مدرسه
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 آذر 1396 و ساعت 8:12 توسط مامان فريبا |

عاشق درس و کلاس "مهارتهای زندگی" تونم. از درسهای انتخابی و فوق برنامه ی مدرسه است. یه نقطه ی بسیار روشن امیده به ترویج این فرهنگ که چگونه زندگی کردن و یادگیریِ اون خیلی مهم تر از مهارتهای علمی ه. گرچه الان فقط ۶ درصد از برنامه ی هفتگی کلاستون رو دربرگرفته ولی همینم برای شروع، عالیه. یه هفته اونی رو که ازش می ترسیدین ماسک درست کردین و توی کلاس پاره ش کردین که ترساتون از بین بره. یه بار دیگه جعبه ی نگرانی درست کردین و قراره نگرانیاتون رو بریزین توش. دیروزم این شکلکای قشنگ رو که با دستای هنرمند خودت کشیدی به ارمغان آوردی برام و انگار برای کمک به شناختن و بیان احساساتتون هست.
اول آذرماه، ماه قشنگ تولدت رو به این دستاوردهای عالی متبرک میکنم. زنده باشی و پر از شور و عشق و صد البته مهارت زندگی، دخترکم.

 


موضوع : عاشقانه,مدرسه | بازدید : 25 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 مهر 1396 و ساعت 14:27 توسط مامان فريبا |

دیروز خانوم معلم عزیزتون با ابتکار قشنگش توی تکلیف شبتون چنان غافلگیرتون کرد که به گفته ی خودت جیغ شادمانی همه تون تا اون سر مدرسه رفته. دیکته شبانگاهی رو که هر شب باید بهتون می گفتیم رو از شما خواسته بود که به ما بگین و ما مادرا دیکته بنویسیم. وقتی از سر کار برگشتم خدا رو شکر داداشا خواب بودن و با ذوق برام گفتی و منم لباسم رو نصفه نیمه در آورده نشستم به نوشتن. حس خوبی داشت، خصوصاً که توی دفتر فنری قشنگت با اون مداد نرم و روان خیلی حس خوش خطی بهم دست داده بود. البته سعی می گردم سرعتم رو خیلی زیاد نکنم که تو حس نزدیکی بیشتری بهم داشته باشی و فقط گاهی از ترس بیدار شدن بچه ها و نصفه نیمه موندن کار تخته گاز می نوشتم. املای من رو چک کردی و چند تایی از غلط هام رو گرفتی خصوصاً سر هم و جدا نوشتن ها رو رعایت نکرده بودم ولی از چند تا غلط عمدی که برای چک کردن دقت تو توی متن گذاشتم فقط یکیش رو دریافتی، اونم چون خودت یه بار اشتباه نوشته بودی قبلاً. هی میگفتی "مامان خجالت داره واقعاً مث بچه کلاس اولی ها "هالا" رو اینجوری نوشتی!" دم خانوم معلم عزیزتون گرم که حال و هوای مشق نوشتن شبانگاهی تون رو کلی عوض کرد.


موضوع : مدرسه,اين روزها | بازدید : 72 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 14 مهر 1396 و ساعت 10:49 توسط مامان فريبا |

