مشهد - پاييز 91
X
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آبان 1391 و ساعت 13:16 توسط مامان فريبا |

اولین بار از روی یه لینک دوستان، توی نی نی وبلاگ پیداش کردم. با کلی هیجان، وجب به وجب وبلاگش رو خوندم و روح پاکش رو بهمراه روی ماه تک ستاره ش رصد کردم. مطمئن بودم این اشتراک فکر توی نامگذاری دخترامون، یعنی اینکه خیلی بهم شبیهیم. نیرواناهای هر دوی ما با یه باور راسخ به جان لایتناهی و آرمان رسیدن به جاودانگی با درهم آمیختگی با نقطه ی آغاز و پایان کائنات که همون نور بیکران خداوندیه، نیروانا نام نهاده شده بودن، اینو حتم داشتم. همین، اشتیاق من رو برای بوسیدن و در آغوش گرفتن یه نیروانای دیگه صدچندان میکرد. دلم میخواست نیروانا هم همنام خودش رو ببینه و دیدن واکنش اون برام خیلی مهم بود. همیشه فکر میکردم ساکن تهرانن ولی وقتی از کلوپ پاندا گفته بودم و نسترن جان گفته بود خونه شون نزدیک کلوپه، قلبم تپید که یعنی روزنه ی امیدی هست برای دیداری نه چندان دور و دیر. چهارشنبه شده بود و کم کم داشتیم به برگشتن فکر میکردیم. دو روزی بود که الهه جان برای نسترن و زینب عزیزم پیغام گذاشته بود و من خدا خدا میکردم نسترنم هم آنلاین بشه و پیغام رو ببینه. دل توی دلم نبود ،چون میدونستم بخاطر رسیدگی بیشتر به تک ستاره ش دیر به دیر آن میشه، اینو خودش نوشته بود توی وبلاگ. و دلشوره های من پاسخ شیرینی گرفت وقتی همون اوایل صبح با صدای گوشی موبایلم به صدای آشنا و سرشار از محبت و عشقی رسیدم که انگار زیباترین موسیقی دنیاست. به خدا صدای نسترنم خیلی قشنگ بود و انگار از خود ماورا توی گوشم نواخته میشد. وقتی ازم خواست مهمون خونه شون بشم و گفتم بیرون برای بچه ها بهتره گفت "چاییامون نمک نداره" و باز بیشتر به این یقین رسیدم که خیلی مث خودمه. قرار رو پنجشنبه صبح، ساعت ده، همون کلوپ گذاشتیم با هدف اینکه بیشتر به بچه ها خوش بگذره و آرزوی دیدار کردیم. همون چهارشنبه افتادم به جمع و جور کردن چمدون و اینکه کارای قبل از رفتنمون رو انجام بدم تا فردا صبح دیگه با خیال راحت بتونم به نسترن و نیروانا برسم. غافل از اینکه شب هنگام تقدیر دیگه ای برامون رقم میخوره. عصر چهارشنبه خیلی بهونه گیری میکردی و نق و نوقت زیاد شده بود. دیگه داشتیم کلافه میشدیم که به پیشنهاد عمو حمید مهربون بردیمت پارک. از پارک برگشتیم و لباس پوشیدیم به قصد ضیافت شام خونه ی مامانِ رویای عزیزم. اونجا بود که دیدیم دماغت داره آویزون میشه و من اضطراب گرفتم که تا فردا چی پیش میاد. همون لحظه ی اول دوا و درمونت رو شروع کردیم و تا صبح نخوابیدم. البته نخوابیدنم تنها به دلیل مریضی تو نبود عزیزم. بگذریم.

