تکامل نیروانایی
X
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 بهمن 1395 و ساعت 10:21 توسط مامان فريبا |

حالا دیگه برام نامه مینویسی, همه مدل, عاشقانه, آمرانه, خواهشانه, عذرخواهانه, اعلانه, ...

چقدر خوبه که یه دنیا حرف نانوشته برای هم داریم که میتونیم با قلمهامون بهشون جون بدیم و دلهای همدیگه رو بیشتر از پیش تسخیر کنیم. عاشقتم نویسنده ی کوچک من! 


موضوع : تکامل نیروانایی, مدرسه, اين روزها | بازدید : 812 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 26 دی 1395 و ساعت 9:56 توسط مامان فريبا |

حیف کم پیش میاد بریم بیرون و از شنیدن تابلوخوانی های بامزه ت لذت ببریم. همچین فتحه کسره ضمه ها رو قر و قاطی میگی آدم نیشش تا بناگوش وا میشه. حالا به همین خوندن عناوین برنامه ها و تیتراژهای تی وی بسنده میکنیم تا خورشید بختمون تابناک بشه و از حبس خونگی دربیاییم و دنیا رو از دریچه ی چشامون بیشتر ببینیم تا قاب تلویزیون. این پست رو به یاد اون عصری که رفتیم بیرون و یه خیابون دیدی پر از تابلوی "املاک" و با کسره خوندیش و کلی خندیدیم از اینکه چرا توی این خیابون همه املاک دارن و اصن املاک چی هست, برات گذاشتم.


موضوع : تکامل نیروانایی, اين روزها | بازدید : 921 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 21 فروردين 1393 و ساعت 16:19 توسط مامان فريبا |

عشق نیروانایی:

در حالیکه هی به خال روی گونه م ور میری و یاد آناهیتا هم میکنی:

مامان! کاشکی جارو میشدم خالِت رو می مکیدم.

 ----------------------------------------------------------------------------------------

خط کش نیروانایی، سنجش نیروانایی:

مامان! بابا بزرگه، من کوچیکم، تو متوسط . خانوما معمولاً متوسطن!


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 6963 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 آذر 1392 و ساعت 7:41 توسط مامان فريبا |

عاشق نتایج کلاسای نمایش خلاق عمو عَدنانِ تَم خوش ادای من!

وقتی شکل درخت میشی و هر لحظه با یه فیگور وایمیستی تا ازت سیب بچینم، یا بارون میشی میباری که البته قبلش اینور اونور میدوی تا بخوری به ابرای دیگه، یا امروز که دونه میشی و بعد یواش یواش بلند میشی و گل میکنی...

عاشق نتایج کلاسای موسیقی آقای نیک طبعِ تونم خوش نوای من!

وقتی با پاهات شعر میخونی! تند تند میکوبیشون زمین و ضرباهنگ شعرت رو به گوش می رسونی یا با انگشتا و دستات که ضربدری روی هم میزنی و نُت در میاری.

عاشق سازه هایی هستم که با قطعه های ریز و درشت لگو میسازی. خونه، آدم، قطار و ....

عاشق طرح های فی البداهه ای شده م که با چیدن مدادای رنگیت کنار هم می سازی و وقتی می پرسم میگی یه دستگاهیه که این کار رو میکنه، اون کار رو میکنه، ... 

 عاشق نقاشیایی هستم که به آنی روی دل سفید کاغذ یا ذهن شلوغ روزنامه جا میدی. با مدادرنگی، پاستل روغنی، آبرنگ. از بزرگی ابعاد روزنامه حال میکنی و قلم موت رو جولون میدی هر جور که دلت خواست، آزاد و رها. آدمکایی با گیسوان بلند، گرممبند و گوشواره های آویزون بزرگ که خودت باشی با گل یا بادکنکی در دست یا پرتره های من و بابا و بقیه ی خونواده که دور و برت میبینی و از هر کدوم نمایی رو که توی ذهنت نقش بسته بزرگ جلوه میدی، مثلاً سیبیل، انگشتر، گرممبند، ... 

داری قصه ی کتابی که تازه خریدیم و هنوز نمیدونیش برام میگی، از روی عکسای کتاب. و من باز بیشتر عاشقت میشم.

مرسی که منو هم درگیر دنیای خودت می کنی، دنیای شیرین نزدیک به چهار سالگی خیال باطل


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 6016 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 آذر 1392 و ساعت 23:02 توسط مامان فريبا |

عاشق نتایج کلاسای نمایش خلاق عمو عَدنانِ تَم خوش ادای من!

