نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 مرداد 1396 و ساعت 8:21 توسط مامان فريبا |

بعد از مدتها، دیشب تونستیم قبل از خواب با هم یه کمی گپ بزنیم. مزدا بطرز معجزه آسایی قبل از همه به خواب رفت و اهورا هم که قصه ی شنگول و منگول رو از تو شنیده بود و قصه ی آفتابگردونِ عاشقِ خورشید رو از من و جیش قبل از خوابش رو هم همزمان با تکرار واژه ی جدید آفتابگردون بجا آورده بود زود خوابش برد. در حالیکه دستامون همدیگه رو بغل کرده بودن برام از هیجانت برای بازشدن دوباره ی مدرسه ها و رفتن به مدرسه ی جدید گفتی. از اینکه مهرآیین قبلی رو فقط بخاطر اینکه هر روز بتونی خاله شهلا رو ببینی انتخاب کرده بودی و حالا حس میکنی معیارهای دیگه ای هم برای انتخاب مدرسه هست. از اینکه توی بازدیدی که پارسال از مدرسه ی جدیدت داشتیم و درِ یه کلاس باز بوده، دیدی که میز و نیمکتهاش چقدر کم جا و تنگه و از این بابت اظهار نگرانی کردی. از اینکه بابا میدونه یکی از معلمای کلاس دوم با بازی به بچه ها درس یاد میده گفتی و اینکه چقدر دوست داری توی اون کلاس باشی و بابا حتماً اسمت رو اونجا نوشته. بهت گفتم مدرسه زیادم بد نیست، چیزای جدیدی یاد میگیری و همینکه هر روز میری مدرسه کمتر حوصله ت سر میره. تازه چیزای جدیدی هم هست که میتونی یاد بگیری. با همدیگه اسمای دوستای مهدکودکت رو که توی مدرسه ی جدید هستن یادآوری کردیم و اینکه چقدر همه شون باادب و خوب بودن و چقدر خوبه باهاشون همکلاسی میشی دوباره. تو همینجور حرف میزدی و خستگی و خواب، کم کم گوش منو از شنیدن درد دلهای قشنگت محروم میکرد...
الان که جریانات دیشب رو از خاطر گذروندم و نوشتم به این فکر میکنم که تو چقدر تشنه ی حرف زدن با منی و من هم چقدر بیشتر. اینکه پر شدن تمام وقتم با دو تا داداش کوچولوی انرژی بَر، چقدر بین من و تو فاصله انداخته و چقدر من کم توان بوده م توی فراهم کردن فرصت و فراغت گپ و گفت دو نفره ی مادر و دختری. خدا رو شکر میکنم که حداقل بابایی گوش و وقت فراخ تری برای شنیدن دغدغه ها و درد دلهای تو داره. کاش بتونم همتی کنم و خلوتهای دو نفره مون رو بیشتر کنم و فاصله هامونو کمتر، عزیز دلم!

خدا رو شکر که یه وقتایی گوشی منو دزدکی ورمیداری و تند تند از خودت سلفی میگیری تا کاهلیای منو توی نسخه برداشتن از صورت ماهت توی لحظه های مختلف جبران کنی. زنده باشی فرزند لحظه ها!

 

 


موضوع : عاشقانه, مدرسه, دلمشغولي | بازدید : 65 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 مرداد 1396 و ساعت 7:28 توسط مامان فريبا |

خودخواهی ست آرزو کنم ادامه ی من باشی دخترکم. خودت باش در اوج نیروانایی خودت.

روزت مبارک عزیزدلم، دختر نازنینم!

ممنونم نی نی وبلاگ عزیز برای هدیه ی این پنل خاص موبایل در این روز پر از شادمانگی. تو بهترینی نی نی وبلااااااگ!


موضوع : عاشقانه, تعاملات نی نی وبلاگی | بازدید : 48 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 تير 1396 و ساعت 14:19 توسط مامان فريبا |

از ابتدای تیرماه که با کاوی کنج مشهد خداحافظی کردی و به جمع خونواده مون برگشتی، پروژه ی مهدکودک داداش اهورا کلید خورد و من هم همچنان مجبور به ادامه ی حضور در محل کار و به تبع اون ناگزیر از رفت و آمدم به سرچشمه  شدم. این بود که عدم حضور من برای مدت روزانه 14 ساعت در محیط خونه و کانون گرم خانواده، تو نازنینم رو واداشت تا به همراه بابایی کمر همت به نگهداری و تر و خشک کردن مزدای کوچک ببندی و حتی زمانهایی رو که بابا به عنوان سرویس رفت و آمد من و اهورا مجبور به ترک خونه بوده و هست، به تنهایی این مسئولیت بزرگ رو روی شونه های کوچیک و کودکانه ت به دوش بگیری. گرچه میدونم خیلی درست نیست که این کار پر استرس رو در این سن کم ازت بخواهیم که خدای نکرده به اضطراب و آشفتگی تو بینجامه ولی هر چی نگاه میکنم چاره ای جز این نیست و لاجرم به فال نیک می گیرمش و مثبت می انگارم. اینکه شرایطی پیش اومده که زمینه ای برای رشد تو و بدست آوردن تجربه ی نگهداری از یه انسان کوچولو برات فراهم شده، از دید من خیلی هم عالیه. اینکه تمام تلاشت رو بکار میگیری تا سر داداشی رو گرم کنی و بخندونیش که عدم حضور ما رو کمتر حس کنه و گریه نکنه خودش کلی باعث افزایش خلاقیت و قدرت حل مسأله ت میشه. اینکه دقت کنی ببینی من چه کارایی رو برای خوشامد مزدا انجام میدم که وقتی نیستم به تقلید از من با پرداختن به اونها مزدا رو شاد نگه داری خودش یه گام بلنده رو به افزایش دقت و تمرکز تو روی الگوبرداری از من بعنوان یه مادر. و هیچ شک ندارم که بی نعمت حضور دو تا داداش نازنینت و از سر گیری کار و فعالیتهای اجتماعی من میسر نمیشد. تازه اونوقته که میفهمم نقش پدری پررنگ تر بابایی، که اینهمه به من در انجام وظایف مادریم کمک می کنه، از کجا آب میخوره و اونم اینه که کودکیهایی داشته که با وجود یه مامان کارمند بی شباهت به کودکیهای تو نبوده. امروز حتی شنیدم که در نبود بابایی و بدون دسترسی تلفنی بهش و اینکه در خونه هم قفل بوده و نمیتونستی بری پیش مامان بزرگی، خودت دست بکار شدی و پوشک داداشی رو هم تعویض کردی! و این در حالیه که وقتی ما هستیم خودت از بوی نامطبوع مدفوعشون فراری هستی و دایم تذکر میدی عوضشون کنیم و مام حین تعویض داداشا ازت میخواهیم که محیط رو ترک کنی و رعایت حریم خصوصی و موارد تربیت جنسی رو هم میکنیم! خیلی وقتا مشکلات، فرصتها و نقطه هایی هستن که باید به نقطه ی عطف نمودار زندگی تبدیل بشن و سرآغاز تعالی باشن. دخترک نازنینم! مامان کوچولوی داداشی! شک ندارم همه ی اینا برای اینه که تو عزیزم به کمال نیروانایی خودت برسی. الهی همیشه از این بوته های آزمایش کوچیک و بزرگ، سربلند بیرون بیایی. الهی خدا نگهدار تو و دو تا داداشت و همه ی بچه های نازنین باشه. 


موضوع : خواهرانگی, تکامل نیروانایی | بازدید : 52 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 تير 1396 و ساعت 9:1 توسط مامان فريبا |

برای این روز قشنگ عمرت هفت خروار آرزوی زیبا دارم دخترکم و این عکسای بجا مونده از اولین بهار مدرسه ت رو یادگار میکنم :

بماند که چون فراموش شده بودی، با تذکر ما برای بررسی مجدد، بعدا اون لوح به اسم درخشانت مزین شد دانش آموز عزیز!چشمک


موضوع : مدرسه | بازدید : 73 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 10 تير 1396 و ساعت 13:36 توسط مامان فريبا |

گلکم! تو و دوستای این خونه ی رویایی رو دعوت میکنم خونه ی داداش مزدات، به صرف بوسه و لبخند در اولین جشن تولد زمینی ش.


موضوع : تولدانه | بازدید : 202 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 2 تير 1396 و ساعت 8:10 توسط مامان فريبا |


موضوع : عاشقانه, اين روزها | بازدید : 64 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 27 خرداد 1396 و ساعت 8:28 توسط مامان فريبا |

بابایی برام گفت که یکی از روزای هفته ی پیش که باهاش تلفنی صحبت میکردین ماجرای اون روزِ کاوی کُنج رو براش تعریف کردی. برات یادگارش می کنم چون تجربه ی اجتماعی بسیار زیباییه.

گفته بودی:

بابا یادته کلاس خاله هما مهرآیین یه پسره بود اسمش ایلیا بود موفرفری، اون امروز اومده بود مدرسه طبیعت. من توی حیاط پیداش کردم رفتم بهش گفتم تو مشهدی نیستی؟ درسته؟ اون گفته چرا من مشهدی ام! گفته م خب مهرآیین که بودی؟ گفته آره، بوده م . ... 

و کلی اونروز رو با هم بازی و کسب تجربه کرده بودین. 

از اهداف مدرسه ی طبیعت، تجربه ی یادگیری و اکتشاف در کنار جمع دوستان و بچه های دیگه ست و این خاطره ی تو حکایت زیباییه که در هر سنی بسیار لذتبخشه. دیدن یه دوست قدیمی که باهاش کلی خاطره داری، در یه محیط جدید و شروع خاطره آفرینی های تازه. 


بعد ار نوشتن خاطره ی بالا همین بعد از ظهری باهام تماس گرفتی و بازم از خاطرات قشنگت گفتی که امروز خودتون یه تفنگ آب پاش درست کرده ین. یه بطری آب معدنی که درش رو سوراخ کردین و توش رو آب میکنین و با فشار ناگهانی دستتون آب میپاشه بیرون! گمون کنم همونه که عکسش رو همین امروز کانال کاوی کنج دیدم. نکنه این پسرک نازنین هم ایلیا باشه! حالا وقتی برگشتی ازت میپرسم.


تازه با هیجان گفتی که بالاخره رمز تبلت رو پیدا کردی. همون تبلتی که قرار بود با خودت ببری مشهد بتونی به وبلاگت وصل بشی و خاطراتت رو بنویسی. اینهمه پشتکارت ستودنیه. البته میدونم که صرفاً برای نوشتن وبلاگت اینهمه سعی نکردی و بازی های اون بهانه ی پر رنگ تری بوده ولی در هر صورت امتحان کردن یه عالمه الگوی رمز، کار آسونی نبود و قطعا خیلی همت بخرج دادی تا به هدفت برسی. به خودم و خودت یه تبریک از ته دل میگم دخترکم. همیشه همینقدر پیگیر باش و تا رسیدن به هدفت دست از تلاش برندار.


برام گفتی امروز بازم ایلیا همکلاسی مهدکودک مهرآیین رو دیدی توی مدرسه و اونام با خونواده ش اومده ن که یک ماه مشهد باشن تا ایلیا بتونه بره کاوی کنج. دم خونواده ش گرم. خوشحالم برای همشهریان با همتم. امید که ثمره ی تلاشمون رو بزودی در شهر خودمون ببینیم.


گفتی که شایسته یه دختر دیگه از بچه های کاوی کنج ه که 5 سالشه ولی اصلاً بهش نمیاد چون هی نمیگه میترسم، اداهای بچه گونه در نمیاره، مث تارزان از درختا میره بالا.


گفتی که یه درختی هست که خونه درختی روشه. من و دیانا اون بالا توی خونه درختی یه دفتر درست کرده یم مث دفتر عمو حمید که وکیله. اونجا مشکلات بچه ها رو حل میکنیم. خودمون جامدادی درست کردیم با برگ وصلش کردیم به شاخه درخت. روی یه سنگ قلبی نوشتیم دادگاه. مَثَلَنی ها. برگ کوچولو بجای قلم داریم. برگ درخت بجای کاغذ داریم. واقعاً هم هر کی مشکلی داشته باشه میاد پیش ما. شایسته بهشون میگه بچه ها برین اونجا. تازه من دفترم رو از دیانا جدا کردم رفتم بالای یه درخت دیگه ولی خب دوباره برگشتم پیش دیانا، آخه اون درخت خونه درختی پله ی نردبونی داره بچه ها راحت تر میتونن بیان بالا.


گفتی مامان سگی داریم حامله ست، سیسیل. 8 تا بچه توی شکمش داره که امروز توی گلخونه ی ته باغ دنیا آورده. خاله گفته به بچه ها بگین حواسشون باشه نرن اونورا که گازشون می گیره. سور هم که شوهر سگه بوده نمیذاشته بچه ها برن ببینن. ولی ما یواشکی بچه هاش رو از یه سوراخی دیدیم. مث موش کوچولو بودن ، صورتی و خاکستری؛ هنوز مو نداشتن. پارسال که سیسیل بچه هاش رو دنیا آورده بوده یکی از بچه ها رفته بوده یه توله ورداشته بوده که سیسیل باسنش رو گاز گرفته و خیلی دردش اومده. 


گفتی مامان همه ی خاطراتم رو برات گفتم دیگه بیام کرمان چی برات تعریف کنم ولی من میدونم که اینقدر خاطره داری که حالا حالاها کامت رو شیرین نگه داره و دل ما رو خوش. گفتم میخوای بازم بمونی همونجا بری مدرسه طبیعت گفتی آره و در جوابم که خب دلمون برات تنگ شده چیکار کنیم گفتی ولی من دلم هنوز خیلی براتون تنگ نشده. این خیلی عالیه دخترم. نمیدونم بشه فکری برای ماههای بعد تابستونم کرد یا نه. هر چی که هست به بهترینهایی که برامون قراره پیش بیاد ایمان دارم.


موضوع : مدرسه ی طبیعت | بازدید : 281 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 خرداد 1396 و ساعت 12:18 توسط مامان فريبا |

هجده روزه از هم خداحافظی کردیم. امروز در جواب دوست نازنینم زینب مامان دیانا که ازم پرسید تجربه ی دور بودن اینهمه مدت از تو چه جوریه براش نوشتم:

"باور نمیکنی ولی من هیچ فاصله ای با نیروانا حس نکرده م هنوز و انگار باهامه. صداشو میشنوم تصویرش رو میبینم. فقط آغوششه که حس نکرده م و اونم الان دلتنگش نیستم. روزایی که بعد از یه هفته دوری از سرچشمه بهش میرسیدم همچین که میدیدمش تازه میفهمیدم خدای من چقدر دلم براش تنگ شده و سفت توی بغلم میگرفتمش. حس میکنم الانم همینطور باشه و وقتی ببینمش تازه دردم یادم بیاد. الان بیهوشی مطلقم انگار. باید بهوش بیام تا دردم رو یاد کنم."

امروز این عکست رو با اون زیرنویس زیبا توی کانال مدرسه ی طبیعت دیدم دلم برات پر کشید. "پروازت رو بلند بگیر" همه ی وجود مادر!

او در هر گام، خودباوری، اراده، تمرکز، تعادل، شجاعت و ریسک پذیری اش را رشد می دهد...

@kavikonjnatureschool


پی نوشت:

1-اسم این پست رو با اجازه و به افتخار دوستم زینب جان که مادرانگی رو انگار پیشش شاگردی میکنم شبیه اسم وبلاگ پیشین دخترش که "دیانا، از جنس حضور" بود گذاشتم.

2- این ماه در برنامه ی کتابخوانی گروهی که با مادران عزیز دیگه ای عضوشیم کتاب "مادر و خاطرات پنجاه سال زندگی در ایران" رو خوندیم و با دوستان در موردش به گفتگو و تبادل نظر پرداختیم. جمله ی "پروازت را بلند بگیر" توصیه ی مادر فرهیخته ی یک قرن پیشه به فرزندانش که عجیب برانگیزاننده یافتمش.


موضوع : عاشقانه | بازدید : 278 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 7 خرداد 1396 و ساعت 8:40 توسط مامان فريبا |

دلم نمیخواست گریه کنم، میخواستم قوی ظاهر بشم و اینجوری باعث تقویت روحیه و انگیزه ی تو برای موندن و عملی کردن تصمیم دسته جمعیمون بشم. دلم نمیخواست به دلتنگیای پیش رو فکر کنم، فقط میخواستم به کوله بار پر از تجربه ای که طی کردن این راه برات به ارمغان میاره بیندیشم. اینطوری نه تنها تو، که اهورا و مزدا هم روحیه میگرفتن.

دیروز صبح باهات خداحافظی کردیم و برگشتیم سمت کرمان تا تو به تنهایی اولین ماه تعطیلات تابستونی رو مشهد پیش باباجان و مادرجون بمونی که بتونی بری مدرسه ی طبیعت کاوی کنج، که فال و تماشا رو با هم داشته باشی عزیزکم. کلی سختی و ماجرای تلخ و شیرین این سفر رو به جون خریدیم تا بهت این پیام رو بدیم که هنوزم برای ما مهمی و هنوزم برای بالندگی تو هر چه بتونم و بتونیم انرژی میذاریم. 

تو هم قوی نمایون شدی و تا چشات از اشک نمدار میشد قورتش میدادی و میخندیدی. مراسم خداحافظی رو زیاد طول ندادیم و زدیم به جاده. حالا دیگه تو میتونستی ببینی وقتایی که ما صبح زود میزنیم به جاده سمت کرمان و باباجان و مادرجون باهامون خداحافظی میکنن میرن دوباره میخوابن یا بیدار میمونن و روز رو ادامه میدن! این از دلگرمیایی بود که به خودت میدادی تا در نبود ما بهش بپردازی. چقدر خوشحالم از این دلخوشیای کوچیکی که برای خودت دست و پا میکنی دخترکم تا غصه ها رو از خودت دور کنی. چقدر داری بزرگ میشی!

اولین دستاورد قشنگ این جداییمون این بود که بین خودمون یه قانون مکتوب تدوین کنیم و برات لازم الاجرا باشه. چیزی که از دو سالگیِ تو میخواستیم انجامش بدیم و نشده بود. 20 تا قانون رو با خط بقول تو خوش خودم برات نوشتم و با صدای خوشت خوندیش و همراه بابا، سه تایی امضاش کردیم. حالا یه قانون نوشته شده ی قابل اجرا و تعمیم داریم که هر وقت ندونستی تکلیف چیه به کمکت بیاد و بشه توش برای مسایل تازه هم راههای تازه نشون داد. این یه گام خیلی بلنده در زندگی اجتماعی و برای برداشتنش خدا رو شکر میکنم. به امید گامهای زیبای بعدی که منتظرم ازشون برامون بگی و بنویسی.


موضوع : مدرسه ی طبیعت, سفر, بدنبال راه آينده | بازدید : 115 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 خرداد 1396 و ساعت 7:13 توسط مامان فريبا |

از فرط ذوق و هیجانم از این ابتکار جالب نی نی وبلاگ اومدم که این پست رو از تلگرام برات بنویسم. میزبان بی نظیر من و این خونه ی خاطره ها، نی نی وبلاگ عزیز، پاینده باشی.


موضوع : تعاملات نی نی وبلاگی | بازدید : 118 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 خرداد 1396 و ساعت 8:22 توسط مامان فريبا |

امروز پروژه ی یک ماهه ی رفتن تو به مدرسه ی طبیعت کلید خورد. از حدود ۶:۳۰ دقیقه ی صبح مادرجون بیدارت کرد و همین چند دقیقه پیش راهی شدی. سوالهای زیادی در مورد مدرسه ت در ذهن داری که امیدوارم جواب تک تکشون رو همین امروز و فردا بیابی. دوست نازنینت دیانا هنوز مدرسه ی غیرطبیعتش تموم نشده و دیشب با شنیدن این خبر تقریبا میخواستی رفتن امروزت رو کنسل کنی.

امیدوارم با کلی تجربه های جدید، شاد و تندرست برگردی.

 


موضوع : بدنبال راه آينده, مدرسه ی طبیعت | بازدید : 115 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 30 ارديبهشت 1396 و ساعت 17:39 توسط مامان فريبا |


موضوع : بدنبال راه آينده, اين روزها | بازدید : 108 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 و ساعت 11:20 توسط مامان فريبا |

امروز جشن الفبای تو برگزار میشه نازنینم. با مدرسه که تماس گرفتم گفتن بدون حضور اولیا هست. ملالی نیست و قطعاً بدون حضور ما و در جمع دوستان کلاس و مربیان، بهت خوش میگذره و تو خودت میدونی که به چه ترتیبی باید از هر لحظه، لذتی رو که باید ببری. برای این روزِ مقدس که تو قادری تمام حروف الفبای زبان مادری ت رو بخونی و بنویسی هیچ هدیه ای ارزشمندتر از کلیدی از این خونه ی خاطره هات نمی یابم که تقدیمت کنم. چقدر انتظار این لحظه رو کشیده م که قلمی بدست تو بدم و از خودت هم بخوام که در ساختن و پرداختن این خونه که برای من همه ی هویت دنیای مجازیم هست به یاری بشتابی. دلم غنج میره اسم قشنگت بغل این خونه در زمره ی نویسندگان، میدرخشه.

الفبا آموخته ی قشنگم! مبارکت باشه ابزار مهمی که در این نٌه ماه با همه ی سختی و آسونی و تلخی و شیرینی بدست آوردی ولی یادت باشه بیشتر از اون، الفبای زندگی مهمه که هم با تمام وجودم و عشقم سعی در آموختنش به تو دارم، اگر چیزی از اون بلد باشم و به شیوه ی عملی و الگو بودن برای تو، و هم همه ی همت و همّ و غمّم اینه که در زمانها و مکانهای مختلف در معرض یادگیریش قرارت بدم. 

کلمات و جملات، خوندن و نوشتن بسیار با ارزشند اما با ارزشتر از اون پیامیه که در اثر اندیشه ی تو و جوهره ی وجود تو انتقال پیدا میکنه  یا دریافت میشه. روح زبان و نوشتار هست که قابل ستایشه. با تمام وجودم روزی رو آرزو میکنم که با ابزاری که امروز بدست آوردی به مدد روح بلند خودت اعجاز کنی و برای هستی، اثری بیش از هست بودن خودت بجا بذاری عزیزکم!


موضوع : مدرسه, عاشقانه | بازدید : 878 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 و ساعت 9:37 توسط مامان فريبا |

این روزایی که از هم دوریم هیچی به اندازه ی شنیدن صدات از گوشی تلفن و موبایل، روحنواز نیست. صدات سرشار از کودکیه و منی که همیشه حس میکنم وای چه زود بزرگ شدی با شنیدن صدات آروم میگیرم که دخترک مو خرگوشی من هنوز وقت کودکی داره و فرصتای زیبای زیادی که باید تلاش کنم به بهترین شکلی ازشون لذت ببره. 

بعد از بازدید از مدرسه ی طبیعت کاوی کنج مشهد که ایام نوروز انجام شد، به پیشنهادی که دوست نازنینم زینب جان مامان دیانا داد فکر کردم و سرانجام دل یک دله کردم که خردادماه رو ثبت نامت کنم که با دیانای عزیز اوقات بسیار مغتنمی رو در مدرسه ی طبیعت کاوی کنج رقم بزنین. به امید اینکه این، آغازی باشه برای فعالیتهای بیشترر ما در راستای راه اندازی مدرسه ی طبیعتی در شهر خودمون برای ساختن فرصتهای بیشتر و زیباتر کودکی برای تو و فرزندان مشتاق شهر و دیارمون. خیلی سخته که حدود یک ماه ازت جدا باشیم و تو رو به خانواده ی نازنین پدری بسپاریم ولی حس میکنم تجربه ی بسیار بزرگیه در راه بالندگی تو و والد و فرزندی من و بابایی. 

این جمعه که میومدیم سرچشمه، وقت خداحافظی کلی گریه کردی که "من نمیخوام پیش مامان بزرگی بمونم، خیلی جوش میزنه، همه ش استرس داره ... " و خب بخاطر جریاناتی که اون عصر پیش مامانم بر تو گذشته بود تا حدی حق داشتی. برات حرف زدم که "نگران نباش، نهایتش دو هفته ی دیگه مدرسه تمومه و میری مشهد، پیش دیانا، مدرسه ی طبیعت، مادرجون، باباجان، ..." که گریه ت بیشتر شد که "بازم از شما دور میشم که. بازم پیش شماها نیستم که و ...". خب بازم حق داشتی. برات دلیل آوردم و بهونه های زیاد برای شادمانیت و دلگرمت کردم که جداییا تموم میشه و باز به هم میرسیم. هیچ فکر نمیکردم که این جدایی از ما برات اینهمه مهم بوده باشه. از بس همیشه دلت میخواد بری اینور و اونور و خونه ی دوست و آشنا، حس میکردم خیلی مشکل نباشه برات.

حالا امیدوارم این جداییا که واقعا برای تو و ما بسیار گرونه، ارزشمند تموم بشه و بهره ی بسیار ببریم ازش. به نگاه مهربان خداوندی امیدوارم.


موضوع : بدنبال راه آينده, مدرسه ی طبیعت | بازدید : 411 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 15 ارديبهشت 1396 و ساعت 8:46 توسط مامان فريبا |

این روزای پر هیجان بهاری تندتند میان و میرن و امروز که چهل و یک ساله میشم یه گوشه ی دنج یافته م که اول صبحی با خودم و دنیای ورای چاردیواری خونه در ارتباط باشم. دخترک گلم, همراه بابایی, کنار تو و دو تا داداش گلت زندگی برای من همیشه بهاره با عطر شکوفه هاش, گرمای آفتابش, رعد و برق و بارونش, و اینقدر فراز و نشیبش شیرینه که انگار تپه نوردی درست روز وسط بهار توی یه هوای نمدار و پر از عطر گل.

توی دستای امن خدا, همیشه باشین عزیزان من. 


موضوع : تولدانه | بازدید : 401 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 و ساعت 8:07 توسط مامان فريبا |

یاد پارسال پیرارسالا بخیر که از اول اردیبهشت هیجان اینو داشتم که واسه خاله های مهدت چی بخرم کادو ببری. و هر سال هم بازم هیچی مناسب تر از شال به ذهنم نمیرسید. علیرغم گرفتاریام با چه وسواسی برای خاله ها شال انتخاب میکردم و هی سعی میکردم چهره شون رو توی ذهنم مجسم کنم که آیا به هر کدوم میاد، نمیاد، به حال و هواش میخوره، نمیخوره و با کلی عشق بسته بندی میکردیم که روز معلم ببری برای خاله های نازنین مهدکودک. و هر بار هم چقدر انرژی و محبت دریافت میکردیم از اینکه چقدر قشنگ بودن و دلخواه و مورد پسند و چقدر من خوشحال میشدم از اینکه سلیقه م رو دوست داشته ن. اصلن حس وظیفه نمیکردم برای خرید، فقط روز معلم رو بهترین زمان میدونستم که یه قدرشناسی با عمق زیاد و خب در ظاهر خیلی ناچیز از همه ی لطف و محبتی که بهت داشتن نشون بدم. 

امسال اما تازه دیشب یادم افتاده که ای دل غافل واسه معلمتون کادو نگرفتم و حالام که سرچشمه م چه جوری بگیرم و ... که زنگ زدم بابا حامد که هم روز معلم رو بهش تبریک بگم و هم بگم واسه خانوم معلمت چه کنیم. چیزی که شنیدم دردناک بود ولی با خلقیاتی که از معلمتون سراغ دارم اصلا دور از ذهن نبود. 

بابایی تعریف کرد که تو براش گفتی خانوم معلمتون سر کلاس پرسیده خب بچه ها چی میخواهین برام کادو بیارین روز معلم!!!! گلسا گفته خانوم شال! و خانوم معلم عزیز در اومده که من شال میخوام چیکار، لازم ندارم. یکی دیگه گفته ظرف، باز جواب شنیدین که من ظرف میخوام چیکار، کلی تو خونه دارم. و در آخر جان کلام اینطور به گوش مخاطبان طفل معصوم رسونده شده که برام سکه ی طلا و نقره بیارین!!! 

وقتی با خودتم صحبت کردم با یه حس انزجاری داستان رو برام گفتی.

گیج و منگ شدم. پس بی دلیل نبود که برای روز معلمِ به این مهمی، خانوم معلمتون از ذهنم پریده بود. نمیدونم برای کی و چی متأسف باشم، برای معلمتون، خودم، تو، جامعه م، نسلمون، نسلتون...؟ نمیدونم چه حکمتی بود که خاطره سازترین معلم در طول عمرت، معلم کلاس اولت، این فرهنگ و اخلاق رو داشته باشه. خیلی تلخه که تمثیل شیخ اجل سعدی رو خود این معلم برای همیشه برات یادآوری کنه که ادب از که آموختی. حالا چقدر بیشتر خوشحالم که سه سال مهد رفتی و این اولین تعریفت از یه آموزگار نیست. چقدر میخوام بنویسم ولی دردم رو بیشتر میکنه، سکوت میکنم. واقعاً نمیدونم به کجا داریم میریم. 

بزن باران ...


