دلمشغولي
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 مهر 1396 و ساعت 18:04 توسط مامان فريبا |

اول صبحی با خوندن این پیام از یه دوست مهندس نقشه بردار نازنین توی گروه دوستان هم دانشگاهی خودم به فکر فرو رفتم:
"به نظرتون کدوم قسمت از راه رو اشتباه رفتیم که مانیکور هر انگشت سی هزار تومان دستمزدشه، ولی محاسبات و طراحی سازه فلزی ساختمون متری پنج هزارتومان؟ !😐"
براش جواب نوشتم:
"عزیزم راه تو درست درسته، اونا راهشون رو اشتباه رفته ن"
برام نوشت:
"... نگران جامعه و آینده ی بچه هامونم".
و باز بیشتر فکرم درگیر شد. چقدر ارزشهای جامعه ی ما تغییر کرده، چقدر بجای هر چه بیشتر پرداختن به چیزایی که یه زیبایی واقعی و تموم نشدنی بوجود میارن گرفتار زیبایی های ظاهر شدیم. گفت و گو نداره که زیبایی و آراستگی ظاهر هم مثل همه ی اصل ها یک اصل غیرقابل چشم پوشیه و زیبایی برای هر چیزی قابل تحسین و لازمه و چشم ها هم خوراک زیبا برای دیدن لازم دارن ولی این حجم هجوم بسمت اون و دست یافتن به هر شکل از زیبایی و به هر قیمت معقول و غیرمعقول مادی و معنوی واقعاً نگران کننده ست.
بعد بلافاصله انگشت اشاره رو بسمت خودم گرفتم و خودم رو زیر ذره بین گذاشتم؛ من بعنوان مادر تو، یه دختر تقریباً هشت ساله که این روزا میبینم خیلی به تیپ و ظاهر و قیافه ش میرسه و برای بیرون رفتن کلی به موهاش ور میره و لباساش رو با وسواس انتخاب میکنه و چاپ استیک مثلاً بی رنگ و صرفاً تقویتی لبهاش رو اونقدر روی لباش میکشه تا یه رنگ اناری خوشگلی به خودش بگیره، چقدر بجای تعریف از خوشگلی تو، زیباییهای اخلاقیت رو تحسین کرده م، چقدر رفتارهای خوب تو رو به رُخت کشیده م و تمجید کرده م، چقدر هنر دست تو رو، نقاشی های زیبای تو رو، کاردستی های خلاقانه ت رو و مشق های خوش خط و تمیزت رو آفرین گفته م که بهت یادآوری کنم ارزش واقعی از دید من مادر چیه. ارزیابی من از خودم در این مورد خوبه ولی هنوز عالی نیست. الان یادم افتاد زیر مشقات تا حالا هیچی ننوشته م در این باب در حالیکه خانوم معلم نازنین امسالتون توی جلسه ی اول سال به این موضوع و اثر شگرف اون اشاره کرده بود.
یاد متن هایی افتادم که زمان پرواز مریم میرزاخانیِ نازنین توی شبکه ها و مدیاهای مختلف، دست به دست میچرخید و از زیباترین ها و اثرگذارترینهاش برای من اونایی بودن که عکسهای مختلفش رو تفسیر میکردن که چهره ش در عین سادگی ظاهر، چقدر زیبا و باشکوه بود. من خودم عاشق نگاهش و لباسای ساده ش توی عکسها بودم و واقعاً دوست داشتنی بود. آقاجون روحش شاد که فردا سومین سال فراخونده شدنش به آسمونهاست، همیشه میگفت: "صورت زیبای ظاهر هیچ نیست، ای برادر سیرت زیبا بیار"
من اما به چیزی ورای این بیت قشنگ ایمان دارم، ایمان دارم زیبایی معنوی و فکری هر فرد نوری داره که از چهره ش میزنه بیرون و اون رو زیبای زیبا نشون میده.
اگه تک تک ما به عنوان فردی از جامعه و پرورش دهندگان نسل بعد از خودمون به این موضوع ایمان بیاریم و عملاً الگوی احیای ارزشهای واقعی برای فرزندانمون باشیم شاید بشه به نسل آینده امیدوار بود و اون پیام تکان دهنده ی اول صبح دوست عزیزم رو که واقعاً جای تامل داره، تنها جایی در گوشه ی تاریخ و به عنوان گوشه ای از واقعیت شوک برانگیز یه جامعه خوند و به فراموشی سپرد.   


