دلمشغولي
X
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 دی 1395 و ساعت 8:32 توسط مامان فريبا |

چالش های زیادی رو در ارتباط با مدرسه ت داریم. گاهی اونقدر ترس برمون میداره که با خودمون میگیم همین فردا مدرسه ت رو عوض میکنیم و بعد که به خودمون میاییم یادمون میفته که مشکل رو باید برطرف کرد نه که ازش فرار , مسأله رو باید حل کرد نه که صورتش رو پاک.

کلاس اول تو بیشتر برای ما بوته ی آزمونه دخترکم, خوب که نگاه میکنم میبینم واقعا هفت سالگی چه دوره ی پرخطر و مهمیه برای تو و ما.

ورای مسایل سوادآموزی تو که شکر خدا با کمترین اشکال و نقصی در حال پیشرویه, مسایل تربیتی و اجتماعی زیادی هست که باید روش کار کنیم و به نتیجه برسیم. از دوستای تو و تأثیر شگفتی که روی رفتار و شخصیتت دارن, از محیط مدرسه و مسایل خرید و بوفه, از رفتار تو با همکلاسیات و با کادر مدرسه.



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي, مدرسه | بازدید : 1835 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 فروردين 1395 و ساعت 8:14 توسط مامان فريبا |

یهو از بالای تخت پاتو سرازیر کردی سمت زمین که بیایی پایین و من نفهمیدم چطور جلوشو بگیرم که توی فنجون چای داغی که از دست اهورا اون گوشه ی پایین تخت گذاشته بودم نره. توی یه لحظه همه چی به هم ریخت و من از ترس اینکه پات تاول نزنه و سریع یه کاری بکنم و از طرفی هم بخاطر بارداری مزدا نمیتونستم بغلت کنم، داد و فیریادکنان کشوندمت سمت آشپزخونه که آب سرد بریزم رو پات، اهورام از داد و بیداد من با اضطراب و گریه دنبالمون می دوید و عصبانیتم رو بیشتر میکرد. با کلی داد و جیغ و هی هول دادن اهورا که از روی صندلی نندازدت پایین پروسه ی رفع خطر سوختگی پات رو تموم کردم ولی فکرکنم چنان دل تو و اهورا رو بجاش سوزوندم که مستحق این فکر تأمل برانگیز تو بودم...

وقتی طوفان به پایان رسید و دور هم نشستیم تا چای تازه م رو بنوشم با چشمایی که هنوز سرخ از اشک بود زدی زیر خنده، از اون خنده های دلبرانه و لابلاش گفتی میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟

که زنگ بزنم 123،کودک آزاری بیاد ببردت!!!!

...



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي | بازدید : 4507 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 27 تير 1393 و ساعت 8:26 توسط مامان فريبا |

با اینکه خانوم دکتر کرمانم خوب و خوش برخورد بود، با اینکه مرکز سونوگرافی ای که انتخاب کرده بودیم اجازه میداد یه هیئت همراه مامان و نی نی برن واسه دید و بازدید سونویی، اما من دلم می خواست خبر خواهر یا برادر دار شدنت رو یه شخص خیلی خاص بهت بده. شخصی که خودم خیلی حس خوبی بهش دارم و هنوزم با یادآوری خاطرات بارداری و زایمان تو با احترام و ارادت بسیار نامش رو می برم. همت کردم و از کلینیک مجیبیان یزد با نه چندان صرف وقتی که به معجزه می نمود از دکتر حجت بزرگوار وقت ویزیت گرفتم تا یه بار دیگه خاطرات خوش اون روزها رو مرور کنیم، این بار با حضور سبز تو که از درونم پا به دنیای بیرون گذاشته بودی و با شوق و ذوق اون مسیر سبز رو با گامهات همراهی می کردی. مسیری رو طی کردیم که از بین همه ی تکرارهاش، بامداد تولدت ماندنی ترین بوده، از خونه تا مقصد بیمارستان مجاور کلینیک. برات توضیح دادیم که تو توی این شهر به دنیا اومدی و توی بیمارستانی که داریم به سمتش می ریم، به دست خداییِ دکتری که قراره ببینیش. نمیدونم چقدر هیجان داشتی ولی هیجان من و به نظرم بابایی که خیلی زیاد بود...