موضوع : مدرسه | بازدید : 419 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 ارديبهشت 1396 و ساعت 9:40 توسط مامان فريبا |

مسابقه ی نقاشی مدرسه تون جزو برگزیدگان رفتی برای مرحله ی بعدی. اینقدر بی سر و صدا و بی هیاهو اینجور موارد توی خونه مون برگزار میشه خودم یاد کودکیای خودم میفتم که سرم به کار خودم بود و درس و مدرسه م و خیلی بقیه ی اعضای خانواده درگیر جریانات مدرسه نبودن.  نه که نبودن, سایه وار بود و مث الان همه درگیر مستقیم جیک و پوک و ریز مسایل نمیشدن. خیلی خوب بود و الانم خوشحالم برای تو اینجوری گذشت امسال. چهارشنبه جشن الفبا دارین و شعر و سرود و .... نمیدونم ماهام باید باشیم یا نه. هر چی که هست میبینم برای حظو (حفظ) کردن شعرش دغدغه داری. بهترینها رو برات آرزو دارم در این دومین هفته ی اردیبهشتی ملس.

راستی تو اولین کسی بودی که کادوی تولد چهل و یک سالگیم رو بهم داد. بهترین کادویی که گرفتم. همه ش با فکر خلاق و کار دست توانای خودت, ایناهاش:

دیروز بهم دادی گفتی میترسیدم یادم بره تا روز تولدت. میبینی چه ملسه این اردیبهشت, غوغا کردی بهترینم. 


موضوع : عاشقانه, مدرسه, اين روزها | بازدید : 671 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 فروردين 1396 و ساعت 7:39 توسط مامان فريبا |

قصه اینجوری شروع شد که مامان باید بعد از دو سال و نیم خونه نشینی و پرداختن به شغل تمام وقت و خطیر و طاقت فرسای بچه داری, دوباره فعالیت اجتماعیش رو از سر بگیره و بره سر کار.

درست روز بعد از سیزدهم فروردین در حالیکه داداش مزدای کوچولو نه ماهگیش رو به انجام رسونده و داداش اهورای دو سال و چهار ماهه هنوز مفهوم و تعریفی از سر کار رفتن مامان در ذهن نداره, به اتفاق تو و بابا که نخواست این روزای پرچالش رو تنها باشم رفتیم سرچشمه, شهر سازمانی و کاری من. تو مدام غر میزدی و از وضع موجود شاکی بودی. حق هم داشتی, برگشتن به خونه نقلی مجردیای من علیرغم اینکه برای من و بابا بعد از یازده و اندی سال, شیرین و پرمعنا بود, برای تو رنگ دلچسبی نداشت. خصوصا که از ایام مدرسه ت زده بودیم و توی خونه و کنار جفت داداشای شیطون بلا که به طرز وحشتناکی هم ناخوش احوال و مریض بودن مجبور به گذران زمان بودی. تنها شیرینی این ایام دیدن دوستان قدیمی و نازنینی بود که هرچند این مدت از دیدارشون محروم بودیم ولی رشته ی دوستیمون همچنان محکم و ناگسستنی ما رو بهم رسونده بود. تو با آناهیتای عزیزم کلی بازی کردی و صحنه گردانی کردین و مام از تماشای نتیجه ی گذشت زمان در شماها لذت بردیم و غرق رویا شدیم. 

حالا برنامه ی زندگیمون اینطوری چیده شده که تا پایان اردیبهشت من و دو تا داداش به اتفاق خاله سمیرای پرستار, پنج روز کاری هفته رو سرچشمه باشیم و آخر هفته ها به تو و بابا بپیوندیم که کرمان مدرسه دارین. اونوقت تعطیلات تابستون رو با هم سرچشمه باشیم و بعد از اون, مدت زمان باقی مانده تا بازنشستگی زودتر از موعدم رو دوباره رفت و آمد کنم بین محل زندگی و محل کار, یک مسافت ۱۵۰ کیلومتری رو! تنها دلخوشیم اینه که مدت زمان زیادی نخواهد بود و خوشبینانه حدود یکسال.

برای مامان سه تا بچه ی قد و نیم قد که دو تاشون زیر سه سال سن دارن, پروسه ی آسونی نیست ولی قطع یقین آزادی عمل بیشتری احساس خواهم کرد. اگه خیالم از بابت تو و دو تا داداش نازنینت راحت باشه که تندرست و شادین دیگه دنیا گلستون میشه. 

زندگی پر پیچ و خم و مارکوپولویی ما همچنان ادامه داره ولی اصلن مگه زندگی چیزی غیر از راه و سفره!؟


موضوع : اين روزها | بازدید : 559 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 فروردين 1396 و ساعت 8:29 توسط مامان فريبا |

ایام نوروزی خیلی خیلی بکام بود اینقدر خاطره ی خوش و شادمانگی ازش بر روح باقیه که حیفه با کلمه اداکنم. عکسها رو میذارم برات یادگار عزیزم

 

دیدارت از مدرسه ی طبیعت کاوی کنج مشهد به همت و دعوت دوست نازنینم زینب, بی شک بهترین و خاص ترین اتفاق این بهار بود که امیدوارم با پیگیری این رویداد خجسته و تلاش برای فراهم کردن زمینه ی رفتن تو به مدرسه ای از این دست خاص ترین اتفاق امسال و تحصیل و زندگیت اتفاق بیفته.


موضوع : ديروزها | بازدید : 239 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 اسفند 1395 و ساعت 13:56 توسط مامان فريبا |

 

از مدرسه که اومدی همه ی مشقای فارسی و ریاضی و پیک نوروزیت رو انجام دادی تا تعطیلات عید رو مشهد راحت باشی. بعد از گذشت شش ماه از سال تحصیلی, تازه دستت اومده که مشق شب بزرگترین قورباغه ایه که باید در اسرع وقت قورت داده بشه و تمام. این اولین تعطیلات نوروزیه که وسط اجباریای تحصیل و مدرسه قراره داشته باشی و با تمام وجود آرزو میکنم بهت بچسبه.

چمدونا رو بسته یم و منتظریم بسته ی پستی خریدای اینترنتی من, که استرس رسیدن بموقعشون چند سالیه جایگزین استرسهای خونه تکونی شب عید شده, برسه و بزنیم به جاده. خیلی حالت گرفته شد وقتی سفرمون بخاطر این مسأله یه روز عقب افتاد. ولی من حس میکنم حتما خیر و صلاحی درش هست عزیزم. 

نمیدونم دیگه تا نوروز بتونم برات بنویسم یا نه, هر چی که هست این روزا با دیدن شور و هیجان تو خیلی یاد عیدای بچگیم میکنم. یاد زنذه یاد آقاجون, یاد خاطرات شیرین تکرار ناشدنی. بوی عیدی رو دیشب وقت خداحافظی با دستای پربرکت مامان بزرگی استشمام کردی. الهی سالیان سال از سایه ی بلندش بالای سرمون نور بگیریم.

امیدوارم سال جدید برای همه ی آنها که نوروز رو نقطه ای برای شروع دوباره می دانند و برای همه ی جهانیان آغازی برای گامهای رو به بالا باشه, 
افق عمودی ست. 

پی نوشت 
توی متن به کتاب " قورباغه را قورت بده" نوشته ی برایان تریسی اشاره شده
و همچنین به این قطعه ی ناب از شعر فروغ فرخزاد که میگه "افق عمودی ست"

موضوع : اين روزها | بازدید : 945 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 15 اسفند 1395 و ساعت 9:42 توسط مامان فريبا |

یادم رفته بود اینو برات یادگار کنم, خاطره ی روزی که تمام حروف اسمت رو فراگرفتی و طبق سنت کلاستون باید شیرینی میبردی. خودت اصرار داشتی کاپ کیک ببری و منم برای اینکه ارزش افزوده ای از هنرمندی تو و مناسبت شیرینی ها بهشون ببخشیم گفتم بیا اسمت رو روی پرچما بنویسیم و بزنیم روشون. با کمک هم این نتیجه رو بدست آوردیم:

 

 

پی نوشت :

خیلی ناراحت شدم وقتی ظهر برگشتی و گفتی خانوم معلمتون بعضی از کیک ها رو نصف کرده به بچه ها داده تا چند تا رو ببره دفتر!!! آخه به تعدادتون خریده بودیم و دلم میخواست هر کدوم از بچه ها یه دونه کیک همراه با یادگاری اسمت رو داشته باشن. نمیدونم خانوم معلمتون چیزی از روان و روانشناسی بچه ها میدونه یا نه, چیزی که هست فکر میکنم خیلی دلش میخواد پیش مدیر و کادر مدرسه عزیز باشه حتی به قیمت شکستن دل بچه ها. فکر کن اونایی که کیکاشون نصف شده چه حالی شده ن. الانم که دارم مینویسم دلم میگیره. 


موضوع : مدرسه | بازدید : 331 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 بهمن 1395 و ساعت 10:21 توسط مامان فريبا |

حالا دیگه برام نامه مینویسی, همه مدل, عاشقانه, آمرانه, خواهشانه, عذرخواهانه, اعلانه, ...

چقدر خوبه که یه دنیا حرف نانوشته برای هم داریم که میتونیم با قلمهامون بهشون جون بدیم و دلهای همدیگه رو بیشتر از پیش تسخیر کنیم. عاشقتم نویسنده ی کوچک من! 


موضوع : تکامل نیروانایی, مدرسه, اين روزها | بازدید : 985 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 26 دی 1395 و ساعت 9:56 توسط مامان فريبا |

حیف کم پیش میاد بریم بیرون و از شنیدن تابلوخوانی های بامزه ت لذت ببریم. همچین فتحه کسره ضمه ها رو قر و قاطی میگی آدم نیشش تا بناگوش وا میشه. حالا به همین خوندن عناوین برنامه ها و تیتراژهای تی وی بسنده میکنیم تا خورشید بختمون تابناک بشه و از حبس خونگی دربیاییم و دنیا رو از دریچه ی چشامون بیشتر ببینیم تا قاب تلویزیون. این پست رو به یاد اون عصری که رفتیم بیرون و یه خیابون دیدی پر از تابلوی "املاک" و با کسره خوندیش و کلی خندیدیم از اینکه چرا توی این خیابون همه املاک دارن و اصن املاک چی هست, برات گذاشتم.


موضوع : تکامل نیروانایی, اين روزها | بازدید : 1138 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 دی 1395 و ساعت 18:17 توسط مامان فريبا |

بخت یار شد و بعد از عمری دوری از طبیعت و حال و هوای نابش, یه روز جمعه رو در دامان طبیعت یکی از روستاهای تاریخی استانمون خاطره ساختیم. دهمین روز از دهمین ماه سال حسابی بهمون چسبید. و قطعا به تو عزیزکم. ادامه ی مطلب رو بخون.

ا

 



ادامه مطلب...
موضوع : بدنبال راه آينده, سفر, مدرسه, مدرسه ی طبیعت | بازدید : 550 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 دی 1395 و ساعت 8:32 توسط مامان فريبا |

چالش های زیادی رو در ارتباط با مدرسه ت داریم. گاهی اونقدر ترس برمون میداره که با خودمون میگیم همین فردا مدرسه ت رو عوض میکنیم و بعد که به خودمون میاییم یادمون میفته که مشکل رو باید برطرف کرد نه که ازش فرار , مسأله رو باید حل کرد نه که صورتش رو پاک.

کلاس اول تو بیشتر برای ما بوته ی آزمونه دخترکم, خوب که نگاه میکنم میبینم واقعا هفت سالگی چه دوره ی پرخطر و مهمیه برای تو و ما.

ورای مسایل سوادآموزی تو که شکر خدا با کمترین اشکال و نقصی در حال پیشرویه, مسایل تربیتی و اجتماعی زیادی هست که باید روش کار کنیم و به نتیجه برسیم. از دوستای تو و تأثیر شگفتی که روی رفتار و شخصیتت دارن, از محیط مدرسه و مسایل خرید و بوفه, از رفتار تو با همکلاسیات و با کادر مدرسه.



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي, مدرسه | بازدید : 2330 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 دی 1395 و ساعت 9:46 توسط مامان فريبا |

یلدای امسال خیلی خوش گذشت, با وجود شما هندونه های شیرینم و سایه ی بلند مادرم و لمس حضورش توی شادی لحظه هامون؛ توی خونه ی پدری با همراهی خاله شهلا و خانواده ی دمشون گرم و مهربانش. زدیم و خوردیم و رقصیدیم و عکس دورهمی گرفتیم, در حالیکه همه از دنیای مجازی فاصله گرفته بودیم تا به واقعیتهای اطرافمون بیشتر دل بدیم.

برات ننوشتم که با همت خانه ی کودک و خلاقیت آریای کرمان, که چند وقتیه به یمن شبکه های اجتماعی مجازا شاهد فعالیتای قشنگشون هستم, شب چله ی امسال رو پنج شب زودتر پیشواز رفتیم و جشن گرفتیم. از بس که دلم میخواد این آیین های قشنگ نیاکان رو توی دلتون حک کنم هر آنچه که به این مهم کمک میکنه رو با تمام وجود استقبال می کنم. وقتی از جشن خانه ی آریا برمیگشتیم اینقدر توی فضا و حال و هواش غرق شده بودی که با هیجان به بابا گفتی, بابایی فردا اول زمستونه! از ننه سرماشون خیلی خوشت اومده بود, خصوصا اینکه بعد از جشن, توی استخر توپ با تمام انرژیت کلی توپ سمت بنده خدا حواله کرده بودی و ایشونم حسابی باهات بازی کرده بودن. بعدشم تا چند روز توی خونه میشنیدم که شعراشون رو زمزمه میکردی:

فرشته ها دست میزنن, دست دست دست 

فرشته ها پا میزنن, پا پا پا 

فرشته ها بال میزنن, پر پر پر 

فرشته ها میخندن, ها ها ها 

فرشته ها داد میزنن, آاااااااا

خوشحال بودم که برات یادگاری قشنگی ساختم. ممنونم از دوستای عزیزم در خانه ی کودک و خلاقیت آریا کرمان که برای شادی و شکوفایی فرزندان کویر تلاش میکنن.

خدا رو شکر که یلدای امسال هم در کنار عزیزانمون به شادی به صبح اول زمستون رسوندیم. تازه امروزم قراره مدرسه تون جشن یلدا برپا کنه.

 تولد خورشید خانوم مبارکا باشه.

 ننه سرما جون! کلید زمان دستت, خوب و زیبا نگهش دار تا برسیم به عمو نوروز و خانوم بهااااااار. 


موضوع : | بازدید : 477 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 آذر 1395 و ساعت 20:00 توسط مامان فريبا |

جمعتون همیشه جمع, میوه های زندگیم! یلداها بیاد و بره و شماها همینطور شادمانه در کنار هم آروم بگیرین و از بودن پیش هم لذت ببرین. 


موضوع : عاشقانه, تولدانه | بازدید : 464 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 آذر 1395 و ساعت 17:52 توسط مامان فريبا |

جشن تولد امسالت هیچ نشونی از تم و زرق و برق و مشغله های سالهای پیشین من نداشت. یه هدیه ی باارزش بود که خودم خیلی دوسش داشتم. جشن تولد امسالت به شیوه ی نوینی خاص بود, اونقدر که امیدوارم تا همیشه به یادت بمونه. با تمام امکانات محدود طولی و عرضی و ارتفاعی, همه ی تلاشم رو بکار گرفتم تا شروع هفت سالگیت زیبا و پرخاطره باشه. و همزمان اهورای کوچک عشق تولد هم, دو سالگی رو شادمانه بیاغازه. از یه هفته مونده به تولدت فقط تونستم فکرم رو متمرکز کنم و یه ایده بیابم و سه چهار روز مونده بهش اجرایی شد. به لطف همراهی بابا و یه دوست که اجراییات رو تماما به اونا سپردم.

نیروانای من جشن تولد هفت سالگیت پر شد از عطر دوست, از یادآوری خاطره های مشترک, از بازیهای شیرین کودکانه. تصمیمم بر این شد که تعدادی از دوستای مهدکودکت رو که نشان و شماره ای ازشون داشتم, بدون اینکه تو متوجه بشی برای تولدت دعوت کنم که در واقع غافلگیر بشی. رفتیم که یکی از خانه های بازی کودک رو برای این کار اجاره کنیم که پشیمون شدیم, چرا که حس کردم با وجود داداشهای کوچیکت و لزوم حضور اونام توی جشن, و اینکه خونه ی مام در حال حاضر چیزی از امکانات اون فضای بازی کم نداشت و تقریبا الان شکل مهدکودکه, بهتره جشن رو توی خونه برگزار کنیم. 

هر چی میگفتی بالاخره تولد امسالم چی میشه, چیکار میکنین میگفتم شاید هفته ی دیگه گرفتیم, معلوم نیست, هنوز نمیدونم و.... پنجشنبه شب که روز یازدهم بود, یه کیک کوچولو گرفتیم و بعد از مراسم روضه ی اول ماه که از بعد از فوت آقاجون هر ماه خونه شون برگزار میشه, شمع فوت کردین و کیک خوردیم. خاله شهلا و دایی منصور عزیز هم با اینکه گفته بودیم جشنی نیست و فقط کیک خورونه برای تو و اهورا کادو گرفته بودن. طفلی مامان بزرگی هم بدو رفت سراغ کمدش و کادوی شما رو نقدی داد. خاله سهیلام که از تابستون براتون کادوش رو خریده بود و خونه مامان گذاشته بود که جشن گرفتیم تقدیمتون بشه. خلاصه تولد دورهمی و بیاد موندنی ای شد. شب هم طبق قرار قبلی با طاها جون و بهار جون, رفتی خونه ی اونا که با آوا باشی و ما هم در نبود تو سور و ساط جشنت رو بپا کنیم. جمعه ی زیبایی بود, علیرغم کلی کار و میان برنامه اومدنای اهورا و مزدا, طبق روال همیشه, درست در لحظه ی آخر همه چی روبراه شد و عمومجید که قرار بود با سارا بیاد دنبالت زنگ در خونه رو زد. وارد که شدی گیج و ویج بودی و با دیدن تزیینات, نیشت تا بناگوش باز شد. اونقدری که من فکر میکردم بالا و پایین نپریدی ولی معلوم بود بهت زده ای و حسابی سوپرایز. بدو دویدی تا پیراهنت رو عوض کنی و طولی نکشید که دوستای عزیزت یک به یک زنگ در خونه رو میزدن و با ذوق میدویدی ببینی کیه و به بزمتون پیوند میخورد. البته بزم شما چیزی متفاوت از مجالس آدم بزرگا بود, درست همونطوری که من پیش بینی کرده بودم. شما فقط دوست داشتین بازی کنین و خب این حق مسلمتون بود. با ورود دو تا پسر دوست داشتنی مهدت, بهادر و آتمین, جمعتون یهو متلاطم شد ولی دست بابایی درد نکنه که حسابی براتون وقت گذاشت و کلی باهاتون بازی کرد تا حوصله ی هیشکی سر نره و توی جشنت به همه ی دوستات خوش بگذره. 

شب که دوستات رفتن گفتی مامان خیلی بهم خوش گذشت, هر سال دوستامو دعوت کن. خیلی وقت بود ندیده بودمشون. 

خوشحالم که با کمک باباحامد عزیز و همراهی دو تا خاله سمیرا لحظه های جشن تولدت بیادموندنی شد. و ممنون مامانای عزیز دوستات که همگی دعوتم رو پذیرفتن و شب پرستاره ای برامون رقم زدن.

دوستان جان: دریا, نیکا, هلیا, هیلدا, الناز, سارا, نیوشا, آتمین و بهادر.



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 2805 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 آذر 1395 و ساعت 6:24 توسط مامان فريبا |

اینجوری شروع کردم:

"

میدونی دخترکم, هفت سالگی برای تو فقط گذر از یه سال به سال دیگه نیست. انگار کن تو از یه فصل زندگیت به فصل دیگه ای گذر میکنی. انگار کن یه در بزرگ رو به یه دنیای جدید برات باز شده. این چند روز که دارم کل وجودم رو برای هفت سالگی تو متمرکز میکنم تا فرصتی بیابم و برات بنویسم, همه ش این تیکه شعر فروغ توی ذهنم چرخ میزنه

"ای هفت سالگی 

ای لحظه ی شگفت عزیمت 

بعد از تو..."

کل شعرش رو توی نت یافتم و خوندم. یادش بخیر یه زمانی کتاب فروغ از دستم نمی افتاد. واسه همین این تیکه های ناب یهویی از صندوقخونه ی ذهنم بیرون میزنه. داشتم میگفتم, شعر رو که خوندم دلم گرفت؛ به درد اومد. نمیخوام هفت سالگی برای تو خداحافظی با پاکیها و معصومیتهای کودکیت باشه. نمیخوام چشمت که به دنیای آدم بزرگا باز میشه گل سرخ و سیارکت رو فراموش کنی شازده کوچولو!

امروز که سال زمین اومدنته, با تمام وجود میخوام این هفت دور مقدسی که با تو به گرد خورشید عشق زدیم کیمیای کودکیت رو جوری برات ساخته و پرداخته باشه که هر وقت مس وجودت از دنیای هزار رنگ آدم بزرگا زنگار گرفت, آنی کند که باید.

دیر نیست, روزی که همه ی حروف الفبا رو فراگرفته ای و دیگه میتونی این همه حرف دل و خاطره رو که این سالها برات نوشته م بخونی. قلبم فشرده میشه. همون نی نی دو کیلو و چهارصد و پنجاه گرمی که صدای مک زدن و شیرخوردنش رو حوالی همین لحظه ها در سکوت محض اتاق توی وجودم طنین انداز کرده بود و دو تا مردمک سیاه چشاش وسط اون یه ریزه سفیدی دورش توی اون تاریکی برق میزد و منو می پایید, … 

آخ الانه که… نمیدونم اهلی ت کرده م یا نه, من که اشکم سرازیره… "

 

اینجوری تموم شد:

"

دخترکم, عزیزکم, نیروانای عزیزم! 

کاشکی هفت سالگی برای تو همچنان پر باشه از کودکی, از دل بستن به بازی حبابها و بادکنکها, از باران پروانه , از شعر و ترانه و گل, از …

 

ای هفت گردون مست تو ما مهره ای در دست تو          ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا

"

 پ.ن. ها:

بیت ناب از مولانا,

باران پروانه نام اثری از احمد عزیزی

بیاد آنتوان دوسنت اگزوپری خالق شاهکار شازده کوچولو که باهاش زندگی می کنم انگار


موضوع : تولدانه | بازدید : 1765 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 آذر 1395 و ساعت 9:44 توسط مامان فريبا |

 اینقدر که ذوق داری با حروف جدیدی که یاد می گیری کلمه بسازی و توی کتابا بگردی ببینی این حروف با چیا ترکیب شده ن و کلماتی رو هم که با حروف نخونده تون ساخته شده ن حدس بزنی و شعر بسرایی و جمله بسازی و... حال و حوصله ی تمرین و مشق نویسی نداری. انگار فقط دنبال تازه ها هستی و از تکرار بیزار, انگار فقط عشق ساختنی و از تقلید فراری. خدا کنه همیشه همینطوری پیش بری ولی به گمونم تمرینم در برخی امور زندگی لازم باشه نه عزیزکم!؟

 

 

 

 

 

 


موضوع : | بازدید : 1235 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 آذر 1395 و ساعت 9:26 توسط مامان فريبا |

هیچ چیز توی دنیا گواراتر از این نیست که عطش شدیدی داشته باشی و میخکوب شده باشی روی تخت بدلیل اینکه نی نی توی بغلت با گریه و بیقراری فراوان بخواب رفته و اصلا ارزش نداره واسه یه قورت آب, اونهمه زحمتت برا خوابوندنش هدر بره, اونوقت یه دختر شاه پریونی داشته باشی که با همه ی ذوق و خلاقیتش رفته باشه توی آشپزخونه و یه دسر ابتکاری شامل میوه های تازه و آبدار برات تدارک دیده باشه و با شوق و عشق بسمتت بیاره که مامان بخور ببین ایندفعه چی درست کردم!!

یقین دارم بهشت چیزی جز این شادمانی بی توصیف امروز من نیست.

پی نوشت ۱:این پست رو حدود حداقل دو هفته پیش, پیش نویس کردم الان فرصت تکمیل دست داد. 

پی نوشت ۲:کیفیت عکس تبلت اونم توی نور کم اتاق خیلی تماشایی نیست. فقط برای ثبت لحظه گذاشتمش

 


موضوع : | بازدید : 1477 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 آبان 1395 و ساعت 9:40 توسط مامان فريبا |

هفته ای که گذشت کلی اتفاق تازه برات افتاد که از نوشتنشون به تفصیل ناتوانم.

اولین کارت تلاش رو هدیه گرفتی. یادش بخیر کارتای صدآفرین, هزارآفرین م رو که هنوزم توی کمد خونه ی پدری بایگانیه.

برای اولین بار سر صف صبحگاهی مدرسه, برنامه اجرا کردی و با دوستت هلیا شعر شطرنج مهدکودکتون رو خوندین.

اولین کلمات رو یاد گرفتی و اینقدر باهاشون جمله ساختی و رنگارنگ توی دفتر نقاشیت نوشتی و نشونم دادی که کف کردم. کی برسه روزی که نوشتن توی این خونه ی خاطرات رو بدست بگیری ماهرو!

 


موضوع : | بازدید : 2400 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 25 مهر 1395 و ساعت 7:33 توسط مامان فريبا |

دفتر مشقت رو جاگذاشته ای و من تا ظهر آروم ندارم. آخه دم رفتن من پرسیدم کیفت رو چک کردی و بابا گفت نه یه نگاه بنداز, منم حواسم به کتاب و لوازم التحریرت بود و از دفتر مشقت غافل شدم. طفلک من, اون رو از دست اهورا بالای کتابخونه ت میذاری که از توی کیفت برنداره چون عاشق عکسای ماشا میشای دفترته. وقتی سوار سرویس شدی پریدم زیر پتو تا قضای بدخوابیهای دیشب رو که مزدا کوچولو برام رقم زده بود بجا بیارم. داشتم محتوای کیفت رو با خودم مرور میکردم که یادم افتاد ماشا میشایی ندیدم توش. از زیر پتو دویدم بیرون و رفتم سراغ کتابخونه ت که دیدم اونجاست. زنگ زدیم راننده ی سرویس ولی میدونستیم که برنمیگرده. بابا هم که هر چی اصرار کردم قبول نکرد دفترت رو بیاره؛ تا درسی بشه برات که مسؤولیت کارهات رو خودت بعهده بگیری و پیامد بی نظمی رو بفهمی. من ولی دلم مثل سیر و سرکه میجوشه. خواب که دیگه تعطیل. با اونهمه گیجی و درد خفیف سر مگه فکر و خیال دفتر جا مونده ت میذاره پلک روی هم بذارم. همه ش میگم تقصیر من شد و تو خیالت راحت که من کیفت رو چک کرده م. طفلک من که مجبوری این بار بخاطر اهورا و من حواس پرت, بار فراموشی رو به گردن بگیری. اینا همه در جهت رشد توست حتما, اینکه تنها فرزند خونه نباشی و یاد بگیری فرداها با وجود دیگرانی که سعی در قاپیدن کلاهت دارن چه جوری مواظبش باشی...

نمیدونم ولی هر چی که هست تا ظهر که برگردی نمیدونم چطور ثانیه هام سپری میشه, درست مثل وقتایی که باید میبردیمت برای واکسن.

آخ که چقدر خوشحال بودی خانوم معلم برای جایزه ت این پروانه رو کشیده رنگ کنی

 

پی نوشت:

خوشحالم که این خصوصیت "همیشه نگران" رو از من به ارث نبردی و در زمینه ی حفظ خونسردی درست مث بابا حامدی. بر خلاف انتظاری که داشتم خیلی خوشحال و خندون اومدی و گفتی راستی دفتر مشقم جا مونده بود. خانوم معلم توی کاغذ برام سرمشق داده, گفته این بار اشکالی نداره.

همین 

و شروع کردی از ماجراهای سرویستون و شیطنتهاتون با آب و تاب تعریف کردن.

 


موضوع : | بازدید : 2388 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 مهر 1395 و ساعت 8:53 توسط مامان فريبا |

توی سرویس مهدکودکتون یه کفشدوزکی یافته بودین و بعد از اینکه با بچه ها و آقای راننده کلی باهاش ماجرا داشتین آورده بودیش خونه ازش نگهداری کنی تا بزرگ بشه؛ نمیدونم چه توقعی داشتی که کفشدوزکت اندازه ی بچه گربه بشه مثلا.

در هر صورت گم شد و کلی غصه دارت کرد.

فرداش تو خونه دیدم یه موجودی روی بالش داره تندتند میره سریع گرفتمش انداختمش توی جعبه که تو رو سورپرایز کنم. 

ظهر که از مدرسه اومدی زدی به گریه که کفشدوزکت رو میخواهی, منم جعبه رو رو کردم با این امید که در نرفته باشه. نگاش کردی و باز حالت نزار شد, گفتم چی شد, گفتی مامان این که سوسکه! یعنی اینقدر دچار توهم فانتزی شده بودم بجای کفشدوزک گرفته بودمش!؟ البته کفشدوزکه خاکستری بود ولی این موجود متفاوت که سوسک هم نبود کلی ازش بزرگتر بود. باز زدی به گریه که میخواستم کفشدوزکم رو بزرگ کنم. با بابا گفتیم خب اینو بزرگ کن. بناچار پذیرفتی.

