نيرواناي عزيز ما

خاطرات زميني

و چنان بی تابم

نیروانای من! تو بهترین موهبتی هستی که با خودت سلسله ای از زیبایی ها، رشدها و تکامل ها رو برام به این دنیا آورده ای و مدام منو با خودت تا بالاها میبری. انگاری که قراره منم با تو به جاودانگی و کمال خودم برسم. هفته ای که گذشت بهترین حال ها و لحظه ها برام رقم خورد که امیدوارم این بهترین ها رو برای تو و جمع زیادی از کودکان دیارم هم ساری و جاری کنم. من تونستم در بیست و سومین کارگاه تسهیلگری ارتباط کودک و طبیعت که در مدرسه ی طبیعت کاوی کنج مشهد برگزار میشد شرکت کنم و یه قدم دیگه به سمت تحقق رویای بالندگی تو و کودکان سرزمینم بردارم. اینقدر حس خوب به ادامه ی این راه دارم که *دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه ... یه روزی میام و کلی...
17 دی 1396

تولد Mavisی در Hotel Transilvaniaی خانه ی ما

هر سال پاییز که میشه میفتم به این فکر که امسال تولدت رو چه جوری برگزار کنم و ماه مهر که به اتمام میرسه، قضیه خیلی جدی تر میشه و هیجان منم بیشتر. شروع میکنم به کندوکاو ذهنم که چه چیزایی در سال پیش مورد توجهت بوده و چیا دوس داشتی. بعضی وقتام اول میگردم ببینم لباس فانتزی مناسب چی میشه یافت یا چی توی خونه داری که بر اساس اون تم بزنم. امسال توی وبگردیام که به یه سایت برخوردم که یه لباس سیاه سرهمی براساس شخصیت Mavis توی Hotel Transilvania داشت جرقه ای توی ذهنم خورد که تو چقدر این کارتون رو دوست داری و حتی برای هزارمین بار هم که پخش بشه بازم میشینی و سیر تا پیازش رو میبینی، خصوصاً قسمت 2 اون رو. با اینکه اوایل فکر میکردم باید کارتون ترسنا...
3 دی 1396

زمین لرزه و تولد

توی ذهنم بود که جشن تولدت رو اولین پنجشنبه ی بعد از تولدت بگیرم که همکلاسیات همه بی دغدغه ی مدرسه ی فردا بتونن بیان ولی زلزله ی بامداد جمعه دهم آذر و متعاقبش پس لرزه های زیادی که رخ داد و و تعطیلی مدارس رو در پی داشت باعث شد بذارمش هفته ی بعد، پنجشنبه، که یه کم آرامش به دل همه برگرده و خاطر آسوده تر برگزار بشه. توی سه روز تعطیلات پایان هفته ش یه سری تزیینات و کارت دعوت بچه های کلاس و چند تا دوست عزیز دیگه هم با هم درست کردیم و بعد از حدود یه هفته تعطیلی که رفتی مدرسه به همه ی بچه ها و خانوم معلم گلتون هم کارت دادی. خانوم معلم عزیزی که کمک کردن تو به این رضایت برسی که همه ی بچه های کلاس رو دعوت کنی علیرغم اینکه زیاد باهاشون دوست نباشی. میدونی...
23 آذر 1396

هشتگ نیروانا

هشتاد و هشتیِ هشت ساله ام نیروانا! هشتاد هشتاد آذر دیگری نیز بیاید که حضور تو، افتخار بشریت باشه نازنینم.  هشت سالگیت لایک بارون! پ.ن.: دیروز وقتی برای رعایت احتیاط پس لرزه های زمین لرزه ، به خونه ی مامان بزرگی پناه بردیم و خونواده ی دایی منصور هم به ما پیوستن، توی دلت قند آب بود که درسته ترسیدیم و لرزیدیم ولی عوضش دور هم جمع شدیم. ای جونم به دل و نگاهت که قشنگیا رو هم میبینه. این عکست از ذوق دیروزه. ...
11 آذر 1396

حریم نیروانایی

عاشق اینی که واسه ورود به اتاقت آداب و قوانین و رمز ورود تعریف کنی و همه ملزم به اجراش باشن حتی خودت. از انواع دَرکوب گرفته تا رمزهای آنالوگ و دیجیتالِ مَثَلنی. جدیدترین نسخه ش هم اینه که باید دستت رو بذاری روی جای دستت و اسمتم توی میکروفن بگی، خیلی هم تاکید کردی که اگه اینا رو رعایت نکنیم توی دردسر میفتیم. کلی هم داشتی فکر میکردی چیکار کنی که توی دردسر بیفتیم اگه رمز رو نزدیم، که یهو به جای دردسر برای ما، یه لونه برای "رابی" (خرگوش عروسکیت) درست کردی. یعنی من شیفته ی اون رعایت قانونهای وضع شده ی خودتم نیروانا، کاش قوانین وضع شده ی ما رو هم همینقدر ملزم به اجراشون بودی. دیشب داشتیم با بابا میوه میخوردیم صدای "نیروانا" گفت...
9 آذر 1396