صبح دیگه ساعت داشت به نه و نیم نزدیک میشد و تو هنوز خواب بودی. گفتم به نسترن یه خبری از اوضاع بدم که کفش و کلاه نکنه نیروانا کوچولو رو که یه وقت اگه نتونستیم بریم شرمنده ش نشم. زنگ زدم و شرح ماوقع دادم و گفتم از اونجایی که خیلی دلم میخواد ببینمشون اگه تو بیدار شدی و اوضاعت یه کم مساعد بود یه سر میریم در خونه شون به دیدار ولی خیلی مزاحم نمیشیم که یه وقت نیروانا تک ستاره هم مریض نشه. باز لطف نسترن جون و صفای دلش که از کلامش هویدا بود باعث شد وقتی حدودای ده و نیم بیدار شدی به خودم جسارت بدم و زنگ بزنم خونه شون و بگم میاییم خونه تون و یه کوچولو هم میاییم تو. فکر این که میرم توی خونه ای که زیبایی و روح سبزش رو پیش از این یافته بودم شادم می کرد. از دیدگاه من، نسترن، مامان خوش سلیقه ی خوش ذوقی بود که برای کوچیکترین بهونه ای برای دختر نازش جشن کوچکی با هنر دست خودش براه مینداخت و یه عکس و خاطره ی قشنگ توی وبلاگ تقدیر یک فرشته به ثبت میرسوند و حالا من داشتم میرفتم تا از نزدیک اینهمه زیبایی رو ببینم. تو هم وقتی بهت گفتم میخواییم بریم یه نیروانای دیگه رو ببینیم یه لحظه به فکر عمیقی رفتی و چشات برق زد. پوشیدیم و رفتیم و درست همونطور که فکر میکردم و بسی باشکوهتر به نسترن و نیروانا و خونه ی عطرآگینِ عشقشون رسیدیم. خیلی هیجان داشت دیدن قاب عکسی با همون عکسِ درباره ی وبلاگ تقدیر یک فرشته روی میز خونه ای که نیروانای ناز تک ستاره شه. نسترن با عطر و رنگی عین نسترن بهار بود و با اون لحظه های آسمونی ای گذروندیم وقتی با شورِ هر چه تمامتر درباره ی اینکه چرا اسم فرشته ش رو نیروانا گذاشته حرف میزد، وقتی با عشقِ تمام نیرواناها رو قربون صدقه میرفت و آماده شون میکرد عکس بگیرن و وقتی برام از همه ی دلمشغولیاش میگفت و به قول خودش انگار سالهاست همدیگه رو میشناسیم. بیش از دو ساعت تمام با هم بودیم که انگار لحظه ای بیش نبود.

نسترن عزیزم هرچی از لطف و صفات بگم هیچی نگفتم. الهی تک ستاره ی خونه ت همیشه بدرخشه و نور باشه. الهی خونه تون همیشه پر از رایحه ی شادی ِ بهار باشه. الهی بزرگ شدن و هر روز نورانی تر شدن فرشته ت رو ببینی و الهی همیشه باشیم تا دو تا نیروانای ما تقدیر دو فرشته رو به جاودانگی و نور رقم بزنن.

عکسای ادامه ی مطلب تقدیمتون که در واقع فیگورهای متفاوت این دو تا فرشته ی همنامه در کنار هم.



ادامه مطلب...
موضوع : مشهد - پاييز 91 | بازدید : 4663 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 آبان 1391 و ساعت 12:38 توسط مامان فريبا |