موضوع : دلمشغولي,بدنبال راه آينده | بازدید : 76 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 شهريور 1396 و ساعت 17:20 توسط مامان فريبا |

میخوام اعتراف کنم دخترکم، اعتراف کنم که علیرغم اونهمه کتابی که خونده م و مقاله های ریز و درشتی که اینور اونور کاویده م و مطالعه کرده م، به این یه اصل مهم تربیتی عمل نکرده م که هیچ کاملاً برعکس عمل کرده م و به زشت ترین شکلی گند زده م به فرزندپروری م. اینکه به تو یه برچسب گُنده ی "س.خ" زده م (اسم فردی هست از دوستانت که صحیح نیست کامل بگمش) و هر رفتاری که میکنی یا هر حرفی که میزنی حالت چهره و طرز حرف زدن اون برام تداعی میشه و چقدر کودکانه و نابخردانه برای تو هم بلند عنوانش میکنم: "اوه اوه س. خ." و تو جوش میاری و برای اینکه ثابت کنی همونی، چار تا رفتار زشت دیگه هم از خودت بروز میدی و من تازه میفهمم که ای دل غافل، بازم اشتباه کردم.
تنبیه من چیه آیا؟! آن کس که بداند و بداند که بداند ولی عمل نکند ...
از دست خودم کلافه ام و اینکه خود کنترلی م خیلی لنگ میزنه. قراره چی رو به شماها یاد بدم با اینهمه رفتار بدی که در خودم سراغ دارم و صبح تا شب نظاره گرشون هستم. ترمزم بریده انگار. تعمیر اساسی نیاز دارم.

تازه همین الانم دارم به خودم برچسب میزنم، مامان ناامید!


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 89 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 مرداد 1396 و ساعت 8:21 توسط مامان فريبا |

بعد از مدتها، دیشب تونستیم قبل از خواب با هم یه کمی گپ بزنیم. مزدا بطرز معجزه آسایی قبل از همه به خواب رفت و اهورا هم که قصه ی شنگول و منگول رو از تو شنیده بود و قصه ی آفتابگردونِ عاشقِ خورشید رو از من و جیش قبل از خوابش رو هم همزمان با تکرار واژه ی جدید آفتابگردون بجا آورده بود زود خوابش برد. در حالیکه دستامون همدیگه رو بغل کرده بودن برام از هیجانت برای بازشدن دوباره ی مدرسه ها و رفتن به مدرسه ی جدید گفتی. از اینکه مهرآیین قبلی رو فقط بخاطر اینکه هر روز بتونی خاله شهلا رو ببینی انتخاب کرده بودی و حالا حس میکنی معیارهای دیگه ای هم برای انتخاب مدرسه هست. از اینکه توی بازدیدی که پارسال از مدرسه ی جدیدت داشتیم و درِ یه کلاس باز بوده، دیدی که میز و نیمکتهاش چقدر کم جا و تنگه و از این بابت اظهار نگرانی کردی. از اینکه بابا میدونه یکی از معلمای کلاس دوم با بازی به بچه ها درس یاد میده گفتی و اینکه چقدر دوست داری توی اون کلاس باشی و بابا حتماً اسمت رو اونجا نوشته. بهت گفتم مدرسه زیادم بد نیست، چیزای جدیدی یاد میگیری و همینکه هر روز میری مدرسه کمتر حوصله ت سر میره. تازه چیزای جدیدی هم هست که میتونی یاد بگیری. با همدیگه اسمای دوستای مهدکودکت رو که توی مدرسه ی جدید هستن یادآوری کردیم و اینکه چقدر همه شون باادب و خوب بودن و چقدر خوبه باهاشون همکلاسی میشی دوباره. تو همینجور حرف میزدی و خستگی و خواب، کم کم گوش منو از شنیدن درد دلهای قشنگت محروم میکرد...
الان که جریانات دیشب رو از خاطر گذروندم و نوشتم به این فکر میکنم که تو چقدر تشنه ی حرف زدن با منی و من هم چقدر بیشتر. اینکه پر شدن تمام وقتم با دو تا داداش کوچولوی انرژی بَر، چقدر بین من و تو فاصله انداخته و چقدر من کم توان بوده م توی فراهم کردن فرصت و فراغت گپ و گفت دو نفره ی مادر و دختری. خدا رو شکر میکنم که حداقل بابایی گوش و وقت فراخ تری برای شنیدن دغدغه ها و درد دلهای تو داره. کاش بتونم همتی کنم و خلوتهای دو نفره مون رو بیشتر کنم و فاصله هامونو کمتر، عزیز دلم!

