شیراز - اردیبهشت 92
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 خرداد 1392 و ساعت 7:12 توسط مامان فريبا |

سلام سلام،

درسته تازه از مشهد برگشتیم ولی حیف نیست سفرنامه ی شیراز نصفه بمونه؟! اونم ماجرای مهم اولین کوهنوردی تو بعد از اولین دیدارت از گندمزار!؟

[خدا جون، قربونت، نمیشه یه کمی انبساط این روزا رو بیشتر کنی؟ گرماشو نمیگما، حواست هست که پروردگارم، ما خیلی وقت کم داریم. همچین همه چی مون نصفه نیمه شده، یه نظر عنایتی بنما.]

...

توی طالع آذرماهیاست که کوهنوردن و اهل ماجراجویی و من همیشه دنبال نشونه هایی از این خصلتها در تو هستم کوهنورد کوچک! از اولی که رفتیم شیراز بابا حامد اصرار داشت بریم غار شاپور، آخه عید که همون دوست همکارم رفته بودن برام کلی از این گردش طبیعی-تاریخیش تعریف کرده بود و منم برای حامد. این بود که روز سوم سفر شیرازمون رو به این طی طریق اختصاص دادیم. طی طریق و کوهنوردی بی نظیری که با همه ی اوصافی که شنیده بودیم بازم باورمون نشده بود و ساده فرضش کرده بودیم. باری طبق روال باباحامد که حالا تنش به تن نازنینای شیرازی هم خورده بود و علی الطلوع بیدار شده بود بعد از اتمام صبحانه حدودای ظهر! راه افتادیم سمت کازرون و بعد از پشت سر گذاشتن گندمزارایی که رقص باد توشون میبردت به رؤیا و تونل هایی که جیغهای بنفش همسفران رو توی خودش میپیچوند، پرسان پرسان رسیدیم پای کوه، کی؟ساعت چهار و نیم عصر. و ناهارنخورده و آذوقه برنداشته زدیم به کوه تا برسیم به غار. از دو ساعت و نیم کوهنوردی با شکم گرسنه و گرمای اونموقع بعدازظهر چنان ریاضتی کشیدیم که وقتی تازه حدود 100 تا پله ی نهایی رو تا در غار طی کردیم و سر مجسمه رو دیدیم انگار خود خدا رو دیده باشیم،چنان با اشتیاق همون چن تا پله ی باقیمونده رو پریدیم و دویدیم که هیچوقت یادم نمیره. اما تو کوهنورد کوچولوی من! ما رو حسابی شرمنده کردی با صبر و شکیبایی و همپاییت. عزیزدلم! اون پاهای کوچیکت خیلی برای اینهمه پیمایش زود بود ولی تو همراه بودی، درسته هی میخواستی بغل بشی یا هی میگفتی کی میرسیم ولی انصافاً تازه بعد از اینکه رسیدیم پایین فهمیدیم چه کار سختی ازت توقع داشتیم و تو چه مهربان بودی با ما که دم چندانی برنیاوردی. اولین کوهپیمایی عمرت به طول (نه ارتفاع) 2500 متر،دو ساعت و نیم رفت و دو ساعت برگشت پایید و تو با این شکیباییت بهمون نشون دادی که میتونی کاری کنی که طالعت درست دربیاد! نُه شب رسیدیم پای کوه و شام و ناهار رو با هم خوردیم. همسفرای عزیزمون رو هم خیلی زحمت دادیم. خاله فرزانه که طفلی پرستار بود و تازه شب پیشش هم کشیک بود و نخوابیده بود و عمو محمود که جوجه کبابی رو که پایین برامون مهیا کرده بود از بهشتی ترین غذاهایی بود که خوردیم و حسام عزیز که دوست همیشه همراهت توی سفر شیرازمون بود. یادش بخیر.

یه عالمه عکس میذارم که اونام خودشون گویای این ماجرای قشنگ عمرت هستن فاتح قله های زیبای خوشبختی!



