نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

خداتظ!

نميدونم كجا خوندم كه كودك انساني خداحافظي رو زودتر از سلام ياد ميگيره. شايد حكمتش اين باشه كه آخرين چيزي كه تو ذهن مسافركوچولو از بهشت بياد مونده خداحافظيه و هنوز ترديد به سلام به اين دنياي زميني داره. شايد فكر ميكنه اگه سلام نكنه اميدي براي برگشت هست.  نميدونم با فرشته هام به همين قشنگي خداحافظي كردي شازده خانوم من كه اگه آره و  اگه من جاي فرشته ها بودم نگهت ميداشتم روزي هزار بار خداحافظيت رو بشنوم. مثل همين حالا كه به هر بهانه اي مجبورت ميكنيم يه "خداتظ" بگي دلمون ضعف بره. تو هم كه قربونت برم با زمين و زمون جوري و حرف ميزني. وقتي از يه جا به جاي ديگه ميريم (مثلاً از پذيرايي به اتاق خودت) و قراره كار جديدي انجام بديم و موقعيتت ع...
28 فروردين 1390

شيني، شولات

نتيجه ي نميدونم اخلاقي يا غيراخلاقي عيد ديدنيهاي امسال - كه اولين عيديه كه تو دوران نوپاييت تجربه ميكني كوچولوَك - عشق و علاقه ت به شيريني ه. از همون قبلِ عيد كه رفتيم خونه ي عزيز اينا و داشت شيريني درست ميكرد مزه ي اين خوراكي رفت زير دندونت و مثل خودش چسبيد بهش. حالا كه ميريم عيدديدني چنان شيني شيني ميگي كه آبروي آدم ميره جلوي همه. البته خوب حق هم داري ما اغلب ازت قايم ميكنيم ولي فقط بخاطر خودت و دندوناي خوشكلته كه تازه تو هواي دهنت سرزدن و رديف منظمشون هي داره پُرتر ميشه. آخه درست كه نميذاري مسواك بزنيم برات، مجبوريم پيشگيري كنيم كه حداقل كمتر بهشون آسيب برسه. هيچوقت فكر نميكردم بچه ها به اين زودي حريص شيريني و شكلات ميشن. بابايي ميگه...
24 فروردين 1390

تُدايي خب؟!

اولين بار كه دنبالم گشتي و صدام زدي درست يادمه، شديد مشغول خونه تكوني بودم به حساب خودم و تو هم برا خودت تو خونه سير ميكردي -  مثل خيلي وقتا كه خانوم ميشي و ميفهمي مامان سرش شلوغه برا خودت يه سرگرمي پيدا ميكني -  كه يهو با صداي تو دل برو گفتي"مامان تُدايي؟" دلم ضعف رفت نازنين. خيلي كيف كردم. دختر گلم پي ام ميگشت و نميدونم چطور خودمو بهت رسوندم و بغلت كردم. الهي هر وقت دنبالم ميگردي بتونم جوابتو بدم و بگم" اينجام ماماني.چيكار ميتونم برات بكنم." يادت باشه تنها وجودي كه هر وقت دنبالش ميگردي و ميگي "تدايي؟" بلافاصله جوابتو ميده خداي مهربونه . هميشه دنبالش بگرد و صداش كن. مگه نه اينكه گل سرخته و مگه نه اين...
20 فروردين 1390

فرهنگ لغات نيروانايي (شماره 2)

... دِسِندون: دايي منصور - دلستر! داخا: جعفر آقا (جاجورابي ما كه كله ي عروسكيش دل نيروانا رو برده- اين اسمو دوست بابايي براش گذاشته) پَشَمو: پشمالو (لقب هاپوي عروسكي) دُخَسئي: دوچرخه!!!  
16 فروردين 1390

فرهنگ لغات نیروانایی (شماره 1)

شیرین زبونم!  قصد دارم لغتهای بامزه ای که تو حرف زدنات بکار می بری با این عنوان ادامه دار تو وبلاگت بذارم . آقانون: آقاجون ماززی: مامان بزرگی باباجانجان: باباجان ننجون: مادرجون خالی: خاله سم ُا: سمیرا شلو: شهلا سُ لا: سهیلا حانی: ریحانه بهایی: بهاره خانوش: خاموش شونن: روشن و از همه جالب تر كه همه هي ازت مي پرسن تا تكرار كني: اَسنون: سوسن خانوم! ...
14 فروردين 1390

طفلکی دختریَم

پست قشنگی نخواهد بود ولی برای عذرخواهی می نویسم نازنین. جمعه شب که نزدیکیای خوابت بود طبق معمول به هم ریخته بودی همینجور دنبالم میومدی و غر میزدی. من تحویلت نگرفتم و رفتم سر انباری یه چیزی بذارم اونجا که دنبالم اومدی. هنوز که راه رفتنت استوار نشده عزیزم یهو افتادی رو گوشه ی فرش لوله شده و مثل اینکه رو دایو استخر پریده باشی شیرجه زدی رو موکت. الهی بگردم که دماغ خوشکلت به خاک مالیده شد و خراشید و حالا دیدن لحظه به لحظه ی جای قهوه ایش دلم رو آب میکنه و وجدانم رو می آزاره. ببخش دختری. ببخش طفلک معصوم. کوچکیهایم را به بزرگی روحت ببخش. مامانت خیلی زمینی شده فرشته ی آسمونی.
14 فروردين 1390

11 زيبا : 16 ماهگي تو - 5 سالگي ما

فردا تولد ۱۶ ماهگيته گوشه ي دلم!  مباركمون باشه ۱۶ ماه حس حضور شادي آفرين تو در جمع دو نفره مون و در بين خونواده ي من و بابايي كه به چشم ميبينم چقدر عاشقانه دوستت دارن. فردا سالگرد يه اتفاق خيلي مهم ديگه هم هست كه اگه نمي افتاد تو هنوز توي خاطره ها و توي سياره ات بودي و هنوز به زمين فراخونده نميشدي. فردا پنجمين سالگرد ازدواج من و باباييه عزيزم! درست ۵ سال پيش در يازدهم فروردين هشتاد و پنج عشق ۴ ساله ي من و بابايي به آغاز دوباره (نميگم به انجام رسيد چون معتقدم عشق آغاز حركته نه مقصد حركت) رسيد و عليرغم همه ي مشكلاتي كه نميذاشت من و اون ما بشيم، رسماً ما شديم. اين اتفاق بزرگي تو زندگي هر دومون بود چون بزرگترين آرزومون م...
10 فروردين 1390