ایام تعطیل تابستون و کمک باباحامد توی رتق و فتق امور بچه داری و خانه داری ثبات خاصی رو به زندگیمون آورده بود و با اینکه محدوده ی حضورمون به محل کار (تنها برای من)، خونه و خونه ی مامان بزرگی محدود میشد و فعالیت های روزمره ی شماها هم به درگیری های خواهر برادرانه، تماشای تلویزیون و البته گاهی هم بازی و تفریح، ایام آروم و خوبی بود و همین حس خوب و آرامشی که داشتم وقتی یاد اول مهر و تغییر وضعیتها می افتادم نگرانم می کرد. اینکه با شروع مدرسه ی بابا و مدرسه ی تو و مهد اهورا و سر کار رفتن من تکلیف مزدا کوچولو چی میشه؛ اینکه مشق نوشتنای شبانه ی تو و اضافه شدن کشف و مکاشفات مزدا به مداخله های اهورا و دستکاری و دست یازی دو نفره شون به دفتر و کتاب و قلم و پاک کنِ تو توی این فضای محدود خونه، که دیگه واقعاً برای جمعیت پنج نفره مون کوچیکه، چی میشه؛ اینکه صبح زود آماده شدنای تو و اهورایی که تا یک و دو شب عادت به بیداری داشتین چه طور ممکن میشه؛ اینکه مدرسه ی جدید تو چطور خواهد بود و بهتر یا بدتر میشه، بعلاوه ی سختیهایی که توی تابستون زیاد بچشم نمیومد و با سرد شدن هوا و مشغله دار شدن سه نفر دیگه از اعضای خونه نمود بیشتری پیدا میکرد مثل بردن و آوردن من سر سرویس سحرگاهی ساعت ۴ صبح و دوباره برگردوندنم دم غروب و بردن و آوردن شماها به مدرسه و مهد برای بابا همه و همه مسائلی بود که با پایان یافتن تابستون باهاش مواجه میشدیم و لاجرم باید برای هر کدومش راهی می یافتیم. اما انگار مهر مهربان سریعتر از اونی که منتظرش بودیم بر ما مستولی شد. هنوز توی شیش و بش برای برون سپاری فعالیتایی مث سرویس رفت و آمد و یکی دو روز پرستاری بچه و ... بودیم که شب اول مهر رسید و من یهو هول ورم داشت که مقنعه ت رو روی سرت اندازه نکردم ببینم تنگه یا گشاد و بعد دیدن خط تای اون و وسوسه شدن به اتوی مقنعه همان و غفلت از مزدای اکتشافگر همان و سوختن پاش به اتو همان. حالا علاوه بر چالش های پیش بینی شده ی اول مهری یه دغدغه ی ناخواسته و نگران کننده ی دیگه هم بهم نازل شد و اینقدر حجم بالا و هجوم ناگهانی ای داشت که دوباره به این فکر افتادم که کار رو رها کنم و وقتی صبح اول مهر منو دیدی که نرفته م سر کار و ازم پرسیدی مامان بخاطر مزدا مرخصی گرفتی گفتم نه برای همه تون باز پرسیدی فردا چی گفتم آره و هفته ی دیگه چی گفتم آره و شاید تا آخر مدرسه.‌ با اینکه مادرجون باباجان از مشهد اومده بودن تا این روزای پرچالش کنارمون باشن و تا تدوین شدن برنامه ی همه مون دستی به کمک برسونن بازم استرس ها تمومی نداشت. روزای پر شور و انرژی بَرِ تمامی بود. گرفتن کتابای تو از مدرسه ی پارسال و جلد و فنرزنی و خرید لوازم التحریر و شرکت در جلسه ی آشنایی با معلم کلاس و ....اما دیدن خانوم معلمتون آرامش بخش بود، از تعریفایی که همون روزای اول ازشون داشتی حس کردم به دلت نشسته و خدا رو شکر کردم و دعا که تا آخر همینطور باشه. روز جلسه، برای اینکه بتونم حضور داشته باشم سرِ دروازه ی شهر سرچشمه وایستادم تا بلکه ماشینی پیدا بشه و منو برسونه کرمان و چقدر بخت یارم شد که همکاری گرامی تا خود خونه رسوندم ولی خب بازم با یه ربع تاخیر رسیدیم و انگار بدون اونکه بدونم، درست سرِ جای تو توی کلاس نشستم و بابایی