عصرش در حال چرت و همزمان شیردهی به مزدا میدیدم داری با عروسکات بازی میکنی. اومدی بهم سر زدی و گفتی مامان سوسکه رو کردم حیوون خونگی موشم!(منظورت یکی از عروسکات بود)

گفتم به به چه قشنگ!

بعدش باز اومدی گفتی سوسکمم گم شد! 

یه کم بعدترش داشتی تی وی میدیدی گفتی مامان داشتم فکر میکردم که کاش سوسکه و کفشدوزکه همدیگه رو پیدا کنن با هم دوست بشن! فکر کن کفشدوزکه میگه من صاحبم نیرواناست, سوسکه هم میگه, به چه جالب منم صاحبم نیرواناست...

چه دنیای قشنگی داری دخترکم!


موضوع : | بازدید : 1548 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 18 مهر 1395 و ساعت 7:22 توسط مامان فريبا |

روز جهانیت مبارک کودک نازنینم. همین که هنوز یادته بچه ای با اینکه مدرسه ای شدی, دلم آرومه, همینکه هنوزم با دیدن اسباب بازی جدید یه عالمه ذوق میکنی, قند توی دلم آب میشه.

دیروز صبح با دو تا داداشت رفتم که قضای پریروز رو برات کادو بگیرم. فروشگاه شهر فرهنگی که عاشقشم برم و اهورا هم لذت کتاب خریدن رو تجربه کنه. اما اهورا وقتی یکی دو تا کتاب رو ورانداز کرد یهو چشمش به یه جعبه افتاد که توش اسباب بازیه. با اون گویش شیرینش گفت" از اینا دوس د ا ر م" و منم واموندم از نه گفتن. برای اهورا کتاب گرفتم و اسباب بازی, برای تو کتاب. برای مزدا,... از قلم افتاد طفلک سه ماهه م؛ آخه ترسیدم زیاد توی فروشگاه بمونم به انتخاب و این دست اون دست کردن بدقلق بشه و گریه سر بده منم دست تنها نتونم از پس دوتاشون بربیام. ظهر که از مدرسه اومدی چشمت به خوک کوچولوی چرخدار افتاد و پرسیدی مال کیه, یهو دراومدم که کادوی روز جهانی کودکه برای تو و تازه کتابم گرفته م. بسیار تا بسیار ذوق زده شدی و کلی از خوک کوچولو خوشت اومد. این وسط هی اهورا میپرید وسط که "منه, منه" و من عذاب وجدان که کاش توی همون فروشگاه تصمیم گرفته بودم و به اهورا میگفتم خوک صورتی مال نیرواناست. آخه خداییش هیچ فکر نمیکردم دلت از اون اسباب بازیه بخواد. دیروز با اهورا کلی با اسباب بازیای جدیدتون بازی کردین و من شاد بودم. هی میگفتی مامان میشه ببرمش مدرسه, یا باز درمیومدی که مامان این بچه گونه نیست خیلی, و منم پاسخم کلا منفی بود. بعدازظهر سه تایی تون برای اولین بار به قصه خونی من گوش فرادادین و من کتابی که برات گرفته بودم با عنوان "روزی که مدادشمعی ها دست از کار کشیدند" رو بلند بلند براتون خوندم, حتی مزدا هم توجه میکرد و البته از یه جایی که حوصله ش سر رفت بابایی ادامه داد به خوندن کتاب. چقدر دوست داشتم این مراسم رو و حس کردم چقدر ماها رو به هم و شماها رو به کتاب و خوندنش نزدیکتر و دوست تر میکنه. چقدر قصه ی قشنگی بود ماجرای کتاب داستانت. خیلی خیلی آرزو میکنم کودک وجودت هماره سرزنده و شاداب بمونه و روشنایی و نور ببخشه. 


موضوع : | بازدید : 635 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 مهر 1395 و ساعت 9:00 توسط مامان فريبا |

بعد از ماجرای عکس العمل خانوم معلم به متن بلندبالای من و دمغ شدنم که در ادامه ی مطلب پست "مهرانه" نوشتم دفتر مشقت رو که نگاه کردم دیدم برام نوشتن "موارد نوشته شده شنبه بررسی می شود". با خودم گفتم خب شاید آخر هفته بوده و گرفتاری بیشتر, به امید شنبه میشینم و شده میرم مدرسه. صبح شنبه که اومدم ظرف خوراکیت رو از کیفت بردارم یه کاغذ تاشده توجه منو به خودش جلب کرد. بازش که کردم یه فرم درخواست اطلاعات دانش آموز و والدین برای انجمن اولیا مربیان بود بهمراه دعوتنامه ی جلسه ی آشنایی والدین با کادر مدرسه که همون عصر شنبه, دیروز, برگزار میشد. تازه فهمیدم منظور خانوم معلم از بررسی شنبه چیه. هم تو یادت رفته بود بهم کاغذ رو بدی هم من دیر به سراغ کیفت رفته بودم. بازم خدا رو شکر خیلی دیر نشده بود. تند تند فرم رو تکمیل کردم گذاشتم کیفت و شروع کردم برنامه ریزی ذهنی که عصر بچه ها رو به کی بسپارم که خودمم بتونم بیام مدرسه. از اینکه توی برنامه ی جلسه, سخنرانی مدیرمهدکودکتون هم نوشته شده بود خیلی دلگرم شدم. 

خدایا شکرت پس فقط اسم مهرآیین رو از مهد نگرفتن رسمش رو هم اقتباس میکنن. 

...

با سخنرانی خانوم جلیلی, مدیر مهدکودک, امیدوارتر شدم که مدرسه شون هم سعی در این داره که بچه ها در فضای مشارکتی با هم رشد کنن, از شادی هم شاد و از غصه ی هم در غم باشن. برای آینده ی خاکی که درش ریشه دارن مسؤولیت پذیر و متعهد باشن. فقط خونه و فضای اختصاصی خودشون براشون مهم نباشه و برای محیط اطراف و جامعه هم ارزش قایل باشن. از ما اولیا هم خواسته شد هماهنگ با مدرسه پارو بزنیم که قایق بچه هامون خدای نکرده در اثر اختلاف جهت های ما دور خودش نچرخه. این یعنی اینکه اهداف و خط فکری مدیر مهد در مدرسه هم جاریه. خدا کنه همینطور باشه.

بعد نوبت به جلسه ی اختصاصی اولیا با معلم بچه ها در کلاساشون رسید. اونجا هم با اینکه از وسطش رسیدم توضیحات مبسوط خانوم معلم در مورد روش تدریس و خصوصا تدریس ریاضی با بازی دلگرمترم کرد. تشکر و تحسین و تمجید والدینی که بچه ی دیگه شون هم توی همین کلاس و با همین معلم کلاس اول رو پشت سر گذاشته بی تأثیر نبود. ظاهرا روش تدریس خاصی دارن که توی شهر و طبق آمار اونا کم نظیر و منحصر بفرده. در انتهای جلسه همسرم که اونم معلمه بحث خلاقیت در مشق نوشتن رو مطرح کرد. خانوم معلم گفتن در درس ریاضی از راه حل های خلاقانه استقبال میشه و تشویق میکنن ولی در درس فارسی ممکنه این تشویق ما به تقلب کردن و از زیرکار در رفتن بینجامه. در عین اینکه بد نیست ولی تشویقش نمیکنن. من گفتم که اتفاقا نمیخوام برداشت تقلب ازش بشه ولی خب انگار خانوم معلم یه جوری قانعمون کردن که مشق کردن باید طبق الگو باشه. بعد هم من 

عذرخواهی کردم که ببخشید من با اون متن طولانی وقتتون رو گرفتم و خانوم معلمم گفتن من واقعا زنگ آخر چهارشنبه که تکالیف رو میدیدم فرصت خوندن نداشتم و امروز تازه خوندم و لذت بردم و این خیلی خوب شد چون هم به نحوی گفتم که عکس العملش رو شنیده م و هم واقعا بهش حق دادم که در اون فرصت کم شاید چنین برخوردی خیلی دور از ذهن هم نبوده.


موضوع : | بازدید : 4270 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 مهر 1395 و ساعت 8:44 توسط مامان فريبا |

مهرانه ها ادامه داره و ما حالا هی سوژه داریم واسه نوشتن از تو. مشق لوحه نویسی تون علامتی بود که قراره بعدها زاویه ی شروع حرفهای چ ج ح بشه. 

مشقت تموم شده بود و به اتفاق بابا دفترت رو بدست گرفتیم تا ببینیم و نظر بدیم. همینطور که دونه دونه علامتای نوشته شده رو نگاه میکردیم یهو انگار جرقه ای تو ذهنت زده شد و بدو دفتر نقاشیت رو آوردی و گفتی حالا فهمیدم چطوری چشم بکشم.

و این خانوم رو کشیدی به این وجاهت!

 یعنی نیروانا هلاک این ابتکار عملتم مادر!

کاش منم اندازه ی تو بلد بودم دانسته هام رو بکار ببندم.

میگی مامان تا حالا خانوم اینجوری نکشیده بودم,

درست میگی خب, زاویه ی دید سه رخ, چشمای خط چشم دار بادومی, شینیون مو, حلقه ی بینی,...

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت 

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

 

 


موضوع : | بازدید : 1842 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 مهر 1395 و ساعت 15:30 توسط مامان فريبا |

دیشب دومین مراسم مشق شبت برگزار میشد, بابا گفت برم سر و گوشی آب بدم ببینم چه میکنه. من که با خودم عهد کرده م فقط چراغ خاموش به مشق و درست نظارت کنم. بعد از چندی پدر با لبخند برگشته میگه میدونی چه جوری داشت مینوشت, میگم نه, (میدونستم مشق لوحه نویسیت تمرین از بالا به پایین نوشتن این علامته | ) میگه یه خط بلند از بالا تا پایین دفتر میکشه و بعد ما بین خطوط رو پاک میکنه!

دیروز همه ش فکر میکردم اولویت من برای آموزش تو اینه که همیشه راه دومی هم هست, و دیشب تو داشتی بهم ثابت میکردی خودت میدونی ممکنه راه دیگه ای هم باشه. امروز دعا میکنم این توانایی تو رو سرکوب نکنن. بهت انگ تقلب نزنن یا توی چارچوب الگوهای از پیش تعیین شده ی صد در صدی خفه ش نکنن. کسی که یه خط بلند راست رو میتونه راحت بکشه مطمإنا پاره خط های کوتاه رو هم بلده بکشه. فقط یه راهی پیدا کرده که از پاک کن محبوبش که خاله سمیرا با کلی عشق براش خریده بیشتر استفاده کنه.

سعی میکنم این مسأله رو برای خانوم معلمت بنویسم.


از مدرسه که اومدی تی وی روشن بود و برنامه هایی که تابستون میدیدی در حال پخش. میگی مامان باورم نمیشه اینقدر زوده. میگم نه قربونت, تابستون سر ظهر پا میشدی فکر میکردی صبحه.


دغدغه ی اولین روزای مدرسه ت پیدا کردن بهترین راه برای طی کردن مسافت طولانی خونه تا مدرسه بود. البته به مقیاس شهرستانی میشه گفت زیاده. از این سر شهر تا اون سرش. همون روز اول بابایی موفق شده بود سرویس بگیره برات ولی وقتی رسیدی خونه در حالی که لپات گل انداخته بود گفتی مامان مث ماهیتابه بود ماشینش.


کتابات رو با چنان ظرافت و دقتی جلد کزدم که نگو. طبق توصیه ی خانوم معلمت فنریشون نکردیم که پاره پاره نشن. فقط منگنه زدیم و با ابتکار تو وقتی دیدی از اون نوار چسب فانتزیا آوردم روی منگنه ها رو خوشگل پوشوندیم که کسی هم شک نکنه. اینجوری:

...



ادامه مطلب...
موضوع : مدرسه | بازدید : 3091 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 شهريور 1395 و ساعت 7:25 توسط مامان فريبا |

کلی برات نوشته بودم پرید!

حالا دارم اول نت برمیدارم بعد یه جا کپی کنم اینجا. تا اونموقع میترسم دیر بشه ثبت این لحظه ها.

فعلا این عکس نازنین باشه تا حال این لحظه هام رو ثبت بزنم.



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 4592 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 شهريور 1395 و ساعت 13:01 توسط مامان فريبا |

از روزی که جشن پایان مهدکودک رو بر پا کردین, شماره ی روزایی رو که تا باز شدن مدرسه مونده بود ازم پرسیدی. بعد از اون هر از گاهی مثلا هفته ای, دو هفته ای یک بار ازم میپرسیدی چقدر دیگه مونده و من حساب کتاب میکردم عدد میدادم. حالا دیگه از تعداد انگشتای دستتم کمتر مونده که به قول خودت بری کلاس اول.

تمام هیجانم رو از انتخاب مدرسه, ثبت نام, واکسن, اندازه زدن لباس فرم و دریافت پیامک خرید کتابای درسیت از طرف مدرسه, نشد بطور کامل برات بنویسم. اینکه چقدر برام مهمه که تو بیشتر درس زندگی بگیری تا حفظیات کم کاربردی درسای مدرسه رو و برای همینم بجای مدرسه های پر طمطراق و چشم پر کن که اکثر دوستای مهدت رو در آغوش پذیرفته, تصمیم گرفتیم مدرسه ی خلوت و دور دست "مهرآیین" رو انتخاب کنیم که حداقل بر پایه ی همون اعتقادات و باورهای مهدکودکت شکل گرفته. یه محیط کوچیک و صمیمی که حضور خاله شهلای عزیز هم بعنوان مربی قرآنش دلگرمی خوبیه. 

خوندن کتاب "مدرسه ی رویایی" به پیشنهاد دوست نازنین و فرهیخته م زینب مامان دیانا خیلی بهم کمک کرد که دیدم برای انتخاب مدرسه چی باشه و حتی قبل از اون جلسه ای رو که مهدکودکتون برای این امر مهم ترتیب داده و پارامترای انتخاب رو برام مشخص کرده بود. خودتم توی بازدیدی که از این مدرسه داشتین ازش خوشت اومده بود که البته خدا خدا میکنم تنها و فقط بخاطر حضور خاله شهلا نباشه. 

شکل گیری مدارس طبیعت توی شهرهای مختلف کشور نوید این رو میده که احتمال جا افتادن و به رسمیت شناخته شدنشون در نظام آموزشی کشور هر چه پررنگ تر بشه. خوشحالم که توی مهد مهرآیین به سبک مدارس طبیعت به یادگیری از طریق کشف و شهود پرداختی و امیدوارم مدرسه تون هم به این تعهدی که اخلاقا در قبال شما داده وفادار باشه و همچنان بدون اینکه بفهمی در حال آموختنی, آموزش ببینی و همونطور که گفتم درس زندگی و مهارت زندگی کردن رو فرابگیری. و همچنان به مدرسه رفتن علاقه مند بمونی.

 

 


موضوع : | بازدید : 4716 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 شهريور 1395 و ساعت 17:24 توسط مامان فريبا |

موهاتو کوتاه کردی خوشگلم, غمات کوتاه بشه الهی!


موضوع : | بازدید : 5347 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 مرداد 1395 و ساعت 9:02 توسط مامان فريبا |

چند وقته میخوام از جریانات مدرسه ت بنویسم نمیشه. فعلا این عکس واکسن شروعش رو داشته باش تا یه فرصتی که امیدوارم زودتر دست بده از حال و هوای فصل جدید زندگیت بنویسم.

از ترس اینکه توی گیرودار شرایط جدید مادریم که ناشی از ورود داداش مزدا به جمعمون هست نتونم بهت برسم هی واکسن ورود به مدرسه ت رو عقب انداختم. ولی چقدر الکی میترسیدم, تو خیلی قوی ظاهر شدی و عواقب چندانی نداشت. آفرین شیر ژیان!


موضوع : | بازدید : 5335 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 مرداد 1395 و ساعت 18:09 توسط مامان فريبا |

دخترم, سنگ صبور این روزای من! ندیم کمک دست مامان! چقدر از نوشتن برات عقب مونده م. میبخشیم میدونم. رسیدگی به امور دو تا داداش کوچولوی سراپا نیاز و وابستگی, پرداختنم به امور تو رو خیلی کم کرده ولی از محبت و عشقم بهت ذره ای نکاسته. 

ممنونم که بهم یاری میرسونی, یا اهورا رو سرگرم میکنی جیغ و هوار نکنه مزدا رو بیدار کنه, یا گهواره و نی نی لای لای مزدا رو تکون میدی خوابش آروم بمونه, یا تو آشپزخونه میپلکی ببینی چطور میتونی هم اشتیاق خودت به ساختن و درهم آمیختن رو پوشش بدی هم احتمالا باری از دوش من برداری. علاقه ی زیادت به آشپزی و ترکیب مواد مختلف برای رسیدن به اشکال و طعم های جدید غذایی با خرید کتاب آشپزی فیلیکس و گرفتن یه هدیه ی کلاه سرآشپز بهمراه اون پر رنگ تر شده و البته دیدن برنامه های مختلف تی وی که توش همه مشغول خوردن یا پخت و پز هستن اشتها و اشتیاقت رو تحریک میکنه بیشتر دست بکار شی. خلاصه اینکه توی گیر و دار بچه داری و دستپاچگیم برای روزمرگی های آشپزخونه تو وروجکم هی نخود آش میشی, فلان چیز رو درست کنم,...

حق داری طفلکم, حق داری. روزای تابستون بلنده و تو هم مجبوری یه جوری برای خودت سرگرمی درست کنی. این تابستون هیچ کلاس و برنامه ای برات نذاشتیم و از این بابت نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت. تنها دلخوشیات دوچرخه سواری با بابا آخرای شبه و گه گداریی هم پارک یا خونه ی دوستات موندن. تابستونم به نیمه رسیده و من نگرانم که این ایام طلایی عمرت به زیبایی برات خاطره نشه. من مامان همیشه نگرانی هستم, اما تو اینگونه مباش و بی پروا و رها کودکی کن.

روزت مبارک یگانه ی من!

 


موضوع : | بازدید : 10340 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 تير 1395 و ساعت 10:10 توسط مامان فريبا |

مزدای مانای ما, به نام خداوندگار خرد, گامهای آسمانیش را بر زمین نهاد. بادا که نام بلندش را با اندیشه, گفتار و کردار نیکش به گیتی جاودانه سازد, آنگونه که خدایگونی و خدایگانی بشر را سزاست.


موضوع : | بازدید : 6139 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 خرداد 1395 و ساعت 16:02 توسط مامان فريبا |

نازنینم نیروانا مهدوی بیدخت

همچون نهالی ظریف و زیبا دستت را در دستانمان گذاشتی.

با خود عهد بستیم تلاش کنیم تا در تمامی ابعادِ رشد، پرورش یابی و وجود زیبایت هر روز نیرومندتر شود،

آنچنان که در برابر هر طوفانی پایدار باشی.

روزها به تو رسیدگی کردیم، خارها از پای تو برکندیم

و آفت ها از تو زدودیم زیرا که این باغبان،

رسمی جز آیین مهر نمی دانست.

حال درخت کوچکی شده ای و آماده جابجاشدن از این باغ به باغی دیگر.

اکنون باور داریم که بسیار توان مندتر به رشد خود ادامه خواهی داد.

برای وجود نازنینت شوری سرشار برای ساختن، ساخته شدن و خوب زیستن آرزو کرده، امیدواریم همیشه سلامت، سرزنده، مهربان و روشن بین باقی بمانی.

خداوند بزرگ یار و نگهدارت باشد.

 


ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 2664 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 خرداد 1395 و ساعت 7:38 توسط مامان فريبا |

دخترک شش و نیم ساله ی چموش امروزم!

سه سال تمام را به آیین مهرِ مهرآیین، شادمانه و سرخوش سپری کردی. با شیوه آموزشی "رجیو امیلیا "

 کودکی که از حقش به هیچ عنوان نمی گذره, کوچکترین آزاری رو برنمی تابه و سراپا اعتماد بنفس و جستجوگری ست رو از گهواره ی سراپا مهرش برگرفته ایم, مگه جز این آرزومون بود که حالا چموش خطابت میکنم؟!

این آخرین هفته ای ست که با دوستان پیش از دبستانت در تب و تاب برگزاری جشن خداحافظی, ایام خوش مهدکودک رو سپری می کنین. دورانی که من هیچوقت سعادت داشتنش رو توی کودکیم نداشتم و مزه ی نابش رو نچشیده م. شاید برای همینه که مهدکودک تو برام اینقدر مهم بود که بخاطرش از شهرک محل کارم مهاجرت کردیم و برات داستانش رو پیش از این نوشته م. 

هر چی که بود امیدوارم توشه ای که در این سه سال از عمر عزیزت برگرفتی برای همه ی عمر منبع انرژی و الهام باشه.

---------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 

در ادامه ی مطلب شرح  الگوی آموزشی رجیو امیلیا رو که از کانال تلگرام مهدتون برام رسیده رو برای تو و دوستای عزیزم که خواننده ی این پست هستند, میذارم.



ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 2339 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 ارديبهشت 1395 و ساعت 7:36 توسط مامان فريبا |

اینک در جان پناه چهل سالگی ام ایستاده ام تا نفسی تازه کنم. به راه آمده می اندیشم و نگاهم به قله ای ست که پس ابرها رسیدنم را به انتظار نشسته است. 

کوهنورد نیستم ولی به کوه زدن را دوست دارم.

شاعر نیستم ولی در هوای شاعرانه, نفس کشیدن را دوست دارم.

نوازنده نیستم ولی نواختن احساس را دوست دارم. 

شمع نیستم ولی عاشقانه و خاموش, روشنایی بخشیدن را دوست دارم.

اصلا خود دوست داشتن را دوست دارم.

هزار راه نرفته را نظاره میکنم که هر یک به کجایم می رساند, هزار تصمیمی که به مقتضای انسان بودنم, درست یا نادرست گرفته ام که مرا در این نقطه از زمان و مکان نشانده است...

چهل سالگی ام را دوست دارم چرا که موسم برانگیخته شدنم به رسالت مادری سه فرزند است به امر بخوان به نام پروردگارت.

فرصت زیادی نیست, باید کوله ام را باز بیندوزم و محکم بربندم, 

هزار راه نرفته ی دیگر در پیش است و هزار کار نکرده.

رسالتی سنگین به شانه هایم با آیه هایی زلال در برابر چشمانم. فرزندانم را, آیات خداوندگارم را بر دل و دیده مینهم و با کوله بار دوست داشتنهایم به راه قله میزنم.

... خدا کند نفسم کم نیاورد.


موضوع : تولدانه | بازدید : 6756 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 فروردين 1395 و ساعت 8:14 توسط مامان فريبا |

یهو از بالای تخت پاتو سرازیر کردی سمت زمین که بیایی پایین و من نفهمیدم چطور جلوشو بگیرم که توی فنجون چای داغی که از دست اهورا اون گوشه ی پایین تخت گذاشته بودم نره. توی یه لحظه همه چی به هم ریخت و من از ترس اینکه پات تاول نزنه و سریع یه کاری بکنم و از طرفی هم بخاطر بارداری مزدا نمیتونستم بغلت کنم، داد و فیریادکنان کشوندمت سمت آشپزخونه که آب سرد بریزم رو پات، اهورام از داد و بیداد من با اضطراب و گریه دنبالمون می دوید و عصبانیتم رو بیشتر میکرد. با کلی داد و جیغ و هی هول دادن اهورا که از روی صندلی نندازدت پایین پروسه ی رفع خطر سوختگی پات رو تموم کردم ولی فکرکنم چنان دل تو و اهورا رو بجاش سوزوندم که مستحق این فکر تأمل برانگیز تو بودم...

وقتی طوفان به پایان رسید و دور هم نشستیم تا چای تازه م رو بنوشم با چشمایی که هنوز سرخ از اشک بود زدی زیر خنده، از اون خنده های دلبرانه و لابلاش گفتی میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟

که زنگ بزنم 123،کودک آزاری بیاد ببردت!!!!

...



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي | بازدید : 4836 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 فروردين 1395 و ساعت 13:38 توسط مامان فريبا |

و اینک خورشید یازدهم و ده سالگی نهال عشقی که دیگر درختی ستبر است, رستا و ایستا در کشاکش طوفانها. هماره سبز باد و سربلند!

دخترکم امروز دهمین سالگرد پیوند من و باباحامده. امیدوارم روزی برسه که تو هم احساس و هیجان من رو در چنین شرایطی درک کنی. 


موضوع : | بازدید : 4775 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 7 فروردين 1395 و ساعت 9:33 توسط مامان فريبا |

نوروز بمانید که ایّام شمایید!

آغاز شمایید و سرانجام شمایید!

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی

می آورد از چلچله پیغام، شمایید!

آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار

آن گنبد گردننده ی آرام شمایید!

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،

خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟

اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان

افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،

هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید!

امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست

در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید!

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،

در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید

ایّام ز دیدار شمایند مبارک

نوروز بمانید که ایّام شمایید!

 

 


موضوع : | بازدید : 6827 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 7 اسفند 1394 و ساعت 18:56 توسط مامان فريبا |

سخت نامنتظر بود عزیزدلم ولی بالاخره وقتش رسیده بود که پرده از رازی که با بابایی حدود چهار ماه و اندی حفظش کرده بودیم برداریم. 

وقتی متوجه شدیم ماهی کوچولوی شناور توی دلم یه وروجک دوست داشتنی عین اهوراست یه کادوی کم نظیر از طرفش برای تو و اهورا گرفتیم تا شب بازش کنی و روز 25 بهمن برات پر از عشق بشه. 

وقتی کادو و نامه ی مزدا و تصویر سونوگرافی رو دیدی عین آدم بزرگا زدی توی پیشونیت که  

"خاک تو سرم، یکی دیگه!؟" و بعد با ذوق به شکمم نگاه کردی و اومدی سمتم و بغلم کردی. 

برات گفتیم که اونی که توی راهه یه داداشه و اسمش "مزدا" ست و مزدا یعنی دانای بزرگ و همون خدایی ست که نیاکان ما به یکتایی میپرستیده ن.  گفتی کاش دختر بود و بعد وقتی گفتیم کاری از دست ما ساخته نبوده و این تنها خواست خداست خیلی راحت پذیرفتی، عین یه آدم بزرگ با بلوغ کامل عقلانی.

برات مینویسم که بدونی چرا این بار مثل دفعه ی پیش همون اولش بهت نگفتیم، دقیقاً به همین دلیل که فکر میکردیم تو هنوز چشم انتظار داشتن یه خواهری و اگه اوایل بارداریم بهت بگیم هی توی دلت قند آب میکنی که دختره و شنیدن خبری غیر از انتظارت، ممکنه دلخوری برات پیش بیاره. اینطور صلاح دیدیم و چقدر فکر خوبی بود. میگن آدم همیشه تجربه ی یه چیزی رو داشته باشه بهتر عمل میکنه. 

بقول نون خالی خور توی محله ی گل و بلبل عمو پورنگ که همه ش تکیه کلامش رو بکار میبری، شاید باورش برات سخت باشه، ولی یه اتفاقایی توی زندگی آدم میفته که انگار هیچ انتخابی از طرف آدم درش نقشی نداره. تمام و کمال سکان بدست اونیه که رخدادها رو یکی پس از دیگری میچینه تا خواست خودش رو مقدر کنه. 

بقول عزیزی که صد در صد به حرفش ایمان دارم حتماً دلیل بسیار محمکی برای حضور مزدا توی این دنیا وجود داشته که هست شده.

هر چی که هست تو از داشتن یه داداش دیگه خیلی خوشحالی و این برای من خیلی امیدبخش و افتخار آفرینه که یعنی اهورا رو دوست داری و به امیدِ داشتن یکی دیگه مث اون بقول خودت "تپل و بانمک" توی رؤیاهای شیرین کودکی خودت غرقی.

حالا دیگه کار خبررسانی ما راحت پیش میرفت و طولی نمیکشید که خبر اومدن مزدای عزیزمون توی کل خانواده بپیچه.

خدا همه تون رو محکم توی دستای امن خودش نگه داره عزیزای دل من!


موضوع : عاشقانه, خواهرانگی | بازدید : 8490 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 بهمن 1394 و ساعت 11:03 توسط مامان فريبا |

-مامان میدونی مادربزرگ به انگلیسی چی میشه؟ 

-آره, تو میدونی؟ 

-میشه mummy capital

[تعجب کردم, یعنی اون grand mother ی که ما یاد گرفته بوذیم منسوخ شده ؟!؟؟]

-جدی میگی ؟ چه جالب! زمان ما میگفتن grand mother

-خودم ساختمش, آخه مادر میشه mummy, بزرگ هم میشه capital

-تعجب

[خلاقیتت رو بنازم عزیزم. حظ کردم اینقدر بغل]


موضوع : | بازدید : 6717 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 بهمن 1394 و ساعت 10:52 توسط مامان فريبا |

اولین تبخال عمرت این هفته ای که گذشت و پر از تب بودی گوشه ی لبت نشست. یه هفته ی تمام خوابیدی و بیحال بودی. این هفته بیشتر از هر وقت دیگه ای تا بهت میرسیدم میشنیدم که "مامان خیلی دوستت دارم" و کلی پروازم میداد روی ابرا. 

امیدوارم همه ی ناخوشیای زندگیت گذرا باشه عزیزم و هر چه کمتر و کمتر.

