نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

هوای باز نوشتن دوباره زنده شده

دچار ملال شده م، از اینکه چقدر وقته نمیتونم برات بنویسم. از اینکه نوشتن عاشقانه ی خاطرات رو برای تو و خودم و خونواده، بسنده کرده م به چسبوندن چند تا عکس و نهایت چند کلمه داستان اون عکس توی اینستاگرام. از اینکه روزها عین برق و باد و با کلی خاطره های تلخ و شیرین میگذره و من اگرچه تلاش میکنم که  از لحظه هام بیشترین استفاده رو ببرم ولی چیزی یادگار نمیکنم که بعدها با خوندنش حس اون لحظه دوباره شادم کنه.  زیبای من! بر عکس خواسته و نگرانی های من داری زود زود بزرگ میشی و قد میکشی، چون ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند. فقط قد ظاهریت نیست رعنای من که قد فکر و احساساتت هم لحظه به لحظه بلند و بلندتر میشه. احساس استقلالی ...
18 ارديبهشت 1397

باز جوید روزگار وصل خویش

اول صبحی با خوندن این پیام از یه دوست مهندس نقشه بردار نازنین توی گروه دوستان هم دانشگاهی خودم به فکر فرو رفتم: "به نظرتون کدوم قسمت از راه رو اشتباه رفتیم که مانیکور هر انگشت سی هزار تومان دستمزدشه، ولی محاسبات و طراحی سازه فلزی ساختمون متری پنج هزارتومان؟ !😐" براش جواب نوشتم: "عزیزم راه تو درست درسته، اونا راهشون رو اشتباه رفته ن" برام نوشت: "... نگران جامعه و آینده ی بچه هامونم". و باز بیشتر فکرم درگیر شد. چقدر ارزشهای جامعه ی ما تغییر کرده، چقدر بجای هر چه بیشتر پرداختن به چیزایی که یه زیبایی واقعی و تموم نشدنی بوجود میارن گرفتار زیبایی های ظاهر شدیم. گفت و گو نداره که زیبایی و آراستگی ظاهر هم مثل همه ...
24 مهر 1396

امان از برچسب

میخوام اعتراف کنم دخترکم، اعتراف کنم که علیرغم اونهمه کتابی که خونده م و مقاله های ریز و درشتی که اینور اونور کاویده م و مطالعه کرده م، به این یه اصل مهم تربیتی عمل نکرده م که هیچ کاملاً برعکس عمل کرده م و به زشت ترین شکلی گند زده م به فرزندپروری م. اینکه به تو یه برچسب گُنده ی "س.خ" زده م (اسم فردی هست از دوستانت که صحیح نیست کامل بگمش) و هر رفتاری که میکنی یا هر حرفی که میزنی حالت چهره و طرز حرف زدن اون برام تداعی میشه و چقدر کودکانه و نابخردانه برای تو هم بلند عنوانش میکنم: "اوه اوه س. خ." و تو جوش میاری و برای اینکه ثابت کنی همونی، چار تا رفتار زشت دیگه هم از خودت بروز میدی و من تازه میفهمم که ای دل غافل، بازم اشتباه ...
27 شهريور 1396

هر انسانی کتابی ست چشم براه خواننده اش

بعد از مدتها، دیشب تونستیم قبل از خواب با هم یه کمی گپ بزنیم. مزدا بطرز معجزه آسایی قبل از همه به خواب رفت و اهورا هم که قصه ی شنگول و منگول رو از تو شنیده بود و قصه ی آفتابگردونِ عاشقِ خورشید رو از من و جیش قبل از خوابش رو هم همزمان با تکرار واژه ی جدید آفتابگردون بجا آورده بود زود خوابش برد. در حالیکه دستامون همدیگه رو بغل کرده بودن برام از هیجانت برای بازشدن دوباره ی مدرسه ها و رفتن به مدرسه ی جدید گفتی. از اینکه مهرآیین قبلی رو فقط بخاطر اینکه هر روز بتونی خاله شهلا رو ببینی انتخاب کرده بودی و حالا حس میکنی معیارهای دیگه ای هم برای انتخاب مدرسه هست. از اینکه توی بازدیدی که پارسال از مدرسه ی جدیدت داشتیم و درِ یه کلاس باز بوده، دیدی که می...
9 مرداد 1396

هر دم از این باغ

چالش های زیادی رو در ارتباط با مدرسه ت داریم. گاهی اونقدر ترس برمون میداره که با خودمون میگیم همین فردا مدرسه ت رو عوض میکنیم و بعد که به خودمون میاییم یادمون میفته که مشکل رو باید برطرف کرد نه که ازش فرار , مسأله رو باید حل کرد نه که صورتش رو پاک. کلاس اول تو بیشتر برای ما بوته ی آزمونه دخترکم, خوب که نگاه میکنم میبینم واقعا هفت سالگی چه دوره ی پرخطر و مهمیه برای تو و ما. ورای مسایل سوادآموزی تو که شکر خدا با کمترین اشکال و نقصی در حال پیشرویه, مسایل تربیتی و اجتماعی زیادی هست که باید روش کار کنیم و به نتیجه برسیم. از دوستای تو و تأثیر شگفتی که روی رفتار و شخصیتت دارن, از محیط مدرسه و مسایل خرید و بوفه, از رفتار تو با همکلاسیات و با کاد...
9 دی 1395

زهی شرم که ما راست خدایا!