خدا رو شکر که یه وقتایی گوشی منو دزدکی ورمیداری و تند تند از خودت سلفی میگیری تا کاهلیای منو توی نسخه برداشتن از صورت ماهت توی لحظه های مختلف جبران کنی. زنده باشی فرزند لحظه ها!

 

 


موضوع : عاشقانه,مدرسه,دلمشغولي | بازدید : 195 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 دی 1395 و ساعت 8:32 توسط مامان فريبا |

چالش های زیادی رو در ارتباط با مدرسه ت داریم. گاهی اونقدر ترس برمون میداره که با خودمون میگیم همین فردا مدرسه ت رو عوض میکنیم و بعد که به خودمون میاییم یادمون میفته که مشکل رو باید برطرف کرد نه که ازش فرار , مسأله رو باید حل کرد نه که صورتش رو پاک.

کلاس اول تو بیشتر برای ما بوته ی آزمونه دخترکم, خوب که نگاه میکنم میبینم واقعا هفت سالگی چه دوره ی پرخطر و مهمیه برای تو و ما.

ورای مسایل سوادآموزی تو که شکر خدا با کمترین اشکال و نقصی در حال پیشرویه, مسایل تربیتی و اجتماعی زیادی هست که باید روش کار کنیم و به نتیجه برسیم. از دوستای تو و تأثیر شگفتی که روی رفتار و شخصیتت دارن, از محیط مدرسه و مسایل خرید و بوفه, از رفتار تو با همکلاسیات و با کادر مدرسه.



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي,مدرسه | بازدید : 2594 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 فروردين 1395 و ساعت 8:14 توسط مامان فريبا |

یهو از بالای تخت پاتو سرازیر کردی سمت زمین که بیایی پایین و من نفهمیدم چطور جلوشو بگیرم که توی فنجون چای داغی که از دست اهورا اون گوشه ی پایین تخت گذاشته بودم نره. توی یه لحظه همه چی به هم ریخت و من از ترس اینکه پات تاول نزنه و سریع یه کاری بکنم و از طرفی هم بخاطر بارداری مزدا نمیتونستم بغلت کنم، داد و فیریادکنان کشوندمت سمت آشپزخونه که آب سرد بریزم رو پات، اهورام از داد و بیداد من با اضطراب و گریه دنبالمون می دوید و عصبانیتم رو بیشتر میکرد. با کلی داد و جیغ و هی هول دادن اهورا که از روی صندلی نندازدت پایین پروسه ی رفع خطر سوختگی پات رو تموم کردم ولی فکرکنم چنان دل تو و اهورا رو بجاش سوزوندم که مستحق این فکر تأمل برانگیز تو بودم...

وقتی طوفان به پایان رسید و دور هم نشستیم تا چای تازه م رو بنوشم با چشمایی که هنوز سرخ از اشک بود زدی زیر خنده، از اون خنده های دلبرانه و لابلاش گفتی میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟

که زنگ بزنم 123،کودک آزاری بیاد ببردت!!!!

...



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي | بازدید : 5153 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 27 تير 1393 و ساعت 8:26 توسط مامان فريبا |

با اینکه خانوم دکتر کرمانم خوب و خوش برخورد بود، با اینکه مرکز سونوگرافی ای که انتخاب کرده بودیم اجازه میداد یه هیئت همراه مامان و نی نی برن واسه دید و بازدید سونویی، اما من دلم می خواست خبر خواهر یا برادر دار شدنت رو یه شخص خیلی خاص بهت بده. شخصی که خودم خیلی حس خوبی بهش دارم و هنوزم با یادآوری خاطرات بارداری و زایمان تو با احترام و ارادت بسیار نامش رو می برم. همت کردم و از کلینیک مجیبیان یزد با نه چندان صرف وقتی که به معجزه می نمود از دکتر حجت بزرگوار وقت ویزیت گرفتم تا یه بار دیگه خاطرات خوش اون روزها رو مرور کنیم، این بار با حضور سبز تو که از درونم پا به دنیای بیرون گذاشته بودی و با شوق و ذوق اون مسیر سبز رو با گامهات همراهی می کردی. مسیری رو طی کردیم که از بین همه ی تکرارهاش، بامداد تولدت ماندنی ترین بوده، از خونه تا مقصد بیمارستان مجاور کلینیک. برات توضیح دادیم که تو توی این شهر به دنیا اومدی و توی بیمارستانی که داریم به سمتش می ریم، به دست خداییِ دکتری که قراره ببینیش. نمیدونم چقدر هیجان داشتی ولی هیجان من و به نظرم بابایی که خیلی زیاد بود...