هم کنارم. جالبه که جلسه ی مهدکودک اهورام درست همون روز و ساعت بود ولی از اونجا که دیگه ما خودمون خانواده ی مهرآیین حساب میشیم که با روال و متدشون بکلی آشناییم، ترجیح دادیم دو نفری بیاییم جلسه ی مدرسه ی تو. خانوم معلمتون قوانین کلاس و مواردی رو که ما لازم بود بدونیم رو یک به یک عنوان کردن و شرح دادن. و بعد تا گفتن یه نفر از اولیا نماینده بشه من بیدرنگ دست بالا کردم و انتخاب شدم. حس خوبی داشتم که معلم امسالتون جوون و شاداب و پرانرژی هستن و بروز و اهل تعامل و بسیار پذیرا برای شنیدن. با قوانینی که نشون میداد چقدر آرامش و تمرکز شما سرِ کلاس و حفظ نظم و انضباط و رعایت قوانین براشون مهمه. یه چیز جالب دیگه که از هدف آموزش فارسی سال دوم فهمیدم این بود که برای تقویت و تثبیت جمله سازیه و رعایت علائم نگارشی هم بسیار مهمه در نوشتار. این برای منی که عشق و عِرق نوشتن دارم و دلم میخواد یه روزی ببینم تو قلم منو بدست گرفتی و کلماتت جای کلمات من روی کاغذ جون میگیرن ، خیلی نوید بزرگیه.
با اجازه ی خانوم معلم، از در و دیوار کلاستون عکس گرفتم و بیرونم که اومدیم از در و دیوار حیاط. زمین چمن، آبخوری، فضای سبز و ... همه نشونه های زیبایی بود از توجه به محیط آموزش بچه ها و زیبایی و سهولت دسترسی و امنیت هر چه بیشتر اون.
بسی سپاس خدای مهربان که این دغدغه مون به زیبایی رنگ باخت، مدرسه ی امسال قطعاً میتونه جای بهتری باشه به یاری خدا.
با همفکری بابایی طرحی برای بهینه سازی تخت و باروی اتاقت ریختیم که فارغ از کنجکاویا و دست یازیای اهورا و مزدا بتونی به تکالیف و درس و مشقت برسی. و نتیجه ش بسیار دلپذیر شد. حالا دیگه اون تخت پرنسسی مثال زدنیت، تغییر کاربری پیدا کرده و شده خونه ی دوم مدرسه ت! تشک و عروسکات به طبقه ی بالا ارتقا پیدا کردن و یه جای دنج برای مشق نوشتن داری. همه ش میگی مامان حس میکنم خونه مه و منم میگم خب درسته، خونه ته دیگه. دستاورد عالی دیگه ی این تغییر دکوراسیون این بود که بهمراه اهورا تمام قفسه ی لوازم التحریرت رو چیدی و کارتون که تموم شد بهم گفتی مامان تا حالا تجربه ی همکاری با اهورا رو نداشته م. چقدر خوب بود و بهم کمک کرد. این بهترین تجربه ی عمرم بود. و من قند توی دلم آب شد
این نگرانی هم به این ترتیب پایان یافت و دیگه بهونه ای برات نمیمونه چطور مشق بنویسی از دست اهورا و مزدا.
اما نگرانیای دیگه ی ما هنوز باقیه، اینکه هنوز سرویس صبح زودی دست و پا نکردیم که بابا مجبور نباشه مزدا رو صبح زودا از خونه بیرون ببره یا بجاش مامان بزرگی طفلکی قرار نباشه پله های خونه رو طی کنه بیاد پیشش.
 اینکه اون دو روزی که جفتمون سر کاریم هنوز کسی رو نیافتیم پیش مزدا باشه و شاید قرار باشه یکیمون نیمه وقت کار کنیم.
زندگیش همه ش حل این مسائله دخترم و توان آدما توی رویارویی و حل این مسائله که زندگیا رو رنگارنگ و متفاوت از هم میکنه. و انگار بزرگترین دغدغه ی من و بابا اینه که فرزندانی بار بیاریم که قدرت حل مسئله داشته باشن. پس باید از خودمون شروع کنیم و به زیبایی مسائل باقیمانده ی این مهر رو حل کنیم. 
آغاز سال نو با شادی و سرور
همدوش و همزبان، حرکت بسوی نور
آغاز مدرسه، فصل شکفتن است
در زنگ مدرسه، بیداری من است
در دل دارم امید، ...  

