نيرواناي عزيز ما

کوه و گندم

سلام سلام، درسته تازه از مشهد برگشتیم ولی حیف نیست سفرنامه ی شیراز نصفه بمونه؟! اونم ماجرای مهم اولین کوهنوردی تو بعد از اولین دیدارت از گندمزار!؟ [خدا جون، قربونت، نمیشه یه کمی انبساط این روزا رو بیشتر کنی؟ گرماشو نمیگما، حواست هست که پروردگارم، ما خیلی وقت کم داریم. همچین همه چی مون نصفه نیمه شده، یه نظر عنایتی بنما.] ... توی طالع آذرماهیاست که کوهنوردن و اهل ماجراجویی و من همیشه دنبال نشونه هایی از این خصلتها در تو هستم کوهنورد کوچک! از اولی که رفتیم شیراز بابا حامد اصرار داشت بریم غار شاپور، آخه عید که همون دوست همکارم رفته بودن برام کلی از این گردش طبیعی-تاریخیش تعریف کرده بود و منم برای حامد. این بود که روز سوم سفر ...
20 خرداد 1392
14028 0 13 ادامه مطلب

اِرم و عِطر رُزهای بهشتی

ظهر جمعه به دعوت زیبای مهدختم رفتیم باغ ارم. همه ی دوستان و آشنایان که خبر سفرمون رو شنیده بودن، برام بوی بهارنارنج و لذت اونو متصور بودن ولی بهارنارنجها میوه شده بود و بجاش من شمیم گلهای رُز رو اونجا برای اولین بار توی فضا بوییدم. غیرقابل وصفه که توی هوایی قرار بگیری که وزش نسیم، بوی رُز رو به مشامت برسونه. کاش میشد عکسا عطر و بوی لحظه رو هم ثبت میکردن، مگه نه زیباترین گل رُز من!؟ فکر کن در دم بارونی هم بگیره و دیگه سرمستت کنه. اون روز تو و بردیا و حسام عزیز خیلی بازی کردین و توی بهشت ارم مث حور و پری میگشتین. بهشت، آخه چی بیشتر از این میتونه داشته باشه؟   ...
29 ارديبهشت 1392

ترمه ی اصیل ایران زمین

هاله ی ماه من از اولین مادرایی بود که مادرانه هاش رو برای دخترش خونده بودم و ترمه ی اصیل ایران زمین صاحب خونه ی اناری رنگی که اسمش و لقبش عجیب به دلم نشسته بود. بخاطر زیبایی دل و قلم هاله بود که قالب خونه ت رو به شکل خونه ی ترمه برپا کردم. هاله و آقا افشین بابای ترمه، یه زوج تئاتری عاشقن که الفت دیرینه ای باهاشون حس می کردم و خیلی وقت بود که با هاله  ایوونی رو آرزو کرده بودیم که تو و ترمه توش بازی کنین و ما به تماشاتون بشینیم و صفا کنیم. شاعرانه فکر میکردیم اون ایوون، آستانه ی شاه نعمت ا... ماهانِ کرمان باشه یا آرامگاه حافظ شیراز. اما یه کم امروزی تر و مدرن تر، تبدیل شد به مجموعه ی بازیِ مرکز خرید ستاره ی فارس! شاید شاعرانه نبود ولی ...
24 ارديبهشت 1392

مهر اول، خوان هفتم

بالاخره هجوم زیبای اردیبهشتی ما رو با خودش برد تا شهر راز. اگه بگم فقط دو ساعت از گرفتن تصمیم تا نشستن توی ماشین به سمت شیراز گذشت مبالغه نکردم. خب اونم صرف بستن بار و بنه شد ولاغیر. بهونه ش هم دوستای بابایی بودن که برای اجرا در جشنواره ی موسیقی نواحی شیراز از بیرجند راهی شیراز بودن و میونه ی راه ما رو هم فراخوندن. البته همیشه هم انگار بی برنامه سفرکردن خوب درنمیاد. به محض رسیدن پشیمون شدم چون وقتی زنگ زدم به مامان اینا بگم رسیدیم بغض آقاجون رو حس کردم و دلم ریخت. از اینکه روز مادر بجای اینکه بریم دیدن مامان برا دل خودمون رفته بودیم سفر وجدانم شدیداً درد گرفته بود. هیچی رو هم هماهنگ نکرده بودیم و سرمای هوا بعلاوه ی این عدم آمادگی ذهنیمون با...
17 ارديبهشت 1392
17012 0 19 ادامه مطلب
1