در همون فضای آرام و پر از روح همیشگی دکتر رو ملاقات کردم. همه چی حکایت از سلامت نی نی و من داشت. قرار شد طبق معمول برای سونوگرافی صبر کنیم تا همه ی ویزیت ها تموم بشه. از دکتر اجازه گرفتم که تو هم برای سونوگرافی بیایی. بهش گفتم که دخترم رو شما به دنیا آوردین، هم دلم میخواد شما رو ببینه و هم هیجان داره ببینه خواهر داره یا داداش. گفت چند سالشه و گفتم چهار و نیم. اجازه داد و با این کارش به وجدم آورد. خیلی نادر بود که توی اون فضای پر از نظم و دیسیپلین و قانون، یه همچین استثنایی قائل بشن. 

به سمت سونوگرافی که می رفتیم با شادی ای که از چشای نازت فریاد میشد گام به گام همراهم بودی، می گفتی مامان چه بوی خوبی میاد و درست هم بود، همیشه فضای تمیز و عاری از میکرب اونجا بوی خوش به مشامم می رسونده. همه ش می پرسیدی مامان، اگه دختر بشه چی! و منم در جوابت که اگه پسر بشه چی!

اسمم رو که خوندن با هم رفتیم توی اتاق. بعد از باقیمانده سؤالاتی که از دکتر پرسیدم شروع به اسکن کرد. رو به تو کرد و گفتم به آقای دکتر سلام نکردی؟ و چقدر مثل همیشه از این یادآوری نادرستم زود پشیمون میشم. به دکتر لبخند زدی، خندیدی و ردیف دندونای قشنگت که وقتی میخندی زیباترین تصویر دنیا رو به وجود میارن نمایون شد. دکتر اسمت رو پرسید گفتی نیروانا، درست نشنید و براش بلند گفتم نیروانا. گفت کجاییه و من طبق معمول شروع کردم به توضیح ریشه و معنی اسمت. گفت خب اسم این یکی رو چی میخواهی بذاری گفتم اگه دختر بشه مانترا یعنی کلام خدا و اگه پسر بشه اهورا، دوباره نشنید گفت چی گفتم اهورا و گفت پس اهوراست!

رو کردم بهت و گفتم مامان داداشه، اهورا! و تو گفتی اهورا دوست ندارم! هنوز با اسم اهورا مشکل داشتی نازنینم. 

از آقای دکتر حرفایی شنیدم که نشون میداد چقدر ذهن روشنی داره، همونطوری که توی چهره ش هم نور و روشنی درونش همیشه هویدا بوده. برای دکتر گفتم که ناراحتی تو از اسمه نه از جنسیت و دکتر با خنده گفت خب اسمشو بذارین ... و بازم تو انتقاد کردی.  فکر کنم ماجرای دیروزِ تو هیچوقت از ذهن دکتر پاک نشه. سعی کردم خوشحالت کنم و بیاییم بیرون. توی راهرو طولانیِ برگشت، گفتی من راه رو بلدم و دویدی تا زود به بابا برسی و تا من سرگرم تشریفات مُهر کردن دفتر بیمه و چه و چه و چه بشم از دور دیدم که توی بغل باباحامدی و لابد در حال بازگوییِ این رازِ بزرگ! حیف شد که نتونستم از نزدیک شاهد برق چشای بابایی باشم با شنیدن این خبر، از دست تو کاکلیِ قشنگم!

من همچنان توی بهت بودم...

