مهدكودك
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 خرداد 1395 و ساعت 16:02 توسط مامان فريبا |

نازنینم نیروانا مهدوی بیدخت

همچون نهالی ظریف و زیبا دستت را در دستانمان گذاشتی.

با خود عهد بستیم تلاش کنیم تا در تمامی ابعادِ رشد، پرورش یابی و وجود زیبایت هر روز نیرومندتر شود،

آنچنان که در برابر هر طوفانی پایدار باشی.

روزها به تو رسیدگی کردیم، خارها از پای تو برکندیم

و آفت ها از تو زدودیم زیرا که این باغبان،

رسمی جز آیین مهر نمی دانست.

حال درخت کوچکی شده ای و آماده جابجاشدن از این باغ به باغی دیگر.

اکنون باور داریم که بسیار توان مندتر به رشد خود ادامه خواهی داد.

برای وجود نازنینت شوری سرشار برای ساختن، ساخته شدن و خوب زیستن آرزو کرده، امیدواریم همیشه سلامت، سرزنده، مهربان و روشن بین باقی بمانی.

خداوند بزرگ یار و نگهدارت باشد.

 


ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 2743 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 خرداد 1395 و ساعت 7:38 توسط مامان فريبا |

دخترک شش و نیم ساله ی چموش امروزم!

سه سال تمام را به آیین مهرِ مهرآیین، شادمانه و سرخوش سپری کردی. با شیوه آموزشی "رجیو امیلیا "

 کودکی که از حقش به هیچ عنوان نمی گذره, کوچکترین آزاری رو برنمی تابه و سراپا اعتماد بنفس و جستجوگری ست رو از گهواره ی سراپا مهرش برگرفته ایم, مگه جز این آرزومون بود که حالا چموش خطابت میکنم؟!

این آخرین هفته ای ست که با دوستان پیش از دبستانت در تب و تاب برگزاری جشن خداحافظی, ایام خوش مهدکودک رو سپری می کنین. دورانی که من هیچوقت سعادت داشتنش رو توی کودکیم نداشتم و مزه ی نابش رو نچشیده م. شاید برای همینه که مهدکودک تو برام اینقدر مهم بود که بخاطرش از شهرک محل کارم مهاجرت کردیم و برات داستانش رو پیش از این نوشته م. 

هر چی که بود امیدوارم توشه ای که در این سه سال از عمر عزیزت برگرفتی برای همه ی عمر منبع انرژی و الهام باشه.

---------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 

در ادامه ی مطلب شرح  الگوی آموزشی رجیو امیلیا رو که از کانال تلگرام مهدتون برام رسیده رو برای تو و دوستای عزیزم که خواننده ی این پست هستند, میذارم.



ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 2438 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 12 مهر 1393 و ساعت 19:56 توسط مامان فريبا |

بالاخره مهرآیین بروی غنچه های باغ زندگی در گشود و دل گشود:



ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 13052 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 تير 1393 و ساعت 8:20 توسط مامان فريبا |

دوره ی تابستونی مهد که تیر و مرداد باشه ثبت نامت کردیم که تفریحات و بازی های روزانه ت هدفمند باشه. دیروز قرار بود گل بازی داشته باشین و به توصیه ی خاله مهلا لباس کهنه برات گذاشته بودم بپوشی که با خیال راحت تر ی بازی کنی. تصورمون از گل بازیِ تو، همون ساخت مجسمه ها و اشیاء گِلی بود. دیروز بعد از ظهر قبل از سوار شدن به سرویس که زنگ زدم  ماجراهای روزانه ت رو بپرسم با لحن غمگینی گفتی "مامان من نرفتم توی گِلا". خاله شیدا و بچه ها همه رفتن ولی من نرفتم. ماجرا رو که از بابایی دنبال کردم دریافتم که بازیِ دیروز شما ورجه وورجه و جست و خیز توی استخر گِل بوده و تو امتناع کردی از اینکه بپری توی گِل! دلم گرفت که چه فرصت نابی رو از دست داده بودی.