یهو از بالای تخت پاتو سرازیر کردی سمت زمین که بیایی پایین و من نفهمیدم چطور جلوشو بگیرم که توی فنجون چای داغی که از دست اهورا اون گوشه ی پایین تخت گذاشته بودم نره. توی یه لحظه همه چی به هم ریخت و من از ترس اینکه پات تاول نزنه و سریع یه کاری بکنم و از طرفی هم بخاطر بارداری مزدا نمیتونستم بغلت کنم، داد و فیریادکنان کشوندمت سمت آشپزخونه که آب سرد بریزم رو پات، اهورام از داد و بیداد من با اضطراب و گریه دنبالمون می دوید و عصبانیتم رو بیشتر میکرد. با کلی داد و جیغ و هی هول دادن اهورا که از روی صندلی نندازدت پایین پروسه ی رفع خطر سوختگی پات رو تموم کردم ولی فکرکنم چنان دل تو و اهورا رو بجاش سوزوندم که مستحق این فکر تأمل برانگیز تو بودم... وق...
23 فروردين 1395

اهوراگین

با اینکه خانوم دکتر کرمانم خوب و خوش برخورد بود، با اینکه مرکز سونوگرافی ای که انتخاب کرده بودیم اجازه میداد یه هیئت همراه مامان و نی نی برن واسه دید و بازدید سونویی، اما من دلم می خواست خبر خواهر یا برادر دار شدنت رو یه شخص خیلی خاص بهت بده. شخصی که خودم خیلی حس خوبی بهش دارم و هنوزم با یادآوری خاطرات بارداری و زایمان تو با احترام و ارادت بسیار نامش رو می برم. همت کردم و از کلینیک مجیبیان یزد با نه چندان صرف وقتی که به معجزه می نمود از دکتر حجت بزرگوار وقت ویزیت گرفتم تا یه بار دیگه خاطرات خوش اون روزها رو مرور کنیم، این بار با حضور سبز تو که از درونم پا به دنیای بیرون گذاشته بودی و با شوق و ذوق اون مسیر سبز رو با گامهات همراهی می کردی. مسی...
27 تير 1393

گِل بازی

دوره ی تابستونی مهد که تیر و مرداد باشه ثبت نامت کردیم که تفریحات و بازی های روزانه ت هدفمند باشه. دیروز قرار بود گل بازی داشته باشین و به توصیه ی خاله مهلا لباس کهنه برات گذاشته بودم بپوشی که با خیال راحت تر ی بازی کنی. تصورمون از گل بازیِ تو، همون ساخت مجسمه ها و اشیاء گِلی بود. دیروز بعد از ظهر قبل از سوار شدن به سرویس که زنگ زدم  ماجراهای روزانه ت رو بپرسم با لحن غمگینی گفتی "مامان من نرفتم توی گِلا". خاله شیدا و بچه ها همه رفتن ولی من نرفتم. ماجرا رو که از بابایی دنبال کردم دریافتم که بازیِ دیروز شما ورجه وورجه و جست و خیز توی استخر گِل بوده و تو امتناع کردی از اینکه بپری توی گِل! دلم گرفت که چه فرصت نابی رو از دست د...
9 تير 1393
11365 7 10 ادامه مطلب

گل و گلدون

شاید دلیل اینکه این روزا نمی نویسم توی چه مرحله ای از رشدت هستی و چیکارا بلدی و چه چیزا میدونی اینه که یه خروار گزارش ریز و درشت از مهدت بهم میرسه و من حداکثر هر دو هفته یه بار در جریان جزء جزء مهارتایی که فرا می گیری یا باهات تمرین میشه قرار می گیرم. قطعاً من به گرد تکثیر لحظه به لحظه ی اون سلولای خاکستری و رنگارنگ وجودت نمی رسم، فقط همونطور که یکی از دوستای عزیز وبلاگیم میگه، عین گلدون گوش میدم به موسیقی رشدت نهالک من. و اگه بتونم سعی میکنم یه جوری نقشی توی این روزات داشته باشم، نقشی بیشتر از مامانی که فقط بلده بره سرِ کار؛ خیلی تلاش میکنم توی پروژه هایی که براتون تعریف میکنن تا میتونم کمک کنم؛ با هم سرچ کنیم؛ دنبال سوژه ی مرتبط بگرد...
14 بهمن 1392
15428 0 17 ادامه مطلب

میذاری همه ی عروسکاتو واسه ی ما

- مامانی من بزرگ شدم با کی عروسی کنم؟ - نمیدونم عزیزم، باید بزرگ بشی خودت انتخاب کنی، تصمیم بگیری. - من میخوام با ... عروسی کنم. ------------------------------------------------------------ - آقاجون من بزرگ شدم میخوام با ... عروسی کنم. - حالا این ... کی هست؟  - پسرِ ... - [کاملاً غیرتمندانه!] به به به، چشمم روشن! من باید حتماً این ... رو ببینم. ------------------------------------------------------------ - مامانی میشه ... بابای حنا باشه؟ - حنا کیه دخترم؟ - دخترم. - !!! ------------------------------------------------------------ شاید بخاطر شناختی که کم کم از خودت و جنسیت خودت دار...
29 مهر 1392