در همون فضای آرام و پر از روح همیشگی دکتر رو ملاقات کردم. همه چی حکایت از سلامت نی نی و من داشت. قرار شد طبق معمول برای سونوگرافی صبر کنیم تا همه ی ویزیت ها تموم بشه. از دکتر اجازه گرفتم که تو هم برای سونوگرافی بیایی. بهش گفتم که دخترم رو شما به دنیا آوردین، هم دلم میخواد شما رو ببینه و هم هیجان داره ببینه خواهر داره یا داداش. گفت چند سالشه و گفتم چهار و نیم. اجازه داد و با این کارش به وجدم آورد. خیلی نادر بود که توی اون فضای پر از نظم و دیسیپلین و قانون، یه همچین استثنایی قائل بشن. 

به سمت سونوگرافی که می رفتیم با شادی ای که از چشای نازت فریاد میشد گام به گام همراهم بودی، می گفتی مامان چه بوی خوبی میاد و درست هم بود، همیشه فضای تمیز و عاری از میکرب اونجا بوی خوش به مشامم می رسونده. همه ش می پرسیدی مامان، اگه دختر بشه چی! و منم در جوابت که اگه پسر بشه چی!

اسمم رو که خوندن با هم رفتیم توی اتاق. بعد از باقیمانده سؤالاتی که از دکتر پرسیدم شروع به اسکن کرد. رو به تو کرد و گفتم به آقای دکتر سلام نکردی؟ و چقدر مثل همیشه از این یادآوری نادرستم زود پشیمون میشم. به دکتر لبخند زدی، خندیدی و ردیف دندونای قشنگت که وقتی میخندی زیباترین تصویر دنیا رو به وجود میارن نمایون شد. دکتر اسمت رو پرسید گفتی نیروانا، درست نشنید و براش بلند گفتم نیروانا. گفت کجاییه و من طبق معمول شروع کردم به توضیح ریشه و معنی اسمت. گفت خب اسم این یکی رو چی میخواهی بذاری گفتم اگه دختر بشه مانترا یعنی کلام خدا و اگه پسر بشه اهورا، دوباره نشنید گفت چی گفتم اهورا و گفت پس اهوراست!

رو کردم بهت و گفتم مامان داداشه، اهورا! و تو گفتی اهورا دوست ندارم! هنوز با اسم اهورا مشکل داشتی نازنینم. 

از آقای دکتر حرفایی شنیدم که نشون میداد چقدر ذهن روشنی داره، همونطوری که توی چهره ش هم نور و روشنی درونش همیشه هویدا بوده. برای دکتر گفتم که ناراحتی تو از اسمه نه از جنسیت و دکتر با خنده گفت خب اسمشو بذارین ... و بازم تو انتقاد کردی.  فکر کنم ماجرای دیروزِ تو هیچوقت از ذهن دکتر پاک نشه. سعی کردم خوشحالت کنم و بیاییم بیرون. توی راهرو طولانیِ برگشت، گفتی من راه رو بلدم و دویدی تا زود به بابا برسی و تا من سرگرم تشریفات مُهر کردن دفتر بیمه و چه و چه و چه بشم از دور دیدم که توی بغل باباحامدی و لابد در حال بازگوییِ این رازِ بزرگ! حیف شد که نتونستم از نزدیک شاهد برق چشای بابایی باشم با شنیدن این خبر، از دست تو کاکلیِ قشنگم!

من همچنان توی بهت بودم...

دغدغه ی حالامون رسوندن کادوی داداشی از آسمون به دست تو بود که باید در نهایت ظرافت و مخفی کاری انجام میشد. دنبال لوازم التحریری برای کاغذ کادو و چسب و کارت میگشتیم. سراغ مغازه ای که سیسمونی تو رو ازش خریده بودیم هم رفتیم. بعد از کلی پاساژگردی و خریدن یه جفت جوراب نوزادی پسرونه به یادگار، برگشتیم خونه ی خاله رادک که میزبان بی نظیر ما توی این سفر پر خاطره ست. دوست نازنین دوران دانشگاه و خوابگاه من و همسر محترم و مهربونش.