دیشب که باز داشتیم روزت رو با هم مرور می کردیم شروع به افسوس خوردن کردی و کردیم. گفتی مامان من چطوری با اون لباسم می رفتم توی گل!؟ وجدانم خیلی درد گرفته بود و هر وقت یاد این قضیه می افتم دوباره حسرت و وجدان درد سراغم میاد. آیا من با سختگیریایی که توی نگهداری لباسات و جلوگیری از کثیف شدنشون همیشه برات داشته م باعث شده م نخوای این لذت بزرگ رو تجربه کنی؟ یا روش تربیتیمون جوری بوده که قدرت ریسک و تجربه های تازه رو ازت گرفته باشیم؟ یا ژن ترس از خطرکردن جفتمون که من و بابایی باشیم به تو میراث رسیده و دلت نمیاد خطر کنی؟ یادم میاد پارسال هم که بچه ها و خاله ها تن به آب زده بودن و شروع کرده بودن روی هم آب پاشیدن، تو از پیوستن بهشون امتناع کرده بودی. پس شاید ترس از کثیف شدن لباسا نبوده باشه و بیشتر عدم تمایلت به تجربه ها و درگیرشدن با موقعیت های جدیده که از این لذت ها محرومت کرده. 

البته یه کم هم دلخورم از مربیای مهد که همچین زیاد روشنمون نکرده بودن که از قبل بهت آمادگی بدیم و خب شاید تقصیری هم نداشتن و برای اونا کاملاً تعریف شده بوده که گل بازی چیه!

در هر صورت تو باید مهارت رویارویی با موقعیت های کاملاً پیش بینی نشده رو پیدا کنی و در لحظه بهترین تصمیم رو بگیری که پشیمونی به همراه نداشته باشه. نمیدونم چه جوری این مهارت رو در تو به وجود بیاریم دخترم؟! 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

امروز نرفتم سرِ کار. داشتم روی اُپن آشپزخونه رو مرتب میکردم و کاغذ نقاشیا و کاردستیایی که هر روز به کلکسیونمون اضافه میشه رو سامون می دادم که چشمم یه این افتاد:

جداً از مهرآیین و مربیای گلت عذر میخوام که ازشون دلخور شده بودم چون فکر می کردم اطلاعات کافی بهمون ندادن. نمیدونم حالا از بابایی دلگیر باشم که اینو خصوصاً بهم نشون نداده و قاطی برگه ها فقط گذاشته روی اُپن یا از خودم که کمتر از پیش دقت میکنم ببینم دستاوردهای هر روزه ی مهدت چیه؟

در هر حال امسال پایکوبیِ دسته جمعی  در روز جهانی گِل رو از دست دادی ولی امیدوارم بازم فرصتایی از این دست پیش بیاد که بتونی از این شادیِ بزرگ سهم داشته باشی.

برای اینکه ممکنه این متن قشنگ از روی تصویر خوانا نباشه، در ادامه ی مطلب تایپش میکنم برای فرداهای تو و امروزهای دوستای گلم



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي, مهدكودك | بازدید : 10859 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 و ساعت 7:20 توسط مامان فريبا |

دو هفته ای که به دلیل آبله قربونت نرفتی مهد، دو هفته ی پایانی این سال بود. درست سال پیش اول تیرماه به مهرآیین پیوستیم و تا امروز یک دور کامل رو با آیین مهرش سیر کردیم. شنبه ی پیش بود که خاله فریبای مهد زنگ زد بهم که بریم وسایل و پرونده ی امسالت رو بگیریم. فرداش که کیسه ی وسایل و فایل خوشگل جزوه هات رو دیدم دلم تکون خورد. حدود 365 روز در حال و هوای مهر بودیم، چه خوش و چه زودگذر!

به غیر از 5 تا پروژه ای (من، دست من، لباس من، درخت، آب نبات) که گزارش ریز به ریزشون رو در طول سال پس از اتمام هر یک دریافت کرده بودیم و از تک تک صفحات گزارشا عکس دارم،

به غیر از برگه های گزارش دو هفته یکباری که به جزئیات، مهارتهایی که در هر زمینه ی ماهیچه های درشت، هنر و ماهیچه های ریز، ریاضی، علوم و زبان آموزی کسب کرده بودین که نتیجه ی ارزیابی های مربیانت به اضافه ی درخواست تکمیل فرم ارزیابی ماها رو از این مهارتها در بر داشت و اطلاعات ریز و و درشت دیگه ای که قشنگ در جریان امور مهد و آموزشت قرارمون می داد،