عاشق این عنوان وبلاگش بودم و محبت بی ریایی که از دل واژه هاش برای دردونه ش فریاد میشد. سفیدبرفیِ ِ موطلاییش رو که دیگه نگو. خیلی دلم میخواست از نزدیک ببینمش و در آغوشم بچلونمش. یه بار که از سفرمون به مشهد نوشته بودم یا از یه خاطره ای مربوط به مشهد با همون صفای کلامش که پر از مهر بود، ای کاش گفته بود برای دیدار هم و من هم که لبریز تمنای دیدار بودم، اینو گوشه ی دل و ذهنم نوشته بودم که یه زینب نازنینی توی مشهد پرخاطره ی ما زندگی میکنه که اتفاقاَ همون حوالی مادرجون اینا خونه ی عشقشونه، مامان دیانا ثاقب که خودِ حس حضوره! اینبار اما این بی برنامگی قبلی برای سفر مانع از این شده بود که برم توی وبلاگ نازنینش و براش پیغام بذارم که دارم میام به دیدارت. دلم خوش بود که با این گوشی موبایل که مث همیشه کارگشا بوده جایی که هیچ ای دی اس ال و مودم و ... برای کانکت شدن نبوده، یه جستی میزنم خونه ش و خبر میدم اما از همون توی قطار تا روز دوشنبه هر لحظه ای که اراده کردم نشد، صبح دوشنبه تونستم از جنس حضور رو باز کنم اما مث تشنه ای لب آب هر چه میکردم نظراتش باز نمیشد که پیغام بذارم. آخرین پست زینب مربوط به همون صبح زود بود و من دلم روشن شد که تلاش بیشتری بکنم بیابمش. جرقه ای به ذهنم خورد و اون کمک گرفتن از دوست نازنینم الهه مامان یسنا بود که یه بار دیگه هم که همینجوری گیر کرده بودم برای پیغام گذاشتن، به یاریم شتابیده بود. قاصد همه ی خوبیها، الهه ی عزیزم با تمامت لطفش برام زحمت کشید و پیغام گذاشت و در جوابم نوشت: "مأموریت انجام شد خانوم گل!" و الهه ی نازم خودش نمیدونست که چه باغ گلیه، فداش.

دیگه منتظر بودم ببینم گوشیم زنگ میخوره یا پیام میگیره؟ که چه جوری میتونم از دوستام خبری بگیرم. آخه مامان نیروانا تک ستاره هم حالا دیگه شماره م براش فرستاده شده بود و کافی بود آنلاین بشه. خیلی انتظارم طول نکشید که پیغامی از شماره ی ناآشنایی که انگار آشناترین شماره ست روی گوشیم اومد: "سلام عزیزم، خیلی خوشحال شدم که باخبر شدم مشهد هستین. هر وقت امکانش رو داشتی بگو تماس بگیرم. زینب"

بی وقفه زنگ زدم تا آهنگ صدای یه دوست وبلاگی عزیز دیگه رو بشنوم و چقدر بخت با من یار بود که با خودش و دیانای عزیزش صحبت کردم. زینب، خودش بود، باصفا و صمیمی.

چون هنوز برنامه ی بابایی رو نمیدونستم، قراری نذاشتیم. بابایی تا شب نیومد و همین باعث شد تا زینب عزیزم خودش زنگ بزنه و پیشنهاد پیوستن ما به قرار هفتگی با دوستاشون رو بده. سه شنبه ی عزیز، شانزده آبان، ساعت ده و نیم صبح، پارک ملت، مجموعه ی تازه بازسازی شده ی بازی کودکان، ضلع بلوار معلم. بهتر از این نمیتونست باشه. با کمال میل پذیرفتم. فردا شد و به اتفاق باباجان، مادرجون و باباحامد عزم قرار کردیم و البته دیرتر از وعده. رفتیم و پیوستیم و با تمام وجود توی جمعشون و در کنار زینب و دیانای عزیزم لحظه های پاییزی داغی رو گذروندیم. تصویرهای ادامه ی مطلب نمایانگر تمام حس حضورمونه توی اون جمعی که همه حاضران واقعی بودن.

زینب عزیزم! اینهمه تأخیر من رو ببخش. تو اینقدر بزرگواری که با وجود اینهمه تأخیر، همچنان پست زیبای مشترکمون رو با تمام لطف قلمت بر تارک وبلاگ دیانای عزیزم نگه داشتی. دستت رو میبوسم و بی صبرانه منتظر دیدار دوباره تونم بهاریا! آزاده و فروغ عزیز، از شمام ممنونم که با بازی صمیمانه تون با بچه ها، روزشون رو پر از بهار کردین. به امید دیدار.