 



ادامه مطلب...
موضوع : مدرسه | بازدید : 132 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 مرداد 1396 و ساعت 8:21 توسط مامان فريبا |

بعد از مدتها، دیشب تونستیم قبل از خواب با هم یه کمی گپ بزنیم. مزدا بطرز معجزه آسایی قبل از همه به خواب رفت و اهورا هم که قصه ی شنگول و منگول رو از تو شنیده بود و قصه ی آفتابگردونِ عاشقِ خورشید رو از من و جیش قبل از خوابش رو هم همزمان با تکرار واژه ی جدید آفتابگردون بجا آورده بود زود خوابش برد. در حالیکه دستامون همدیگه رو بغل کرده بودن برام از هیجانت برای بازشدن دوباره ی مدرسه ها و رفتن به مدرسه ی جدید گفتی. از اینکه مهرآیین قبلی رو فقط بخاطر اینکه هر روز بتونی خاله شهلا رو ببینی انتخاب کرده بودی و حالا حس میکنی معیارهای دیگه ای هم برای انتخاب مدرسه هست. از اینکه توی بازدیدی که پارسال از مدرسه ی جدیدت داشتیم و درِ یه کلاس باز بوده، دیدی که میز و نیمکتهاش چقدر کم جا و تنگه و از این بابت اظهار نگرانی کردی. از اینکه بابا میدونه یکی از معلمای کلاس دوم با بازی به بچه ها درس یاد میده گفتی و اینکه چقدر دوست داری توی اون کلاس باشی و بابا حتماً اسمت رو اونجا نوشته. بهت گفتم مدرسه زیادم بد نیست، چیزای جدیدی یاد میگیری و همینکه هر روز میری مدرسه کمتر حوصله ت سر میره. تازه چیزای جدیدی هم هست که میتونی یاد بگیری. با همدیگه اسمای دوستای مهدکودکت رو که توی مدرسه ی جدید هستن یادآوری کردیم و اینکه چقدر همه شون باادب و خوب بودن و چقدر خوبه باهاشون همکلاسی میشی دوباره. تو همینجور حرف میزدی و خستگی و خواب، کم کم گوش منو از شنیدن درد دلهای قشنگت محروم میکرد...
الان که جریانات دیشب رو از خاطر گذروندم و نوشتم به این فکر میکنم که تو چقدر تشنه ی حرف زدن با منی و من هم چقدر بیشتر. اینکه پر شدن تمام وقتم با دو تا داداش کوچولوی انرژی بَر، چقدر بین من و تو فاصله انداخته و چقدر من کم توان بوده م توی فراهم کردن فرصت و فراغت گپ و گفت دو نفره ی مادر و دختری. خدا رو شکر میکنم که حداقل بابایی گوش و وقت فراخ تری برای شنیدن دغدغه ها و درد دلهای تو داره. کاش بتونم همتی کنم و خلوتهای دو نفره مون رو بیشتر کنم و فاصله هامونو کمتر، عزیز دلم!

خدا رو شکر که یه وقتایی گوشی منو دزدکی ورمیداری و تند تند از خودت سلفی میگیری تا کاهلیای منو توی نسخه برداشتن از صورت ماهت توی لحظه های مختلف جبران کنی. زنده باشی فرزند لحظه ها!

 

 


موضوع : عاشقانه,مدرسه,دلمشغولي | بازدید : 195 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 تير 1396 و ساعت 9:1 توسط مامان فريبا |

برای این روز قشنگ عمرت هفت خروار آرزوی زیبا دارم دخترکم و این عکسای بجا مونده از اولین بهار مدرسه ت رو یادگار میکنم :

بماند که چون فراموش شده بودی، با تذکر ما برای بررسی مجدد، بعدا اون لوح به اسم درخشانت مزین شد دانش آموز عزیز!چشمک


موضوع : مدرسه | بازدید : 273 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 و ساعت 11:20 توسط مامان فريبا |

امروز جشن الفبای تو برگزار میشه نازنینم. با مدرسه که تماس گرفتم گفتن بدون حضور اولیا هست. ملالی نیست و قطعاً بدون حضور ما و در جمع دوستان کلاس و مربیان، بهت خوش میگذره و تو خودت میدونی که به چه ترتیبی باید از هر لحظه، لذتی رو که باید ببری. برای این روزِ مقدس که تو قادری تمام حروف الفبای زبان مادری ت رو بخونی و بنویسی هیچ هدیه ای ارزشمندتر از کلیدی از این خونه ی خاطره هات نمی یابم که تقدیمت کنم. چقدر انتظار این لحظه رو کشیده م که قلمی بدست تو بدم و از خودت هم بخوام که در ساختن و پرداختن این خونه که برای من همه ی هویت دنیای مجازیم هست به یاری بشتابی. دلم غنج میره اسم قشنگت بغل این خونه در زمره ی نویسندگان، میدرخشه.