به غیر از وایت برد کوچولوی مخصوص کلاستون که هر روز با گزارش مربیانت از فعالیتهای خاص اون روز پر شده بود و وقتی دنبالت میومدیم تا وقتی شال و کلاه کنی و بیایی، حسابی با خبرمون می کرد چیکارا کردین (هر چند بابایی بیشتر از این سعادت برخوردار بود تا من)،

توی این پرونده ای که بهمون دادن سه تا جزوه و یه کلاسه کارای هنری تو به چشم میخوره:

جزوه های آموزشی علوم، زبان آموزی و ریاضی

جزوه ی زیبای ذهن زیبای من

و مجموعه آثار هنری تو نازنینم!

ریز به ریز ورق زدمشون و خوندم و دیدم و هنوز بارها و بارها باید عمیق بشم و کارنامه ی قشنگ امسالت رو قاب دلم کنم.

نیروانای من!

از لحظه ای که این تصمیم بزرگ رو گرفتیم تا برای آسایش و پرورش بیشتر تو، به ظاهر خیلی از آسایش ها رو از خودمون سلب کنیم و کوچ کنیم به شهر کرمان! درست یک سال میگذره. این یه سال زندگیمون خیلی فراز و نشیب داشت. اون اسباب کشی های چند مرحله ایِ توان فرسا، مکافات تحویل خونه ی سازمانی، دغدغه های زندگی توی محیط جدید و خونه ی اجاره ای که تو همه ش یادآوری میکردی خیلی کوچیکه و خونه ی سرچشمه بهتر بود! فشار اقتصادی ای که توی ماههای اول خیلی خیلی روی دوشمون حسش می کردیم، رفت و آمدای هر روزه ی من توی مسیر 150 کیلومتری بین محل زندگی و کار، .... همه و همه و همه با انگیزه ی محکمی که داشتیم برای ادامه ی راه، کوچکترین حس پشیمونی و ندامتی برامون نداشت. تو نازنینم اینقدر راحت و بی دغدغه به آغوش مهرآیین رفتی که هزاران بار به توان و روحیه ی ما می افزود و امیدوارمون می کرد که اینهمه سختی به این نتیجه ی قشنگ البته که می ارزه. خودت هم سختیای زیادی رو تحمل کردی و خوشحالم که دختری دارم که از بین شخصیتهایی که خانوم جلیلی (مدیر کارامدتون) توی جلسه ی اولیاء و مربیان نام می برد دارای شخصیت سازگار و انعطاف پذیره و این خیلی بهمون کمک میکنه تا در نقطه های حساسِ تغییر و تحول مسیر زندگی بتونیم به همراهیای تو دل ببندیم. تو مایه ی مباهات منی زیباروی زیباروح! و هر لحظه با عشق بیشترم به تو و تلاش بیشترم برای تعالی تو، پروردگارم رو می ستایم.

از فردا سال جدید رو توی کلاس و با مربیای جدید آغاز میکنی. پنجشنبه رفتیم تا گزارش آخرین پروژه رو توی مهد ببینیم و خداحافظی و سلامی با مربیان پارسال و امسالت داشته باشی. کلاس جدید و خاله ی جدیدت رو دیدیم و بسی آرزو کردیم که سال زیبای دیگری رو در کنار هم و در سرزمین مهرِ مهرآیین رقم بزنین. آمین

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

1- عکسا رو بالاخره گذاشتم ادامه ی مطلب

2- وقتی فونت رو فقط یه درجه درشت تر میکنم خیلی زشت میشه به نظرم. دوستای گلم اگه خوندن مطلب با این اندازه ی فونت خیلی اذیتتون میکنه حتماً بگین بزرگترش کنم، مهم چشمای نازنین شماست.



ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 9927 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 آذر 1392 و ساعت 9:08 توسط مامان فريبا |

پروژه ی جدید مهدتون "دستها" ست.

برگه ی تعریف پروژه و دلایل و اهداف اون رو که خوندم یاد کلام زیبای زنده یاد شاملو افتادم:

دستانت آشتی ست

و دوستانی که یاری می دهند 

تا دشمنی از یاد برده شود.

دیشب دیدم با خودکار چندتا برآمدگی فرورفتگی کشیدی و ازم پرسیدی این شکل چیه؟ و منِ دوزاری کج گفتم شکل یه تاجه! نگو دست کشیده بودی و چون پهن شده بود من فکر کرده بودم تاجه.