با همکاری اونا در سرگرم کردن تو تونستم هدیه ت رو کادوپیچ کنم و کارتت رو بنویسم. گذاشتمش توی اتاق تا خودت بری سراغش و سورپرایز بشی و واقعاً ذوق زدگی تو دیدن داشت. توی متن کارت نوشته بودم:

"خواهر عزیزم، نیروانا جون!

خیلی دوستت دارم. زودی میام پیشت. امیدوارم که هدیه ی منو بپذیری.

داداش اهورا!"

از ذوقی که داشتی اسم اهورا دیگه برات شیرین بود و انگار به همین راحتی پذیرفتیش. مشغول بازی با هدیه ها شدی و رفتی سراغ دغدغه های کودکانه ی خودت.

...

من اما همچنان سرشار از دغدغه ام. دغدغه هایی که نمیدونم کودکانه ست یا مال دنیای آدم بزرگا، نمیدونم باید وجدان درد داشته باشم از اینکه این اسم رو داریم بهت می قبولونیم یا با خودم کنار بیام و از عقیده م یه کم کوتاه بیام و بذارم به انتخابای دیگه هم فکر کنیم. برای قانع کردنت گفته بودم نیروانا، حتی وقتی هم که تو توی شکم من بودی و نمیدونستیم دختری یا پسر قرار بود اگه پسر شدی اهورا باشی. سخت معتقدم که از لحظه ای که قلب جنین شروع به تپیدن میکنه باید با اسم خطاب بشه و با همون اسم شخصیت میپذیره و اگه نداشته باشه یا تغییر کنه ممکنه دچار دوگانگی شخصیت بشه. و حالا انگار سر دو راهی ام...

و غیر از دغدغه ای که با اسم تازه وارد نازنینمون داریم یه دغدغه ی دیگه هم دارم و اون شروع یه تجربه ی کاملاً جدید و تازه ست. حس غریبی پر از دلشوره دارم. مادری برای موجودی از جنس پدر و برادر و همسر!

یه کم می ترسم دخترم. اشکی که دیشب توی پارک ازم دیدی و با نگرانی پرسیدی چی شده، واسه این بود.



ادامه مطلب...
موضوع : تو و تازه وارد, دیدار, دلمشغولي | بازدید : 7829 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 تير 1393 و ساعت 8:20 توسط مامان فريبا |

دوره ی تابستونی مهد که تیر و مرداد باشه ثبت نامت کردیم که تفریحات و بازی های روزانه ت هدفمند باشه. دیروز قرار بود گل بازی داشته باشین و به توصیه ی خاله مهلا لباس کهنه برات گذاشته بودم بپوشی که با خیال راحت تر ی بازی کنی. تصورمون از گل بازیِ تو، همون ساخت مجسمه ها و اشیاء گِلی بود. دیروز بعد از ظهر قبل از سوار شدن به سرویس که زنگ زدم  ماجراهای روزانه ت رو بپرسم با لحن غمگینی گفتی "مامان من نرفتم توی گِلا". خاله شیدا و بچه ها همه رفتن ولی من نرفتم. ماجرا رو که از بابایی دنبال کردم دریافتم که بازیِ دیروز شما ورجه وورجه و جست و خیز توی استخر گِل بوده و تو امتناع کردی از اینکه بپری توی گِل! دلم گرفت که چه فرصت نابی رو از دست داده بودی.

دیشب که باز داشتیم روزت رو با هم مرور می کردیم شروع به افسوس خوردن کردی و کردیم. گفتی مامان من چطوری با اون لباسم می رفتم توی گل!؟ وجدانم خیلی درد گرفته بود و هر وقت یاد این قضیه می افتم دوباره حسرت و وجدان درد سراغم میاد. آیا من با سختگیریایی که توی نگهداری لباسات و جلوگیری از کثیف شدنشون همیشه برات داشته م باعث شده م نخوای این لذت بزرگ رو تجربه کنی؟ یا روش تربیتیمون جوری بوده که قدرت ریسک و تجربه های تازه رو ازت گرفته باشیم؟ یا ژن ترس از خطرکردن جفتمون که من و بابایی باشیم به تو میراث رسیده و دلت نمیاد خطر کنی؟ یادم میاد پارسال هم که بچه ها و خاله ها تن به آب زده بودن و شروع کرده بودن روی هم آب پاشیدن، تو از پیوستن بهشون امتناع کرده بودی. پس شاید ترس از کثیف شدن لباسا نبوده باشه و بیشتر عدم تمایلت به تجربه ها و درگیرشدن با موقعیت های جدیده که از این لذت ها محرومت کرده. 