خواستم از صورت قشنگت با تبخال عکس بگیرم اجازه ندادی و گفتی "اه, حتما میخوایی بذاری تو وگلابم."

دوست نداری چیزایی که به نظرت نازیباست رو ثبت کنم اما من ایمان دارم وقتی بزرگ شدی همه شون برات دلپذیر و خوشایند خواهد بود دلبرک جان.


موضوع : | بازدید : 8033 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 11 دی 1394 و ساعت 9:37 توسط مامان فريبا |

درسته که تولدت رو حسابی توی مهد جشن گرفتیم و خوش بودیم اما نمیشد که یک سالگی داداش اهورا  بدون هیچ جشنی برگزار بشه، میشد!؟ 

این بود که یه جشن تولد خواهر برادرانه هم خونه ی پدری و با حضور همه ی خاندان آقاجون (روحش شاد) برگزار کردیم. دوست داشتم جشنتون شب یلدا باشه ولی خب چون همه اون شب نمیتونستن حضور داشته باشن انداختیمش شب تولد پیامبر با این متن دعوت:

" برای فرزندان پاییزی مان در ابتدای چله ی سپید زمستان،جشنی به سبزی بهار و سرخی تابستان برپامیداریم، به فرخندگی میلاد مسیح و محمد (ص).

شما هم دعوتید که شادمانی مان را دوچندان سازید.

وعده ی ما، دوشنبه 7 دی ماه 94، از ساعت 6، خانه ی پدری"

با وجود محدود بودن فرصتام و بسته بودن دستم برای انجام خیلی از کارایی که سالهای پیش انجام میدادم بازم جشن خیلی خوبی از کار دراومد و حس میکنم به همه خوش گذشت. 

خدا رو شکر کارناوال تولدهای امسالت هم به خوبی و خوشی به سرمنزل مقصود رسید. الهی که هر لحظه در حال نو شدن باشی دخترک پراحساسم.



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 8856 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 دی 1394 و ساعت 9:36 توسط مامان فريبا |

مثل همیشه تب  و تابم که برای تولدت چه کنم و چه نکنم آرومم نمیذاشت. امسال داداشی  هم به قضیه اضافه شده بود و دلم میخواست کاری کنم کارِستون. از طرفی قانون تولدای مهد هم تغییر کرده بود و بجای هر هفته پنجشنبه ها، شده بود آخر هر ماه که حالا هر تعداد که متولدین اون ماه بودن دسته جمعی. از سالهای پیش یادم بود که متولدین آذر کلاستون کیا بودن. اواخر آبان که با مامان آتمین صحبت کردم متوجه شدم آتمین 30 آبانه ولی دیر شده بود که آخر آبان تولد بگیریم و با هفته ی اول آذر هم موافقت نشد. این بود که قرار شد تا پایان آذر صبر کنیم. یه کم توی ذوقمون خورده بود و این قانون جدید مهد به نظر برای این تعبیه شده بود که کم کم برنامه ی تولد کمرنگ بشه. آخه تولد دسته جمعی اونم توسط مامان ها و نه مهد یه کم سخت بود. هماهنگی سلیقه ها و برنامه ها و ... . بهت گفتم نیروانا امسال توی مهد تولد نمیگیریم ولی تو اشکت دراومد و من دلم سوخت. کلی با تم شطرنجی ای که بهت پیشنهاد داده بودم رویاپردازی کرده بودی و دلت توش بود. بهت گفتم تولدت دیگه با آتمین نمیشه، با هلیاست، اشکالی نداره و تو با کمال میل پذیرفته بودی. آذرماه کلا مهدتون تق و لق بود. از طرفی شیوع آنفلوانزای خوکی و شپش و هشدارهای مکرر رسانه ها والدین رو ترسونده بود از سپردن بچه ها به مهد و از طرفی فوت ناگهانی بابای مربیتون و غیبت حدود سه هفته ای اون باعث شده بود امور کلاستون در حد کجدار و مریز بر پا بشه.

توی خانواده هم مراسم عزاداری پایان ماه صفر برپا بود و کلاً نمیتونستم روی برگزاری جشن تمرکز کنم. تعطیلات پایان ماه صفر که تموم شد دیدم آخرین هفته ی آذره و دیگه فرصتی نمیمونه واسه برگزاری مراسمی که تو دوست داشتی توی مهد داشته باشی. با عجله، شماره ی مامان هلیا رو از مهد گرفتم و تماس گرفتم و هماهنگ کردیم و اون طفلی هم که میدونست اهورایی هست و من با وجود اون کمتر فرصت انجام کاری دارم تقریبا کل زحمات رو از چاپ کارت دعوت و سفارش کیک و تهیه ی سور و ساط جشن بعهده گرفت. مامان آتمین هم در جریان گذاشتیم و اونم به ما پیوست. برای طرح یه تم مشترک که باب طبع سه تا وروجک باشه وقت نبود و هیچی بهتر از پرنسسای دیزنی که البته با یه پرنس همراه باشن نمیتونست کارگشا باشه. قرار گذاشتیم هر کدومتون هر شخصیتی که دوست داشتین لباسش رو بپوشین و روی کیک هم عروسک همون رو بزنیم. طرح کیک هم من از اینترنت گرفتم و پیشنهاد دادم. با یه هفته تعویقی که مهد توی کارمون بخاطر جشن یلدا و غیبت مربی تون انداخت کلی فرصت یافتیم و دم رو غنیمت دونستیم.

نازنینم، آخرین تولدت توی مهد با حضور دو تا دوستی که همیشه اسمشون توی خونه مون هست و تجربه ی یه کار نسبتاً تیمی ما مادرا خیلی پرخاطره شد. شماهام با اون لباسای فاخری که اصلاً فکرشم نمیکردیم با هم جور بشن و چیز خوبی از کار دربیاد خوش درخشیدین. ای کاش قدر این لحظات و این روزای عزیز رو بدونی و بدونیم. ای کاش همیشه فرصت رو برای ساختن خاطره غنیمت بدونیم.



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 7169 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 دی 1394 و ساعت 7:19 توسط مامان فريبا |

وقتی با من میمونی تنهاییمو باد میبره ...



ادامه مطلب...
موضوع : عاشقانه | بازدید : 4081 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 آذر 1394 و ساعت 9:29 توسط مامان فريبا |

مامان! من تولد خودمونی دوست ندارم. دوست دارم همه بیان پیشم.

...

مامان! آهان فهمیدم، چون کیک رو خودمون درست کردیم تولدمم خودمونی شده.

...



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 7985 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 آذر 1394 و ساعت 2:11 توسط مامان فريبا |

به تو گفتم "گنجشک کوچک من باش

تا در بهار تو

من درختی پرشکوفه گردم."

و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب در آمد

اشی مشیِ شش ساله ام !

تولدت مبارک

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

دوستای نازنینم، خاله های بهتر از گل نیروانام، ممنونم از همه ی پیامها و ابراز محبتهای گرماگرم و صمیمانه تون که مثل همیشه منو ذوب میکنه.

نمیدونم چه رازیه که درست روز تولد نیروانام گوشیم سکته میزنه. این دومین باره که این اتفاق میفته و دفعه ی قبل تولد چهار سالگیش بود. 

از اونروز در دست تعمیره وهنوز بازیافت نشده متأسفانه و همینه که نتونستم اون همه انرژی زیبا که سمتم فرستادین رو موبایلی دریافت کنم.

منو ببخشین که آخر ماه عزاداری هم سرمون خیلی شلوغ بود و نتونستم زودتر بهتون اطلاع بدم.

عاااااااشقتونم.


موضوع : تولدانه | بازدید : 645 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 آذر 1394 و ساعت 7:19 توسط مامان فريبا |

حسن ختام پروژه ی زیبای "کتاب" که اولین پروژه ی امسالتون توی مهرآیین بود برنامه ی "همایش نویسندگان کوچک" نام گرفت. ما پدر و مادرها دعوت شدیم تا هر یک با کمک فرزندمون یه کتاب تألیف کنیم و تو من رو برای همراهیت انتخاب کردی و به بابا مأموریت دادی مراقب اهورا باشه. بعد از دو هفته تیمارداری اهورا و چهار شب مداوم درست نخوابیدنهام بابت ویروس و دندون و ... زنگ تفریح بزرگی بود که کاملا استحقاقش رو داشتم. ممنونم دخترکم که بهم این فرصت رو دادی که توی اون فضای شاد و کاملا کودکانه به روح و روانم آرامش و انرژی دوباره بدم. بین میز و صندلیا که راه میرفتم حس میکردم گالیورم که توی سرزمین لی لی پوت ها قدم میذاره.

اولین باری نبود که با هم کتاب مینوشتیم. یه بار دیگه پارسال توی خونه ازم خواسته بودی این کار رو باهات انجام بدم و کتاب خوبی هم دراومد و حس میکنم چون اوایل تولد اهورام بوده نرسیده م اینجا برات ازش بنویسم. 

تو داستان پرداز خوبی هستی و حتی شاعر خوبی و من به این که این عطش نوشتن از من بهت به ارث رسیده به خودم میبالم.

خلاصه توی اون جمع صمیمی و پر حرارت مادر و کودک ,و البته یک پدر هم بودن, کلی انرژی گرفتم و بعد از دو ساعت و نیم تلاش بی وقفه با کمک ذهن خلاق تو و دستای کوچولوی هنرمندت یه کتاب تألیف کردیم که جلد داشته باشه, صفحه ی عنوان, شمارگان صفحه, متن, نقاشی, ...

عنوان: گربه کوچولو و عروسک گمشده

نویسنده و تصویرگر : نیروانا مهدوی

ویرایشگر : فریبا همتی

ناشر : مهرآیین

کتابت رو خیلی دوست داری و از اینکه هنوز توی مهد مونده واسه نمایشگاه حسابی شاکی هستی. چقدر از طرحی که برای جلد و صحافی کتاب بهت پیشنهاد دادم خوشت اومد و هی ازش تعریف میکنی و همه ش میگی مامان خوب شد تو باهام اومدی,  اگه بابا بود اینهمه شیکان پیکان نمیشد. ای جونم من که میدونم یاد بابایی هر لحظه همرات بود, اون خورشیدایی که حتما و حتما باید توی نقاشیای هر صفحه ت میبودن مگه اونی که فضای داخلی خونه رو به تصویر کشیده بود. آرزوم برات اینه که اگه خودتم هوای نوشتن و نویسندگی در سر داری تمام و کمال به آرزوت برسی چون جوهرش رو در تو میبینم.



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 4573 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 آذر 1394 و ساعت 15:40 توسط مامان فريبا |

دوباره ماه تو و داداش اهورا و باز دلشوره های این دل عاشق کوچک من!


موضوع : | بازدید : 4168 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آبان 1394 و ساعت 2:08 توسط مامان فريبا |

مامان امروز کیارشا دستمو بوس کرد. برای اولین بار عاشق شدم.


موضوع : | بازدید : 6618 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 مهر 1394 و ساعت 8:26 توسط مامان فريبا |

یادش بخیر کلاس دوم بودیم فکر کنم یه درس کتاب فارسی مون عنوانش "دندان شیری هما" بود.

توی بحبوحه ی دندون درآوردن و تند تند جوونه زدنای مروارید نشان داداش اهورا, اولین دندون شیری تو افتاد.

وقتی جمعه ی هفته ی پیش گفتی دندونم لق شده دلم ریخت, خدایا چقدر بزرگ شده, و طول هفته اینقدر بهش ور رفتی که به جمعه نرسیده خودت از جا در آوردیش. اولین دندون شیری تو روز ۲۳ مهر ۹۴ افتاد.


به نظرم اشتیاقت توی هدیه گرفتن از فرشته ی دندون بود که واداشتت خودت دست بکار بشی و از جا دربیاریش, بیچاره فرشته ی دندونم که خیلی گرفتار بود نتونسته بود سر موقع کادوش رو برات بفرسته. این بود که برات نامه نوشت.

 

واسه همین بود که دندون شیری تو هم پیدا نمیشد که بذاریش زیر بالش.

بالاخره با همت هر چه تمام تر فرشته ی مهربون هدیه ی تو دیروز آماده و تقدیمت شد.

وقتی از خواب بیدارت کردم که پاشو نیروانا, ببین فرشته ی دندون برات هدیه فرستاده چشات رو یهو باز کردی. چشمت به بستهافتاد و جلوت که گذاشتمش نشستی, همینطور داشتم توضیح میدادم که دبشب که تو خوابت برد من دندونت رو پیدا کردم و گذاشتم زیر بالش و الان میبینم که فرشته برات هدیه فرستاده. همینطور خوابالو گفتی پس هلیا راست میگفت فرشته دندون برات کادو میفرسته. توی وقت کمی که تا اومدن بابا به دنبالت برای رفتن به مهد داشتیم بسته ی هدیه ت رو باز کردی. بهمراه نامه ی دیگه ی فرشته ی دندون.

 و از همه بیشتر از این جعبه ی موزیکال خوشت اومد که البته تو کاربری مختص خودت رو برگزیدی براش, چمدون باربی ها.


 دیشب مدام مشغول بازی باهاش بودی. برای اولین بار هم از مسواک باتری دارت استفاده کردی و گفتی مامان مسواک برقی چه حالی میده. 

خدا کنه مسواک زدنت ادامه دار باشه گلم. خدا کنه قدر این مرواریدهای گرانبها رو بدونی قبل از اینکه خدای نکرده درد و پوسیدگی ارزششون رو بهت ثابت کنه.


موضوع : | بازدید : 9300 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 مهر 1394 و ساعت 7:25 توسط مامان فريبا |

کودک نازنین من دلم دوباره نفس کشیدن را در هوای آغوش تو میخواهد, آغوشت را از من دریغ مدار که اگرچه این روزها تنم گهواره ی حضور نوپای دیگری از جنس تمام عشق توست, دلم هنوز از خواستن و عشق تو سرشار است, گیرم که آنقدرها بلد نباشد مثل آن روزهای یکدانگی تو, به زبان بیاوردش.

عمر من, همه ی سرمایه ی زندگی من, به من جانی دوباره بده تا در این راه نفس گیر پرورش جسم و جانت از پا نیفتم.

 


موضوع : | بازدید : 6733 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 11 مهر 1394 و ساعت 17:07 توسط مامان فريبا |

هفتاد ماه تمام رو با لمس وجود نازنینت سپری کردیم.

بادا که هفتاد سال تمام نیز از حس حضور شیرینت سرشار باشیم, باشیم یا نباشیم.


موضوع : | بازدید : 3272 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 3 مهر 1394 و ساعت 7:59 توسط مامان فريبا |

کاش دوباره بهت نزدیک بشم نازنینم, به دخترک زیباروی قصه های این خونه. هر چی اینجا ازت کمتر مینویسم توی دنیای واقعی روزمره مون انگار گمت کرده م.

این روزا من مامان بدجنس و ژولی پولی ای هستم که دلت نمیخواد داشته باشیش. نمیخواهی با من باشبی و هر لبخند و کلام محبت آمیز دیگران رو به جان میپذیری و از من دورتر میشی. با خودم میگم این همه آیا از توجه و رسیدگی من به اهورای کوچولو و بیش از همه حساسیتم توی ساکت بودن تو برای اوقات خوابش سرچشمه میگیره!؟ و جوابم بله ست, جواب نهان تو بله ست و دیروز عیان هم کردی که کاش اصلا داداش و خواهری نداشتم و تنها بودم.  بریم اهورا رو بدیم کسی که بچه نداره! من مادر عادلی نیستم آیا!؟ 

شبا که رفتارای روزم رو با خودم مرور میکنم ازت شرمنده میشم و حتی لحظه لحظه های روزا. گاهی دلم میخواد هر چی کتاب تربیتی خوندم دور بریزم و از همه ی گروه ها و شبکه های اجتماعی مادرانه خودم روحذف کنم و ادای مادرای آگاه و پردغدغه برای بهترین تربیت فرزند رو درنیارم. از خودم بدم میاد که هنوز توی کنترل خودم کمترین مهارتی ندارم. چه ضعیف چزونی شده م من, زورگو و بی انصاف. چیزی که هرگز در خودم ندیده بودم, در رابطه با هیچ انسانی و حالا گاهی رفتارایی در رابطه با تو ازم سر میزنه که دلم میخواد سر به بیابون بذارم. اونوقت میشینم پیشت و ازت عذر میخوام و تو هم گاهی میپذیری, گاهی اشک توی چشات حلقه میزنه و گاهی میخواهی ازم باج بگیری.

اینجا در محضر معصومت اعتراف میکنم که خیلی کم آورده م عزیزکم, من اینقدر بد نبوده م هیچوقت و نمیدونم چرا اوضاع داره اینطوری پیش میره. اینا رو با اشک برات مینویسم. من از مادر بودن خودم واقعا خجالت میکشم. من که بخاطر بیشتر با تو بودن و بیشتر هوای تو رو داشتن , بخاطر تنها نبودن تو و فراهم کردن امکان تجربه ی خواهری برای تو اهورای نازنین رو از خدا هدیه گرفتم حالا با تمام وجود میبینم که چندی ست همه چی صد و هشتاد درجه متفاوت پیش میره. و این همه از ضعف منه و از کوچیک بودن ظرف وجودم.

این اول مهری تمام قد در محضرت خم میشم و ازت عذر میخوام, از خدا میخوام که توانم رو و ظرفیتم رو هر چه بیشتر کنه تا باز به روزای پرافتخار مادری پیشین برگردم. روزایی که سرم در مقابل خدای خودم, خودم, تو و دیگران بلند بود در کلاس اول مادری.


موضوع : | بازدید : 10243 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 شهريور 1394 و ساعت 0:11 توسط مامان فريبا |

شصت و نه ماهگیت رو مهمون دنیای رنگ رنگ خیالت باش چالش کوچولوی من!

 

 



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 14480 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 مرداد 1394 و ساعت 9:17 توسط مامان فريبا |

مانترای بی تکرار ما بوقوع پیوست. دخترعموی نازنینت همین امروز دنیای ما رو با حضور خودش رنگین تر کرد. تولدش قطعا برای تو و ما و همه ی جهانیان نوید یه دنیای پر از زیبایی و آرامشه.

 

 


موضوع : | بازدید : 5674 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 مرداد 1394 و ساعت 9:03 توسط مامان فريبا |

عزیزکم,

شصت و هشت ماهگیت چه بیصدا گذشت, شاید واسه اینه که اینقدر بزرگ شدی که گذشت ماهها دیگه کفاف نمیکنه و درگیر ماهانه های اهوراییم. 

این چند وقته من و تو عین دو تا دختر بچه با هم کل کل میکنیم, لج میکنیم, گیس و گیس کشی راه میندازیم, احترام همو حتی جلوی نزدیکان درجه یک و دو نگه نمیداریم و ... .

همینه که توی پست قبلی نوشته م که باید کتاب بخونم. کتاب "کودک, انسان, خانواده" رو خوندم. اولش یه کم تسلی پیدا کردم و خیالم راحت شد که تنها نمونه ی مادرانی نیستم که دلشون میخواد نمونه باشن ولی برعکس رفتارای نازیبایی ازشون سر میزنه. تو بخشای آخر در مورد خشم سخن رفته بود و اینکه خشم احساسیه قابل احترام و اتفاقا باید بچه ها خشم پدر و مادر رو ببینن ولی نه به شکلی انفجاری بلکه کنترل شده و آرام آرام رها شده. حالا من هی دارم خشمی رو که از وقتی خودم رو شناختم فکر میکردم باید بخورمش و قورتش بدم سر تو رهاش میکنم, تو که ضعیف ترین آشنای منی و ترسی ازت ندارم و نه که هنوز بلد نیستم آرومکی باشه, یهویی و انفجاری میشه!

این خشم قلمبه ی من واقعا اسباب شرمندگیم شده. بهم فرصت بده یاد بگیرم چه جوری کنترلش کنم تا تو هم از من الگو بگیری. خیلی وقتا که وجدانم درد میگیره برات توضیح میدم که من بچگیام مهدکودکی نرفته م که بهم یاد بده وقتی عصبانی میشم انگشتامو فوت کنم, آب بخورم, نفس عمیق بکشم, تا ۱۰ بشمارم, ... و همینه که داد میکشم و اخم میکنم و .... بهت میگم دارم کتاب میخونم که یاد بگیرم چه جوری باهات رفتار کنم. و تو چنان وروجکی هستی که وقتی دارم با تأمل روی رفتاری که انجام دادی و قاعدتا واکنشی از من میطلبه مکث میکنم میگی: داری فکر میکنی چه جوری باید با من خوب رفتار کنی؟!

عاشقتم نیروانای من, عاشق مهربونیات, فهم و اندیشه ی بلندت, زبون بازیات, بازی کردنات با اهورا که غش غش خنده ش رو درمیاره, دلسوزی کردنات برای اون وقتی خشمم سر اون طفل معصومم سرایت میکنه, معصومیت کودکانه ت که یه لحظه بعد از داد و بیدادی که بینمون رد و بدل شده سمتم میایی و رابطه رو از سر میگیری و همه ی زیباییای روح قشنگت. انگار وقتی اینجا برات مینویسم بیشتر بهت نزدیک میشم و عاشق ترت. کاش بتونم بیشتر از این روزا بنویسم. روزایی که به رعنایی تو میافزایند و به دلمشغولیای بیشتر مادری من.

میدونی این روزا شبکه های موبایلی باعث شده ن حتی اگه یه ذره وقت پیدا میکنم اونجاها مشارکت داشته باشم, یه گروه مادر و کودک عضوم و از اونجایی که آنلاین انتقال تجربیات میکنیم راحت تر و دم دست تره اگرچه حفظ سابقه ی مطالب سخته. اینه که کمتر سراغ این خونه میام با اینکه اینهمه دوسش دارم و با هیچی عوضش نمیکنم.

 

* خشم قلمبه عنوان یه کتاب کودک از انتشارات کانون پرورش فکری کودکانه که سخت دنبال خریدشم برات.

 


موضوع : | بازدید : 9018 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 تير 1394 و ساعت 21:18 توسط مامان فريبا |

نیروانای نازنینم, مدتیه هر وقت میام اینجا برات بنویسم از خودم و خودت و دوستانم خجالت میکشم.

دیگه خودم رو اون مادر همیشگی برات نمیبینم از اینهمه تغییر و چالشی که توی رابطه مون میبینم وحشتزده میشم. مطمإنم فقط بدلیل پایین اومدن میزان مطالعه ی خونمه. باید چند تا کتاب بخونم و اول از همه "تربیت بدون فریاد" رو. وقتی خوندم و انرژی گرفتم باز برات مینویسم, با قلم مادری که خودش رو و مادری خودش رو دوباره یافته


موضوع : | بازدید : 12898 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 خرداد 1394 و ساعت 1:18 توسط مامان فريبا |

شصت و شش ماهه ای نهالکم.

مجبورم این جمله ی کلیشه ای "خیلی وقته ازت ننوشته م" رو بنویسم و برم و خدا خدا کنم تا آخر امروز بهم یه فرصت عنایت کنه که خیلی خیلی ازت بنویسم.

-----------------------

جشن پایان سال مهدتون برگزار شد. منم مثل همیشه از شدت هیجان اول روی پا بند نبودم و نمیتونستم بشینم. بعدش وقت خوندن سرود ملی اشکم سرازیر شد و تا دیدم از اون بالا گریه م رو دیدی و اخم کردی زود خندان شدم. بعدشم عین نهال بادمجون هی رفتم اینور سالن، اونور سالن، پیش بابا و اهورا، پیش مامان باباهای دوستات و ... یکی توی نخ من رفته باشه به سلامت روانم شک میکنه.

خیلی لذتبخش بود گلم، خصوصاً که به حرف دل خودم و مدیر عزیزتون گوش کردم و درگیر گرفتن عکس و فیلم نشدم و از لحظه لذتش رو بردم. اهورای عزیز هم خیلی همکاری کرد و طفلی محو دیدن شما و شعرخونیا، نوازندگیا و اجراهاتون شده بود.

در پایان وقتی جایزه ت رو گرفتی اومدی سمت ما شاخه گلهایی رو که برات گرفته بودیم بهت دادیم و شاخه گلهای مربیات رو هم که بهشون تقدیم کنی. خوشحال شدی ولی وقتی فهمیدی واسه ت کادو نگرفتیم، اشک تو چشات جمع شد و کانالت رفت روی موج غر زدن و بهونه. خدا رو شکر سرگرم دوستات شدی و توی حیاط کلی باهاشون بازی کردی و عکس گرفتین.

در کل موافق نبودیم برات کادو بگیریم. توی جشن موسیقی پیش از عید هم کادو نکرفتیم برات.  شاید به دو دلیل

یکی اینکه کلاً هیچ کادویی توی دل تو نمیره مگه عروسکی از مدلی که خودت میپسندی و اونم خیلی به ندرت و مام رغبت اینکه برات کادو بگیریم نداریم از بس که حس میکنیم قدرِ داشته هات رو نمیدونی و هر چیزی زود دلت رو میزنه. ولی یادمه یه جایی ریز گفتی واسه م حباب بگیرین. قربون دل کوچولوت برم. به موقع ش حباب هم برات میگیریم.

دیگه اینکه این روزا دوباره رفتارای لجبازانه اومده سراغت و لازم دیدیم یه کم سخت گیرتر باشیم باهات.

ما رو ببخش عزیزم.

و بازم یه جمله ی کلیشه ای دیگه :" چقدر زود بزرگ شدی عزیزدلم!"

به یاد کلیپ قشنگیکه از فعالیتای شما برامون نشون دادن:

دوست دارم زندگی روووووووووو



ادامه مطلب...
موضوع : عاشقانه, تولدانه | بازدید : 8859 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 19 ارديبهشت 1394 و ساعت 1:10 توسط مامان فريبا |

بی هیچ شکی آخرین سال نوپایی تو رو هم مهدکودک مهرآیین ثبت نام کردم تا حسابی پا بگیری نهال رو به رشد و زیبایم.

از یه هفته پیش همه چی رو چک میکردم که روز ثبت نامت که اول اردیبهشت بود چیزی کم نباشه و خدا رو شکر انگار نفر اول یا دومی بودی که باز هم به مهرآیین وفادار موندی. تازه تابستونم باز میری مهد. یه روز مونده به ثبت نامت که با بابا و اهورا اومدیم مهد دنبالت دیدم که مادرای دوستات در حال گفتگو در مورد دوره ی پیش دبستانی بچه هاشونن و اینکه کلی در مورد مدرسه های موجود تحقیق کردن و چه و چه...

من اما باز هم ترجیحم اینه که هنوز کودکی کنی و محیط پر از شادی و سرزندگی مهد رو برات انتخاب کردم, و ایمان دارم همه ی اونی که برای رشدت لازمه رو بهت آموزش میدن جوری که نه تو سختت بشه و حس کنی داری تحت آموزش قرار میگیری نه ما. و با توشه ای انبوه و پر از انرژی راهی دبستان خواهی شد.

انگار شکوه آغاز مدرسه با کلاس اول رو بیشتر می پسندم.

دهم اردیبهشت همراه بابا و اهورا اومدیم مهد تا دور دوم آموزشهایی که کسب کردی رو مرور کنیم و نتایج ارزیابی مهارتهای تو رو ببینیم.

بهت افتخار میکنم که توی همه ی ابعاد عالی بودی. تعریف و تحسین مربیات رو که میشنیدم کلی ذوق میکردم و البته یه کمم از خودم خجالت میکشیدم که با کاستی های خودم گاهی باعث بروز رفتارای نه چندان زیبای تو توی خونه میشم.

امیدوارم روزی که این نوشته ها رو میخونی اگه بودم, پیش تو سربلند باشم از تصمیمایی که برات گرفته م.

 


موضوع : | بازدید : 10260 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 و ساعت 15:19 توسط مامان فريبا |

امروز تا از خواب بیدار شدی دستت رو گرفتم و همراهیت کردم سمت دستشویی. توی راه بهت گفتم میدونی امروز تولدمه. چشات برقی زد و پرسیدی چند ساله میشی, گفتم سی و نه ساله. پرسیدی بابا چی؟ گفتم اونم سی و نه ساله. دستتو دور گردنم حلقه کردی و بوسیدیم. از دستشویی که برگشتی رفتی سمت اتاقت و گفتی تو نیا توی اتاقم. گفتم باشه و رفتم سراغ موبایلم. اومدی سمتم و پرسیدی چه رنگی دوست داری گفتم بنفش و صورتی. گفتی بنفش نداره. میدونستم داری برام یادداشت مینویسی, آخه قبلش سراغ دفتر خاطرات گلیت رو ازم میگرفتی. اهورا بیدار شد و رفتم که بهش شیر بدم. خیلی نگذشت که با این یادداشت زیبا اومدی پیشم. 

 

بهت گفتم بهترین هدیه ی دنیاست و بوسیدمت. 

گفتی نوشتم مامان تولدت مبارک.

سپاس خدای مهربونم رو بخاطر داشتن تو که زیباترین هدیه ی دنیایی و بهترین ادامه ای برای من.

جشن تولد سورپرایزم رو ده روز پیش دوستای گلم خونه ی خاله نجمه برام گرفتن و کلی شرمنده و هم ذوق زده م کردن. 

و باز هم سپاس خدای مهربونم رو که دوستانی بهتر از آب روان دارم و بیشتر سپاس که الان داره بارون میباره. از این بهتر نمیشه.