البته با اینکه بعدش چندین بار دستت رو گذاشتی روی کاغذ و دورش خط کشیدی بازم همون موقع نفهمیدم که شاید چقدر توی ذوقت زده م که نفهمیده م اونی که با ذهنت کشیده بودی دسته نه تاج. منو ببخش عزیزم.

دستا رو که نقش زدی دیدم نوک انگشتا و بینشون و پایینشون دایره های کوچیک کشیدی و با خطهای صافی که حظ میکنم اینهمه قوی میکشی به هم وصلشون کردی. بعد بهم میگی اینا بندهای انگشتاست!

ای من قربون اون آناتومی قشنگ روح و جسمت برم مادر!


موضوع : مهدكودك | بازدید : 3812 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 مهر 1392 و ساعت 8:32 توسط مامان فريبا |

دوشنبه ای که گذشت اولین جلسه ی اولیا و مربیان مهدت برگزار شد. اینقدر برای برگزاریش هیجان داشتم و می ترسیدم اگه برم سرکار توی نیمروز نتونم ماشین گیر بیارم و برگردم کرمان که کل روز رو مرخصی گرفتم تا ساعت چهار و نیم عصر بتونم به موقع توی جلسه باشم! خیلی دلم میخواست بابا حامدم، اندازه ی من هیجان و شوق داشته باشه و توی این مراسم پرخاطره همراهیم کنه که به گفته ی خودش تجمع انرژیهای منفی توی اون ساعتِ روز نذاشت تصمیم به حضور بگیره؛ شایدم خاطره ی ناخوشی که به خاطر شغل آموزگاریش از اینجور جلسه ها داره، میل و رغبتی براش باقی نذاشته بود. هر چی که بود به مساعدت بابایی، شسته رُفته و مرتب، یه شاخه گل به دست، سرِ ساعت، واردِ خونه ی دومت شدم دخترم. حس میکردم بزرگ شدم، برای اولین بار بود که به عنوان یه مادر توی یه جلسه ی خیلی رسمی و جدی که مخصوص پدر و مادرا و برای آگاهی از وضعیت تو و شروع تصمیم گیری های مهم جمعی در مورد تو و دوستانت بود شرکت میکردم و شاید بشه گفت تازه داشت باورم میشد مادرم! یه مادری که بقیه هم به همین عنوان قبولش دارن و روش حساب میکنن. به جمع بقیه پیوستم و مث همیشه یه جایی اون جلوها برای نشستن انتخاب کردم. فضای مهد، زیبا و پر از انرژی مثبت بود و چهره ی شاد و مزین به لبخند حاضرین، زیباییش رو صدچندان کرده بود. از اینکه شاخه گل منو توی گلدون و روی میز سخنرانی گذاشتن حس خوبی پیدا کردم، حسی از احترام متقابل و خوب دیده شدن. خانوم مدیر، آراسته و لبخند بر لب، سخنرانی رو شروع کرد و چقدر زیبا با یه شعر از حال و هوای اول مهر! اصلاً حواسم نبود اونموقع شروع به ضبط صدای مراسم کنم. بعد که شروع کرد از مهرآیین و مهرآیینیا گفتن و رسالت و هدف خودشون، شیوه ی عملشون و ... رو توضیح داد یهو احساس نیاز کردم که صداشو برای بابایی و برای فرداهای تو ضبط کنم عزیزم. من لبریز از شعف بودم و با تمام وجود آرزو میکردم اهداف زیباشون به زیبایی هرچه بیشتر از پیش تحقق پیدا کنه. چقدر تشنه ی این حرفا بودم، اونم از زبون کسی که به گفته هاش خوب عمل کرده و خودش رو در عمل به اثبات رسونده. اینکه بچه های ما نیاز به فضای مشارکت دارن نه رقابت. اینکه از نظر اونا هر کودکی منحصربفرد و خاصه و باید به هر کودک با توجه به تواناییهای خودش بال و پر پرواز داده بشه. اینکه سعی بر این دارن که کودکانی منتقد و انتقادپذیر پرورش بدن. کودکانی که تا می تونن سؤال بپرسن و تا به جواب سؤالشون قانع نشدن دست از جستجوگری و پرسش برندارن. اینکه کودکی فرصت مغتنم یادگیری لحظه به لحظه ست و چه فرصت طلایی ایه که باید از دست نره. اینکه آموزشهای اونا در قالب درهم تنیده ست یعنی هر علم و مهارت و هنری در دل دیگری و نه واضح و مستقیم و همه و همه با روش بازی، اینکه تنها