وقتی شکل درخت میشی و هر لحظه با یه فیگور وایمیستی تا ازت سیب بچینم، یا بارون میشی میباری که البته قبلش اینور اونور میدوی تا بخوری به ابرای دیگه، یا امروز که دونه میشی و بعد یواش یواش بلند میشی و گل میکنی...

عاشق نتایج کلاسای موسیقی آقای نیک طبعِ تونم خوش نوای من!

وقتی با پاهات شعر میخونی! تند تند میکوبیشون زمین و ضرباهنگ شعرت رو به گوش می رسونی یا با انگشتا و دستات که ضربدری روی هم میزنی و نُت در میاری.

عاشق سازه هایی هستم که با قطعه های ریز و درشت لگو میسازی. خونه، آدم، قطار و ....

عاشق طرح های فی البداهه ای شده م که با چیدن مدادای رنگیت کنار هم می سازی و وقتی می پرسم میگی یه دستگاهیه که این کار رو میکنه، اون کار رو میکنه، ... 

 عاشق نقاشیایی هستم که به آنی روی دل سفید کاغذ جا میدی. با مدادرنگی، پاستل روغنی، آبرنگ. آدمکایی با گیسوان بلند، گرممبند و گوشواره های آویزون بزرگ که خودت باشی با گل یا بادکنکی در دست یا پرتره های من و بابا و بقیه ی خونواده که دور و برت میبینی و از هر کدوم نمایی رو که توی ذهنت نقش بسته بزرگ جلوه میدی، مثلاً سیبیل، انگشتر، گرممبند، ... 

داری قصه ی کتابی که تازه خریدیم و هنوز نمیدونیش برام میگی، از روی عکسای کتاب. و من باز بیشتر عاشقت میشم.

منو هم درگیر دنیای خودت کن، دنیای شیرین نزدیک به چهار سالگی خیال باطل


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 4636 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 آبان 1392 و ساعت 8:18 توسط مامان فريبا |

نازنینم! خوشحالیم که در سیر طبیعی مراحل رشدت به تصویر آدم رسیدی! 

از اولین روزی که قلم به دست گرفتی و تنها اثرهای کمرنگی روی کاغذ به جا گذاشتی خیلی گذشته. ما به ایمان محکم بابایی به عدم نیاز به آموزش نقاشی به کودک، اینهمه مدت صبر کردیم و انعکاس روح بلندت رو به آموزه های خودمون محصور نکردیم تا خودت پله پله نقش بیافرینی و برسی به چنین روزی که این اتفاق زیبا رو در دلهامون جشن بگیریم و بر دیوار ذهن و این خونه خاطره کنیم. 

زیبایی این رویداد مثل خیلی از رویدادهای دیگه در هم آییش با اتفاقای دیگه ست:

یکی این که هنوز توی مهد مشغول پروژه ی "من" هستین و در مورد کلی چیزا حرف زدین، تجربه کردین، بازدید کردین ...،

من منحصر بفرد هستم

من این هستم

من و بدن سالم من (بازدید از باشگاه ورزشی)

من و خانواده ی من

من و علاقه های من 

من و بدن تمیز من (بازدید از حمام گنجعلیخان)

...

و نقش تصویری که از آدم زدی، قشنگ انعکاس روحت و صدای بلند دغدغه های فکری این روزاته و این یعنی خودِ هنر، ناب و دست نخورده!

و دیگه اینکه در جریان کلاس زبانی که از طرف اداره مون شرکت میکنم باید یه ارائه ی مطلب به زبان انگلیسی آماده می کردیم و من بعد از اینکه استاد موضوع مرتبط با کارم رو زیاد نپسندید تصمیم گرفته بودم موضوع "سیر تکاملی نقاشی کودکان" رو انتخاب کنم و درگیر جمع آوری مطلب بودم! و این صفحه ی وب خیلی برام جالب می نمود:

 

 

http://www.learningdesign.com/Portfolio/DrawDev/kiddrawing.html

دوشنبه ی پیش خونه ی خاله شهلای مهربون روی کاغذی که از دستای پرانرژیش گرفتی، به اندک زمانی این تصویر زیبا رو خلق کردی :



ادامه مطلب...
موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 3252 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 آبان 1392 و ساعت 14:06 توسط مامان فريبا |