موضوع : | بازدید : 15425 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 و ساعت 8:02 توسط مامان فريبا |

یه شب که از مهمونی خونه ی برادرزاده هام برمیگشتیم خونه توی ماشین بهم گفتی:

مامان من نمیخوام بزرگ بشم نی نی بیارم، آخه درد داره. من نمیخوام درد بکشم.

(بخشی از دردکشیدنای من واسه دنیا آوردن داداشی رو شاهد بودی ولی نمیدونم چرا اونشب یهو یاد این مسئله افتاده بودی. شاید بخاطر اینکه برادرزاده هام هم همزمان با اهورای ما نی نی اولشون رو از خدا هدیه گرفته ن و مسئله ی رایج و مشترک ما با هم در حال حاضر همینه)

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چند روز پیش وقتی بابا رفته بود کارگاه و اهورا خواب بود و من و تو خلوت کرده بودیم ورداشتی گفتی:

خوش بحال باباها!

پرسیدم چرا؟

- چون

نی نی مَششون رو گاز نمیگیره وقتی شیرمیخوره،

هی نباید برن و بیان به نی نی شیر بدن،

و هر وقت دلشون خواست از خونه میرن بیرون!

(مَش اصطلاحیه که خودت وقتی کوچولو بودی برای سینه ی مادر اختراع کرده بودی)


موضوع : اين روزها | بازدید : 8767 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 21 فروردين 1394 و ساعت 18:13 توسط مامان فريبا |

قربون دخترم برم که از هر انگشتش شکوفه میباره و خودش زیباترین گل زندگی مامانشه.


موضوع : | بازدید : 6327 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 فروردين 1394 و ساعت 16:29 توسط مامان فريبا |

خدا رو شکر مهرآیینی هست که نارساییا و وقت نداشتنای منو در انجام آداب و رسوم مناسبتها بخصوص نورز برامون پوشش بده. 

امسالم با توجه به پروژه ی عظیم اسباب کشی به خونه ای نزدیک مامانم دو هفته مونده به عید که حسابی وقت و انرژی ازمون برد, نه وقت کردم سبزه درست کنم نه هفت سین ابداع کنم. 

تازه این اولین نوروز بعد از درگذشت آقاجونم بود و کلی هم سعی میکردم به مامانم کمک کنم. نزدیک سال تحویلم داداش اهورای نازنین زد به گریه و بیقراری و این شد که هفت سین من بعد از سال تحویل چیدمانش تموم شد و همین هفت سین زیبای تو که توی مهرآیین با کمک مربیای گلت درست کردی زینت بخش لحظه ی تحویل سالمون بود. الهی که دستای نقش آفرینت به زیباترین نقش هستی برسه عزیزدلم. 


موضوع : | بازدید : 7298 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 24 اسفند 1393 و ساعت 20:11 توسط مامان فريبا |

بر من گذشتی اسب تازان ۹۳، اما ردپایت را در دو قدمی چشانم تا همیشه ماندگار کردی, بر سنگ مزار پدرم و صفحه ی شناسنامه ی پسرم. نمی گویم نکویی یا نکوهیده, تنها خواستم که بدانی در خاطرم تا ابد محترم خواهی ماند, عزیز میدارمت چرا که میعادگاه بدرود و درود عزیزترینهای زندگیم هستی.


موضوع : | بازدید : 7414 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 اسفند 1393 و ساعت 23:57 توسط مامان فريبا |

بهار بهار چه اسم آشنایی,

صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه!؟

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

عاشق این شعر جناب بهمنی هستم و امروز که با زمزمه ی این شعر و سفیدی برف عجین شد.


موضوع : | بازدید : 10096 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 بهمن 1393 و ساعت 11:10 توسط مامان فريبا |

از مهرآیین امسال کمتر وقت کردم بنویسم, از ماجراهای تو و مهدکودک کم نظیرت. اما این یکی رو واقعا حیفه ننویسم. یه سنت نمیدونم چند ساله دارن که هر سال یکصدمین روز حضورتون توی مهد رو یه جشن مفصل میگیرن با مشارکت مادر پدرا و مربیا و خودتون و ... خلاصه کلی هم ازش میگن که توی خاطرتون بمونه. بیشتر از یه هفته ست که داری همه ش از این جشن میگی. نمیدونم چه جوری حساب کتاب کردن ولی هر چی هست فردا برای کلاس شما نوبت جشنه. پریروز با این سوغاتیا از مهد برگشتی:

و یه شعر زیبا که در ادامه مطلب برات مینویسمش چون عکسش ممکنه خوانا نیفته.

خلاصه که منم خیلی دلم میخواست توی جشنتون حضور فعال داشته باشم. وقتی دیدم مهلاجون برام تهیه ی دسر جشن رو درنظر گرفته کلی خوشحال شدم ولی تا یادم افتاد امروز واکسن اهورا رو در پیش داریم و ممکنه نتونم کاری بکنم بهت گفتم پیغام عذرخواهی منو بهش برسونی؛ هر چند توی ذهنم دنبال راهی میگشتم که دل خودم و تو راضی بشه و خاطره ی جشن برات موندگارتر. اینه که فکر کردم و فکر کردم و یهو دیروز یاد دستگاه وافل سازی افتادم که همراه خرید تولد سه سالگیت از گلناز تیساگل خریده بودم و همینجور آکبند و بلااستفاده مونده بود توی کابینت. سراغش رفتم و همزمان یه دستور تهیه وافل هم از اینترنت کاویدم و کودک درونم رو بهمراه تو روانه ی یه رویای شیرین و پرهیجان کردم. اهورا هی بیدار میشد و من مصمم و با انگیزه خوابش میکردم و دوباره میدویدم آشپزخونه. حالا دیگه آماده شده ولی نمیدونم تا فردا به همون خوشمزگی زمان تازگیش میمونه یا نه.

 هر چی که هست من احساس رضایت درونی دارم از اینکه دارم سعی میکنم حضور اهورا و لزوم مراقبت بیشترم از اون اثر کمتری روی توجه و وقت گذاشتنم برای تو داشته باشه. خدا کنه دوستات و مربیای مهربون و مادر پدرایی که توی جشن میان هم شیرینی منو با اونهمه احساس و انرژی خوبی که وقت درست کردنش داشتم بخورن و به دهنشون مزه کنه.

عزیزدلم, برات روزهای رویایی و شیرین آرزو دارم.

اندر احوالات این جشن دو سه تا خاطره ی کوتاه بامزه هم ساختی که باید نوشتشون:

دیروز بهت گفتم مادر پدرام میان توی جشنتون. گقنی آره, گفتم چه خوب پس منم میام. اهورا رو هم میارم. اول خوشحال شدی ولی بعد گفتی اگه اهورا گریه کنه جشنمون خراب میشه. هر وقت گریه کرد ببرش!

اهورا رو خوابونده بودم قبل از اینکه بدوم توی آشپزخونه اومدم سری به تو توی اتاقت بزنم, دیدم روی تختت دراز کشیدی و به سقف خیره شدی. گفتم چیه عزیزم به چی داری اینقدر عمیق فکر میکنی, گفتی داشتم فکر میکردم توی جشن صد روزگی چی بپوشم!

بعد که گفتم خب اون لباس پرنسسیت رو بپوش ذوق زدی و گفتی خدا آتمین هم کراوات بزنه با هم برقصیم!

 



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 17656 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 11 بهمن 1393 و ساعت 22:08 توسط مامان فريبا |

فکر نکنی حساب روز و ماه از دستم رفته, نه عزیزدلم, حسابشو دارم ولی نوشتنم دیر به دیر شده و خودتم دلیلشو خوب میدونی. امروز شصت و دو ماهه شدی و من با هر نگاهی که به داداش اهورا میکنم حس میکنم تو چقدر بزرگ شدی.

بعضی وقتا کارایی میکنی که واقعا یادم میره تو فقط پنج سالته و همینم هست که همیشه ازت توقع رفتارهای معقولانه و کاملا حساب شده ی آدم بزرگانه دارم. منو ببخش دخترکم. تو هنوز غرق دنیای عروسکاتی و چقدر لذتبخشه یواشکی گوش کردن به نمایشهای جورواجوری که با انواع و اقسام چیزا از عروسکات گرفته تا برچسبا و اشیای کوچیک و بزرگ خلق میکنی. چقدر شیرینه محو نگاه کردنت شدن وقتی با جسارت و مهارت تمام به اندک زمانی یه نقاشی پر از حس و رنگ می آفرینی.

امشب لالایی شبکه ی پویا کشوندتم کنارت تا باهات بشینم و به نوای دلنشین و البته محزون لالاییش گوش بدم. چقدر بهم چسبید. کودکیات داره مث نخ بادبادک شادی که در رقص باده از دستم در میره و من باید سفت بچسبمش تا هر چه بیشتر ازش لذت ببرم. شصت و دو ماهگیت مبارک کودک پر شور و حال امروزم, فرین بانوی فرداها.


موضوع : | بازدید : 7880 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 بهمن 1393 و ساعت 13:01 توسط مامان فريبا |

درسته که خواهر مهربون تمام عیاری هستی ولی گاهی حرفایی که یهویی میگی آدم رو به تأمل وامیداره که حسابی زیر ذره بین مقایسه گر تو هستیم و باید خیلی حواسمون رو جمع کنیم عزیزدلم:

- یه روز اوایلی که اهورا دنیا اومده بود داشتم باهاش حرف می زدم و بازی بازی می کردم که ورداشتی گفتی: چطور مامان حالا حوصله داری با اهورا بازی کنی اما حوصله نداری با من باربی بازی کنی.

- یا یه بار که باهات تند حرف زدم (و شرمنده م که این روزا این اتفاق زیاد میفته) دراومدی که چرا با اهورا محترمانه صحبت میکنین ولی منو دعوا میکنین!

- و دیروز که باز بهت سر انجام دادن یه کاری گیر دادم و از دستم کلافه شدی گفتی یا باید اون کار رو بکنم (یادم نیست چی بود) یا اهورا رو میزنم!

بعضی وقتا واقعاً بعنوان یه مادر شرمنده میشم که چطور رفتار وحشتناکی باید از من سر زده باشه که چنین پیامد وحشتناک تری از سوی تو داشته باشه. الان که مهدکودکی ولی خداییش دارم با خودم کلنجار میرم که رفتارم رو اصلاح کنم. قول بده که تو هم همکاری میکنی عزیزکم.

عشق من مباد که سرشت پاکت رو با سهل انگاریام خدشه دار کنم.


موضوع : | بازدید : 6101 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 دی 1393 و ساعت 10:04 توسط مامان فريبا |

از کی میخوام اینا رو بنویسم، هی نمیرسم، هی نمیرسم. 

اینقدر تولد غافلگیرانه ی داداش اهورا غرقم کرد که حتی نرسیدم زمینی شدنش رو توی خونه ی تو هم ثبت کنم.

فردای تولد کلوچه ی توت فرنگی ای که تو باشی به شرحی که خونه ی اهورا نوشتم، داداشی قدم به دنیای ما گذاشت و فصل جدید خواهرانگی های تو شروع شد. فصل اولش زمان بارداری من بود که همه ی زیباییها و هیجانات مادری ش رو با تو عزیزم، که به حق خواهری رو مهربانانه و عاشق پذیرفته بودی، شریک بودیم. چه بوسه ها که به جنینی اهورا نثار نکردی و چه آغوشها که بی دریغ براش نگشودی. اما با همه ی شادمانی و اشتیاقی که در تو برای بدنیا اومدن اهورا میدیدم باز هم یه گوشه ی دلم نگران بودم که نکنه تولدش شعله ی عشقت رو کم نور و چالش بزرگ خواهری رو به تجربه ای ناخوشایند برات بدل کنه. توی کتابا خونده بودم که هم پدر و مادر و هم همه ی اطرافیان باید با همکاری هم و با آگاهی از شرایط جدید تو، زمینه رو برای پذیرش این نسبت زیبا برات فراهم کنن تا تو خواهر بودن رو با جون و دل عشق کنی.

حس میکنم خدا به ما خیلی خیلی کمک کرد، همین که سمانه ی عزیزی داشتم و دارم که بهم چگونگی خبر کردن تو از باردارشدنم و تغییر وضعیتی که در آینده ی نزدیک قرار بود توی زندگیمون رخ بده رو به زیبایی راهنمایی کنه بشرحی که برات ثبتش کرده م؛ همین که دوستان و اطرافیان آگاه و دلسوزی داشتم و دارم که با حرفا و رفتاراشون مدام بر شور و اشتیاق و عشق تو می افزودن و نوید وضیعت قشنگی رو با تولد اهورا برات میدادن؛ همین که من و بابا از هر فرصتی برای سورپرایز کردن تو توسط دادشی با هدیه هایی که از آسمون میفرستاد استفاده می کردیم تا بهت ثابت کنیم که حواسش بهت هست و خیلی دوسِت داره؛ همین که توی رویدادهای هیجان انگیز بارداریم مث دیدن داداشی با دستگاه سونوگرافی و یا حضورت توی لحظه ی خبردار شدن از پسر یا دختر بودنش همراهم بودی؛ و به نظرم بهتر از همه همین که مهدکودک مهرآیینی داری و داریم که با تعریف پروژه ی " من و دنیای من" هم در سال گذشته و هم امسال تو و دوستانت رو با ابعاد مختلفی از هویت فردی و خانوادگیتون، مراحل رشد و تکاملتون در دنیای جنینی، نوزادی و مختصری از سنین مختلف تا کهنسالی، علایقتون، تواناییاتون و خلاصه هر چیزی که به "من" مربوط میشه آشنا کردن؛ همه و همه لطف خداوندی بود که تغییر وضعیت خانواده ی ما از سه به چهار نفر رو اگرچه سخت و پراسترس به نظر میرسید، آسون و خوشایند و آرامش بخش کنه.

از لحظه ی تولدش، تو عشقت رو همچنان با بوسه و نوازش و آغوش نثار داداشِ تازه متولد شده میکردی و ما هم هر چند نگران لطافت نوزادیش بودیم و هستیم، تا اونجایی که میشد بهت احترام میذاشتیم و میذاریم تا ابراز احساساتت همینطور قشنگ بمونه و خدشه دار نشه. همه ش در انتظار بیدارشدنش میمونی و گاهی هم یه جورایی کمک میکنی که بیدار شه بیشتر ببینیش! توی آماده کردن شرایطی مث شیرخوردن، خوابوندن، تعویض ، آروم کردن گریه ش و حتی حموم کردنش همکاری میکنی. البته کوچولوتر که بود بیشتر و پررنگ تر بود ولی با گذر از یک ماهگی و نا آرومی های وقت و بی وقت داداشی گاهی میزنی به دنده ی لج و بیحوصلگی و ترجیح میدی بازیت رو ادامه بدی یا تلویزیونت رو ببینی که خب اگرچه اعصاب ما دوچندان بهم میریزه ولی در کل بهت حق میدیم و زیاد گیر و گرفتی نداریم واسه ت. مربی مهدکودکت توی جلسه ای که هر فصل با تک تک اولیا جداگانه برگزار میکنن و در مورد وضعیت کودکشون با هم به گفتگو م7یشنن متذکر شده بود که نسبت به ابتدای سال گوشه گیر تر شدی و کمتر توی فعالیتا مشارکت میکنی اما ما گذاشتیم به حساب درگذشت آقاجون و هضم نشدنِ کامل قضیه ی از دست دادنش برای تو تا اینکه به دلیل تولد اهورا بدونیمش. آخه تو نُه ماه در حال آمادگی یافتن واسه قضیه ی تولد اهورا بودی در حالی که مرگ دور از انتظار آقاجون بی هیچ آمادگی ای رخ داد و ما هنوز که هنوزه سعی در رفع اثرات نامطلوب این اتفاق ناگوار روی رفتارهای تو داریم. هر چی که هست شروع خواهرانگی های عاشقانه ی تو برای ماها که پدر و مادر تو و اهوراییم خیلی دلنشینه و امیدوارم با آغاز برادرانگی های عاشقانه ی اهورا که کمابیش با زدن نخستین لبخندهای زیباش کلید خورده هر چه بیشتر در لذت این روابط زیبای شما دو تا شریک بشیم و هر چه بیشتر سپاسگزار مهر بی پایان خداوندی باشیم. باز هم دعا میکنم که رشته ی محبت خواهر برادری تو و اهورا با هیچ باد و طوفان و تیغی پاره یا خدشه دار نشه که محکم و محکمترهم بشه.



ادامه مطلب...
موضوع : تو و تازه وارد, خواهرانگی | بازدید : 5940 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 آذر 1393 و ساعت 23:07 توسط مامان فريبا |

جشن یلدای امسال مهرآیین. این عکس رو خیلی دوست دارم، گرمه مث خورشید.


موضوع : اين روزها | بازدید : 7151 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 آذر 1393 و ساعت 15:09 توسط مامان فريبا |

وقتی دکتر تاریخ زایمانم رو 19 آذر تعیین کرد دیدم که وقت هست تا برات جشن تولدی بگیریم و به سنت هر ساله تولدت رو شاد شاد پاس بداریم؛ یه کم از حال و هوای سوگواری آقاجون دربیاییم و برای تولد اهورا آماده بشیم. وقت زیادی برای طراحی تم و تهیه ی وسایل و تزئیناتش نداشتم، این بود که توی جاده برگشت از یزد، باز سری به گلناز عزیز و سایت تیساگل زدم تا ببینم راه ساده ای برای برگزاری جشنت پیدا میکنم یا نه. خوشحالم که بلافاصله انتخاب کردم و تو هم تأیید کردی که جشن تولدت رو با طعم و سبک کلوچه ی توت فرنگی برگزار کنیم. عکس آتلیه و طرح کارت و همه چی در نهایت شتاب و بدون وسواس و گیر زیادی من بدست اومد و تزئین کلاس رو هم به کمک خاله سمیرا انجام دادیم تا روز سیزدهم آذرماه جشن تولدت رو توی مهرآیین به زیباییِ هر چه تمام تر برگزار کنیم. به من که خیلی خوش گذشت و فکر کنم از بس اون روز تقلا کردم و اینور اونور شدم فرداش اهورا دنیا اومد!!!

خیلی دلم میخواد با جزئیات برات بنویسم اما میترسم داداشی بیدار بشه و پستم ناتموم بمونه؛ پس بیدرنگ عکسای تولدت رو برات میزنم به دیوار این خونه ت. 

مرسی از همه ی دوستایی که تولد امسالت رو با فرستادن انرژی های مثبت به هر طریقی، مثل همیشه باشکوه کردن، خصوصاً زینب و آناهیتای گلم که با حضورش و شیرین زبونیش کلی جشنمون رو زیباتر کرد.



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 11459 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 آذر 1393 و ساعت 13:22 توسط مامان فريبا |

همیشه دلم میخواد روز تولد یه جور خاص و در عین حال ساده و صمیمی باشه که بیاد بمونه. لحظه لحظه ی چه جوری گذشتنش برام مهمه و همینه که همیشه به هیجانم میندازه.



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 16223 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 آذر 1393 و ساعت 2:45 توسط مامان فريبا |

شیرینم!

ای طعم دلچسبِ لحظه لحظه های فراز و فرود زندگی، ای بهانه ی خستگی در کردنِ روزمرگی هایِ گاه نه چندان شیرین!

آنچه بر ما ارزانی داشته ای بیش از حلاوت لحظه هاست و آنچه به بهانه ی قدوم تو بر ما ارزانی داشته شده فراتر از پایان روزمرگی ها. 

به عدد انگشتان یک دست، بر مدار شیرین وجودت گشته ایم و اینک در آستانه ی آغاز یک دور عاشقانه ی دیگر، پنجه در پنجه ی آفتابیت، چشم به آسمان دوخته ایم تا هدیه ی آتشین دیگرش را نیز بر ما ببخشاید. باشد که از نور نیروانایی تو و هستی بخشی اهورایی او، این دور گردی ها به سماعی ابدی بینجامد. 

پنج سالگیت سرشار از شهد و شکر باد نازدانه! شیرینِ شیرین.


موضوع : تولدانه | بازدید : 5149 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 آذر 1393 و ساعت 7:48 توسط مامان فريبا |

دیشب که خونه آقاجون و مامان بزرگی بودیم و با بقیه مشغول تدارکات مراسم چهلم, دم دمایی که خواستیم برگردیم خونه یهو اومدی پیشم و آروم بهم گفتی مامان من بیشتر از همه دلم برای آقاجون تنگ شده و بغضت به خیسی چشای قشنگت انجامید. بغلت کردم و گفتم میفهمم چی میگی و دلداریت دادم که با هم میشینیم و عکس و فیلماش رو نگاه میکنیم و ...

نمیدونم روزی که این رو میخونی کی هست و چقدر از خاطرات آقاجون یادته ولی یکی دو تا خاطره ای رو که ازش این روزا برامون تعریف کردی و تکرار, برات یادگار میکنم به بهانه ی چهلمین تکرار روز پروازش و به پاس اینهمه عشقی که بین تو و اون هست:

مامان, یه روز با بابا از کارگاه با دوچرخه رفتیم خونه مامان بزرگی, آقاجون از پنجره دستشویی برامون دست تکون داد.

 --------------------------------------------------------

یه شعری رو توی مهد روی پنج انگشت دست بهتون یاد دادن, از انگشت کوچیکه شروع میشه تا شست و تو هر وقت میخوندیش میدیدیم که آقاجون از خنده غش میکرد, 

این کوچول موچوله

این مامان موچوله 

این بالا بلنده

این سردار جنگه 

این بابا پیرمرده

 

و حالا برامون گفتی که وقتی اینو برا آقاجون میخوندی میگفته اون بابا پیرمرده منم, احتمالا اینو وقتایی می گفته که تو تنها پیششون بودی.

قربون بابا پیرمرد مهربونمون که یادش همیشه باهامونه, جوون و سرزنده.


موضوع : عاشقانه | بازدید : 5174 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 1 آذر 1393 و ساعت 9:03 توسط مامان فريبا |

ماه قشنگ تولدت از راه رسید. ماه تولدت همیشه منو به هیجان میندازه. حالا دیگه ماه تولد تو و اهورا خواهد بود به مدد خداوندی.

امیدوارم این ماه برامون دنیا دنیا شادی و فرخندگی بهمراه بیاره. برای همه در همه جا.


موضوع : | بازدید : 8249 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 24 آبان 1393 و ساعت 0:26 توسط مامان فريبا |

امروز بعد از مدتها اومدیم خونه تا یه روز تعطیل رو با هم به کارای عقب افتاده برسیم. این روزا و شبا بیشتر خونه ی مامانیم و ماجراهای خاص خودش و درگیری های ذهنی تو در از دست دادن آقاجون که شاید توی یه فرصت مناسب ازش نوشتم.

اما امروز دلم میخواست حالا که کم کم صدای پای داداشی بگوش میرسه خونه رو برای ورودش آماده کنیم. اونقدرا که نه ولی در حد بضاعت و حوصله و امکانات خونه بالاخره تونستم رؤیام رو به واقعیت برسونم. تو هم کلی ذوق کردی و توی چیدمان حضور فعال داشتی. اسم این قسمت خونه رو میذاریم گوشه ی اهورا.

ازمون پرسیدی چرا این چیدمان رو توی اتاق تو براش انجام ندادیم؟ راستش از آشپزخونه تا اتاق تو یه راهرو درازه که دسترسی من رو توی هفته های اول تولد اهورا بهش خیلی سخت و دیر میکنه. اینه که یه گوشه از پذیرایی رو انتخاب کردم تا راحت تر بتونم به امور اهورا و خونه با هم برسم. توی دلم رؤیای روزی رو میپرورم که اتاق باشکوه اهورا رو هم مث اتاق تو خلق کنیم.

...

و هنوز نان گندم خوب است

و هنوز آب می ریزد پایین

اسب ها می نوشند

...

دلخوشیای زیادی توی زندگی هست عزیزم حتی اگه غمی به سنگینی غم ندیدن پدر برای همیشه روی دوشت سنگینی کنه و توی لحظاتت جاری باشه. این روزا بیشتر از پیش حضور آقاجون رو حس میکنم و این دقیقاً بخاطر اینه که از اسارت تن رها شده و به پرواز دراومده. با تمام وجودم ایمان دارم.



ادامه مطلب...
موضوع : تو و تازه وارد | بازدید : 8678 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 9 آبان 1393 و ساعت 22:52 توسط مامان فريبا |

دوستای نازنینم,

ممنونم, از همه تون ممنونم که این مدت همه جوره دلم رو گرم کردین و تنهام نذاشتین. با پیامهای قشنگتون و تماسهای پر مهرتون از هر رسانه ای که میشه فکرش رو کرد به درد دلم رسیدین. 

براتون دنیا دنیا شادی آرزو دارم و دعا میکنم خدای مهربون شما و عزیزانتون رو محکم توی دستای خودش نگه داره. 

با وجود شما همیشه بر این باورم که:

زندگی خالی نیست

مهربانی هست

سیب هست

ایمان هست

آری آری

تا شقایق هست

زندگی باید کرد

 


موضوع : | بازدید : 7098 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 26 مهر 1393 و ساعت 1:06 توسط مامان فريبا |

چلچراغ وجودت را به یکباره خاموشی بایسته نبود,

رفتنی شمع گونه را برگزیدی تا شیفتگان حضورت اندکی بیشتر فرصت پروانگی یابند.

یک چله تا وصال گداختی و اینک,

آغوش باز پروردگار.

این آخرین حج تو چه زیبا مقبول افتاد, پدرم!

عرش الهی فرخنده ات باد.


موضوع : | بازدید : 4426 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مهر 1393 و ساعت 9:02 توسط مامان فريبا |

تشویش و اضطرابت رو این روزا حسابی حس میکنم، با اینکه خیلی سعی میکنیم اضطراب و نگرانی هایی که گاه و بیگاه درونمون رو فرا میگیره بروز ندیم و همه چی مث جریان عادی زندگی برات آروم و عادی باشه. اما همین نقل مکان کردنمون به خونه ی مامان بزرگی و آقاجون، همین رفت و آمد ساعتای ملاقات هر روزه ی بیمارستان که به تو اجازه ش رو نمیدن و این انتظاری که توی وجود همه ی ماهاست که بالاخره چی میشه انگار کافیه که ذهنت درگیر باشه و اگر چه تو هم رو نمیکنی که نگران چی هستی ولی جسته گریخته حرفی میزنی که یادآوریم میکنه تو هم درگیر قضیه ی آقاجونی.

حدود 40 روزه که امانت جسم بیهوش آقاجون رو با همه ی وجود پاس میداریم و همه ی دعا و آرزومون اینه که یه بار دیگه برگرده ...

مامان دلم برای آقاجون تنگ شده، مامان آقاجون جیش و پی هم میکنه؟ مامان من دویست بار دعا کردم آقاجون خوب بشه ولی چرا نمیشه، مامان آقاجون کم کم داره میره پیش خدا ...

اینا تشویش های توست که گاه و بیگاه بیان میکنی. 

برای بابا و خاله مهلای مهد گفته بودی که خاله فریما توی کلاس ورزش از دوستات خواسته که برای آقاجون نیروانا دعا کنین خوب بشه و یه تصویر و خاطره ی قشنگ از دعای دسته جمعی برات ساخته...

گفته بودم که این چندماهه ی اخیر حسابی با آقاجون اُخت شده بودی و تقریبا یکی در میون خونه شون بودی. اگرچه گاهی باهاش کل کل میکردی و  کارتون به کشمکش میرسید ولی عشق عمیقی که بینتون بود باعث میشد اکثر وقتا موقع خداحافظی ازش اشکت دربیاد که دلم برای آقاجون تنگ میشه و اشک آقاجونم دربیاری. من لذت میبردم از اینکه خدا این فرصت رو بهمون داده که عشق ناب پدربزرگ نوه ای رو لمس کنی. خوشحال بودم که دیگه سرچشمه زندگی نمیکنیم و تو میتونی وقت بیشتری رو باهاشون باشی و دعا میکردم روزی از راه میرسید که در کنار مادرجون و باباجان مشهد هم بتونیم یه عالمه فرصت دیدار داشته باشیم...

حالا گاهی که میبینم دلتنگی با هم میشینیم فیلم و عکس آقاجون رو میبینیم. دیشبم افتاده بودی توی عکسای موبایلم و عکسی رو که از وضعیت الانش توی بیمارستان گرفته بودم نگاه میکردی. بغض کردی و باز گفتی دلم براش تنگ شده و خوابیدی...

یه حسی درونم میگه که باید برای تجربه ی تلخ تری آماده ت کنم. شمع وجود آقاجون داره رو به خاموشی میره. خدایا کمکمون کن ...


موضوع : اين روزها | بازدید : 3554 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 مهر 1393 و ساعت 17:31 توسط مامان فريبا |

 

فعلا همین عنوان رو برات ثبت میکنم تا فرصتی حاصل بشه از امروز بنویسم.

...

دوستای گلم,

روز جهانی کودک برای نوگلهای زندگیتون پر از پروانه و پولک.

----------------------------------------------------------------------------

با خودم گفتم هیچی بهتر از این نیست که دنیای کودکانه تو رو از دید خودت توی روزی که جهان به نام تو پر آوازه و خاصش کرده به نمایش بذارم. روزی که این تصاویر رو میبینی آیا دلت میخواد باز به کودکی برگردی یا کودک درونت اینقدر شادمان و سرزنده ست که از لحظه ی حالش مثل کودکیش لذت ببره؟

دلم میخواد دومی درست باشه برات عزیزم.