ادامه مطلب...
موضوع : شیراز - اردیبهشت 92 | بازدید : 12722 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 29 ارديبهشت 1392 و ساعت 10:16 توسط مامان فريبا |

ظهر جمعه به دعوت زیبای مهدختم رفتیم باغ ارم. همه ی دوستان و آشنایان که خبر سفرمون رو شنیده بودن، برام بوی بهارنارنج و لذت اونو متصور بودن ولی بهارنارنجها میوه شده بود و بجاش من شمیم گلهای رُز رو اونجا برای اولین بار توی فضا بوییدم. غیرقابل وصفه که توی هوایی قرار بگیری که وزش نسیم، بوی رُز رو به مشامت برسونه. کاش میشد عکسا عطر و بوی لحظه رو هم ثبت میکردن، مگه نه زیباترین گل رُز من!؟ فکر کن در دم بارونی هم بگیره و دیگه سرمستت کنه.

اون روز تو و بردیا و حسام عزیز خیلی بازی کردین و توی بهشت ارم مث حور و پری میگشتین. بهشت، آخه چی بیشتر از این میتونه داشته باشه؟

 



ادامه مطلب...
موضوع : شیراز - اردیبهشت 92 | بازدید : 6641 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 ارديبهشت 1392 و ساعت 1:09 توسط مامان فريبا |

هاله ی ماه من از اولین مادرایی بود که مادرانه هاش رو برای دخترش خونده بودم و ترمه ی اصیل ایران زمین صاحب خونه ی اناری رنگی که اسمش و لقبش عجیب به دلم نشسته بود. بخاطر زیبایی دل و قلم هاله بود که قالب خونه ت رو به شکل خونه ی ترمه برپا کردم. هاله و آقا افشین بابای ترمه، یه زوج تئاتری عاشقن که الفت دیرینه ای باهاشون حس می کردم و خیلی وقت بود که با هاله  ایوونی رو آرزو کرده بودیم که تو و ترمه توش بازی کنین و ما به تماشاتون بشینیم و صفا کنیم. شاعرانه فکر میکردیم اون ایوون، آستانه ی شاه نعمت ا... ماهانِ کرمان باشه یا آرامگاه حافظ شیراز. اما یه کم امروزی تر و مدرن تر، تبدیل شد به مجموعه ی بازیِ مرکز خرید ستاره ی فارس! شاید شاعرانه نبود ولی دل شما دو تا رو شاعر کرد و پر از احساس قشنگ شدین تا ما هم از شادیِ شما نیرو بگیریم. توی راه شیراز بعد از فرستادن پیامکِ داریم میاییم، هاله جان هم پیام زیبایی بهم فرستاد و وعده داد که جمعه ظهر شیرازن و میتونیم با هم وعده کنیم. جمعه شب قرار بود اجرای موسیقیِ دوستای بابا حامد باشه و منم فکر میکردم بتونیم با هاله اینا شب موسیقیِ خاطره انگیزی داشته باشیم که هم دیدارِ یار باشه و هم زیارت شاه عبدالعظیم ولی بیشتر که فکر کردیم و نظر هاله رو هم شنیدیم، که ترمه تنها و فقط با حضور باباییه که میتونه به مامان هاله فراغتی بده که به دوستاش بپردازه، و از طرفی هم مقررات جشنواره ایجاب میکرد که کودکان زیر هفت سال اونجا نباشن، به بابایی پیشنهاد دادم که بدون حضور من و نیروانا بره جشنواره و صفا کنه تا مام با هاله جون و خونواده ی عزیزش عصر و شب رو با یه زیباییِ دیگه بسر کنیم. البته خیلی دوست داشتیم با مهدختمم باشیم که خب اون منتظر مهمونای عزیزی بود که بعدتر و با حضور اونا دوباره همدیگه رو ببینیم. ظهر جمعه که صدای هاله م رو برای اولین بار شنیدم خیلی هیجان انگیز بود؛ درست وقتی که داشتیم از باغ ارم، سرشار از شمیم گلهای رز و بوی باران و دومین زیارت مهدخت و خونواده ی گلش برمیگشتیم و توی خیابونای شیراز از بارش زیبای باران بر سقف ماشین لذت میبردیم و  به بن بستی رسیدیم و تپه ای پر از شقایق در یه طرفش. و روی ماه هاله م رو برای اولین بار وقتی دیدیم که ترمه ی گلم بسانِ یه کوالای بامزه بهش چسبیده بود و این چسبیدگی ادامه داشت و داشت تا بالاخره توی مجموعه بازیِ طبقه ی بالا کم کم گسستگی یافت و بعدش هم جای خودش رو به چسبیدن به بابایی داد! قربون ترمه ی اصیلم برم که بودن باهاش برای من و تو دخترم خاطره ای طلایی شد اون عصر و شب. اول ستاره ی فارس و بعد پارک خلد برین و آخرشم خونه ی باصفای هاله که دکوراسیون خاص و قشنگش تحسین برانگیز بود و روح هنری و اصالت ایران زمینی ساکنین خونه ازش فریاد میشد. هاله ی ماهم، بابا افشین خونگرم و مهربون که اگه حضور شما و تمام وقت سرکردنتون با بچه ها نبود من و هاله فرصت درددل پیدا نمی کردیم! صفای تمام لحظه های با شما بودن رو نمیشه نوشت، تنها گوشه ایش رو توی چهارگوشه های عکس به دیوار این خونه میاویزم که یادمون باشه اون ایوونِ بازی بچه هامون بالاخره تحقق یافت اونم به چه زیبایی! ترمه ی اصیلم که وارث اصالت یه مامان و بابای ایرانیِ نابی، امیدوارم دوست خوب نیروانای من بمونی و روزی که با هم این خاطرات رو ورق میزنین از شیرینی اولین دیدارمون و دنیای شاد کودکی تون سرشار بشین. دوسِتون دارم.