 



ادامه مطلب...
موضوع : مشهد - پاييز 91 | بازدید : 4117 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 آبان 1391 و ساعت 12:04 توسط مامان فريبا |

روز بعد از عید غدیر، بعد از ناهار که میهمان ولیمه ی سفر حج خاله جان و شوهرخاله جان بابایی بودیم، وقتوی راه برگشتن به خونه تو وروجک هنوز یادت بود که باباجان صبح بهت قول داده میبردت بادبادک هواکنی و همینجور مستقیم زدیم به سمت بوستان خورشید، پاتوق بادبادک هوا کنان مشهد (البته ما فقط اونجا رو میشناسیم چون نزدیک خونه ی باباجان ایناست. یه بوستان تازه تأسیس خوشگل که اکثر نمادهای مبلمان شهری ای رو که تازگیها هر عید جلوه ی بسیار خاصی به شهر مشهد میده، بعدش ورمیدارن میبرن اونجا. انتهای بلوار هاشمیه که دیگه میزنه به کوه). البته سر راه جَلدی با مادرجون پریدیم از خونه مواد لازم رو برداشتیم که توی اون بعدازظهر دل انگیز دور هم بشینیم و همگی به صرف میوه و آجیل صفا کنیم.

الآن اینی که میبینین نه جلد کتابه، نه یه عکس بیربط، نه خدای نکرده یه تبلیغ از کارتونهایی که هیچ دوستشون ندارم. این بَتمن عصبانی همون کایتیه که از جشن دیروز به لطف عمو مهدی و زهره جان برامون به یادگار مونده بود. نگا کُنِن (مشهدی بخونین) 



ادامه مطلب...
موضوع : مشهد - پاييز 91 | بازدید : 4506 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 آبان 1391 و ساعت 14:20 توسط مامان فريبا |

توي قطار خيلي وقت داري كه بشيني و بري توي فكر،‌ براي خودت برنامه بريزي، به لحظه هاي خوش پيش رو فكر كني و اگه در شبكه موجود بودي به عالم و آدم و همه ي اونايي كه مدتيه دلت ميخواد خبري ازشون داشته باشي اس ام اس بدي يا بچرخي توي وبلاگ كه اين آخري توفيق بزرگيه جداً بشرط اينكه وسط كار لنگش نموني؛ توي قطار عبور لحظه هاي زندگي رو قشنگ حس ميكني و سمفوني هو هو چي چي اون خيلي به ريتم اصلي زندگي نزديكت ميكنه؛ توي قطار بي اختيار ياد مسافر كوچولوي آنتوان سن تگزوپري مي افتي و اون نوار كاست ترجمه ش به صداي هميشه زنده ي شاملو. ياد سؤالاي قشنگ شازده كوچولو كه "اينا دارن كجا ميرن؟" "چرا دارن برميگردن؟" "جايي رو كه بودن خوش نداشتن؟" و پاسخ شنيدنش كه "فقط بچه هان كه ميدونن كجا دارن ميرن. فقط بچه هان كه از پشت شيشه هاي قطار براي هم دست تكون ميدن، فقط بچه هان كه ...". و درست همينطوره، تو از مسافرت با قطار لذت وافري ميبري دختركم به همون دلايلي كه توي قصه ي شازده كوچولو شنيده م. پارسال هم كه رفتيم مشهد و تو يك سال كوچيكتر از الانت بودي همينقدر لذت ميبردي، البته اگه بُكُن نكُن هاي آدم بزرگي! كه من باشم بهت آزادي عمل بيشتري ميداد مسافر كوچولوي من!