ادامه مطلب...
موضوع : روز جهانی کودک | بازدید : 3115 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 12 مهر 1393 و ساعت 19:56 توسط مامان فريبا |

بالاخره مهرآیین بروی غنچه های باغ زندگی در گشود و دل گشود:



ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 12715 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 11 مهر 1393 و ساعت 7:42 توسط مامان فريبا |

پنجاه و هشت ماهگی عمر عزیزت رو مهمون خاله رادک و دخترای گلش هیوا و یلداییم, توی شهر پرخاطره ی یزد. از دیروز تا حالا کلی با دوستای نازنینت خوش گذروندی. خدا کنه همیشه از لحظه های عمرت بیشترین استفاده رو ببری گلکم.

این تولد زیبات رو میخوام با دو تا لطیفه ی شیرین از تو لبخندی کنم:

دو تا عکس قاب شده,  یکی از عکسای عروسی من و بابا و یکی دیگه عکسی که توی عروسی طاهر و ریحانه با هم گرفته بودیم بعد از یک سال اسباب کشی به کرمان توی پارکینگ خونه ی همسایه ی سرچشمه مون که کلیه ی باقیمانده های خونه رو توش گذاشته بودیم, کشف شده بودن و یکشنبه که به اتفاق بابایی سری به سرچشمه زده بودین با خودتون آورده بودینشون خونه مامان و همینجور روی میز مونده بودن. داشتی با خودت بازی می کردی که رسیدی به اون قاب عکسا و شروع کردی به ورانداز کردنشون. یه کم که گذشت دراومدی که

مامان! تو برای عروسیت هیچ کاری با این خالت نکردی؟ (منظور خال روی گونه م بود)

از خنده و تعجب داشتم می مردم که تو وروجک هنوز پنج ساله نشده آخه تا کجاها رو میخونی.

گفتم نه، خب باید چیکارش میکردم.

گفتی یه کاریش میکردی دیگه, خیلی ضایع ست!!!

من حرفی جز سکوت نداشتم و ته دلم هنوز داشت میخندید.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این روزا بخاطر شرایط آقاجون بیشتر سعادت دیدار خواهر برادرام و بچه هاشون رو داریم. یاسر, خواهرزاده ی عزیزم با سی و سه سال سن که خیلی شوخ طبع و خوش مشربه ظاهرا توجهت رو بیشتر به خودش جلب کرده و همینطور محمد با بیست و سه سال سن که عاشق دو تا آهنگی هستی که خونده و از بس از موبایلم شنیدیشون و شروع کردی به تقلید اون به رپ خوندن, پاکشون کردم. یه روز با بابا در میون میذاری که میتونی باهاشون ازدواج کنی یا نه که بابا با کلی شوخی و خنده و دلیل و برهان مسأله رو برات توجیه کرده و ظاهرا قانع شدی. یکی دو روز پیش که با مامان بزرگی نشسته بودیم سر میز غذا و داشتیم تند تند ناهار میخوردیم که به وقت ملاقات بیمارستان برسیم شروع کردی از خاطرات ناهارخورانت با آقاجون تعریف کردن و هی یادش بخیر گفتن. آخه این چند وقت که مهد تعطیل بود تقریبا هر روز خونه مامان اینا بودی و کلی خاطره ساختی از بودن باهاشون. ما هم به خاطراتت گوش میکردیم و یادش بخیر میگفتیم. یه چند دقیقه ای ساکت شدی و همه جا در سکوت فرو رفت که یهو نه گذاشتی نه ورداشتی که

ولی من فکر کنم بتونم با یاسر ازدواج کنم!!!

مامان بزرگی رو میگی یکدفعه از خنده منفجر شد و حالا نخند کی بخند...

این حرف  تو خیلی براش جالب و غیرمنتظره بود و حسابی خندوندش. خیلی وقت بود که صدای خنده ی از ته دل مامانم رو نشنیده بودم. مرسی که به لحظاتی شادی و فراغت خاطر مهمونش کردی شیرین زبونم!

 چهار سال و ده ماهگیت مبارک عزیزم.


موضوع : اين روزها | بازدید : 1805 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 و ساعت 5:49 توسط مامان فريبا |

مهر ماه اومده ولی مهرآیین هنوز آغوش مهرش رو براتون باز نکرده, نه که نخواد و نتونه, نه. دستاش شدیدا مشغول ساختنه و پرداختن. ساختمان جدید مهدتون که از سال پیش قول انتقال به اون رو شنیده بودیم در حال تکمیله. مدیر عزیزتون و همه ی عوامل مهد دارن نهایت تلاششون رو میکنن تا این تأخیر فقط تا نیمه ی مهر باشه. بهشون حق میدم و خرده نمیگیرم, چون در جغرافیایی که زندگی میکنیم واقعا نمیشه همه چیز رو به برنامه ریزی خودت معطوف کنی و بتونی طبق برنامه پیش بری, اونم کار عظیم و پر شاخ و برگی مث ساختمان سازی و تجهیزش, اونم به شیوه ی بی نظیری که از مهرآیین فقط برمیاد.

باهامون تماس گرفته بودن که دیروز مدیر مهدتون در محل ساختمان جدید تشریف دارن و ساعت ۹ تا ۱۲ رو برای بازدید پدر و مادرا وقت گذاشتن. با اشتیاق لباس پوشیدیم و رفتیم تور گردشگری پدیده ی مهرآیین!  یه کم جا خوردیم که خدایا چقدر هنوز کار داره ولی انرژی مثبت فرستادیم که نه, قابل جمع شدنه. گردش توی ساختمان و طبقات و کلاسهای اون از دغدغه ی این روزا بردمون بیرون و هی آرزو کردیم جای تو بودیم می رفتیم مهد. به همت و درایت مدیرتون در طراحی و ساخت این مجموعه بارها آفرین گفتیم. نمیدونم جاهای دیگر کشورمون چنین کاری انجام شده یا نه ولی این ساختمانی که دیدیم با اون همه رعایت نکات ایمنی و استاندارد در طراحی و ساخت مهدکودک واقعا بی نظیر بود. و تو کوچولوی من بعد از نقش خندان خورشیدی که روی در ورودی جوشکاری شده بود و خیلی ذوق زده مون کرد, بیشتر از همه از توالت فرنگیای کوچولو و دستشوییهایی که در ارتفاع پایین و توی هر کلاس بصورت جداگانه تعبیه شده بود لذت بردی, اونقدر که تاب نیاوردی و بالاخره روی یکیشون نشستی! کلی با خاله ستاره از گردشگریمون لذت بردیم. پدر و مادرای دیگه که می اومدن هم وا میرفتن و هی میگفتن نه بابا این تموم شدنی نیست تا هفته ی دیگه و من سعی میکردم ازشون بخوام امیدوار باشن و امیدواری بفرستن. خداییش یه جمعیت زیادی از کارگر و مهندس و عوامل مهد اونجا بودن که نیاز به خداقوت داشتن و دلگرمی, و بدور از انصاف بود که اونهمه کار و نیمه ی پر لیوان رو ندید گرفت. 

با تمام وجود آرزو میکنم زحمتاشون به گل بشینه و همین زودیا صدای خنده و شادی شما بچه ها لبریزش کنه.

مهر مهرآیین! زود زود از افق ساختمان جدید و خوشگلش طلوع کن.


موضوع : | بازدید : 1776 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 29 شهريور 1393 و ساعت 14:07 توسط مامان فريبا |

قصه ی این روزای ما قصه ی انتظار و دلتنگیه. اینکه تقدیر آقاجون بین موندن و پرواز، کدومه؟ دلت تنگشه میدونم، مثل همه ی ماها.

توی این 14 روزی که سهم ما بزرگترا از دیدار آقاجون تنها خیره شدن به یه بدن نازنین و بیهوشه و سهم شما بچه ها هم فقط یادآوری خاطره ها، بارها براش اظهار دلتنگی کردی. کاری از دست هیچ یک از ما برنمیاد، جز امید و توکل. نمیدونیم حکمت این دوران چیه؟ اینکه غم نبودنش اونقدر عظیم و طاقت سوزه که اینجوری کم کم از دست دادنش رو داریم تجربه میکنیم یا اونقدر گوهر عزیز و نایابیه که قدرشناسی درخشش دوباره ش توی زندگیمون رو باید سخت مشق کنیم. در هیچ یک از این دو شکی نیست. هر چی که هست دعای من برای پدر نازنینم فقط و فقط آرامشه. اینکه نه به روح و نه به جسم بی بدیلش کوچکترین خدشه و آزاری وارد نشه و همونطور پر شکوه و با ابهت باقی بمونه. همینطور آرامش و آسودگی خاطر برای مادر عزیزم که تازه عشق عمیقش رو به پدرم کشف کرده م. کیمیایی حاصل از 61 سال زندگی نفس به نفس.

این روزا وقتی به صورت آقاجون بوسه میزنم آرومم. حسرت به دل نیستم. خوشحالم که تا تونسته م بوسیده مش، اون وقتا که بهوش بود و مث همه ی آدما دلخوش به عشق و احترام. 

تو هم خوابشو دیدی که بوسیدتت، یادش بخیر که چه جورایی نازت رو نمیکشید که شده حتی یه بوسه ازت بگیره، هر ترفندی بکار میبرد که دلت رو راضی کنه بهش بوس بدی، با دادن باجهای آنچنانی شکلات و آب نبات، با خوندن ریتمیک شعر بامزه ای که خودش ساخته بود و تو خوشکل باهاش میرقصیدی تا بهش برسی "بیا بیا، بیا بیا، برقص بیا، بیا بیا با ناز بیا" ...

دخترک با احساس و مهربونم! این واقعیت روزگاره که برای چندمین بار خودش رو برامون به اثبات میرسونه. هیچ، نه  هیچ معلوم نیست که سهم ما از همدیگه تا کی و به چه میزانه. تنها چیزی که میتونه حسرت از دست دادن ها رو کم کنه اینه که در همه حال و با همه ی عزیزانمون عشق رو رعایت کنیم. 

امیدوارم پایان این روزای انتظار ما یه پایان شیرین و لبریز از آرامش باشه که همون تسلیم بودن تمام قَده به حکم خداوندی. دلم میخواد تو و همه ی دوستای نازنینمون با قلبای پاکتون برای عافیت آقاجونم دعا کنین.


موضوع : اين روزها, عاشقانه | بازدید : 2827 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 و ساعت 10:00 توسط مامان فريبا |

از نوشتن واسه ت غافل شده م چند وقته. نه که توی نَخِت نباشما، نمیام بنویسم عشقم، لطفاً منو ببخش.

سعی کرده م این روزای تابستونی رو برات پر کنم که کمتر درازیشون رو بفهمی و حوصله ت سر بره.  از طرفی هم یه برنامه ی منسجم روزانه برای ماهها و فصلای بعد داشته باشی تا من با خیال راحت از استقلال تو و مشغولیتت به چیزایی که برات لازم میدونسته م به امورات داداشی بپردازم که به جمعمون اضافه میشه به امید خدا.

دو ماه تابستون توی مهد ثبت نامت کرده بودم که با انجام یه پروژه ی مرغ و خروس تموم شد و یه ماه شهریور رو تعطیلی. اوایل تیر ماه بطور خیلی اتفاقی پی به تشکیل کلاس لگو توی خانه ی لگوی شهرمون بردم و با سابقه ذهنی خوبی که زینب جون مامان دیانای عزیزم از این دوره ها برام ایجاد کرده بود بی درنگ شرکتت دادم. ترم یک اونجام تموم شد و دو هفته ای هم از ترم 2 میگذره. ورزشت رو که مرتب میری. ماجراهای کلاس موسیقی هم ماجراییه که باید جداگانه ازش بنویسم.

حرفای بامزه و نکته پرونیات اینقدر زیاده که  اگه همون لحظه ننویسم توی ذهنم نمی مونه و متأسفانه همیشه چیزی برای نوشتن دم دست ندارم. جز یه اصطلاح "قول زنونه" که خودت ابداعش کردی و هر وقت میخوایی محکم بودن قولت رو نشون بدی بکارش میبری: قول میدم، قول، قول زنونه!

من همچنان در حال رفت و آمدم به سرچشمه و بالعکس و تلاشم برای کسب اجازه فقط برای یکی دو ماه مأموریت که همون کارم رو توی شهر کرمان و از راه دور انجام بدم هنوز بی نتیجه مونده. توی اوضاع خیلی جالبی که شاید نمونه ای از کل جامعه مون باشه، خیلی راحت یه نفر رو که فقط یه سفارش بسیار قرص و محکم از کسی یا جایی داشته باشه با یه اشاره، با حفظ سِمت از یه جایی به جایی دیگه که دوست داره سوق میدن ولی من که فقط با دلیل و برهان منطقی و پزشکی به این جابجاییِ خیلی خیلی موقت نیاز دارم به دلیل اینکه اون بقیه ای هم که دنبال انتقال محل کارشونن و این در و اون در میزنن ممکنه شاکی بشن و اعتراض کنن!!! باید سختی های نشستن 5 ساعته هر روزه توی اتوبوس رو با اضافه وزن و شرایط خاص بارداری تحمل کنم و دم برنیارم.

بگذریم عزیزم. فردا چهار سال و سه فصل از عمر عزیزت میگذره و من به این بهونه این گزارش بسیار ناقص رو از این فصل تابستونی عمرت تا الان نوشتم. همیشه بهار بمونی گل باغ زندگیِ من و بابا!


موضوع : | بازدید : 2910 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 شهريور 1393 و ساعت 23:45 توسط مامان فريبا |

نمیدونم کارتون راپونزل کی چنان تأثیری روی تو گذاشته بود که همیشه دلت میخواست موهات مث اون بلند باشه تا پشت پاهات که ببافیشون و از پنجره ی قصرت آویزونشون کنی تا یکی ازش بیاد بالا و بهت برسه. ما این رویای شیرینت رو دوست داشتیم و به خواسته ت احترام میذاشتیم و با اینکه می دیدیم بیش از حد معمول بلندشدن موهات دست و پاگیرت شده چیزی بهت نمی گفتیم. گاه گاه فقط یه پیشنهادی می دادیم تا ببینیم نظرت عوض شده یا نه ولی جواب تو همیشه نه بود...

اینقدر توی حال و هوای راپونزل بودی که داداشی از آسمونها برات بعنوان اولین کادو عروسک راپونزل رو فرستاد با گیسوان بلند کمند و بعنوان دومین هدیه عروسک راپونزل عروس رو بهمراه یه پرنس که ما دومادش حسابش کردیم!

همه مون راپونزل عروس رو دوست تر داشتیم و انگار تو دل برو تر شده بود با کوتاه کردن موهاش. حس میکنم ذهن تو هم این چند وقت درگیر همین مسئله بوده.

تا اینکه هفته ی پیش چهارشنبه عصر بابایی تو رو روونه ی حموم کرده بود و خودش مشغول کوتاه کردن ریش و سیبیل که تو دراومدی که میخوایی موهاتو کوتاه کنی. بابا هم لحظه ای درنگ نکرده و تا پشیمون نشدی یه 10 سانتی از پایین موها رو زده بود. وقتی که بابا اومد ایستگاه سرویس دنبالم، تو توی خونه خواب بودی و برام گفت که با نیروانا یه کاری کردیم و من نگران که چه خرابکاری ای کردین آیا. وقتی پرسیدم خوبه یا بد بابا گفت از نظر من و نیروانا خوبه، تو رو نمیدونم. در خونه رو که باز کردم و بابا سمتت اومد که بیدارت کنه ناگهان موهای جلوی صورتت که کوتاه تر بود شستم رو خبردار کرد که اون اتفاقه چی بوده. دیگه هر چی بود اتفاق افتاده بود و منم به فال نیک گرفتمش. اما حس می کردم پایین موهات قشنگ واینمیسته. این بود که چهارشنبه به بهوونه ی تولد شیداجون به اتفاق رفتیم آرایشگاه و باقیمانده ی موهات رو هم ریختیم پایین.

حالا به اتفاق کلیه ی آرا خیلی خوشگل تر شدی دخترکم. هنوز خیلی وقت داری موهاتو اونجوری بلند کنی و قلبهای عاشقت رو ازشون آویزون کنی راپونزل من!


موضوع : اين روزها | بازدید : 5661 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 2 شهريور 1393 و ساعت 8:54 توسط مامان فريبا |

سرچشمه ي روشنايي هايي،

دريايي،

پايان تماشايي،

تو تراويدي

باغ جهان تر شد،

ديگر شد.

 


موضوع : تولدانه | بازدید : 2308 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 31 مرداد 1393 و ساعت 23:14 توسط مامان فريبا |

در آخرین روز اَمرداد، ماه جاودانگي و بی مرگی، ديروز، ثمره ی یک سال تلاش خودت و اعتمادم به توان تو و نتيجه بخش بودن آموزشت رو برام به نمایش گذاشتی عزیزم. ساعتهاي پي در پي و بي اينكه از سوي من هيچ اصرار يا تمنايي باشه.

چنان نسیم، بسان موجهای آرام اقیانوس، نرم و موزون خراميدي و دل بردي و من چشم دوختم به تماشاي رقص پَر گونه ات، سبك و رؤيايي با آهنگ حاصل عمر همايون شجريان و كلاسيك ها و فولكلورهايي كه توي گوشيم هست و نميدونم كجاييه ولي انگار قرنها در روح تو دميده شده كه اينگونه هماهنگ با موج اندام تو مي نمود.

بیشتر حیرتم از این بود که تمرینِ با ریتم راه رفتنِ کلاس موسیقی رو با حرکات باله تلفیق کرده بودی و انگار خودت طرح رقصت رو شکل داده بودی.

دوربين و تصويري در كار نبود و فقط دو چشم مشتاق و متحير من بود و خراميدن زيباي تو. براي همين اين جمله ها رو نوشتم كه هر بار با خوندنشون عصر باشكوهي رو كه ديروز برام آفريدي دوباره تجسم كنم. اميدوارم اين كلمات به قدر ذره اي قدرت به تصوير كشيدن اونهمه ناز تو رو داشته باشن.

جزء جزء وجود نازنين و بي نظيرت جاودانه باد بالرين كوچك من!


موضوع : عاشقانه | بازدید : 2377 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 11 مرداد 1393 و ساعت 13:56 توسط مامان فريبا |

برای تو که حداقل هفته ای دو سه بار سنت رو ازم میپرسی تا ببینی چقدر بزرگتر شدی می نویسم عزیزم. امروز چهار سال و هشت ماهه ای نیروانا!

حال و هوای این روزای ما حال و هوای لاک پشت و حلزونه. با این تفاوت که خونه مون رو بدوش می کشیم تا یه سمت دیگه پیاده ش کنیم. این دومین اسباب کشی ای هست که تجربه میکنی و می کنیم دخترم و برای اهورای کوچولو که هنوز پا به این دنیا نذاشته، اولینه. من دَرسای شیرینی از این همه سختی گرفته م که دلم میخواد تو و داداشی هم بهشون برسین. میدونی لذت اسباب کشی اینه که یه دور، همه ی ریز و درشت زندگیت رو مرور میکنی و دستت میاد به چیا الکی تعلق داری در حالیکه به هیچ کارِت نمیان، چیا رو داشتی و اصلاً نمیدونستی، چیا رو میتونی نداشته باشی و همچنان آسوده و راحت زندگی کنی و چیا رو میتونی با یه نوع کاربردی ترش جایگزین کنی. از طرف دیگه این تنوع اساسی که توی محل زندگیت بوجود میاد کلی توی تغییر و تحول حال و هوای روانت اثر داره. همه جا رو با ذوق برق میندازی و چیدمان میکنی به این امید که فصل جدید زندگیت توی خونه ی جدید هم به شادی و آرامش و عشق رقم بخوره. اسباب کشی یه تمرین بزرگِ دل کندن و دل بستن توأمه از نگاه من. چیزی که تا بحال خیلی ازش می ترسیدم ولی مث همه ی سختیای زندگی از وقتی داخل ماجراش افتاده م میبینم اونقدرام هولناک نبوده. هرچند گاهی سختیا و خستگیاش باعث شده باهات تندخویی کنم و از کنترل خارج بشم. این قسمتای نازیباش رو لطفاً از ذهنت پاک کن و اجازه بده وجدان درد من با بخشش تو آروم بگیره عزیزم.

از حال و هوای تو بگم که این روزا هر وقت شاد و پر انرژی هستی، با عشق من و داداشی رو بغل میکنی، ناز و نوازش میکنی، میبوسی و دلم رو لبریز شادی میکنی و امان از وقتی که خسته و عصبانی و کلافه ای، اونوقت نه من رو دوست داری نه داداشی رو. خیلی دوست داری واسه اهورا کادو بخری و محبتش رو جبران کنی ولی ما هنوز نرسیدیم ببریمت واسه این امر مهم. دیشب که با خاله شهلا رفته بودی پارک یه کفشدوزک زنده پیدا کرده بودی و به عنوان کادو واسه داداش در نظر گرفته بودیش. قربون دنیای قشنگ کودکیت.

از نقاشیات بگم که خیلی متحول شده ن. سوژه های نقاشیت به خونه و باغ و جنگل و منظره های طبیعی تغییر کرده در حالیکه یه دخترک زیبا و خورشید و آسمون همیشه توشون هویداست. آسمون زندگیت همیشه خورشیدی باد دخترک زیبام! 

پنجاه و شش ماهگیت درخشان!


موضوع : اين روزها | بازدید : 5965 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 27 تير 1393 و ساعت 8:26 توسط مامان فريبا |

با اینکه خانوم دکتر کرمانم خوب و خوش برخورد بود، با اینکه مرکز سونوگرافی ای که انتخاب کرده بودیم اجازه میداد یه هیئت همراه مامان و نی نی برن واسه دید و بازدید سونویی، اما من دلم می خواست خبر خواهر یا برادر دار شدنت رو یه شخص خیلی خاص بهت بده. شخصی که خودم خیلی حس خوبی بهش دارم و هنوزم با یادآوری خاطرات بارداری و زایمان تو با احترام و ارادت بسیار نامش رو می برم. همت کردم و از کلینیک مجیبیان یزد با نه چندان صرف وقتی که به معجزه می نمود از دکتر حجت بزرگوار وقت ویزیت گرفتم تا یه بار دیگه خاطرات خوش اون روزها رو مرور کنیم، این بار با حضور سبز تو که از درونم پا به دنیای بیرون گذاشته بودی و با شوق و ذوق اون مسیر سبز رو با گامهات همراهی می کردی. مسیری رو طی کردیم که از بین همه ی تکرارهاش، بامداد تولدت ماندنی ترین بوده، از خونه تا مقصد بیمارستان مجاور کلینیک. برات توضیح دادیم که تو توی این شهر به دنیا اومدی و توی بیمارستانی که داریم به سمتش می ریم، به دست خداییِ دکتری که قراره ببینیش. نمیدونم چقدر هیجان داشتی ولی هیجان من و به نظرم بابایی که خیلی زیاد بود...

در همون فضای آرام و پر از روح همیشگی دکتر رو ملاقات کردم. همه چی حکایت از سلامت نی نی و من داشت. قرار شد طبق معمول برای سونوگرافی صبر کنیم تا همه ی ویزیت ها تموم بشه. از دکتر اجازه گرفتم که تو هم برای سونوگرافی بیایی. بهش گفتم که دخترم رو شما به دنیا آوردین، هم دلم میخواد شما رو ببینه و هم هیجان داره ببینه خواهر داره یا داداش. گفت چند سالشه و گفتم چهار و نیم. اجازه داد و با این کارش به وجدم آورد. خیلی نادر بود که توی اون فضای پر از نظم و دیسیپلین و قانون، یه همچین استثنایی قائل بشن. 

به سمت سونوگرافی که می رفتیم با شادی ای که از چشای نازت فریاد میشد گام به گام همراهم بودی، می گفتی مامان چه بوی خوبی میاد و درست هم بود، همیشه فضای تمیز و عاری از میکرب اونجا بوی خوش به مشامم می رسونده. همه ش می پرسیدی مامان، اگه دختر بشه چی! و منم در جوابت که اگه پسر بشه چی!

اسمم رو که خوندن با هم رفتیم توی اتاق. بعد از باقیمانده سؤالاتی که از دکتر پرسیدم شروع به اسکن کرد. رو به تو کرد و گفتم به آقای دکتر سلام نکردی؟ و چقدر مثل همیشه از این یادآوری نادرستم زود پشیمون میشم. به دکتر لبخند زدی، خندیدی و ردیف دندونای قشنگت که وقتی میخندی زیباترین تصویر دنیا رو به وجود میارن نمایون شد. دکتر اسمت رو پرسید گفتی نیروانا، درست نشنید و براش بلند گفتم نیروانا. گفت کجاییه و من طبق معمول شروع کردم به توضیح ریشه و معنی اسمت. گفت خب اسم این یکی رو چی میخواهی بذاری گفتم اگه دختر بشه مانترا یعنی کلام خدا و اگه پسر بشه اهورا، دوباره نشنید گفت چی گفتم اهورا و گفت پس اهوراست!

رو کردم بهت و گفتم مامان داداشه، اهورا! و تو گفتی اهورا دوست ندارم! هنوز با اسم اهورا مشکل داشتی نازنینم. 

از آقای دکتر حرفایی شنیدم که نشون میداد چقدر ذهن روشنی داره، همونطوری که توی چهره ش هم نور و روشنی درونش همیشه هویدا بوده. برای دکتر گفتم که ناراحتی تو از اسمه نه از جنسیت و دکتر با خنده گفت خب اسمشو بذارین ... و بازم تو انتقاد کردی.  فکر کنم ماجرای دیروزِ تو هیچوقت از ذهن دکتر پاک نشه. سعی کردم خوشحالت کنم و بیاییم بیرون. توی راهرو طولانیِ برگشت، گفتی من راه رو بلدم و دویدی تا زود به بابا برسی و تا من سرگرم تشریفات مُهر کردن دفتر بیمه و چه و چه و چه بشم از دور دیدم که توی بغل باباحامدی و لابد در حال بازگوییِ این رازِ بزرگ! حیف شد که نتونستم از نزدیک شاهد برق چشای بابایی باشم با شنیدن این خبر، از دست تو کاکلیِ قشنگم!

من همچنان توی بهت بودم...

دغدغه ی حالامون رسوندن کادوی داداشی از آسمون به دست تو بود که باید در نهایت ظرافت و مخفی کاری انجام میشد. دنبال لوازم التحریری برای کاغذ کادو و چسب و کارت میگشتیم. سراغ مغازه ای که سیسمونی تو رو ازش خریده بودیم هم رفتیم. بعد از کلی پاساژگردی و خریدن یه جفت جوراب نوزادی پسرونه به یادگار، برگشتیم خونه ی خاله رادک که میزبان بی نظیر ما توی این سفر پر خاطره ست. دوست نازنین دوران دانشگاه و خوابگاه من و همسر محترم و مهربونش.

با همکاری اونا در سرگرم کردن تو تونستم هدیه ت رو کادوپیچ کنم و کارتت رو بنویسم. گذاشتمش توی اتاق تا خودت بری سراغش و سورپرایز بشی و واقعاً ذوق زدگی تو دیدن داشت. توی متن کارت نوشته بودم:

"خواهر عزیزم، نیروانا جون!

خیلی دوستت دارم. زودی میام پیشت. امیدوارم که هدیه ی منو بپذیری.

داداش اهورا!"

از ذوقی که داشتی اسم اهورا دیگه برات شیرین بود و انگار به همین راحتی پذیرفتیش. مشغول بازی با هدیه ها شدی و رفتی سراغ دغدغه های کودکانه ی خودت.

...

من اما همچنان سرشار از دغدغه ام. دغدغه هایی که نمیدونم کودکانه ست یا مال دنیای آدم بزرگا، نمیدونم باید وجدان درد داشته باشم از اینکه این اسم رو داریم بهت می قبولونیم یا با خودم کنار بیام و از عقیده م یه کم کوتاه بیام و بذارم به انتخابای دیگه هم فکر کنیم. برای قانع کردنت گفته بودم نیروانا، حتی وقتی هم که تو توی شکم من بودی و نمیدونستیم دختری یا پسر قرار بود اگه پسر شدی اهورا باشی. سخت معتقدم که از لحظه ای که قلب جنین شروع به تپیدن میکنه باید با اسم خطاب بشه و با همون اسم شخصیت میپذیره و اگه نداشته باشه یا تغییر کنه ممکنه دچار دوگانگی شخصیت بشه. و حالا انگار سر دو راهی ام...

و غیر از دغدغه ای که با اسم تازه وارد نازنینمون داریم یه دغدغه ی دیگه هم دارم و اون شروع یه تجربه ی کاملاً جدید و تازه ست. حس غریبی پر از دلشوره دارم. مادری برای موجودی از جنس پدر و برادر و همسر!

یه کم می ترسم دخترم. اشکی که دیشب توی پارک ازم دیدی و با نگرانی پرسیدی چی شده، واسه این بود.