این پست با تمام عشقم تقدیم به تو و خونواده ی نازنینت :

 اینجا خاطره ی دیدار قشنگمون به قلم هاله ی عزیزمه و اینجا خاطره ی هفت خوان به قلم مهدخت نازنین.

دستشونو میبوسم.



ادامه مطلب...
موضوع : شیراز - اردیبهشت 92 | بازدید : 7975 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 و ساعت 7:48 توسط مامان فريبا |

بالاخره هجوم زیبای اردیبهشتی ما رو با خودش برد تا شهر راز. اگه بگم فقط دو ساعت از گرفتن تصمیم تا نشستن توی ماشین به سمت شیراز گذشت مبالغه نکردم. خب اونم صرف بستن بار و بنه شد ولاغیر. بهونه ش هم دوستای بابایی بودن که برای اجرا در جشنواره ی موسیقی نواحی شیراز از بیرجند راهی شیراز بودن و میونه ی راه ما رو هم فراخوندن. البته همیشه هم انگار بی برنامه سفرکردن خوب درنمیاد. به محض رسیدن پشیمون شدم چون وقتی زنگ زدم به مامان اینا بگم رسیدیم بغض آقاجون رو حس کردم و دلم ریخت. از اینکه روز مادر بجای اینکه بریم دیدن مامان برا دل خودمون رفته بودیم سفر وجدانم شدیداً درد گرفته بود. هیچی رو هم هماهنگ نکرده بودیم و سرمای هوا بعلاوه ی این عدم آمادگی ذهنیمون باعث شد حداقل اولین روز سفر رو آشفته باشیم. اما شبش...
وقتی راه افتادیم ومطمئن شدم داریم میریم شیراز ناباورانه به دوستای خوبم مهدخت و هاله و مامان علی شاه پسر پیام دادم که این بار داریم جدی جدی میاییم. اونم از موبایل باباحامد، چون بخاطر همون عدم آمادگیه شارژ گوشیم کم آورد. هنوز چندی از پیامم نگذشته بود که شماره ای ازشیراز پشت خط بابایی اومد درحالیکه سخت مشغول صحبت با دوستش بود. تماس رو از دست دادیم ولی بمحض تموم شدن صحبتِ بابایی زنگ زدم مهدخت، اولین کسی که بهم لبیک گفته بود. هیجان و شادیش دلم رو گرم کرد که حتی شده فقط به بهونه ی دیدن بردیا و مهدخت بریم شیراز می ارزه و اولین شب اقامت ما تنها با دیدار چشم آسمونی و مامانش معنا یافت.