چیزی که براشون مطرحه و مهمه، فقط و فقط بچه ها هستن.... خیلی غرق حرفاشون بودم و تند تند قند توی دلم آب میشد. خدا رو شکر میکردم که بهمون فرصت مهرآیینی شدن رو هدیه کرد تا به آیین مهر پرورش پیدا کنی نازنینم. همه ی حرفای خانوم مدیر رو نمیشه نوشت. سعی میکنم فایلش رو نگه دارم تا هر از چندگاهی بشنویم و تجدید انگیزه و عشق کنیم. بعد از صحبتاشون گفتن که میخوان برای انجمن اولیا چند نفر رو به نمایندگی انتخاب کنن تا توی جلسات ماهیانه در کنار مربیان به تصمیم گیری و مساعدت بپردازن و خلاصه همراه مهد باشن از طرف مادر پدرا. گفتن از اولیای کودکان هر مقطع سنی، اونایی که علاقه مند هستن نامشون رو بگن تا پای تخته بنویسن و بعد از معرفی خودشون و اینکه برای چی میخوان نماینده بشن و چه جوری میتونن به مهد یاری برسونن، به رأی گذاشته بشن. باور نمیکنی از بین اون جمعیت حدود 100 نفر، اولین دستی که بالا رفت دست من بود چون نگاه خانوم مدیر سمت من برگشت، اسمم رو پرسید و بعنوان اولین کاندیدا روی تخته نوشت. اعتماد بنفس عجیبی پیدا کرده بودم و از اینکه فرصتی دوباره پیدا کرده بودم که بازم برای پرورش تو و کمک به بهترشدن شرایط زندگی تو مشارکت کنم بسیار بسیار خوشحال و شکرگزار. برای معرفی هم اولین نفری بودم که شروع به حرف زدن کرد، گفتم که عاشق تو هستم و شاید تنها رسالتی که توی این دنیا بر دوش خودم حس میکنم اینه که توی راه درست زندگیت بیفتی و درست پرورش پیدا کنی، گفتم که دلم میخواد به مدارج بالا برسی ولی این مدارج بالا از نظر من مدارج بالای تحصیلی و شغلی و ... نیست. دلم میخواد به خودِ خدا برسی، با یافتن خودت و رسیدن با بالاترین نقطه ای که خود انسانت میتونه باشه. و چون هدف خودم رو با هدف مهد یکی میبینم دلم میخواد به مهرآیین کمک کنم و در واقع به پرورش هرچه بهتر تو. از اینکه اونقدر روان و بی نقص صحبت کرده بودم اونم بدون آمادگی قبلی بازم توی دلم قند آب میشد. انرژیای مثبت یکی پس از دیگری بهم می رسید و من همچنان سپاسگزار جان لایتناهی بودم. حس میکردم همه از حرفای من خوششون اومده بود چون از منتهای دلم برخاسته بود. اینو توی چهره هایی که نگاهم می افتاد میخوندم. اون هیجان و گاهی لرزشی که توی صدام بود رو به یاد میارم دخترم. از عشق تو سرشار بودم و همون عشق، به من بال پرواز میداد. همه ی مادرای دیگه هم خودشون رو به زیبایی هر چه تمام تر معرفی کردن. مراسم رأی گیری انجام شد و بعد مادر پدرای هر گروه سنی و هر کلاسی رفتن توی کلاس بچه ها تا با مربیاشون به گفتگوی مبسوط بشینن. مربیان تو هم برنامه هایی که برای پرورش و آموزش شما دارن رو به اختصار توضیح دادن و بیشتر و بیشتر لذت بردم. حس کردم چقدر میدونن، خدایا شکرت. توی کلاس، مامانای دور و برم مشتاق بودن بدونن من مامان کیَم و وقتی میگفتم "نیروانا"، با هیجان خاصی اظهار خوشوقتی میکردن از اینکه اسم قشنگت توی خونه هاشون به نیکی یاد میشه. منم اسم نازدونه هاشون رو میپرسیدم و متقابلاً میگفتم که عزیزانشون دوستای خوب تو هستن که ازشون یاد میکنی. اون روز مدام از داشتنت به خودم میبالیدم و اوج میگرفتم تا خود ابرا. تو مایه ی مباهات منی دخترم و من مدام به خاطر تو که زیباترین هدیه ی خدا به زندگی منی سپاسگزار خدای مهربونم. از اینکه تو به عشق من پاسخ میدی و گل میکنی و به بار میشینی سپاسگزارتم دخترم. روسفیدم میکنی جانِ شیرین! همه ی روزام از تو نورانی و گلبارونه.