الفبا آموخته ی قشنگم! مبارکت باشه ابزار مهمی که در این نٌه ماه با همه ی سختی و آسونی و تلخی و شیرینی بدست آوردی ولی یادت باشه بیشتر از اون، الفبای زندگی مهمه که هم با تمام وجودم و عشقم سعی در آموختنش به تو دارم، اگر چیزی از اون بلد باشم و به شیوه ی عملی و الگو بودن برای تو، و هم همه ی همت و همّ و غمّم اینه که در زمانها و مکانهای مختلف در معرض یادگیریش قرارت بدم. 

کلمات و جملات، خوندن و نوشتن بسیار با ارزشند اما با ارزشتر از اون پیامیه که در اثر اندیشه ی تو و جوهره ی وجود تو انتقال پیدا میکنه  یا دریافت میشه. روح زبان و نوشتار هست که قابل ستایشه. با تمام وجودم روزی رو آرزو میکنم که با ابزاری که امروز بدست آوردی به مدد روح بلند خودت اعجاز کنی و برای هستی، اثری بیش از هست بودن خودت بجا بذاری عزیزکم!


موضوع : مدرسه,عاشقانه | بازدید : 1092 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 و ساعت 8:07 توسط مامان فريبا |

یاد پارسال پیرارسالا بخیر که از اول اردیبهشت هیجان اینو داشتم که واسه خاله های مهدت چی بخرم کادو ببری. و هر سال هم بازم هیچی مناسب تر از شال به ذهنم نمیرسید. علیرغم گرفتاریام با چه وسواسی برای خاله ها شال انتخاب میکردم و هی سعی میکردم چهره شون رو توی ذهنم مجسم کنم که آیا به هر کدوم میاد، نمیاد، به حال و هواش میخوره، نمیخوره و با کلی عشق بسته بندی میکردیم که روز معلم ببری برای خاله های نازنین مهدکودک. و هر بار هم چقدر انرژی و محبت دریافت میکردیم از اینکه چقدر قشنگ بودن و دلخواه و مورد پسند و چقدر من خوشحال میشدم از اینکه سلیقه م رو دوست داشته ن. اصلن حس وظیفه نمیکردم برای خرید، فقط روز معلم رو بهترین زمان میدونستم که یه قدرشناسی با عمق زیاد و خب در ظاهر خیلی ناچیز از همه ی لطف و محبتی که بهت داشتن نشون بدم. 

امسال اما تازه دیشب یادم افتاده که ای دل غافل واسه معلمتون کادو نگرفتم و حالام که سرچشمه م چه جوری بگیرم و ... که زنگ زدم بابا حامد که هم روز معلم رو بهش تبریک بگم و هم بگم واسه خانوم معلمت چه کنیم. چیزی که شنیدم دردناک بود ولی با خلقیاتی که از معلمتون سراغ دارم اصلا دور از ذهن نبود. 

بابایی تعریف کرد که تو براش گفتی خانوم معلمتون سر کلاس پرسیده خب بچه ها چی میخواهین برام کادو بیارین روز معلم!!!! گلسا گفته خانوم شال! و خانوم معلم عزیز در اومده که من شال میخوام چیکار، لازم ندارم. یکی دیگه گفته ظرف، باز جواب شنیدین که من ظرف میخوام چیکار، کلی تو خونه دارم. و در آخر جان کلام اینطور به گوش مخاطبان طفل معصوم رسونده شده که برام سکه ی طلا و نقره بیارین!!! 

وقتی با خودتم صحبت کردم با یه حس انزجاری داستان رو برام گفتی.

گیج و منگ شدم. پس بی دلیل نبود که برای روز معلمِ به این مهمی، خانوم معلمتون از ذهنم پریده بود. نمیدونم برای کی و چی متأسف باشم، برای معلمتون، خودم، تو، جامعه م، نسلمون، نسلتون...؟ نمیدونم چه حکمتی بود که خاطره سازترین معلم در طول عمرت، معلم کلاس اولت، این فرهنگ و اخلاق رو داشته باشه. خیلی تلخه که تمثیل شیخ اجل سعدی رو خود این معلم برای همیشه برات یادآوری کنه که ادب از که آموختی. حالا چقدر بیشتر خوشحالم که سه سال مهد رفتی و این اولین تعریفت از یه آموزگار نیست. چقدر میخوام بنویسم ولی دردم رو بیشتر میکنه، سکوت میکنم. واقعاً نمیدونم به کجا داریم میریم. 