دغدغه ی حالامون رسوندن کادوی داداشی از آسمون به دست تو بود که باید در نهایت ظرافت و مخفی کاری انجام میشد. دنبال لوازم التحریری برای کاغذ کادو و چسب و کارت میگشتیم. سراغ مغازه ای که سیسمونی تو رو ازش خریده بودیم هم رفتیم. بعد از کلی پاساژگردی و خریدن یه جفت جوراب نوزادی پسرونه به یادگار، برگشتیم خونه ی خاله رادک که میزبان بی نظیر ما توی این سفر پر خاطره ست. دوست نازنین دوران دانشگاه و خوابگاه من و همسر محترم و مهربونش.

با همکاری اونا در سرگرم کردن تو تونستم هدیه ت رو کادوپیچ کنم و کارتت رو بنویسم. گذاشتمش توی اتاق تا خودت بری سراغش و سورپرایز بشی و واقعاً ذوق زدگی تو دیدن داشت. توی متن کارت نوشته بودم:

"خواهر عزیزم، نیروانا جون!

خیلی دوستت دارم. زودی میام پیشت. امیدوارم که هدیه ی منو بپذیری.

داداش اهورا!"

از ذوقی که داشتی اسم اهورا دیگه برات شیرین بود و انگار به همین راحتی پذیرفتیش. مشغول بازی با هدیه ها شدی و رفتی سراغ دغدغه های کودکانه ی خودت.

...

من اما همچنان سرشار از دغدغه ام. دغدغه هایی که نمیدونم کودکانه ست یا مال دنیای آدم بزرگا، نمیدونم باید وجدان درد داشته باشم از اینکه این اسم رو داریم بهت می قبولونیم یا با خودم کنار بیام و از عقیده م یه کم کوتاه بیام و بذارم به انتخابای دیگه هم فکر کنیم. برای قانع کردنت گفته بودم نیروانا، حتی وقتی هم که تو توی شکم من بودی و نمیدونستیم دختری یا پسر قرار بود اگه پسر شدی اهورا باشی. سخت معتقدم که از لحظه ای که قلب جنین شروع به تپیدن میکنه باید با اسم خطاب بشه و با همون اسم شخصیت میپذیره و اگه نداشته باشه یا تغییر کنه ممکنه دچار دوگانگی شخصیت بشه. و حالا انگار سر دو راهی ام...

و غیر از دغدغه ای که با اسم تازه وارد نازنینمون داریم یه دغدغه ی دیگه هم دارم و اون شروع یه تجربه ی کاملاً جدید و تازه ست. حس غریبی پر از دلشوره دارم. مادری برای موجودی از جنس پدر و برادر و همسر!

یه کم می ترسم دخترم. اشکی که دیشب توی پارک ازم دیدی و با نگرانی پرسیدی چی شده، واسه این بود.



ادامه مطلب...
موضوع : تو و تازه وارد,دیدار,دلمشغولي | بازدید : 8584 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 تير 1393 و ساعت 8:20 توسط مامان فريبا |

دوره ی تابستونی مهد که تیر و مرداد باشه ثبت نامت کردیم که تفریحات و بازی های روزانه ت هدفمند باشه. دیروز قرار بود گل بازی داشته باشین و به توصیه ی خاله مهلا لباس کهنه برات گذاشته بودم بپوشی که با خیال راحت تر ی بازی کنی. تصورمون از گل بازیِ تو، همون ساخت مجسمه ها و اشیاء گِلی بود. دیروز بعد از ظهر قبل از سوار شدن به سرویس که زنگ زدم  ماجراهای روزانه ت رو بپرسم با لحن غمگینی گفتی "مامان من نرفتم توی گِلا". خاله شیدا و بچه ها همه رفتن ولی من نرفتم. ماجرا رو که از بابایی دنبال کردم دریافتم که بازیِ دیروز شما ورجه وورجه و جست و خیز توی استخر گِل بوده و تو امتناع کردی از اینکه بپری توی گِل! دلم گرفت که چه فرصت نابی رو از دست داده بودی.