البته یه کم هم دلخورم از مربیای مهد که همچین زیاد روشنمون نکرده بودن که از قبل بهت آمادگی بدیم و خب شاید تقصیری هم نداشتن و برای اونا کاملاً تعریف شده بوده که گل بازی چیه!

در هر صورت تو باید مهارت رویارویی با موقعیت های کاملاً پیش بینی نشده رو پیدا کنی و در لحظه بهترین تصمیم رو بگیری که پشیمونی به همراه نداشته باشه. نمیدونم چه جوری این مهارت رو در تو به وجود بیاریم دخترم؟! 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

امروز نرفتم سرِ کار. داشتم روی اُپن آشپزخونه رو مرتب میکردم و کاغذ نقاشیا و کاردستیایی که هر روز به کلکسیونمون اضافه میشه رو سامون می دادم که چشمم یه این افتاد:

جداً از مهرآیین و مربیای گلت عذر میخوام که ازشون دلخور شده بودم چون فکر می کردم اطلاعات کافی بهمون ندادن. نمیدونم حالا از بابایی دلگیر باشم که اینو خصوصاً بهم نشون نداده و قاطی برگه ها فقط گذاشته روی اُپن یا از خودم که کمتر از پیش دقت میکنم ببینم دستاوردهای هر روزه ی مهدت چیه؟

در هر حال امسال پایکوبیِ دسته جمعی  در روز جهانی گِل رو از دست دادی ولی امیدوارم بازم فرصتایی از این دست پیش بیاد که بتونی از این شادیِ بزرگ سهم داشته باشی.

برای اینکه ممکنه این متن قشنگ از روی تصویر خوانا نباشه، در ادامه ی مطلب تایپش میکنم برای فرداهای تو و امروزهای دوستای گلم



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي, مهدكودك | بازدید : 10159 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 بهمن 1392 و ساعت 14:45 توسط مامان فريبا |

شاید دلیل اینکه این روزا نمی نویسم توی چه مرحله ای از رشدت هستی و چیکارا بلدی و چه چیزا میدونی اینه که یه خروار گزارش ریز و درشت از مهدت بهم میرسه و من حداکثر هر دو هفته یه بار در جریان جزء جزء مهارتایی که فرا می گیری یا باهات تمرین میشه قرار می گیرم. قطعاً من به گرد تکثیر لحظه به لحظه ی اون سلولای خاکستری و رنگارنگ وجودت نمی رسم، فقط همونطور که یکی از دوستای عزیز وبلاگیم میگه، عین گلدون گوش میدم به موسیقی رشدت نهالک من. و اگه بتونم سعی میکنم یه جوری نقشی توی این روزات داشته باشم، نقشی بیشتر از مامانی که فقط بلده بره سرِ کار؛ خیلی تلاش میکنم توی پروژه هایی که براتون تعریف میکنن تا میتونم کمک کنم؛ با هم سرچ کنیم؛ دنبال سوژه ی مرتبط بگردیم و چیز میز بفرستیم مهد واسه پیشرفت هر چه بهتر پروژه ها؛ توی جلسه هایی که میذارن هر جور شده شرکت کنم یا بابایی رو تشویق کنم شرکت کنه، نظر سازنده بدم، با جمع سایر مادر پدرا به نتیجه برسیم؛ هر گزارشی از مهد میرسه با دقت بخونم و ارزیابیایی که وظیفه ماست از تو انجام بدیم رو بازخورد کنم. و هی انرژی و عشق بفرستم سمت تو و مهرآیین که اینهمه خوبی و خوبه. 