بزن باران ...


موضوع : مدرسه | بازدید : 561 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 ارديبهشت 1396 و ساعت 9:40 توسط مامان فريبا |

مسابقه ی نقاشی مدرسه تون جزو برگزیدگان رفتی برای مرحله ی بعدی. اینقدر بی سر و صدا و بی هیاهو اینجور موارد توی خونه مون برگزار میشه خودم یاد کودکیای خودم میفتم که سرم به کار خودم بود و درس و مدرسه م و خیلی بقیه ی اعضای خانواده درگیر جریانات مدرسه نبودن.  نه که نبودن, سایه وار بود و مث الان همه درگیر مستقیم جیک و پوک و ریز مسایل نمیشدن. خیلی خوب بود و الانم خوشحالم برای تو اینجوری گذشت امسال. چهارشنبه جشن الفبا دارین و شعر و سرود و .... نمیدونم ماهام باید باشیم یا نه. هر چی که هست میبینم برای حظو (حفظ) کردن شعرش دغدغه داری. بهترینها رو برات آرزو دارم در این دومین هفته ی اردیبهشتی ملس.

راستی تو اولین کسی بودی که کادوی تولد چهل و یک سالگیم رو بهم داد. بهترین کادویی که گرفتم. همه ش با فکر خلاق و کار دست توانای خودت, ایناهاش:

دیروز بهم دادی گفتی میترسیدم یادم بره تا روز تولدت. میبینی چه ملسه این اردیبهشت, غوغا کردی بهترینم. 


موضوع : عاشقانه,مدرسه,اين روزها | بازدید : 837 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 15 اسفند 1395 و ساعت 9:42 توسط مامان فريبا |

یادم رفته بود اینو برات یادگار کنم, خاطره ی روزی که تمام حروف اسمت رو فراگرفتی و طبق سنت کلاستون باید شیرینی میبردی. خودت اصرار داشتی کاپ کیک ببری و منم برای اینکه ارزش افزوده ای از هنرمندی تو و مناسبت شیرینی ها بهشون ببخشیم گفتم بیا اسمت رو روی پرچما بنویسیم و بزنیم روشون. با کمک هم این نتیجه رو بدست آوردیم:

 

 

پی نوشت :

خیلی ناراحت شدم وقتی ظهر برگشتی و گفتی خانوم معلمتون بعضی از کیک ها رو نصف کرده به بچه ها داده تا چند تا رو ببره دفتر!!! آخه به تعدادتون خریده بودیم و دلم میخواست هر کدوم از بچه ها یه دونه کیک همراه با یادگاری اسمت رو داشته باشن. نمیدونم خانوم معلمتون چیزی از روان و روانشناسی بچه ها میدونه یا نه, چیزی که هست فکر میکنم خیلی دلش میخواد پیش مدیر و کادر مدرسه عزیز باشه حتی به قیمت شکستن دل بچه ها. فکر کن اونایی که کیکاشون نصف شده چه حالی شده ن. الانم که دارم مینویسم دلم میگیره. 


موضوع : مدرسه | بازدید : 417 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 بهمن 1395 و ساعت 10:21 توسط مامان فريبا |

حالا دیگه برام نامه مینویسی, همه مدل, عاشقانه, آمرانه, خواهشانه, عذرخواهانه, اعلانه, ...

چقدر خوبه که یه دنیا حرف نانوشته برای هم داریم که میتونیم با قلمهامون بهشون جون بدیم و دلهای همدیگه رو بیشتر از پیش تسخیر کنیم. عاشقتم نویسنده ی کوچک من! 


موضوع : تکامل نیروانایی,مدرسه,اين روزها | بازدید : 1097 مرتبه
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 7 نفر
بازديدهاي امروز : 136 نفر
بازديدهاي ديروز : 2601 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 136 نفر
كل بازديدها : 3015650 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.