دیشب که باز داشتیم روزت رو با هم مرور می کردیم شروع به افسوس خوردن کردی و کردیم. گفتی مامان من چطوری با اون لباسم می رفتم توی گل!؟ وجدانم خیلی درد گرفته بود و هر وقت یاد این قضیه می افتم دوباره حسرت و وجدان درد سراغم میاد. آیا من با سختگیریایی که توی نگهداری لباسات و جلوگیری از کثیف شدنشون همیشه برات داشته م باعث شده م نخوای این لذت بزرگ رو تجربه کنی؟ یا روش تربیتیمون جوری بوده که قدرت ریسک و تجربه های تازه رو ازت گرفته باشیم؟ یا ژن ترس از خطرکردن جفتمون که من و بابایی باشیم به تو میراث رسیده و دلت نمیاد خطر کنی؟ یادم میاد پارسال هم که بچه ها و خاله ها تن به آب زده بودن و شروع کرده بودن روی هم آب پاشیدن، تو از پیوستن بهشون امتناع کرده بودی. پس شاید ترس از کثیف شدن لباسا نبوده باشه و بیشتر عدم تمایلت به تجربه ها و درگیرشدن با موقعیت های جدیده که از این لذت ها محرومت کرده. 

البته یه کم هم دلخورم از مربیای مهد که همچین زیاد روشنمون نکرده بودن که از قبل بهت آمادگی بدیم و خب شاید تقصیری هم نداشتن و برای اونا کاملاً تعریف شده بوده که گل بازی چیه!

در هر صورت تو باید مهارت رویارویی با موقعیت های کاملاً پیش بینی نشده رو پیدا کنی و در لحظه بهترین تصمیم رو بگیری که پشیمونی به همراه نداشته باشه. نمیدونم چه جوری این مهارت رو در تو به وجود بیاریم دخترم؟! 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

امروز نرفتم سرِ کار. داشتم روی اُپن آشپزخونه رو مرتب میکردم و کاغذ نقاشیا و کاردستیایی که هر روز به کلکسیونمون اضافه میشه رو سامون می دادم که چشمم یه این افتاد:

جداً از مهرآیین و مربیای گلت عذر میخوام که ازشون دلخور شده بودم چون فکر می کردم اطلاعات کافی بهمون ندادن. نمیدونم حالا از بابایی دلگیر باشم که اینو خصوصاً بهم نشون نداده و قاطی برگه ها فقط گذاشته روی اُپن یا از خودم که کمتر از پیش دقت میکنم ببینم دستاوردهای هر روزه ی مهدت چیه؟

در هر حال امسال پایکوبیِ دسته جمعی  در روز جهانی گِل رو از دست دادی ولی امیدوارم بازم فرصتایی از این دست پیش بیاد که بتونی از این شادیِ بزرگ سهم داشته باشی.

برای اینکه ممکنه این متن قشنگ از روی تصویر خوانا نباشه، در ادامه ی مطلب تایپش میکنم برای فرداهای تو و امروزهای دوستای گلم



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي,مهدكودك | بازدید : 10940 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 بهمن 1392 و ساعت 14:45 توسط مامان فريبا |

شاید دلیل اینکه این روزا نمی نویسم توی چه مرحله ای از رشدت هستی و چیکارا بلدی و چه چیزا میدونی اینه که یه خروار گزارش ریز و درشت از مهدت بهم میرسه و من حداکثر هر دو هفته یه بار در جریان جزء جزء مهارتایی که فرا می گیری یا باهات تمرین میشه قرار می گیرم. قطعاً من به گرد تکثیر لحظه به لحظه ی اون سلولای خاکستری و رنگارنگ وجودت نمی رسم، فقط همونطور که یکی از دوستای عزیز وبلاگیم میگه، عین گلدون گوش میدم به موسیقی رشدت نهالک من. و اگه بتونم سعی میکنم یه جوری نقشی توی این روزات داشته باشم، نقشی بیشتر از مامانی که فقط بلده بره سرِ کار؛ خیلی تلاش میکنم توی پروژه هایی که براتون تعریف میکنن تا میتونم کمک کنم؛ با هم سرچ کنیم؛ دنبال سوژه ی مرتبط بگردیم و چیز میز بفرستیم مهد واسه پیشرفت هر چه بهتر پروژه ها؛ توی جلسه هایی که میذارن هر جور شده شرکت کنم یا بابایی رو تشویق کنم شرکت کنه، نظر سازنده بدم، با جمع سایر مادر پدرا به نتیجه برسیم؛ هر گزارشی از مهد میرسه با دقت بخونم و ارزیابیایی که وظیفه ماست از تو انجام بدیم رو بازخورد کنم. و هی انرژی و عشق بفرستم سمت تو و مهرآیین که اینهمه خوبی و خوبه. 