البته نگرانیایی هم دارم، اینکه حضور فیزیکیم پیشت کمه و شاید دلیل خیلی از بداخلاقیای شبانه ت (این مدت فقط شبا همدیگه رو می بینیم مگر روزای تعطیل!) همین باشه. اینکه علیرغم تأکید مهد و خواست ما هنوز ساعت خواب و بیداریت تنظیم نشده، شبا تا دیروقت بیداری و صبحا مکافاتی داری تا بیدار شی و آپ شی و با بابا بری مهد. اینکه مطالعه و آگاهیم نسبت به تو کم شده و ازت جا موندم، اینکه توی ارزیابیایی که باید غیرمستقیم در مورد مهارتای تو انجام بدم خیلی وقتا خلاقیتی ندارم. اینکه شدیداً حس میکنم چون منو کمتر میبینی وابستگیت به بابایی زیاد شده و بعضی وقتا تحویلم نمی گیری و روم حساب نمیکنی ...

مشغولیت این روزای تو همچنان شمردن و عدد نویسیه؛ کمتر و بیشتر تشخیص دادنه؛ دسته بندیه؛ بخش کردن کلماته؛ حفظ تعادله؛ پانتومیمه؛ نقاشی نو به نوی پرنسسیه که روز به روز خوشگل تر و کاملتر میشه، تاجدار میشه، مژه پیدا میکنه، گوشواره و گردنبند می پوشه، دامن تنش میکنه، دهنشو کلی وامیکنه تا بتونی توشو رنگ کنی!

مشغولیت این روزای تو ساختن و ساختن و ساختنه ...

و دغدغه ی من اینکه آیا به اندازه ی پیشتر از اینا مادرانگی بلدم و مادری می کنم برات؟



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي | بازدید : 12731 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 مهر 1392 و ساعت 10:33 توسط مامان فريبا |

- مامانی من بزرگ شدم با کی عروسی کنم؟

- نمیدونم عزیزم، باید بزرگ بشی خودت انتخاب کنی، تصمیم بگیری.

- من میخوام با ... عروسی کنم.

------------------------------------------------------------

- آقاجون من بزرگ شدم میخوام با ... عروسی کنم.

- حالا این ... کی هست؟ متفکر

- پسرِ ...

- [کاملاً غیرتمندانه!] به به به، چشمم روشن! من باید حتماً این ... رو ببینم.

------------------------------------------------------------

- مامانی میشه ... بابای حنا باشه؟

- حنا کیه دخترم؟

- دخترم.

- !!!

------------------------------------------------------------

شاید بخاطر شناختی که کم کم از خودت و جنسیت خودت داری پیدا میکنی ذهنت درگیر شده.

من که میگم بابای حنا باید خیلی بزرگ باشه که توی این سه نقطه جابگیره دخترم. اهلیِ کسی باش که تو رو به گل سرخت برسونه شازده کوچولوی من!

این روزا پروژه ی "من منحصر بفرد هستم" توی مهدتون کلید خورده. خوشحالم که اول از همه داری سعی میکنی خودت رو خوب بشناسی.


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 1873 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 تير 1392 و ساعت 7:29 توسط مامان فريبا |

پیرو درگیر شدن ذهن جستجوگرت با جنس هر چیز که از پروژه ی اسباب بازیِ مهد سرچشمه گرفته، یه شب که از دوچرخه سواری برمی گشتیم خونه و توی عالَم خودت بلند بلند شعر میخوندی و رکاب میزدی یهو دراومدی که:

مامان خدا از جنس چیه؟

و من ناخودآگاه و بی درنگ گفتم: از جنس نور!

ساکت شدی و دیگه ادامه ندادی، نمیدونم قانع شدی یا بازم فرصت میخواستی که تحلیل کنی. در هر صورت حس کردم این بهترین جوابی بود که میتونستم اون لحظه بهت بدم. خیلی دستپاچه شدم از این سؤالت خداجوی کوچک!

و عجیب دلمشغولی اینروزات هنوز هم خدا و خدا و خداست فرشته کوچولوی من! 