مهارت های زندگی

عاشق درس و کلاس "مهارتهای زندگی" تونم. از درسهای انتخابی و فوق برنامه ی مدرسه است. یه نقطه ی بسیار روشن امیده به ترویج این فرهنگ که چگونه زندگی کردن و یادگیریِ اون خیلی مهم تر از مهارتهای علمی ه. گرچه الان فقط ۶ درصد از برنامه ی هفتگی کلاستون رو دربرگرفته ولی همینم برای شروع، عالیه. یه هفته اونی رو که ازش می ترسیدین ماسک درست کردین و توی کلاس پاره ش کردین که ترساتون از بین بره. یه بار دیگه جعبه ی نگرانی درست کردین و قراره نگرانیاتون رو بریزین توش. دیروزم این شکلکای قشنگ رو که با دستای هنرمند خودت کشیدی به ارمغان آوردی برام و انگار برای کمک به شناختن و بیان احساساتتون هست. اول آذرماه، ماه قشنگ تولدت رو به این دستاوردهای عالی متبرک ...
1 آذر 1396

مدرسه ی طبیعت بابامسعود کرمان

اینقدر ننوشته م که دیگه یادم نمیاد چی بود چی شد. آبانِ بسیار پرمشغله ای رو پشت سر گذاشتیم که با پیام زیبای معلم عزیزت که درست ۴ هفته پیش زیر مشقت نوشته بود "من تو را با همه ی مهر به آبان دادم." متبرک شد. آبانی که جمعه های زیبای مدرسه ی طبیعتی رو به ارمغان آورد. آبانی که آغاز آزمایشی اولین مدرسه ی طبیعت شهرمون کرمان بود، اونم با همت و پشتکار بابا حامد و لطف و حمایت و همدلی خانواده ی بهاری خاله بهار. باورم نمیشه ما هم تونستیم شاخه ای باشیم که به درخت جوان و رو به بالندگی مدارس طبیعت ایران پیوند میخوره تا هر چه بیشتر و بهتر ثمر دادنش رو نوید بده. " مدرسه ی طبیعت بابا مسعود" آروم آروم باغ دلگشای همه ی بچه های دلتنگ کرمونی ای ...
29 آبان 1396

باز جوید روزگار وصل خویش

اول صبحی با خوندن این پیام از یه دوست مهندس نقشه بردار نازنین توی گروه دوستان هم دانشگاهی خودم به فکر فرو رفتم: "به نظرتون کدوم قسمت از راه رو اشتباه رفتیم که مانیکور هر انگشت سی هزار تومان دستمزدشه، ولی محاسبات و طراحی سازه فلزی ساختمون متری پنج هزارتومان؟ !😐" براش جواب نوشتم: "عزیزم راه تو درست درسته، اونا راهشون رو اشتباه رفته ن" برام نوشت: "... نگران جامعه و آینده ی بچه هامونم". و باز بیشتر فکرم درگیر شد. چقدر ارزشهای جامعه ی ما تغییر کرده، چقدر بجای هر چه بیشتر پرداختن به چیزایی که یه زیبایی واقعی و تموم نشدنی بوجود میارن گرفتار زیبایی های ظاهر شدیم. گفت و گو نداره که زیبایی و آراستگی ظاهر هم مثل همه ...
24 مهر 1396

گهی پشت به زین

دیروز خانوم معلم عزیزتون با ابتکار قشنگش توی تکلیف شبتون چنان غافلگیرتون کرد که به گفته ی خودت جیغ شادمانی همه تون تا اون سر مدرسه رفته. دیکته شبانگاهی رو که هر شب باید بهتون می گفتیم رو از شما خواسته بود که به ما بگین و ما مادرا دیکته بنویسیم. وقتی از سر کار برگشتم خدا رو شکر داداشا خواب بودن و با ذوق برام گفتی و منم لباسم رو نصفه نیمه در آورده نشستم به نوشتن. حس خوبی داشت، خصوصاً که توی دفتر فنری قشنگت با اون مداد نرم و روان خیلی حس خوش خطی بهم دست داده بود. البته سعی می گردم سرعتم رو خیلی زیاد نکنم که تو حس نزدیکی بیشتری بهم داشته باشی و فقط گاهی از ترس بیدار شدن بچه ها و نصفه نیمه موندن کار تخته گاز می نوشتم. املای من رو چک کردی و چند تا...
19 مهر 1396

کودکیات جاودان

روز جهانی "کودک" مبارکت باشه دلبندم! جهانی از دم روح پرور شما سبز و آرام. امروز باید بیشتر مراقب خودم و رفتارم در قبال شما باشم. فقط تبریک کافی نیست. توجه مهم تره. توی تعطیلاتی که گذشت یه بعدازظهری رو رفتیم تپه های اطراف که به قول خودت کوهنوردی و در واقع طبیعت گردی کنین. بساط نقاشیت رو هم ورداشتی از منظره نقاشی کنی. چنان با جدیت سر صخره نشستی و مداد و دفتر آوردی بیرون و مشغول شدی که آدم هوس می کرد خودشم دست به قلم شه. این اون منظره ایه که از ما تصویر کردی در دامن طبیعت. من و تو روی صخره ها، مزدا مشغول خاک بازی و بابا و اهورام اون دور دورا روی تپه ها: حس کردم برای روز جهانی تو این بهترین تصویریه که میتون...
16 مهر 1396