ادامه مطلب...
موضوع : تو و تازه وارد, دیدار, دلمشغولي | بازدید : 8222 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 تير 1393 و ساعت 7:34 توسط مامان فريبا |

هرگز اولين نگاهش يادم نميره. توي زندگي آدم فقط بعضي از اولين نگاهها هستن كه تا هميشه يه گوشه ي ذهن آدم ستاره ميشن و همينكه بخواي يادت بياد كه صاحب اون نگاه چقدر برات عزيز و مهم بوده و هست شروع به چشمك زدن مي كنن.

كلاس فرزندپروري رو با هزار اميد و آرزوي قشنگ براي باز شدن راهي تازه به سوي رشد دادن و پرورش هر چه بهتر تو نيرواناي عزيزم ثبت نام كرده بوديم؛ زمستان سال 90. و اولين جلسه اش من رو با نگاه خندان و روشني روبرو ساخت كه ... .

حكايت الان من حكايت اين قسمت شازده كوچولوست:

"هميشه وقتي آدم گذاشت اهليش كنن ناخودآگاه اين احتمال رو به خودش داده كه اشكش سرازير بشه."

يادمه چون استادِ كلاسمون بود و من هميشه سعي ميكنم عليرغم افزايش رابطه ها و برقراري صميميت ها جايگاه و احترام طرف رو نگه دارم، تا مدتها روم نميشد "تو" خطابش كنم و فعلهايي كه براش به كار مي بردم از نوع فعل جمع بود. ولي اينقدر دوستيمون عميق شد كه به رابطه ي استاد و شاگرديمون برتري يافت اگرچه هرگز حقي رو كه به عنوان نشان دهنده ي راه بر گردنم داره از ياد نمي برم. چه لحظه هاي عزيزي كه تا من اراده كردم صرف من كرده تا گره از كارم باز كنه.

شخصيت جالب و دوست داشتنيش و علاقه ي مفرط و زبانزدش به فرمانرواييِ مقتدرانه در قلمرو آشپزخانه و در عرصه ي پخت و پز، باعث ميشد هميشه نقل محافلمون باشه. و چقدر عشق به تك تك كاراش تزريق بود. 

 چه شيرين بود وقتي كه فهميديم به عظمت يك معجزه دوباره به ما هديه شده، بعد از تصادف سختي كه دم دماي عيد نوروز سر راه زندگيش ترمز كرد.

ميدوني چرا دارم اين فعل ها رو گذشته به كار مي برم نيروانا!؟ 

چون خاله سمانه و عسلش دارن مث نسيم شمال از كوير ما رخت مي بندن تا نزديكاي خطه ي سبز زادگاهش. دارن ميرن تهران زندگي كنن.

نميدونم چي شد كه سازمان ما وجود گرانبهاي يه مشاورِ فهيم خانواده رو قدر ندونست و به سرمايه هاي انساني خودش و لزوم تأمين آسايش و آرامش روح و روان اونها در كنار كسي كه متخصص اين امر باشه و با تمامِ‌ دلسوزي، سنگ صبور و راهنماي زندگيشون، كم محلي كرد. اونقدر كم محلي كرد و حضورش رو كمرنگ كه همه ي عشق به كارش رو بوسيد و براي نجات لحظه هاي كودكي عسلش حاضر شد كنارش بذاره و كوچ كنه. هر چند شك ندارم نسيمي كه من مي شناسم جانبخشي ش رو قطعاً در گوشه اي ديگه از سر مي گيره.

هر چي كه هست اينا رو نوشتم كه يادت باشه يه جاي دنيا يه خاله ي مهربوني داري كه عسل شيريني داره و هر دوتاشون سهم بسيار بزرگي توي شيريني لحظه هامون داشته ن و دارن. يادت باشه كه قدر دوستها و دوستيهات رو بدوني، از پس روزها و فاصله ها. يادت باشه كه هميشه نسبت به اونايي كه اهلي كردي و اهليت كردن مسئولي.

براي سمانه خيلي خوشحالم و براي عسلش خوشحال تر، هر چند بند بند وجودم فرياد ميزنه:

مجال بي رحمانه اندك بود

و واقعه سخت نامنتظر

از بهار حظ تماشايي نچشيديم

كه قفس

باغ را پژمرده مي كند.

...

و باز ماجراي اهليت و اشك و رژه ي خاطراته كه مجال بيش نوشتن نميده.

سمانه ي عزيزم چيزي به جز كلمات ندارم كه تقديمت كنم، كلماتي كه هيچ ارزشي ندارن جز اينكه به ياد و نام تو متبرك شده ن و عشق عميقي كه بينمون هميشه جاريه.

تو و دوستي خدا را ...


موضوع : عاشقانه | بازدید : 2588 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 تير 1393 و ساعت 11:34 توسط مامان فريبا |

عاشق این عددم (البته به نوشتار فارسیش)، دو تا قلب وارونه ی بغل هم که سال تولد منه. الان و امروز، این عددِ ماهگرد توست نازنینم. مبارکت باشه قلب طلایی من!


موضوع : عاشقانه, تولدانه | بازدید : 1189 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 تير 1393 و ساعت 8:20 توسط مامان فريبا |

دوره ی تابستونی مهد که تیر و مرداد باشه ثبت نامت کردیم که تفریحات و بازی های روزانه ت هدفمند باشه. دیروز قرار بود گل بازی داشته باشین و به توصیه ی خاله مهلا لباس کهنه برات گذاشته بودم بپوشی که با خیال راحت تر ی بازی کنی. تصورمون از گل بازیِ تو، همون ساخت مجسمه ها و اشیاء گِلی بود. دیروز بعد از ظهر قبل از سوار شدن به سرویس که زنگ زدم  ماجراهای روزانه ت رو بپرسم با لحن غمگینی گفتی "مامان من نرفتم توی گِلا". خاله شیدا و بچه ها همه رفتن ولی من نرفتم. ماجرا رو که از بابایی دنبال کردم دریافتم که بازیِ دیروز شما ورجه وورجه و جست و خیز توی استخر گِل بوده و تو امتناع کردی از اینکه بپری توی گِل! دلم گرفت که چه فرصت نابی رو از دست داده بودی.

دیشب که باز داشتیم روزت رو با هم مرور می کردیم شروع به افسوس خوردن کردی و کردیم. گفتی مامان من چطوری با اون لباسم می رفتم توی گل!؟ وجدانم خیلی درد گرفته بود و هر وقت یاد این قضیه می افتم دوباره حسرت و وجدان درد سراغم میاد. آیا من با سختگیریایی که توی نگهداری لباسات و جلوگیری از کثیف شدنشون همیشه برات داشته م باعث شده م نخوای این لذت بزرگ رو تجربه کنی؟ یا روش تربیتیمون جوری بوده که قدرت ریسک و تجربه های تازه رو ازت گرفته باشیم؟ یا ژن ترس از خطرکردن جفتمون که من و بابایی باشیم به تو میراث رسیده و دلت نمیاد خطر کنی؟ یادم میاد پارسال هم که بچه ها و خاله ها تن به آب زده بودن و شروع کرده بودن روی هم آب پاشیدن، تو از پیوستن بهشون امتناع کرده بودی. پس شاید ترس از کثیف شدن لباسا نبوده باشه و بیشتر عدم تمایلت به تجربه ها و درگیرشدن با موقعیت های جدیده که از این لذت ها محرومت کرده. 

البته یه کم هم دلخورم از مربیای مهد که همچین زیاد روشنمون نکرده بودن که از قبل بهت آمادگی بدیم و خب شاید تقصیری هم نداشتن و برای اونا کاملاً تعریف شده بوده که گل بازی چیه!

در هر صورت تو باید مهارت رویارویی با موقعیت های کاملاً پیش بینی نشده رو پیدا کنی و در لحظه بهترین تصمیم رو بگیری که پشیمونی به همراه نداشته باشه. نمیدونم چه جوری این مهارت رو در تو به وجود بیاریم دخترم؟! 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

امروز نرفتم سرِ کار. داشتم روی اُپن آشپزخونه رو مرتب میکردم و کاغذ نقاشیا و کاردستیایی که هر روز به کلکسیونمون اضافه میشه رو سامون می دادم که چشمم یه این افتاد:

جداً از مهرآیین و مربیای گلت عذر میخوام که ازشون دلخور شده بودم چون فکر می کردم اطلاعات کافی بهمون ندادن. نمیدونم حالا از بابایی دلگیر باشم که اینو خصوصاً بهم نشون نداده و قاطی برگه ها فقط گذاشته روی اُپن یا از خودم که کمتر از پیش دقت میکنم ببینم دستاوردهای هر روزه ی مهدت چیه؟

در هر حال امسال پایکوبیِ دسته جمعی  در روز جهانی گِل رو از دست دادی ولی امیدوارم بازم فرصتایی از این دست پیش بیاد که بتونی از این شادیِ بزرگ سهم داشته باشی.

برای اینکه ممکنه این متن قشنگ از روی تصویر خوانا نباشه، در ادامه ی مطلب تایپش میکنم برای فرداهای تو و امروزهای دوستای گلم



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي, مهدكودك | بازدید : 10662 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 و ساعت 7:20 توسط مامان فريبا |

دو هفته ای که به دلیل آبله قربونت نرفتی مهد، دو هفته ی پایانی این سال بود. درست سال پیش اول تیرماه به مهرآیین پیوستیم و تا امروز یک دور کامل رو با آیین مهرش سیر کردیم. شنبه ی پیش بود که خاله فریبای مهد زنگ زد بهم که بریم وسایل و پرونده ی امسالت رو بگیریم. فرداش که کیسه ی وسایل و فایل خوشگل جزوه هات رو دیدم دلم تکون خورد. حدود 365 روز در حال و هوای مهر بودیم، چه خوش و چه زودگذر!

به غیر از 5 تا پروژه ای (من، دست من، لباس من، درخت، آب نبات) که گزارش ریز به ریزشون رو در طول سال پس از اتمام هر یک دریافت کرده بودیم و از تک تک صفحات گزارشا عکس دارم،

به غیر از برگه های گزارش دو هفته یکباری که به جزئیات، مهارتهایی که در هر زمینه ی ماهیچه های درشت، هنر و ماهیچه های ریز، ریاضی، علوم و زبان آموزی کسب کرده بودین که نتیجه ی ارزیابی های مربیانت به اضافه ی درخواست تکمیل فرم ارزیابی ماها رو از این مهارتها در بر داشت و اطلاعات ریز و و درشت دیگه ای که قشنگ در جریان امور مهد و آموزشت قرارمون می داد،

به غیر از وایت برد کوچولوی مخصوص کلاستون که هر روز با گزارش مربیانت از فعالیتهای خاص اون روز پر شده بود و وقتی دنبالت میومدیم تا وقتی شال و کلاه کنی و بیایی، حسابی با خبرمون می کرد چیکارا کردین (هر چند بابایی بیشتر از این سعادت برخوردار بود تا من)،

توی این پرونده ای که بهمون دادن سه تا جزوه و یه کلاسه کارای هنری تو به چشم میخوره:

جزوه های آموزشی علوم، زبان آموزی و ریاضی

جزوه ی زیبای ذهن زیبای من

و مجموعه آثار هنری تو نازنینم!

ریز به ریز ورق زدمشون و خوندم و دیدم و هنوز بارها و بارها باید عمیق بشم و کارنامه ی قشنگ امسالت رو قاب دلم کنم.

نیروانای من!

از لحظه ای که این تصمیم بزرگ رو گرفتیم تا برای آسایش و پرورش بیشتر تو، به ظاهر خیلی از آسایش ها رو از خودمون سلب کنیم و کوچ کنیم به شهر کرمان! درست یک سال میگذره. این یه سال زندگیمون خیلی فراز و نشیب داشت. اون اسباب کشی های چند مرحله ایِ توان فرسا، مکافات تحویل خونه ی سازمانی، دغدغه های زندگی توی محیط جدید و خونه ی اجاره ای که تو همه ش یادآوری میکردی خیلی کوچیکه و خونه ی سرچشمه بهتر بود! فشار اقتصادی ای که توی ماههای اول خیلی خیلی روی دوشمون حسش می کردیم، رفت و آمدای هر روزه ی من توی مسیر 150 کیلومتری بین محل زندگی و کار، .... همه و همه و همه با انگیزه ی محکمی که داشتیم برای ادامه ی راه، کوچکترین حس پشیمونی و ندامتی برامون نداشت. تو نازنینم اینقدر راحت و بی دغدغه به آغوش مهرآیین رفتی که هزاران بار به توان و روحیه ی ما می افزود و امیدوارمون می کرد که اینهمه سختی به این نتیجه ی قشنگ البته که می ارزه. خودت هم سختیای زیادی رو تحمل کردی و خوشحالم که دختری دارم که از بین شخصیتهایی که خانوم جلیلی (مدیر کارامدتون) توی جلسه ی اولیاء و مربیان نام می برد دارای شخصیت سازگار و انعطاف پذیره و این خیلی بهمون کمک میکنه تا در نقطه های حساسِ تغییر و تحول مسیر زندگی بتونیم به همراهیای تو دل ببندیم. تو مایه ی مباهات منی زیباروی زیباروح! و هر لحظه با عشق بیشترم به تو و تلاش بیشترم برای تعالی تو، پروردگارم رو می ستایم.

از فردا سال جدید رو توی کلاس و با مربیای جدید آغاز میکنی. پنجشنبه رفتیم تا گزارش آخرین پروژه رو توی مهد ببینیم و خداحافظی و سلامی با مربیان پارسال و امسالت داشته باشی. کلاس جدید و خاله ی جدیدت رو دیدیم و بسی آرزو کردیم که سال زیبای دیگری رو در کنار هم و در سرزمین مهرِ مهرآیین رقم بزنین. آمین

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

1- عکسا رو بالاخره گذاشتم ادامه ی مطلب

2- وقتی فونت رو فقط یه درجه درشت تر میکنم خیلی زشت میشه به نظرم. دوستای گلم اگه خوندن مطلب با این اندازه ی فونت خیلی اذیتتون میکنه حتماً بگین بزرگترش کنم، مهم چشمای نازنین شماست.



ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 9675 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 و ساعت 9:09 توسط مامان فريبا |

تعطیلاتی که گذشت مهمونای عزیزی پیشمون بودن. عمو حمید و خاله رویای مهربون که از مشهد اومده بودن تا ما رو از تنهایی و دلتنگی دربیارن.

باهاشون خیلی خوش گذروندیم اگرچه تو تمام مدت تب دار بودی و به مدد استامینوفن سر پا نگهت داشته بودیم. دکتر گفته بود عفونتی نداری و مام منتظر بودیم ویروس گرامی پس از انجام فعالیتاشون در بدن نحیف و ظریف عزیزت رخت بربنده. دیگه روز سوم از بس هی میگفتی چشام میسوزه، شکمم درد میکنه و یکی دو باری هم وقت دستشویی رفتن از سوزش جای جیشت نالیده بودی نگران شدیم که نکنه خدای نکرده عفونت بدتری توی بدنته و مشکوک به عفونت ادراری شدیم. آقای دکتر همسایه واسه ت آزمایش نوشت که شنبه ببریمت. اما دیگه از بامداد شنبه انگار تبت قطع شد و یه دونه ی کوچولو زیر چشمت زده بود که فکر کردیم پشه زده. عمو حمید و خاله رویای عزیز رو به امید دیدارِ زودِ زود بدرقه کردیم و شبش هم رفتیم عروسی. اما تو هنوز بی اشتها بودی. کلی هم لاغر شدی عزیزکم. دیروز صبح که بابایی داشته لباس میپوشوندتت بری مهد دیده که دو تا دونه توی پشتت زده که یکیش انگار تاول شده. خلاصه با کاوش و کنکاش توی اینترنت و رسیدن خدمت آقای دکتر کاشف به عمل اومده که آبله مرغون گرفتی و البته به گویش شیرین خودت آبله قربون!

باز هی کنکاش کردم نکنه این مهمون ناخونده واسه من و نی نی تهدیدی باشه. یه کم خیالم راحته که بچگیام گرفته م. دلم نیومد تنهات بذارم با دونه هات و خارششون؛ هر چند تعدادشون هنوز کمه. مونده م پیشت خونه که عصر هم برم با خانوم دکتر مشورت کنم.

اگه دونه هات قابل عکس گرفتن شد و اجازه فرمودی واسه یادگاری به این پست می افزایم.

قربون آبله هات برم آبله قربونیِ قشنگم. 

--------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

از خواب بیدار شدی و هول هولی این عکسا رو ازت گرفتم. میذارمشون ادامه ی مطلب



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 10241 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 خرداد 1393 و ساعت 9:24 توسط مامان فريبا |

 

 

 

از وقتی کرمان ساکن شده بودیم بابایی شروع کرده بود به یافتن مجامع و محافل هنری و کمابیش حضور فعالی در عرصه پیدا کرده بود. 

قصه از اونجا شروع شد که حدود یک ماهی به عید نوروز بابا یه پوستر طراحی شده ی تلفیقی از نشانها و لوگوهای مربوط به جام جهانی برزیل همراه با معرفی مؤسسه نیکوکاری ای که قصد اهدای اثر رو داشت بهم نشون داد و گفت قراره با همکاری بچه های تحت پوشش اون مؤسسه، این پوستر تبدیل به یه تابلو معرق چوب بشه و بره جام جهانی. بچه ها در واقع آدم بزرگای همسن و سالهای ما بودن که شرایط و حوادث روزگار باعث شده نتونن به شیوه ی آدمایی که روی چهارستون بدنشون قرص ایستادن به زندگیشون ادامه بدن. آدمای بزرگی که سمبل تمام "ما می توانیم" هستن. خلاصه بابایی گفت که این یه کاریه که خیلی زمان میبره و باید با بچه ها تمام وقت کار کنه تا بتونن به جام برسوننش. و این یعنی عید و تعطیلات عید مث چند سال دیگه ای که گذشت طبق روال معمول عیددیدنی و مسافرت و ... برگزار نمیشه. دلم نمیخواست حالا که ساکن کرمان هستیم و میتونیم حسابی از دید و بازدید عید و دیدن اقوام لذت ببریم بازم عید رو به شیوه ی سالهای پیش بگذرونیم ولی بیشتر دلم میخواست که بابا اون کار قشنگ رو انجام بده. لذت دیدن نتیجه ی اون کار شاید بیشتر دلم رو راضی می کرد. به امید خدایی گفتیم و آرزوی موفقیت کردیم.



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 7479 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 خرداد 1393 و ساعت 7:33 توسط مامان فريبا |

پنجاه و چهار ماهِ تمام شدی نازنین! 

دیروز در آستانه ی این روز فرخنده، سه تایی رفتیم به دیدار نی نی کوچولوی خونواده، از پنجره ی ال سی دی مرکز سونوگرافی! برامون دست تکون داد و ما هم واسه ش غش و ضعف رفتیم. دیدار بس کوتاه بود اما به اونهمه انتظاری که پشت در کشیدیم می ارزید، به دنیا می ارزید. ماهک چهار سال و نیمه ی من، با وجود تو همه چیز این دنیا رو عاشقانه درک میکنم و لذت میبرم. عمرت دراز باد، بختت بلند.


موضوع : عاشقانه | بازدید : 4340 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 10 خرداد 1393 و ساعت 7:29 توسط مامان فريبا |

تصورات شیرین و خیال انگیزی از دنیایی که نی نی توشه داری عزیزم. توی هر موقعیتی که هستیم، خصوصاً وقتایی که جمعیم فوراً تصور میکنی نی نی الآن داره چیکار میکنه. وقتی داریم عروسی میریم نی نی میشینه جلوی آینه و خودشو آرایش میکنه، لاک میزنه،... وقتی میریم بخوابیم نی نی مسواک میزنه، وقتی صبح از خواب پا میشی نی نی هنوز خوابه تو تختش، وقتی توی حمومیم نی نی داره سرشو میشوره، وقتی داریم غذا میخوریم اونم مشغوله، ...

و همه ی این دنیا و لوازمش توی شکم بنده رقم میخوره.

قربون اون رویاهای شیرینت عزیزم. من تو رو درک می کنم چون کودک خیالباف درونم زنده ی زنده ست.

پاینده باد کودکیمحبت


موضوع : تو و تازه وارد | بازدید : 5218 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 خرداد 1393 و ساعت 15:40 توسط مامان فريبا |

اردی بهشت تمام شد اما بهشت من تمامی ندارد. 



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 6451 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 و ساعت 9:47 توسط مامان فريبا |

افسوس بزرگم اینه که دیروز به هیچ عنوان نمیتونستم در سومین المپیاد ورزشی پدران و کودکان مهرآیین همراهیتون کنم. یه دوره ی آموزشی خیلی مهم سر کار داریم که انجام پروژه های امسالمون تماماً وابسته به اونه و من که هفته پیش هم دو روز دوره رو بخاطر سرماخوردگیم از دست داده بودم هیچ جوره نمیتونستم از دست بدمش. دیروز صبح رو تو و بابایی به شرح این اطلاعیه توی پارک مادر با بقیه پدران و کودکان مهرآیینی و صدالبته مادرانی که همراهی کرده بودن خوش گذروندین و من هزاران بار شرمنده ام که شرایطم خیلی خیلی ناخواسته طوری شد که دور از جمعتون باشم.

دیشب بعد از کلاس ورزشت وقتی میخواستیم بریم سمت خونه ی آقاجون، حالت تهوعت شروع شد. دم خونه ی آقاجون کلی گلاب به روی صندلی ماشین و خیابون و جوی آب و جدولش شد و مسئول جمع وجور کردن تو و تعویض لباست و شستن دست و رو و ترگل ورگل کردن دوباره ی تو و رفع همه ی اون نازیباییا همه ش بابایی بود. بعد که برمیگشتیم خونه درست توی پارکینگ باز بالا آوردی و ...

تا صبح فرشته ای که مدام پرستاریت کرد و تمام قد کنار تختت موند تا هر لحظه که حالت بهم میخوره همراهت باشه بابا بود. 

و این اولین و تنها مثال نیست. میدونی نیروانا، بابایی یه بابای منحصر بفرد و خاصه. اون، آیینه تمام نمای یه پدره که با وجود عشق فراوان و بیحدش به تو، از عشقش برات بند نمیسازه و اجازه میده همیشه خودت تجربه کنی، کشف کنی، خطر کنی، زمین بخوری و بالا و بالاتر بری. اگه روزی کوهنورد شدی مدیون اونی که هم مث یه کوه پشتت ایستاده و هم تمام وجودش رو وقف قدمهای لرزان تو کرده تا همچون خودش روزی استوار و ستبر بر قله بایستی. اون خیلی بیش از یک پدره و اعتراف میکنم که کامل کننده ی مادری من برای تو هم هست. منی که به دلیل شرایط خاص کاریم فرصت انجام خیلی از وظایفم در قبال تو رو ندارم. اون خیلی از عرف های غلطی رو که توی ذهن جامعه مون یا حتی آدمای اطرافمون نقش بسته رو زیر پا گذاشته و مردونه پای پدریش وایساده. 

بابایی همیشه مایه ی مباهات و افتخار من بوده و هست. مایه ی افتخار و مباهات تو و مایه ی افتخار و مباهات نام پرشکوه پدر! سایه ی پدریش هماره مستدام باد.

سایه ی پدری همه ی پدران سرزمینم با قلبهای طلایی و ظریف پشت صداهای مردانه و بم مستدام!


موضوع : عاشقانه | بازدید : 10066 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 و ساعت 9:34 توسط مامان فريبا |

دیروز بخاطر سرماخوردگی و ترس از سرمای زمهریر اتوبوس صبحگاهی به خودم مرخصی دادم و موندم خونه و به بابا گفتم تو رو مهد نبره که به بهانه ی تولدم یه خاطره ی خوش برات بسازم.  آخه فکر میکردم خوب میشم و امروز میتونم برم سر کار. وقتی از خواب بیدار شدی بهت گفتم برات یه سورپرایز دارم. چون فردا تولدمه میخوام امروز ببرمت پارک. درد گلوم آرومتر شده بود و منم جرأت پیدا کرده بودم. با یه معصومیتی بهم گفتی مامان تولدت مبارک که حظ کردم. حس می کردم ناب ترین تبریک تولدیه که تا حالا دریافت کرده م. بعد گفتی بریم گلفروشی برات گل بخرم. گفتم صبحیه نمیتونیم بریم فقط میریم پارک، عصر با بابا بریم برام گل بخر. از پارک که میخواستیم برگردیم باز گیر دادی بریم گلفروشی و گفتم عصر مامانی. توی خونه تا شب هر بار که عاشقانه بهم می رسیدی می گفتی مامان تولدت مبارک! و من به ابرها اوج می گرفتم. تازه یه بارم گفتی ببخشید که برات کادو نگرفتم. گفتم تو خودت بهترین کادوی منی عزیزم. برام یه برس مو بگیر. دیدی اونی که داشتم شکسته ...

امروزم هنوز توی رختخوابم و نشد برم سر کار. اگه امروز هیچ اتفاقی هم نیفته مهم نیست. مهم اینه که پیش توام. مهم اینه که چنان سرمست شراب عشقی ام که دیروز مدام به کامم میریختی که تا خود چهل سالگی بکوب رفته م. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این عکسیه که میخواستیم بریم گلفروشی ازت گرفتم. ببین تو گل تری یا ...

نی نی رو هم بغل گرفتی که مثلاً همونیه که من دنیا آوردم!


موضوع : تولدانه | بازدید : 3923 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 ارديبهشت 1393 و ساعت 17:34 توسط مامان فريبا |

حالا معنی این رو بیشتر می فهمم که:

" عشق اونی نیست که دو نفر به هم نگاه کنن، عشق واقعی اونیه که دو نفر به یک نقطه نگاه کنن. "

از وقتی مقصد نگاهمون اون نقطه کوچولوی روشنه بیشتر عاشقتم نیروانا،  بی شک باور میکنی، چون حس میکنم تو هم عاشق تر شدی بهم.


موضوع : عاشقانه | بازدید : 4688 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 ارديبهشت 1393 و ساعت 8:35 توسط مامان فريبا |

نگرانی بعدیم پس از گفتن مسئله ی نی نی و چگونگی عکس العمل تو، واکنش تو از شنیدن اسم هایی بود که انتخاب کرده بودیم. از خونده های کتاب و توصیه های اهل فن خصوصاً سمانه ی عزیزم، می دونستم که تو رو هم باید توی انتخاب اسم شرکت بدیم ولی از اونجایی که تو فقط اسمهایی رو که زیاد به گوشِت خورده یا دوستای مهدکودکی که خیلی دوسِشون داری توی ذهنت میاد نمی تونستیم خیلی روی انتخابای تو حساب کنیم. البته خودمم فکر می کنم همین تبادل نظر کردن باهات و شرکت دادنت توی بحث انتخاب اسم مهمه و نه صد در صد انتخاب اسمی که مدنظرت بوده باشه، آخه هر دفعه هم یه چیزی به مذاقت خوش می اومد. 

یادمه قبل از اینکه خبر رو بهت بدیم یه روز که با هم حموم بودیم یهو بی هوا بحث نی نی و اسمش رو پیش کشیدم که اگه نی نی توی دلم باشه دوست داری اسمش چی باشه و شروع کرده بودیم بازی مطرح کردن اسم و سر به سر هم گذاشتن و خندیدن. منم اون وسط اسم اهورا رو مطرح کردم ببینم عکس العملت چیه که در اومدی که مامان اهورا نه! پرسیدم واسه چی؟ گفتی آخه وقتی با هم بریم پارک من خجالت می کشم صداش بزنم اهورا بیا با من بازی کن!الهی فدات شم که این اسم به مذاقت سنگین بود. من دیگه ادامه ندادم چون نخواستم اصرار بی موقع من کلاً ببردت توی جبهه ی مخالف.

همیشه دوست داشتی خواهر داشته باشی و تا میگفتم اسمش چی باشه می گفتی خورشید! و من ذوق می کردم، خداییش اسم قشنگی بود و خیلی وقتا توی بازیای ذهنی خودم هی اسم تو و خواهری رو با هم تکرار می کردم، نیروانا-خورشید، نیروانا-خورشید ... ولی چون ما هی این احتمال رو هم برات بیان می کنیم که ممکنه داداش باشه گزینه های پسر رو هم ازت می خواییم. اکثر اوقات گزینه ی اولت برای اسم پسر رضا ست! واسه اینکه یه امیررضایی توی مهدکودک هست که خیلی دوسِش داری. الهی قربون دل کوچولوت برم من! بعضی وقتا که به کارات دقت می کنم و توی عمق دلخوشیات میرم به خودم می رسم و میگم مگه دلخوشی ما آدم بزرگا غیر از این چیزاست؟ حالا یه کم اِشِلش فرق میکنه وگرنه مام همون کودکانیم که ریخت و قیافه ی بزرگانه به خودمون می گیریم...