به تنها كسي كه دلم ميخواست خبر بدم كه داريم ميريم به زيارتش زهره ي عزيزم بود، مامان نيايش. چون ميدونستم ايام محدودي ممكنه مشهد باشه نميخواستم ريسك سورپرايز لحظه ي آخر رو بپذيرم و ترجيح ميدادم از زودتر بهش خبر بدم تا اونم فرصت برنامه ريزي داشته باشه. دلم پيش زينب مامان ديانا و نسترن مامان نيروانا تك ستاره هم بود و افسوس ميخوردم كه وقتي نشد برم وبلاگشون پيغام بذارم تا بشه همو پيدا كنيم. اون لحظه هاي قطار تا آخراي شب پيامك بازي و ارسال انرژي هاي مثبت عشقولانه و تثبيت قرار و مدار ِ ديدار با زهره و نيايش خيلي خيلي ميچسبيد. خصوصاً كه اين قرار توي دل يه جشنواره ي قشنگ كلوپ پرخاطره ي پاندا موسوم به جشن بادبادكها بسته ميشد و اين يعني يك تير و هزارها نشان براي ما كه ميخواستيم در آنِ واحد به هزار و يك چي برسيم كه البته هزارتاش تو بودي نيرواناي من و شادماني تو! دلم روشن بود كه قرارهاي ديدار با اون دو تا دوست ديگه م هم به زيباييِ تمام بسته ميشه. اوني كه كارت دعوت فرستاده بود همه چي رو از قبل مهيا كرده بود. 

بعد از صبح ِ رسيدن و سورپرايزي كه به ميون اومد و پشت اون سورپرايز ديدار عمو حميد و خاله روياي نازنين كه خيلي دلتنگشون شده بوديم، گذروندن يك و نيم روز قشنگ پر از خاطره ي شيرين با مهموناي ديگه ي مادرجون، فرح عزيزم و مهري خانوم كه تمامت مهر و محبته،‌ همسراي محترمشون و از همه مهم تر آرتين، دوست عزيز تو كه البته ناخوشي اون طفل معصوم، شب عيد دلمون رو خيلي نگرانش كرد، داشتيم به لحظه ي ديدار ديگري نزديك ميشديم اونم درست بعد از خداحافظي از مهمونايي كه دلبسته شون شده بوديم.

دوباره لحظه هاي نابي در پيش بود كه فكرشم كامم رو شيرين ميكرد. هميشه بايد به شيريني سلامها فكر كرد و اينكه خداحافظي هم ميتونه شيرين باشه به اميد يه سلام ديگه به اوني كه داري باهاش خداحافظي ميكني. اينو عمداً نوشتم چون تو دختر پراحساس نازنين ِ من، از سري ِ پيش كه مادرجون و باباجان رو توي فرودگاه بدرقه كرديم و ديدم كه بغض كردي، برات احساس دلتنگي رو تعريف كرده بودم و گفته بودم اين حسي كه الان داري اسمش دلتنگيه. از اون به بعد با هر كي خداحافظي ميكني بي وقفه ميگي "دلم براتون تنگ ميشه"‌ و همچين دل همه رو آب ميكني و ما هميشه بهت همين اميد رو ميديم كه " ايشالا بازم ميبينمشون و اگه به شادي خداحافظي كني زودتر دوباره بهشون ميرسيم"

القصه فرشته ي گلبهاري با دختر و همسر نازش بهمون افتخار دادن و اومدن دنبالمون و بردنمون كلوپ پاندا تا بادبادك هوا كنيم و كودكي كنيم و همينجور سيب لذت باشه كه از بهشت برچينيم و ببريم. خداييش اون لحظه اي كه با صداي موزيك شاد و بهمراه شما دخترا بادبادك هوا ميكردم خودم رو توي اوج آسمون و وسط بهشت ميديدم. خيلي بهم چسبيد. تو هم حظ وافري بردي نيرواناي من! جيغ هيجاني ميزديم و ميدويديم بي ترس از ديده شدن و انگشت نما شدن. ممنون از همه ي كائنات براي اين لحظه هايي كه به ما هديه شد و در قله ي همه ي خوبها و خوبيها، زهره ي عزيزم. قلمم بيشتر از تصويرها نميتونه شاديمون رو اونروز بيان كنه،‌ هرچند به دليل ديررسيدن دوربين، عكس زيادي توي فضاي بادبادك بازي نداريم و من با اجازه ي زهره جان، همين عكس رو از وبلاگ نيايشم برداشتم كه كلكسيون شادياي اونروزمون، اينجا و در ادامه ي مطلب تكميل بشه.

