نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

چالش مهر

ایام تعطیل تابستون و کمک باباحامد توی رتق و فتق امور بچه داری و خانه داری ثبات خاصی رو به زندگیمون آورده بود و با اینکه محدوده ی حضورمون به محل کار (تنها برای من)، خونه و خونه ی مامان بزرگی محدود میشد و فعالیت های روزمره ی شماها هم به درگیری های خواهر برادرانه، تماشای تلویزیون و البته گاهی هم بازی و تفریح، ایام آروم و خوبی بود و همین حس خوب و آرامشی که داشتم وقتی یاد اول مهر و تغییر وضعیتها می افتادم نگرانم می کرد. اینکه با شروع مدرسه ی بابا و مدرسه ی تو و مهد اهورا و سر کار رفتن من تکلیف مزدا کوچولو چی میشه؛ اینکه مشق نوشتنای شبانه ی تو و اضافه شدن کشف و مکاشفات مزدا به مداخله های اهورا و دستکاری و دست یازی دو نفره شون به دفتر و کتاب و قلم ...
14 مهر 1396

امان از برچسب

میخوام اعتراف کنم دخترکم، اعتراف کنم که علیرغم اونهمه کتابی که خونده م و مقاله های ریز و درشتی که اینور اونور کاویده م و مطالعه کرده م، به این یه اصل مهم تربیتی عمل نکرده م که هیچ کاملاً برعکس عمل کرده م و به زشت ترین شکلی گند زده م به فرزندپروری م. اینکه به تو یه برچسب گُنده ی "س.خ" زده م (اسم فردی هست از دوستانت که صحیح نیست کامل بگمش) و هر رفتاری که میکنی یا هر حرفی که میزنی حالت چهره و طرز حرف زدن اون برام تداعی میشه و چقدر کودکانه و نابخردانه برای تو هم بلند عنوانش میکنم: "اوه اوه س. خ." و تو جوش میاری و برای اینکه ثابت کنی همونی، چار تا رفتار زشت دیگه هم از خودت بروز میدی و من تازه میفهمم که ای دل غافل، بازم اشتباه ...
27 شهريور 1396

ما هیچ، ما فرزندان

این پست از درد دلهای مادرانه ی منه برای تو نیروانا، حکایت دیروزی که خاطره شد، به یاد پر خاطره ترین حادثه ی همچو دیروز روزی، که نیمه ی پیدا شده ی من، روایت مکمل من، بابا حامد عزیز تولد یافت! و اما حکایت دیروز... یه همچین مامان بچه ذلیلی ام من!  فکر کن بیش از یه ماه منتظر باشی که یه جشن عروسی خیلی ویژه بری که توش یگانه دوست همکارت رو که بازنشسته شده و از کشورم رفته بعد از سه سال و اندی ببینی. خیلی سفارشی از هم از طرف عروس و هم داماد دعوت شده باشی و خودتو وعده داده باشی که یه شب پرخاطره با دوستت رقم بزنی؛ اما درست ظهر همون روزی که قراره بری عروسی و توی آرایشگاه نشستی - که بعد از عمری به سر و صورتت صفایی بدی که خیلی هم مامان گرفتاری ...
3 شهريور 1396

هر انسانی کتابی ست چشم براه خواننده اش

بعد از مدتها، دیشب تونستیم قبل از خواب با هم یه کمی گپ بزنیم. مزدا بطرز معجزه آسایی قبل از همه به خواب رفت و اهورا هم که قصه ی شنگول و منگول رو از تو شنیده بود و قصه ی آفتابگردونِ عاشقِ خورشید رو از من و جیش قبل از خوابش رو هم همزمان با تکرار واژه ی جدید آفتابگردون بجا آورده بود زود خوابش برد. در حالیکه دستامون همدیگه رو بغل کرده بودن برام از هیجانت برای بازشدن دوباره ی مدرسه ها و رفتن به مدرسه ی جدید گفتی. از اینکه مهرآیین قبلی رو فقط بخاطر اینکه هر روز بتونی خاله شهلا رو ببینی انتخاب کرده بودی و حالا حس میکنی معیارهای دیگه ای هم برای انتخاب مدرسه هست. از اینکه توی بازدیدی که پارسال از مدرسه ی جدیدت داشتیم و درِ یه کلاس باز بوده، دیدی که می...
9 مرداد 1396

درّ و طلا و گوهر

خودخواهی ست آرزو کنم ادامه ی من باشی دخترکم. خودت باش در اوج نیروانایی خودت. روزت مبارک عزیزدلم، دختر نازنینم! ممنونم نی نی وبلاگ عزیز برای هدیه ی این پنل خاص موبایل در این روز پر از شادمانگی. تو بهترینی نی نی وبلااااااگ! ...
3 مرداد 1396

مامان کوچولو

از ابتدای تیرماه که با کاوی کنج مشهد خداحافظی کردی و به جمع خونواده مون برگشتی، پروژه ی مهدکودک داداش اهورا کلید خورد و من هم همچنان مجبور به ادامه ی حضور در محل کار و به تبع اون ناگزیر از رفت و آمدم به سرچشمه  شدم. این بود که عدم حضور من برای مدت روزانه 14 ساعت در محیط خونه و کانون گرم خانواده، تو نازنینم رو واداشت تا به همراه بابایی کمر همت به نگهداری و تر و خشک کردن مزدای کوچک ببندی و حتی زمانهایی رو که بابا به عنوان سرویس رفت و آمد من و اهورا مجبور به ترک خونه بوده و هست، به تنهایی این مسئولیت بزرگ رو روی شونه های کوچیک و کودکانه ت به دوش بگیری. گرچه میدونم خیلی درست نیست که این کار پر استرس رو در این سن کم ازت بخواهیم که خدای...
26 تير 1396

برای هفت سال و هفت ماهگی ت

برای این روز قشنگ عمرت هفت خروار آرزوی زیبا دارم دخترکم و این عکسای بجا مونده از اولین بهار مدرسه ت رو یادگار میکنم : بماند که چون فراموش شده بودی، با تذکر ما برای بررسی مجدد، بعدا اون لوح به اسم درخشانت مزین شد دانش آموز عزیز! ...
11 تير 1396

از خاطرات کاوی کنج

بابایی برام گفت که یکی از روزای هفته ی پیش که باهاش تلفنی صحبت میکردین ماجرای اون روزِ کاوی کُنج رو براش تعریف کردی. برات یادگارش می کنم چون تجربه ی اجتماعی بسیار زیباییه. گفته بودی: بابا یادته کلاس خاله هما مهرآیین یه پسره بود اسمش ایلیا بود موفرفری، اون امروز اومده بود مدرسه طبیعت. من توی حیاط پیداش کردم رفتم بهش گفتم تو مشهدی نیستی؟ درسته؟ اون گفته چرا من مشهدی ام! گفته م خب مهرآیین که بودی؟ گفته آره، بوده م . ...  و کلی اونروز رو با هم بازی و کسب تجربه کرده بودین.  از اهداف مدرسه ی طبیعت، تجربه ی یادگیری و اکتشاف در کنار جمع دوستان و بچه های دیگه ست و این خاطره ی تو حکایت زیباییه که در هر سنی بسیار لذتبخشه. د...
27 خرداد 1396