البته نگرانیایی هم دارم، اینکه حضور فیزیکیم پیشت کمه و شاید دلیل خیلی از بداخلاقیای شبانه ت (این مدت فقط شبا همدیگه رو می بینیم مگر روزای تعطیل!) همین باشه. اینکه علیرغم تأکید مهد و خواست ما هنوز ساعت خواب و بیداریت تنظیم نشده، شبا تا دیروقت بیداری و صبحا مکافاتی داری تا بیدار شی و آپ شی و با بابا بری مهد. اینکه مطالعه و آگاهیم نسبت به تو کم شده و ازت جا موندم، اینکه توی ارزیابیایی که باید غیرمستقیم در مورد مهارتای تو انجام بدم خیلی وقتا خلاقیتی ندارم. اینکه شدیداً حس میکنم چون منو کمتر میبینی وابستگیت به بابایی زیاد شده و بعضی وقتا تحویلم نمی گیری و روم حساب نمیکنی ...

مشغولیت این روزای تو همچنان شمردن و عدد نویسیه؛ کمتر و بیشتر تشخیص دادنه؛ دسته بندیه؛ بخش کردن کلماته؛ حفظ تعادله؛ پانتومیمه؛ نقاشی نو به نوی پرنسسیه که روز به روز خوشگل تر و کاملتر میشه، تاجدار میشه، مژه پیدا میکنه، گوشواره و گردنبند می پوشه، دامن تنش میکنه، دهنشو کلی وامیکنه تا بتونی توشو رنگ کنی!

مشغولیت این روزای تو ساختن و ساختن و ساختنه ...

و دغدغه ی من اینکه آیا به اندازه ی پیشتر از اینا مادرانگی بلدم و مادری می کنم برات؟



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي | بازدید : 14290 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 مهر 1392 و ساعت 10:33 توسط مامان فريبا |

- مامانی من بزرگ شدم با کی عروسی کنم؟

- نمیدونم عزیزم، باید بزرگ بشی خودت انتخاب کنی، تصمیم بگیری.

- من میخوام با ... عروسی کنم.

------------------------------------------------------------

- آقاجون من بزرگ شدم میخوام با ... عروسی کنم.

- حالا این ... کی هست؟ متفکر

- پسرِ ...

- [کاملاً غیرتمندانه!] به به به، چشمم روشن! من باید حتماً این ... رو ببینم.

------------------------------------------------------------

- مامانی میشه ... بابای حنا باشه؟

- حنا کیه دخترم؟

- دخترم.

- !!!

------------------------------------------------------------

شاید بخاطر شناختی که کم کم از خودت و جنسیت خودت داری پیدا میکنی ذهنت درگیر شده.

من که میگم بابای حنا باید خیلی بزرگ باشه که توی این سه نقطه جابگیره دخترم. اهلیِ کسی باش که تو رو به گل سرخت برسونه شازده کوچولوی من!

این روزا پروژه ی "من منحصر بفرد هستم" توی مهدتون کلید خورده. خوشحالم که اول از همه داری سعی میکنی خودت رو خوب بشناسی.


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 2206 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 تير 1392 و ساعت 7:29 توسط مامان فريبا |

پیرو درگیر شدن ذهن جستجوگرت با جنس هر چیز که از پروژه ی اسباب بازیِ مهد سرچشمه گرفته، یه شب که از دوچرخه سواری برمی گشتیم خونه و توی عالَم خودت بلند بلند شعر میخوندی و رکاب میزدی یهو دراومدی که:

مامان خدا از جنس چیه؟

و من ناخودآگاه و بی درنگ گفتم: از جنس نور!

ساکت شدی و دیگه ادامه ندادی، نمیدونم قانع شدی یا بازم فرصت میخواستی که تحلیل کنی. در هر صورت حس کردم این بهترین جوابی بود که میتونستم اون لحظه بهت بدم. خیلی دستپاچه شدم از این سؤالت خداجوی کوچک!

و عجیب دلمشغولی اینروزات هنوز هم خدا و خدا و خداست فرشته کوچولوی من! 


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 3468 مرتبه
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 99 نفر
بازديدهاي ديروز : 2601 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 99 نفر
كل بازديدها : 3015613 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.