار باشی.

روزها به تو رسیدگی کردیم، خارها از پای تو برکندیم

و آفت ها از تو زدودیم زیرا که این باغبان،

رسمی جز آیین مهر نمی دانست.

حال درخت کوچکی شده ای و آماده جابجاشدن از این باغ به باغی دیگر.

اکنون باور داریم که بسیار توان مندتر به رشد خود ادامه خواهی داد.

برای وجود نازنینت شوری سرشار برای ساختن، ساخته شدن و خوب زیستن آرزو کرده، امیدواریم همیشه سلامت، سرزنده، مهربان و روشن بین باقی بمانی.

خداوند بزرگ یار و نگهدارت باشد.

 


ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 408 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 خرداد 1395 و ساعت 7:38 توسط مامان فريبا |

دخترک شش و نیم ساله ی چموش امروزم!

سه سال تمام را به آیین مهرِ مهرآیین، شادمانه و سرخوش سپری کردی. با شیوه آموزشی "رجیو امیلیا "

 کودکی که از حقش به هیچ عنوان نمی گذره, کوچکترین آزاری رو برنمی تابه و سراپا اعتماد بنفس و جستجوگری ست رو از گهواره ی سراپا مهرش برگرفته ایم, مگه جز این آرزومون بود که حالا چموش خطابت میکنم؟!

این آخرین هفته ای ست که با دوستان پیش از دبستانت در تب و تاب برگزاری جشن خداحافظی, ایام خوش مهدکودک رو سپری می کنین. دورانی که من هیچوقت سعادت داشتنش رو توی کودکیم نداشتم و مزه ی نابش رو نچشیده م. شاید برای همینه که مهدکودک تو برام اینقدر مهم بود که بخاطرش از شهرک محل کارم مهاجرت کردیم و برات داستانش رو پیش از این نوشته م. 

هر چی که بود امیدوارم توشه ای که در این سه سال از عمر عزیزت برگرفتی برای همه ی عمر منبع انرژی و الهام باشه.

---------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 

در ادامه ی مطلب شرح  الگوی آموزشی رجیو امیلیا رو که از کانال تلگرام مهدتون برام رسیده رو برای تو و دوستای عزیزم که خواننده ی این پست هستند, میذارم.



ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 426 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 ارديبهشت 1395 و ساعت 7:36 توسط مامان فريبا |

اینک در جان پناه چهل سالگی ام ایستاده ام تا نفسی تازه کنم. به راه آمده می اندیشم و نگاهم به قله ای ست که پس ابرها رسیدنم را به انتظار نشسته است. 

کوهنورد نیستم ولی به کوه زدن را دوست دارم.

شاعر نیستم ولی در هوای شاعرانه, نفس کشیدن را دوست دارم.

نوازنده نیستم ولی نواختن احساس را دوست دارم. 

شمع نیستم ولی عاشقانه و خاموش, روشنایی بخشیدن را دوست دارم.

اصلا خود دوست داشتن را دوست دارم.

هزار راه نرفته را نظاره میکنم که هر یک به کجایم می رساند, هزار تصمیمی که به مقتضای انسان بودنم, درست یا نادرست گرفته ام که مرا در این نقطه از زمان و مکان نشانده است...

چهل سالگی ام را دوست دارم چرا که موسم برانگیخته شدنم به رسالت مادری سه فرزند است به امر بخوان به نام پروردگارت.

فرصت زیادی نیست, باید کوله ام را باز بیندوزم و محکم بربندم, 

هزار راه نرفته ی دیگر در پیش است و هزار کار نکرده.

رسالتی سنگین به شانه هایم با آیه هایی زلال در برابر چشمانم. فرزندانم را, آیات خداوندگارم را بر دل و دیده مینهم و با کوله بار دوست داشتنهایم به راه قله میزنم.

... خدا کند نفسم کم نیاورد.


موضوع : تولدانه | بازدید : 453 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 41 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 1001 نفر
بازديدهاي ديروز : 2259 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 14138 نفر
كل بازديدها : 1378782 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.