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 3022 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392 و ساعت 8:53 توسط مامان فريبا |

داشتم تابت میدادم و می ذوقیدی. یهو ورداشتی که

" مامان انشاء ا... خدا به ما یه نی نی میده، داداش و خواهر و برادر!!! مث مامان ساینا که توی شکمش نی نی ه، من فکر کردم چاقالو شده، شکمش گنده شده!!!، حالا ساینا خواهر و برادر داره"

یه بار دیگه هم شیراز که بودیم شنیدم داشتی به خاله فرزانه میزبان عزیزمون میگفتی 

"خاله، من خواهر و برادر دوست دارم. ولی مامان و بابا میگن خیلی سخته!!!"

 

ببین عزیز دلم! این روزا از این زمزمه ها زیاد می شنویم و خیلیا برای دلسوزی، خیلیا شوخی، خیلیا ...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

صبحی طبق معمول اومدم در این خونه رو واکردم و تا چراغش رو روشن کردم، نظر الهه جان و مامان فسقلی رو دیدم شوکه شدم! آخه من این پست رو فقط پیش نویس کرده بودم و هنوز میخواستم شرحی مفصل براش بنویسم که نه و چرا و چرا و چرا ...! و ای دل غافل که تیک ثبت موقت رو یادم رفته بود بزنم . هنوز توی شوک این بودم که چیکار کنم چیکار نکنم سمانه ی عزیزم زنگ زد. نگفته بودم که سمانه همون دوست عزیزمه که روانشناسه و وجودش یه کیمیا برای این سرزمین دور و خاک خورده ی احساس که سراپا طلاش کنه. سمانه با لحن خیلی جدی شروع کرد "ببین عزیزم، من با کسی شوخی ندارم!" ای خدا سمانه هم خونده بودش و دیگه خیلی حیف بود این پست نیمه کاره رو از نظرها مخفی کنم. براش ماجرا رو گفتم و قرار شد این پست رو ادامه بدم و خاموشش نکنم برای یه وقتِ دیگه. طی یه مکالمه ی سرشار از انرژی و خنده و شوخی به این نتیجه رسیدیم که

ای بابا انگار این یه بحث جهانشموله (و البته شاید اغراق کرده باشم، منطقه شمول که هست حداقل) یادمه توی وبلاگستان، اول از همه پست زهره ی عزیزم رو در این زمینه خوندم. کامنتای اون پست و شروع کامنتای این پست خودم که طبق اکثر مواقع با حسن کلام الهه ی عزیزم آغاز میشه هم شاهدیه که این زمزمه ها خیلی فراگیره. سمانه گفت باید یه فکری بکنه و برای مامانای بچه گریز یه دوره ی توجیهی تشکیل بده، البته بعد از اینکه خودش به ابهامات خودش تونست پاسخ بده و از دل مستندات و کتابها، هزار و یک دلیل پیدا کنه که بچه ی دوم خوبه و نتیجه ش چنینه و چنانه و ...! حرفش این بود که این بحثیه که نمیشه به شوخی ازش گذشت. فرصتیه که اگه از دست بره دیگه برگشت پذیر نیست، پس باید و باید که خیلی جدی در موردش تصمیم بگیریم.

دیشب اگه خواب منو فرانگرفته بود قصدم این بود که ادامه ی پستم بنویسم:

میدونی نیروانای من! از اونجایی که من خیلی آرمانگرا و ایده آلیستم، دلم میخواد همه چی در کمال و غایت خودش باشه، اصلاً برای همین اسم تو رو "نیروانا " گذاشتم که دیگه آخرشی، آخرین مرحله ی کمال انسان! روی همین حساب از لحظه ای که تصمیم گرفتیم زندگی دو نفره مون رو با نور یه فرشته ی آسمونی، رنگین کمونی کنیم، همیشه به بالاترینها و برترینها برات فکر کردیم و تا جایی هم که از دستمون براومده برات انرژی گذاشتیم. منتی نیست، وظیفه مون بوده و بابت کوتاهیامون هم به حکم انسان بودن و خطا داشتن، ازت عذر میخواییم. چیزی که هست حس میکنم دیگه هیچ انرژی ای برای طی دوباره ی همه ی این مراحل ندارم. و از طرفی خیلی میترسم که نتونم عدالت رو بین تو و اون داداش و خواهری که توی رؤیاهاته برقرار کنم. تازه شرایط جامعه هم خیلی فرق کرده و خب خیلی چیزا عوض شده. همین پوشک ناقابلی که برای تو میخریدیم دیگه حتی گیر نمیاد و اگه هم بیاد با یه قیمت نجومی که ... شاید مثال خوبی نباشه ولی میخوام بدونی که به تک تک این چیزا فکر میکنم و دائم با خودم درگیرم. از یه طرف بزرگترا و ریش سفیدا میگن بچه، پشت لازم داره و من جلوشون درمیام که من قوی میکنمش تا دوستای خوب پیدا کنه و یه عالمه پشت داشته باشه. میگن توی روزگار پیری و ناتوانی پدر و مادر لازمه که یه همدرد داشته باشه تا با هم بتونن از پس مشکلات شما برآن، میگم توی روزگار فردا شاید اصلاً زندگی یه شکل دیگه داشته باشه. میگن بچه همبازی میخواد، میگم اینهمه دوست! و خلاصه برای هر دلیلی یه جواب و توجیه براشون میارم. یادمه یه روز مامانم میگفت یه پسر جوونی که با آقاجون توی انجام امور وکالت تولیت یه موقوفه همکاری میکنه (مخصوصاً نوشتم که نسبتش با ما دستت بیاد) و تک پسر بوده از مامان احوال منو میپرسه و به مامان التماس میکنه تو رو خدا نذارین نیروانا تک فرزند باشه، من الان خیلی تنهام! فکر کن! تا چه کسایی برای من و تو دل سوزوندن و میسوزونن که قطعاً همه ش از مهر بیحدشونه به ما. ولی من خیلی دلم میخواد تو تک و یکی یه دونه باشی، چون واقعاً تکی برای من! اینا رو مینویسم که اگه فردا روزی هر چی نتیجه ی این کلنجارام شد و این بحث به هر انجامی رسید حداقل حرف دلم رو برات گفته باشم نازنینم! به قول سمانه حتی فکر اینکه یه بچه ی دیگه بیاد و قرار باشه اینهمه عشقی رو که من الان بهت دارم بین تو و اون تقسیم کنم دیوونه م میکنه.... تازه همه ی اینا یه طرف، دلم برای اون فرشته ای هم که ممکنه یه روزی جمعمون رو چهار نفره کنه میسوزه، از اینکه نتونم خودم رو با شرایط جدید تطبیق بدم و همه ش اونو مقصر بدونم و این باعث بشه نتونم اونهمه عشقی رو که به پای تو ریختم به اونم بدم...

به نظرم این پست قراره خیلی ادامه دار باشه. فعلاً اینجا قطعش میکنم تا ببینم سمانه و مابقی منابع اطلاعاتی و احساسی من چه گُلی میخوان به سرم بزنن.

هم کنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 9159 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 7 ارديبهشت 1392 و ساعت 7:24 توسط مامان فريبا |

"مامان، چرا این مردما به سگشون غذا نمیدن هی هاپ هاپ میکنه من میترسم..."

"مامان، اُرگ مثل گُرگ میمونه...

یه گرگی توی اتاقمه...

بابا، برام قصه بگو تا از گرگ نترسم..."

...

این ترس از آقا سگه و آقا گرگه کم کم داره برامون نگرانی بوجود میاره. نمیدونم اول باید بگردم ببینم کی، کِی و کجا سوتی داده، یا اینکه درستش اینه که بگردم ببینم چطور میشه حلش کرد؟ و یا هر دو گزینه؟؟؟ یا هم اینکه اصلاً بیخیالش شم و به حساب اقتضای سنی ت بذارمش. در هر صورت اطلاعاتم در این زمینه خیلی کمه، کمک!