مهدخت باسلیقه ی من جای قشنگی رو برای اولین دیدارمون انتخاب کرده بود. یه مجموعه ی رویایی برای درآوردن دل از انواع عزاها به اسم هفت خوان که در واقع هفت تا سالن پذیرایی مختلف داشت هر کدوم به یه اسم از هفت خوان رستم! انگار هفت سفره برات پهن باشه و تو هر کدوم رو که دلت خواست سرش بشینی و مهدخت خوش ذوق من بام اونجا رو برگزیده بود که اگرچه هنوز بخاطر سرمای هوا سقف خیمه ای داشت ولی صفا و فضای خاصی داشت مثال زدنی. بماند که داغ خریدن هدیه ی دلخواه برای بردیام چنان گوشه ی دلم مونده بود که نمیذاشت اون لذت اصلی رو ببرم. با تعریف شرح حال خرید هدیه، مهدخت گفت اون گوشه ی کیک کفشدوزکی نیروانا یادته، این وسواس تو منو یاد اون پست انداخت و راست میگفت. یه حس آرامش زیبایی از اینکه دوستم تو اولین برخوردش پیشینه ی زیادی ازم داره و منو میشناسه باعث شد دیگه بهش فکر نکنم و بقیه شب رو خوش باشیم و دعا کنم یه روزی از شرمندگی دوست عزیزم و فرشته ی چشم آسمونی و همسر محترمش در بیاییم. بیشتر وقتمون رو با بچه ها ور رفتیم و کم تونستیم از حال و هوای خودمون اونجوری که میخواستم حرف بزنیم. طفلی بردیا اینا که حدود چهل دقیقه ای معطل ما بودن اونجا و نیروانام که سرماخورده بود توجه بیشتری می طلبیدن و مام بناچار مطیع بودیم. بعد از ضیافت زیبای شام طبقات رو یکی یکی پایین اومدیم و مهدختم هر طبقه و ویژگیاش رو برامون شرح داد. انگشت بدهان بودم. بیشتر بخاطر ایده ی قشنگی که توی معماریش بکار رفته بود و اون استفاده از بقایای فلزی ماشین آلات کارخانه ی قدیمی ریسندگی بود برای نمای بیرونی و داخلی ساختمان خصوصا راه پله. بازم به مهدختم برای انتخاب این وعده گاه زیبا آفرین گفتم. بیرون ساختمان قدم زدیم و نمای قشنگ رو دیدیم و لذت بردیم. اینکه اون کارخونه ی قدیمی و مرده به این شکل حیات خودش رو بازیافته و اینبار در خاطره ها زنده شده خیلی هیجان انگیزه. چاشنی همه ی خاطراتمون هم جست و خیزهای آهوی قشنگم بردیا بود که با انرژی وصف ناپذیری که داشت نمیذاشت لحظه ای غافل بشیم که بهونه های این شب قشنگ، اون و نیروانان. چشم آسمونی قشنگم که وقتی بغلش کردم و دوقدمی بردمش از اینکه به آرزوم رسیده بودم سر از پا نمیشناختم. مهدخت باصفای من! کاکو شیرازیِ اصیلم! هیچوقت اون شب رو از یاد نخواهم برد. کوچکیهای منو به بزرگواری خودت ببخش. تو که آغوش امن و مهربونت پناه گریه م شد.



ادامه مطلب...
موضوع : شیراز - اردیبهشت 92 | بازدید : 16079 مرتبه
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 959 نفر
بازديدهاي ديروز : 1032 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 5464 نفر
كل بازديدها : 2952546 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.