به مدد گزارشهایی که از مهدت میرسه دریافتیم که الان بلدی بشماری و عدد و رقم رو با هم تطابق بدی. دیشب داشتم خواب می دیدم که داری دو تا عدد چندرقمی گنده رو، روی یه وایت برد با هم جمع میزنی!!! قشنگ دغدغه ت رو برای شمردن هر چی که دم دست و چشمت میرسه میبینم. و میشنوم زمزمه های اقرارت به یکتایی خدا رو : قل هوالله احد. خیلی جالبه که در عین اینکه همه چی رو میشماری و تا براشون میبینی خدا رو، بی تا، فریاد بزنی عزیزم. امیدوارم ذره ذره ی وجودت همراه با تک تک سلول های نازنینت به یکتایی خدا ایمان بیارن و هیچ گاه به هیچ شکلی، هیچ چیزی رو غیر از جان لایتناهیِ جهان، شایسته ی پرستش و تکریم ندونن. اون منِ نازنینت که این روزا در حال کشفشی باید تو رو به همین نقطه برسونه. نقطه ی وحدت با جان لایتناهی. نقطه ی نیروانا.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

آدرس اولین ماهنامه ی مهرآیین که مفتخر به دریافتش شدیم رو برات به یادگار میذارم عزیزکم. روی ماهت وسط تاب، توی صفحه ی اول میدرخشه.


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 5059 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 شهريور 1392 و ساعت 11:27 توسط مامان فريبا |

در راستای کاوشهای خویشاوندی و کشف نسبتها که این روزا سخت پی گیرش هستی شنیده م که از بابایی پرسیدی:

بابا تو چکاره ی مامان بزرگی میشی؟

و بابا جواب داده:

دومادشون

و تو با شگفتی هر چه تمام تر در اومدی که:

ولی مامان بزرگی که عروست نیست، مامان عروسته!


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 3993 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 23 شهريور 1392 و ساعت 9:11 توسط مامان فريبا |

انگار برای یادگیریِ تراشه های الماس، روش لاک پشتی برات مؤثر نیست و واقعاً جهش و پرش و دوی خرگوشی رو توی این آموزش لازم داری. البته تنها در لحظه ی موعودی که تو هوس کنی و من حوصله.

پارسال بعد از اینکه مرحله یک رو بشرحی که در پست کلمه بازی با تراشه های الماس نوشتم بهمین شیوه ی خرگوشانه تموم کردی، فاز بعدی رو شروع کردم اما طبق برداشتی که همین بالا نوشتم چندان پیشرفت و حرکت چشمگیری نداشتی. بعد از حدود یک سالی که از این ماجرا میگذره، دیشب یهو دراومدی که کلمه بازی کنیم و من که شکر خدا خواب آلود نبودم، طبق راهنمای این مرحله شروع کردم. چند تا کلمه و جمله ای رو که از قبل باهات کار کرده بودم مرور کردیم و تو برعکسِ همیشه خیلی مکث نمیکردی و انگار همه رو بخاطر آورده بودی. لذت و هیجانی داشت بعد از اینکه هر کلمه و جمله رو میخوندی و من هورا میکشیدم و چشام برق میزد و تو بدو میرفتی برای بابا هم میخوندی و دوباره میومدی اتاقت و باز یه کلمه و جمله ی دیگه. به نظرم تا بند 17 یا 18 جزوه رو پیش رفتیم، یهویی!!!

نتیجه ی بسیار شگفت انگیز و بامزه ی بازی دیشب این جمله هاییه که آخرش ساختی و درست با لحن خوندن از روی کارتها و کتاب برای من و بابا میخوندی تا از خنده سرشارمون کنی.

کبوتر شلوار پوشید!

کبوتر حمام رفت!

پرنسس روی مُخ رفت!

زرافه رفت توی دماغ!

تخصص رفت!!!


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 2384 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 شهريور 1392 و ساعت 7:19 توسط مامان فريبا |

برای خوندن ماجراهای دیشبت به وبلاگ عسل برو، آرشیو همین تاریخ. البته تا خاله سمانه آپ کنه شاید یکی دو ساعتی اختلاف ساعت داشته باشیم ولی شک ندارم همین امروز مینویسه مژه



موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 3184 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 8 نفر
بازديدهاي امروز : 2057 نفر
بازديدهاي ديروز : 3217 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 2057 نفر
كل بازديدها : 2682844 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.