 تقديم به ساحت پرمهر زهره و نيايشم، اولين نون بهشتي اين سفر، همراه با دوستايي كه نگاهشون همينجور نور ميپاشه به اين خونه و تو نازنين كه صاحب اين خونه ي عشقي!

 

پي نوشت :

از ديدگاه اجتماعي بگم كه اين جشنواره خيلي خوب بود و البته به نظر ما يه نقصهايي داشت كه پس از مطرح كردنش با مسئولين كلوپ به اين نتيجه رسيديم كه مشكل از بي تجربگي ما و در واقع اولين تجربه ي شركت ما توي اينجور جشنواره ها بوده كه خودمون بادبادك نساخته بوديم ببريم تا توي مسابقه شركت داده بشيم و صد البته اطلاع رساني نادرست مسئولين رو در تماس تلفني زهره جان ناديده گرفتيم و بخشوديم. ما همونجا دو تا كايت آماده خريديم به چه رمانتيكي،‌ يكيش بَتمن و ديگري اسپايدرمن! و از ديدگاه لطيف دخترامون دو تا عصباني!( خب اين طرح همه ي كايتهايي بود كه اونجا فروخته ميشد ديگه!) و هي هواشون ميكرديم فكر ميكرديم داريم مسابقه ميديم نگو سياهي لشكر بوديم و به نگاه قشنگتر، مجلس گرم كن هاي جشنواره! البته صفايي كه ما برديم از برنده شدن براي مدال طلاي بالاترين مسابقات جهاني هم بيشتر بود. زهره جونم، عزيزم، ممنونتم كه اون بادبادك خوش پروازه رو به ما دادي ببريم يادگاري، توي پست بعدي ميگم چرا چشمک



ادامه مطلب...
موضوع : مشهد - پاييز 91 | بازدید : 2521 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 آبان 1391 و ساعت 15:49 توسط مامان فريبا |

گفتم كه همينجور يهو ....

و واقعاً خودمون هم سورپرايز شديم وقتي خودمون رو توي قطار كرمان-مشهد ديديم كه يعني قراره برسيم مشهد و يه هفته توي دنياي متفاوت زندگي كنيم و دل بدست بياريم و دلشاد بشيم. به مادرجون و باباجان نگفتيم و هيشكي نميدونست از سفرمون به مشهد جز خاله فرح. همون مهمون عزيز مردادماهمون از تهران كه عكساشون رو اول آبان گذاشتم. قرار بود مشهد خونه ي مادرجون اينا باشن و براي اينكه مطمئن بشيم باز هم در كنارشون سفرمون پرخاطره تر ميشه ازشون پرسيديم كه دقيقاً كي مشهدن و همين شد كه خبردارشون كرديم كه فردا ما هم عازميم.

وقتي توي صبح بارون خورده ي پاك مشهد زنگ درِ خونه ي مادرجون رو زديم و ذوق مفرطش رو از زبان فرح جان و مهري خانوم كه شاهد اونور آيفون تصويري بودن شنيديم حس كرديم كه زيارتمون واقعاً مقبول افتاده.

ادامه دارد...


موضوع : مشهد - پاييز 91 | بازدید : 3642 مرتبه
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 14 نفر
بازديدهاي امروز : 2089 نفر
بازديدهاي ديروز : 3217 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 2089 نفر
كل بازديدها : 2682876 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.