جهانی از تو بهاره، برای جهانی همیشه بهار به حضورت هماره نیازمندیم، حضور سبز تو و همه ی کودکان.

همه روزت مبارک کودکم! همه روزتون مبارک کودکان نازنینی که می شناسم و نمی شناسم!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

نیروانای من! نمیدونی چقدر لبریز از غرور شدم وقتی اولین بیانیه هات رو که آموخته ی مهرآیین بود دیشب اعلام کردی، محکم و قاطع:

"ما حق داریم دوست داشته باشیم.

ما حق داریم پدر و مادر داشته باشیم.

ما حق داریم بازی کنیم.

ما حق داریم اسباب بازی داشته باشیم."

آرزوی من اینه که همه ی شما بچه ها به حقوق مسلمتون که ابتدایی ترین حقوق انسانیه برسین، در جهانی که پر از احترام و عشق به کودکانه، پر از احترام و عشق به نمادهای انسانهای پاک و خداگونه.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

16 مهر نوشت:

روز جهانیت بر منم مبارک شد عزیزم. خبر رسید که انتخاب شدم. مادر پدرا بهم اعتماد کردن و رأی آوردم. پیییییییییش بسوی راههای تازه خیال باطل 


موضوع : مهدكودك | بازدید : 2150 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مرداد 1392 و ساعت 17:10 توسط مامان فريبا |

با سپاس از مهرآیین عزیز، اولین دست ساخته های تو رو اینجا یادگار میکنم.


موضوع : مهدكودك | بازدید : 4019 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 تير 1392 و ساعت 9:54 توسط مامان فريبا |

انتقالی سال پیش بابایی به آموزش و پرورش کرمان و رسیدن تو به سنی که دیگه باید توی جمع همسن و سالای خودت رشد می کردی و کم رنگ شدن امیدم از وضعیت فعلی پرورش نونهالان سرچشمه به شرح حالهایی که توی پستای روزشمار مهدت مردادماه پارسال نوشتم و آرشیو شده، رؤیایی رو که از پارسال توی ذهن می پروروندم به واقعیت بدل کرد و تصمیمم من به رفتن قطعی شد. بابایی هنوز شوکه بود و همین بود که با اینکه اردی بهشت ماه ثبت نامت کرده بودم برای مهد، شک داشته باشم که بالاخره میریم یا نه. میدونی دل کندن از این خونه ی سرچشمه با حیاط دلگشا و خاطرات نابش و از همه مهم تر کارگاهی که بابایی کنجش برای خودش دست و پا کرده بود برای بابا خیلی سخت بود و همه ش با ناباوری به مسئله ی هجرتمون نگاه می کرد. من خدا خدا میکردم که به دل بابایی بندازه که همه چی درست میشه و توی این تصمیم منو همراهی کنه. و خدا صدای منو شنید و کمک کرد تا نگرانیای بابا کمرنگ بشه و خودش سکان این امر رو بدست بگیره و مدیریت کنه. دنبال خونه بگرده، رنگ و نقاشی کنه، زحمتای گنده ی اثاث کشی رو به دوش بگیره و ... و البته بازم یهو شک کنه که آیا تصمیممون درست بوده!

در هر صورت درست بعد از اون مریضی سخت خردادماهت، روز اول تیر، آغاز مهرآیین بود و خدا بهت شفایی داد که بتونی از اولین روز شروع ترم تابستونه ی اجباری مهد برای جدیدالورودها، حضورت رو ثبت کنی.



ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 18697 مرتبه
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 938 نفر
بازديدهاي ديروز : 1032 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 5443 نفر
كل بازديدها : 2952525 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.