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 3318 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 ارديبهشت 1392 و ساعت 10:59 توسط مامان فريبا |

دخترکم بهانه ی نوشتن این پست تَنه ایه که دو شب پیش به روحم خورد و دو ساعت تمام منو گریوند. تنها بودم و تو خواب بودی. به یه درددلی گوش دادم که مث یه قطعه سنگ، برکه ی کوچیک وجودم رو به تلاطم انداخت. دو ساعت تمام اشک ریختم و نوشتم. همه ی آرامشم این بود که تنه ای رو که به روحم خورده با ارسال اون نوشته به عزیزی که ازم گله کرده بود التیام ببخشم اما صبر کردم و در پاداش صبرم، التیام واقعی رو دیروز با شنیدن حرفای دوست عزیزم گرفتم که عجیب به دلم نشست و باعث آرامشم شد. یه درس اخلاقی انسانیِ خیلی بزرگ گرفتم که خیلی دلم میخواد اینجا برات یادگارش بکنم، به نام همون دوست اردی بهشتی عزیزم که اینهمه روحش بزرگه و تا همین چند روز دیگه سعادت دیدارِ روز به روزش رو توی محیط کارم از دست خواهم داد چون به افتخار بازنشستگی میرسه. دوست نازنینی که از همون بدو ورودم به این محل کار، "خاله" صداش میکردم چون همیشه مثل خاله ی عزیزی که هیچوقت نداشتم بود، حامی و همدل. 

از درسی که بهم داد بگم و اون اینکه

" اگه کسی توی یه رابطه شروع به گله گذاری کرد، فاتحه ی اون رابطه خونده ست و تو هم که به دلیل دوست داشتن عمیق و تمام عیار طرف میخوایی رابطه رو هر جور شده حفظ کنی براش ننویس، چون این باعث ادامه ی تنش میشه، هر چه زودتر باهاش چهره به چهره صحبت کن و بگو:

من نمیخوام این رابطه رو قطع کنم چون تو رو خیلی دوست دارم و بخاطر این اتفاقی که افتاده که به تو این حس رو داده که من فراموشِت کرده م هیچوقت خودم رو نمی بخشم. اگرچه من توانِ پاییدنِ مدام این رابطه رو ندارم ولی بدون که این دوست داشتن و رابطه ی متعاقبِ اون همیشه هست، تا من هستم و تو هستی. تو اگه دائم نگران قطع شدن این رابطه هستی خودت از من خبر بگیر ولی بدون که حتی اگه سالها از آخرین دیدار و ارتباطمون بگذره و هیچ جور دیگه نه با تلفن، نه ایمیل، نه اس ام اس، نه ... باهات در تماس نباشم، لحظه ی دیدارِ و ارتباطِ دوباره، هیچی از احساس و عشق من به تو کم نشده و من با تمام وجود، درست مثل اینکه همیشه با تو در تماس بوده باشم صمیمیتم رو بهت عرضه میکنم. از تو میخوام تو هم با من همینگونه باشی و باور کنی که اگه به هزاران دلیل که شاید هیچ کدومش از نظر تو موجه نباشه نتونستم خبری ازت بگیرم، هیچ گله ای نداشته باشی و باورم داشته باشی که دوسِت دارم و فراموشت نمیکنم. نه تو رو و نه محبتای تو رو "

این درس رو از یه نظر دیگه هم مهم میدونم و اون اینکه توی دنیای ارتباطات گسترده ی امروزی که به مدد حضور در گروهها و جوامع مختلف حقیقی و مجازی، بسیار بسیار دوستیها شکل میگیره چقدر خوبه که این درس رو بخاطر داشته باشیم تا اینجوری خدای نکرده از جریان اصلیِ زندگی که آروم یا خروشان ما رو با خودش میبره جا نمونیم.

دوستای عزیزی که مدام به من سر میزنین، منو میخونین، خواننده ی خاموشین یا کامنت های پرمحبت برام میذارین، از شماها هم میخوام که منو اینگونه بپذیرین. همه تون رو دوست دارم و دوستای همیشگیِ من هستین و هر خدمت و کاری که ازم بربیاد با تمام وجودم هستم ولی اگه زود به زود نرسیدم بیام خونه هاتون و جواب محبتاتون رو بدم باور کنید که هیچ از شدت دوستیِ من کم نشده، همیشه به یادتون هستم و هر بار به محض اینکه فراغتی بدست بیارم سراپا شوق به سمت خونه هاتون میدوم و از حس حضورتون نفس تازه میکنم.


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 2974 مرتبه
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 13 نفر
بازديدهاي امروز : 2092 نفر
بازديدهاي ديروز : 3217 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 2092 نفر
كل بازديدها : 2682879 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.