خلاصه جرأت نمی کردم مانترا رو برات مطرح کنم که نکنه همون واکنش اهورا رو به دنبال داشته باشه. مانترا خیلی برام مقدسه و دلم میخواست تو هم به قداستش پی ببری، درست مثل قداست اسم خودت، نیروانای من! فکر کنم چهارشنبه شب بود که از خونه ی شیدا اینا بر می گشتیم. توی ماشین صحبت نی نی و اسمش شد و دیگه طاقت نیاوردم و گفتم اگه خواهر شد بذاریم مانترا! تو عاجزانه گفتی مامان! آخه چرا اسمایی که انتخاب میکنی اینطوریَن؟! تو همه ش اینجور اسما رو انتخاب می کنی. یه چند تا اسم دیگه هم رد و بدل کردیم و دیگه بحث رو به همون دلیل قطع بحث اهورا ادامه ندادم. همین که ذهنت رو درگیر کرده باشم کافی بود. این دو روزه که با هم بودیم فرصت بیشتری برای صحبت داشتیم. یه بار همینجور که کنارت نشسته بودم و تلویزیون می دیدیم ناخودآگاه زیرلب زمزمه کردم مانترا و تو با اون گوشای تیزت شنیدی. سریع دراومدی که مامان مانترا خوبه ولی اهورا رو عوض کنیم! لبریز شوق شدم. الهی قربونت برم که همونطور که حدس می زدم ذهنت درگیر شده بود و با خودت به قضاوت و تصمیم گیری نشسته بودی. خوشحال و خندان گفتم باشه می گردیم یه اسم دیگه به جای اهورا پیدا می کنیم که گفتی نه اهورا هم خوبه. خب خدا رو شکر، چی از این بهتر. حالا انگار یه میترای عزیزی توی مهدکودک هست که با شباهت اسمش به مانترا به این نتیجه رسیدی که مانترا هم میتونه واقعیت داشته باشه و همچین عجیب و غریب هم نیست. دیروز توی حموم (دقت کردی اکثر بحثا و شور و مشورتای من و تو توی حمومه که با یه فراغتی آب بازی می کنی و سر درددلت وا میشه برام!) باز گفتی مامان اسم خواهری که انتخاب کرده بودی چی بود؟ (برات هنوز سخته و هی یادت میره.) گفتم مانترا. گفتی وقتی بزرگ بشه میشه مامان مانترا! آره همینطوره هر اسمی رو که دوست داشته باشی و برات مهم باشه زود بزرگیاش رو تصور می کنی و این خیلی برام جالبه. چون یه روزم که داشتیم می رفتیم خونه ی آوا از بس که دوسِش داری دراومدی که مامان آوا وقتی بزرگ بشه میشه مامان آوا...

بَه به اون روزی که تو بشی مامان نیروانا، کاش اون روز رو ببینم خیال باطل


موضوع : تو و تازه وارد | بازدید : 5700 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 و ساعت 14:02 توسط مامان فريبا |

با تمام وجود حس میکنم که مسئله ی جدید خانواده ی ما حسابی ذهن و دلت رو مشغول کرده. یه جاهایی نگرانم که قضیه رو لو ندی، یه جاهایی هم دلم میخواد تو خبر خوش رو بگی. اینروزا بیشتر کیفور میشم از حرفا و کارات، البته بجز اون لو دادن ناگهانیت که توی خونه ی مانترا ازش نوشته م.

خونه ی پسردایی مهمونی بودیم. صاف رفته بودی سراغ اسباب بازیای دختراشون و یه عروسک گذاشته بودی توی کالسکه و اومده بودی توی پذیرایی می چرخوندی. وقتی شروع کردی به خودنمایی و عروسک نمایی دیدم که ای دل غافل عروسکه بارداره! و تو هم بعید میدونم بی منظور اون رو انتخاب کرده باشی وروجک! همونطور که ازش تعریف میکردی و زبون می ریختی و بقیه قربون صدقه ت میرفتن ماجرای خونه ی افسانه میومد توی نظرم و دلم سیر و سرکه بود که الانه که اینجام رازم هویدا بشه و همینطور نگاهمو دوخته بودم بهت تا هر وقت چشمت بهم میافته ابرو بالا بندازم که حواست باشه. تو هم خوب حواست جمع بود و برای اینکه بفهمونی حواسم هست در اومدی که این عروسکه توی شیکمش نی نیه، توی شکم مامان من که نی نی نیست! الهی فدات شم که این نهایت رازداریِ تو بود که اونشب ازت دیدم. بعدم ریز نگاهم کردی که تأیید و تشویق بگیری و بهت لبخند زدم. حضار همه سری به تأیید تکون دادن و از اونجا که به پای آرزوها و رویاهای بچه گونه ت گذاشته بودن هیچ شک نکردن. آقاجونم دراومد که توی شیکم من نی نیه و تو گفتی که نه آقاها که نی نی ندارن و  در پی خنده ی حضار منم تندی بحث رو عوض کردم تا به جاهای خطرناک نرسه. اونشب توی راه برگشت که همراه مامان بزرگی و آقاجون می رفتیم خونه شون توی گوشم پرسیدی بگم؟! و بهت گفتم توی گوش مامان بزرگی بگو. گفتی و زنگ صدای شادمانه ی مامانم که یواشکی باهات پچ پچ می کرد به وجدم آورد.

...

خونه ی دختردایی که می رفتیم باز از قبلش کلی بهت یادآوری کردم که حواست باشه رازداری کنی و خدا رو شکر سرگرم مداد تراشیدن با مدادتراش به قول خودت جادویی دختراشون شدی و قضیه به خیر گذشت. باز با مامان و آقاجون بر می گشتیم خونه که توی راه به آقاجون تذکر میدادی حواسش به دست اندازا باشه نی نی اذیت نشه. شگفت زده شده بودم. آخه از کجا میدونستی! قربون صدقه ی نی نی می رفتی و مامان و آقاجون دلشون غنج می رفت. تازه یه نطق دیگه هم کردی:

مامان وقتی تو توی بیمارستان بودی به بابا میگم از نی نی عکس بگیره برا من بیاره، تو هر وقت فهمیدی پسره یا دختر به بابا بگو بهم بگه.

...

دیروز با آبجی شهلا و سمیرا زدیم بیرون خرید. من و شهلا رفتیم توی مغازه و سمیرا و تو توی ماشین موندین. نیم ساعتی خریدمون طول کشید و باز برگشتیم توی ماشین که بریم یه فروشگاه دیگه. ترولی به دست خرید می کردیم و راه می رفتیم. یه جایی توی گوشم گفتی به خاله سمیرا گفتم نی نی داریم. خب اینجا رو انتظار داشتم بگی ولی عکس العملی که از سمیرا ندیده بودم حاکی از اون بود که زیاد جدی ش نگرفته و اونم گذاشته به حساب خیالبافیات. توی راهِ برگشت سمیرا شروع کرد به تعریف کردن حرفایی که در غیاب ما توی ماشین زده بودین:

بهش گفته بودی سمیرا تو وقتی بزرگ میشی پیر میشی؟

سمیرام گفته آره بزرگ میشم و بعدش پیر میشم.

گفته بودی که نه، اول ازدواج کن، بچه بیار، بعدش پیر شو؛ مث مامان من که توی شیکمش نی نی داره!

یعنی آخه من کف کردم به این ظرافت و قشنگی سر صحبت رو باهاش وا کرده باشی وروجک!

بعد خاله سمیرا و خاله شهلا خندیدن و منم خندیدم. انگار واقعاً باورشون نشده بود که خبر جدیه و وقتی که رو کردم فریاد شادمانیشون و اینکه یهو سمیرا وسط رانندگی روشو برگردوند عقب که مطمئن بشه راست میگم هیجانزده م کرد. خوب شد که اون لحظه ماشینی به سمتمون نمی اومد اونم نزدیک چهارراه شلوغ و شب.

...

حس میکنم تو جریان زیبای حیات و چرخه ی اون رو خوب درک میکنی. اینهمه آمادگیِ تو رو مدیون مهرآیینم و پروژه ی "من" که بعنوان اولین پروژه بهش پرداخته بودین.

خورشید مهرشون درخشان! مهربخشی تو هم مدام!


موضوع : اين روزها | بازدید : 3098 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 و ساعت 13:21 توسط مامان فريبا |

: مامانم تو شیکمش نی نی نداره!


موضوع : اين روزها | بازدید : 5068 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 31 فروردين 1393 و ساعت 1:09 توسط مامان فريبا |

با این دعوتنامه که روز سه شنبه تحویل بابایی شده بود برنامه ی شنبه عصرم تعیین شد.

خیلی دلم میخواست مرخصی بگیرم و سر وقت حضور پیدا کنم ولی چون جمعه کشیکم رو به دوش یکی از همکارا گذاشته بودم روی مرخصی گرفتن نداشتم. به امید اینکه مراسم نیم ساعتی دیر شروع میشه و بالاخره به وسطاش میرسم امروز رو رفتم سرِ کار.

سحر که می رفتم، لباس آماده گذاشتم که بابا برام بیاره عصر توی ماشین عوض کنم. کلی هم اس ام اس بازی کردیم که خودش رو جای مناسبی سر راه سرویس برسونه تا وقت داشته باشم سر و رویی مرتب کنم. لباس مناسبم تن تو بپوشه که با خودم ببرمت. خیلی هم تعجب کرده بودم که بابا نگفته بود حالا خیلی واجب نیست خودتو اذیت نکن! نمیخواد نیروانا بیاد ... و اومده بود ورودی شهر دنبالم! خیلی دلم میخواست گل بخرم دست خالی نباشم ولی روم نشد به بابا بگم و خیلی هم دیر میشد. خلاصه وارد خیابون و کوچه مهد که شدیم از دیدن اونهمه ماشین انگشت به دهن شدیم. دم در که اومدم خداحافظی کنم حامد گفت شاید پدرا هم باشن. بیخبر از همه جا گفتم بذار برم ببینم اگه بودن بگم بیایی. نه نگفت و نگفت کار داره عجله داره باید بره! وارد راهرو شدم، کفشاتو درآوردم و دیدم یکی دو تا آقا در حال وارد شدن هستن برگشتم خبر بدم دیدم یه گروه آقا گل به دست دارن میان تو. حرکت خلاف جهت من باعث ترافیک شد ولی هر جور شد اومدم بیرون دم ماشین و گفتم بیا انگار آقایونم هستن. فکر کرده بودم اون آقاها یه گروهی هستن که برای اجرای برنامه ی خاصی اومدن. خلاصه وارد مهد شدم. خاله ها سینی به دست و بچه به دست هر کدوم مشغول کاری بودن. توی سینی ها کاسه های کوچولوی لبریز آش بود که به سمت حیاط می رفت. حال و احوال کنان و تبریک شنوان و تبریگ گویان با تو رسیدیم به حیاط که دیدیم به به چه جمع جمعیه و انگار فقط جای ما اونجا خالیه. انگار همه ی مامانا و بچه ها و باباها اومده بودن و سرپا و نشسته توجهاتشون به وسط محفل بود که بچه ها دایره وار نشسته و ایستاده بودن و با طبلک و چوبک به همراه آقای نیک طبع که مینواخت و خاله ها که رهبری می کردن شعر میخوندن. جای جای مجلس گل بود به دست همه. یهو ناراحت شدم که چرا نیروانا توی گروه شعرخونا نیست! همون لحظه خانم جلیلی مدیر نازنین مهد رو دیدم و بعد از سلام و تبریک، بلافاصله علامت سؤالم رو رو کردم. گفتن بچه ها از مقطع سه سال به نوبت دارن میرن شعر میخونن. ای دل غافل چرا ندونسته بودم بچه ها حضورشون توی جشن خیلی پررنگ تر بوده از اونکه من فکر کرده بودم؟ چرا بابا رو مجبور کرده بودم بیاد دنبال من بجای اینکه تو رو زود برسونه مهد؟ همینجور گیج و متأسف بودم که بابا با شاخه گل سرخی به دست اومد سمتمون.

 ازش پرسیدم چرا نگفته بچه ها باید حتماً باشن و ... که تازه دوزاریم جا افتاد که قرار بوده جشن، جشن سورپرایز مامانا توسط باباها باشه. یعنی هیشکی ندونه باباها میان و اونوقت وسط مجلس باباها گل به دست بیان پیش مامانا و کلی خوشحالشون کنن! دیدم کادر مهد خیلی مشتاق بودن ببینن تک تک مامانا سورپرایز شدن یا نه! از دیدن اون جمع صمیمی و اون شور و شوقی که توی چهره ی همه می دیدم و ریتم زیبای شعرخونی بچه ها که واسه مامان شعر میخوندن بارون اشکم سرازیر شد. تو که جلوم وایستاده بودی رو هی میفشردم و اشک می ریختم. هیچوقت یادم نمیاد روز زن و روز مادر اینجوری سرخوش بوده باشم. تو جمع ماها رو رها کردی و با دوستات رفتی توی کلاس تا توی جمع اونا آش بخوری. مام وایستادیم به لذت بردن از آخرین شعری که بچه های آمادگی میخوندن. چقدر افسوس خوردم که یه روز رو واسه دل خودم مرخصی نگرفته بودم و زودتر به این محفل قشنگ نرسیده بودم. و در عین حال چقدر به ایده ی قشنگ مهرآیین و به وجود آوردن اون فضای صمیمی آفرین گفتم. شاید جا برای نشستن خیلیا نبود، شاید سالن و صحنه ی مجلل آنچنانی برقرار نبود ولی حس نمیکنم کسی این چیزا رو عصری حالیش شده باشه، بس که انرژی مثبت توی فضای حیاط مهد موج میزد. انگار این ایده یهویی به ذهنشون خطور کرده و خیلی سریع کمر به اجراش بسته بودن. این اولین باری بوده که چنین مراسمی برپا کرده بودن با این شکل و شمایل و چقدر ما خوش شانس بودیم که فراخونده شده بودیم. اون شعری که این روزا برام میخوندی برای این مراسم بوده انگار و من چه خوشبخت بودم که عظمت اونو از پیش درک کرده بودم. سپاسم دخترم! بازم سپاس که به برکت وجودت و حضور سراسر مهرِ مهرآیین، امسال لذتی صدچندان نصیبم شد. به برکت وجود تو و نوری که اینجا ازش نوشته م امسال روز مادرم خیلی خاص و ویژه ست. 

 فرخنده باد برای همه ی بانوان بزرگوار میهنم!

 

چه بوی گل مریمی توی فضا پیچیده. گلی که دیروز تا گفتی مامان، چند روزه واسه خونه گل نخریدیم بوی خوش باشه نصیبمون شد، گل خوشبوی من!

الان ساعت نزدیک 1 بامداده ولی امروزی که ازش گفتم سی ام فروردین نود و سه ست. جاودانه مانَد.


موضوع : عاشقانه | بازدید : 4817 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 30 فروردين 1393 و ساعت 15:15 توسط مامان فريبا |

به اسم و رسم زیبای مادری مفتخرم به یمن جاریِ حضورت توی زندگیمون نازنینم.

این ششمین روزِ مادریه که با تمام وجود این روز رو از آنِ خودم میدونم. مادرم، چون تو، نازنین فرزندِ منی و امیدوارم که به تمامی مادرت باشم آنگونه که تو شایسته ی آنی فرزند!

امسال هم این روزها به شنیدن شعری که با احساس هر چه تمام تر برام اجراش میکنی مفتخرم به پرواز در آسمانهای شادمانگی:

مامان، مامانِ من                    (یادم رفته)

نام قشنگِ تو                         همیشه بر زبان من

چه شبهایی که تا صبح            کنار من نشستی

چه لالاهای خوبی                   برای من تو گفتی

مااااامان! تو نوری از خدایی       مااااامان! تو مهری و وفایی

مااااامان! تو نوری از خدایی       مااااامان! تو مهری و وفایی

 


موضوع : عاشقانه | بازدید : 4560 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 فروردين 1393 و ساعت 8:28 توسط مامان فريبا |

اینک بهار،

اینک تماشای روی تو

وقتی که می شکفی باز 

زیباتر از یکایک گلهای نوبهار

آناهیتای عزیزِ ما! بانوی آبهای زلال، زاده ی زیبای بهار، چهار سالگیت مبارک.

ساینای نازنین! سیمرغ قله های بلند و باشکوه، پنج سالگیت مبارک. نیروانا کماکان یادت میکنه و اسمی که از زبونش نمیفته سایناست. عکسای قشنگت رو توی وبلاگت دیدم. چه بزرگ شدی خاله!

زینب گلم و صالحه ی عزیزم، یک سال زیبای دیگه به مادرانگی های قشنگتون اضافه شد. فرخنده بادتون!


موضوع : تولدانه | بازدید : 3969 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 21 فروردين 1393 و ساعت 16:19 توسط مامان فريبا |

عشق نیروانایی:

در حالیکه هی به خال روی گونه م ور میری و یاد آناهیتا هم میکنی:

مامان! کاشکی جارو میشدم خالِت رو می مکیدم.

 ----------------------------------------------------------------------------------------

خط کش نیروانایی، سنجش نیروانایی:

مامان! بابا بزرگه، من کوچیکم، تو متوسط . خانوما معمولاً متوسطن!


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 7273 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 21 فروردين 1393 و ساعت 14:23 توسط مامان فريبا |

نگران سلوکت نیستم نیروانا،

امروز بهت گفتم نیروانا وقتی بخواهی با خدا حرف بزنی چه جوری حرف میزنی؟

گفتی نمیدونم.

گفتم همین که بگی خداجون مرسی، خدا جون تشکر، خدا میشنوه.

گفتی خدا اینجا هست، کانادا دوره، خدا تو کانادا نیست.

و بعد بلافاصله دراومدی که

خدا خیلی بزرگه، توی همه ی شهرا هست، کانادا، کرمان، تهران، مشهد، بم ...، خدا تو مسجدام هست. کنار ما میشینه، باهامون حرف میزنه ولی ما نمیبینمش.

و این شعر زیبا بیادم اومد که این چند روزه توی مهد یاد گرفتی:

یک شب پر ستاره           خواب خدا رو دیدم

خدا به من سلام کرد        منم اونو بوسیدم

با صوت کودکانه               شعری خواندم برایش 

از بس که مهربان بود        خود را کردم فدایش

اینا اولین قدمای تو به سوی نیرواناست نیروانای من، مگه نه!


موضوع : عاشقانه | بازدید : 8974 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 فروردين 1393 و ساعت 13:30 توسط مامان فريبا |

...


موضوع : عاشقانه | بازدید : 7879 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 9 فروردين 1393 و ساعت 14:57 توسط مامان فريبا |

همیشه فکر میکردم هفتم فروردین تولد وبلاگته. امروز کامنت پرمهر مامان تسنیم عزیزم بیادم آورد که ای بابا یادت رفت این خونه سه ساله شده! رفتم آرشیو و دیدم آخ جون تولدش نهم فروردینه و من تا حالا اشتباهی هفتم براش سالگرد می گرفته م. مرسی مامان تسنیم جون، دوست مهربون و بامرامم. چه به موقع این روز مهم رو یادم آوردی ماچ

حس خوبی دارم. سه ساله که شیرینی های تو رو اینجا نوشته م تا برای خودت و بچه هات یادگار بمونه. الهی روزی برسه که مث یه گنج گرانبها تقدیمت کنمشون و تو هم پاس بداری حرمت نوشتن رو و قلمم رو.

دیوار اناری رنگ خونه ی خاطره هات همیشه نگارین باد برگ گلم!

سه سالگیِ قلمرو عشقی که برای تو ساخته م و برای خودمم یه عالمه عشق و مهر و دوست به ارمغان آورده مبارکمون.


موضوع : تولدانه | بازدید : 3140 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 فروردين 1393 و ساعت 10:10 توسط مامان فريبا |

 

از زمانی که خودم رو شناخته م یادم نمیاد هیچ سالی مث امسال از روزای پایانی سال لذت برده باشم. همیشه در استرس و هیجان و با یه عالمه خستگی به پیشواز بهار و عید می رفتم. امسال به یمن حضور سبزت که حالا دیگه مناسبتا و روزا رو درک میکنه و برای دل کوچیکت که دلم میخواست همه ی آیین های پیشوازی بهار رو با آرامش و شادی درک کنه تلاش کردم که کارای اضافه و غیرضروری رو حذف کنم و در عوض بذارم به تو و خودم حسابی خوش بگذره. همین شد که دو روز آخر سال رو مرخصی گرفتم و به اتفاق تو زدیم به خیابون گردی و پارک و خریدای خوشمزه ی شب عید. کمک کردن به مامان بزرگی و آقاجون توی باقیمونده ی مراسم خانه تکانی و تهیه کردن جزء به جزء اقلام سفره ی هفت سین. یه شب که با تو رفته بودیم شهر فرهنگ برای خرید هدایای نوروزی، یه سی دی گذاشته بود که بعد فهمیدم اسمش هفت سینه. اینقدر اون فضا برام طرب انگیز بود که دو تا از اون سی دی رو خریدم واسه گوشنوازی خودمون و عیدی به عزیزای دور از وطن. دیگه توی ماشین و خونه گوشش میکردیم و بیشتر از پیش توی حال و هوای عید قرار می گرفتیم.

چون دلم می خواست سال تحویل رو خونه ی مامان بزرگی و آقاجون باشیم، دو روز مونده به سال تحویل، سفره ی هفت سین رو کمابیش چیدمان کردم و خلاصه حسابیِ حسابی از پایان زمستان که بسیار رنگ و بوی بهاری گرفته بود تا این روزای بهار که سرمای زمستون رو بیاد میاره!  لذت بردیم. دو قدم مونده به دور هزار و سیصد و نود و سوم، توی حیاط و لابی خونه چرخ زدیم و با سفره هفت سین مجتمعمون و درختای تازه جوونه زده و دخترای همسایه، دوستای تو، عکس گرفتیم.

سفره ی هفت سین مامان بزرگی رو با کمک تو چیدم و بازم لذت بردیم. اما سرِ سال تحویل، سیل مدام زنگهای تلفن و موبایل در مسابقه ی ابلاغ تبریکات نوروزی به مامان و آقاجون! تمرکزمون رو برای درک عظمت لحظه ها و هیجان همیشه ای که داشتم ازم گرفت و امسال برای اولین بار لحظه ی آغاز سال گریه م نگرفت و اشک نریختم! شایدم هیچ غم پنهانی توی دلم نبود که بخواد توی انفجارِ شادی، خودش رو از دلم بریزه بیرون و راحتم کنه. شایدم خسته نبودم، شایدم چون کانال تلویزیونی اونی نبود که بچگیام آغاز سال جدید رو اعلام می کرد نوستالژی کودکیام به سراغم نیومد. شایدم گریه و نق زدنای تو و چرای بزرگی که از نیومدن حاجی فیروز به خونه توی ذهن کوچولوت نقش بسته بود باعثش شده بود. هر چی که بود سال 92 رو تحویل دادیم و 93 رو از خدای مهربون هدیه گرفتیم. سپاسِ رحمتش که دیدن یک بهار زیبای دیگه رو مهمونمون کرد، هر چند تا همین لحظه هنوز شکوفه ی بهاری ندیدیم! یادش بخیر سالهای پیش که حیاط سرچشمه پر بود از درختای میوه، با اینکه هوا سرد بود همین که اواخر اسفند یکی دو روز هوا گرم میشد شکوفه ها از دل درخت میپریدن بیرون و مخصوصاً شکوفه های بیدمشک پشت خونه که سر نزده به دست این و اون چیده میشدن به رسالت خوشبوکنندگی! بهار رو نوید میدادن. امسال به دلیل کاری که طبق معمولِ این چند سال، یهویی شب عید دامن بابایی رو می گیره هنوز عیددیدنیِ چندانی نرفتیم و تنها مسیری که پیمودیم بین خونه ی خودمون و آقاجون بوده. خیلی دلم میخواد یه کم از شهر خارج بشیم و تا شکوفه ها تموم نشده ببینمشون هر چند امیدی ندارم بارون بهاری که از پیش از عید تا همین حالا در کار باریدن و برپاکردن غوغای عاشقانه توی دلهاست گوشواره ای واسه درختا گذاشته باشه. خیلی دلم میخواد بابونه های زرد کنار جاده رو ببینم و بیشتر بهار رو باور کنم.

یه چیز دیگه هم هست و اون اینکه امسال اومدن خاله مهدیه از اون دور دورا رنگ و بوی عیدمون رو عوض کرده و هنوز هم امیدوارم بتونیم با دیدن عزیزانمون، مادرجون و باباجان و عمو حمید و خاله رویا عیدمون رو رنگی تر و رنگی تر کنیم.

این شعر رو پایان یه سالی (شیش سال پیش) واسه دایی حسین و خونواده ش که خیلی ازمون دورن گفته بودم، بعد از یه چتِ پراحساس، و حالا تقدیمش میکنم به تو و همه ی اونایی که دلم میخواد با دیدنشون بهارم بهار بشه:

بي مدد وب كم ¹ نمي توانمت ديد

 دلم به خندانكهايي كه مي فرستي بند است

 و مي دانم هزار بوسه ي صميمي پشت دو نقطه و ستاره ات² پنهان است

 دلم به روزي خوش است كه براي ديدنت

 به هيچ رسانه اي جز چشمانم نياز نباشد

 روزي كه نگاهم را مستقيم به گرمي نگاهت بدوزم

 مي داني

 هيچ رسانه اي رساناتر از نگاه و لبخندت نيست

 و قاب صورتت كه تشنه ي تماشايش هستم

 . . .

 بهار، رديف زرد بابونه هاي كنار جاده اي ست

 كه مرا به تو مي رساند

 مي دانم

 تو آنسوي راه ايستاده اي

 و همراه بابونه ها

 برايم دست تكان مي دهي

  

1 Webcam

 2 :*



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 2379 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 29 اسفند 1392 و ساعت 7:29 توسط مامان فريبا |

گر تو سبزی، سبزم

گر تو شادی، شادم 

من ز شیرینی تو فرهادم

نازنینم، عمرم،

عید آنگاه مبارک بادم

که تو آبادی و من آبادم




ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 4187 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 17 اسفند 1392 و ساعت 12:31 توسط مامان فريبا |

یه عمر بیکار و حیرون و تشنه ی یه قُلُپ کار و حرکت فرهنگی می گردی، یهو توی دو هفته مونده به عید دو تا سونامیِ جشنواره ی فرهنگی با خودشون میبرنت، ... چه جاهای خوبی هم میبرن. چرا که نه!؟

14 و 15 و 16 اسفندی که گذشت یه سر داشتم و هزار سودا، از یه طرف برگزاریِ جشنواره ی استانیِ موسیقی آوای مس توی شهر محل کارم، سرچشمه، بود که ما میزبانش بودیم و از یه طرف دیگه جشنواره ی فرهنگی هنری کودک و نوجوان آفتاب توی شهر محل زندگیمون، کرمان، که مهمان و شرکت کننده اش بودیم! فرصتی شد تا تو یه کم درک کنی جشنواره چیه، هر چند به دلیل تداخلشون با هم، فقط توی جشنواره ی عکس و فیلم آفتاب همراهمون بودی. شایان ذکره که میزبانی من توی جشنواره ی موسیقی سرچشمه فقط به صرف اینترنتش بود و اونهمه کار و گرفتاری و دغدغه ی جشنواره رو نداشتم که اگه داشتم نه میتونستم جشنواره ی آفتاب برم و نه مث دوستای گلم که الان احتمالاً غش کردن از خستگی و دوندگی این چند روزه، نای نوشتن داشتم. 



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 13166 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 اسفند 1392 و ساعت 8:51 توسط مامان فريبا |

جمعه ای که گذشت دراومدی که:

مامان امروز هشتمه

و من که در جریان آموزش روزای هفته تون بودم گفتم:

نه مامان هفته هفت روزه، امروزم جمعه ست و روز هفتمه.

گفتی :

نه مامان ما داریم میشمریم. 1، 2 ، ...، 8

داریم روزا رو میشمریم تا عید بشه!

و تازه اونوقت بود که فهمیدم داری روزای ماه رو میشماری. جالب این بود که روزی رو هم که مهد نرفته بودی شمرده بودی ولی چون خیلی بهت خوش گذشته بود پنجشنبه و جمعه رو یه روز دریافته بودی و به جای نهم، هشتم شده بود.

خیلی بامزه ست تعبیری که از زمان داری و واژه های دیروز و امروز و فردا و یه روزی. 

آبان ماه بود که با خانوم مربیتون صحبت میکردم و اون میگفت توی این سن فقط روز و شب رو تمیز میدین و کم کم مفاهیم صبح و ظهر و شب رو. ماجراهای خنده داری هم سر همین تمیز دادن و ندادنات پیش اومده که یادم رفته بنویسم.

اما چیزی که حالا مهمه و نمود داره اینه که منتظر بهاری عشقم! هیجان این روزای سال تو رو هم در بر گرفته و من کاملاً حس میکنم. از بهمن ماه شروع کردین به خوندن شعرای نوروزی و به یمن همین شعر و سرودای مهد انتظار کشیدن بهار و عید رو فرا گرفتی. زمزمه هایی که این روزا ازت میشنوم زیباترین پیام آوری های بهاره پرستوی کوچک من! این روزا عاشق رفتن به خونه ی مامان بزرگی هستی، علیرغم اینکه قبل تر ها باید خیلی بهت اصرار میکردیم رضایت بدی و هی به بهانه ی اینکه حوصله ت سر میره، رفتن به اونجا رو به تأخیر مینداختی. حالا ولی خودت اصرار میکنی بریم اونجا و اگه نتونیم بریم بغض میکنی. انگار نشونه های بهار و آیین پیشواز اون رو با تمام وجودت اونجا لمس میکنی. توی بهم ریختگی مبلها، فرود آمدن و تن به آب سپردن و باز قامت برافراشتن پرده ها، جلا یافتن شیشه ها و آینه ها و برق افتادن کوچیک و بزرگِ هر چی که به چشم میاد. تو حالا میدونی خونه تکونی چیه و خودتم دوست داری نقشی توش داشته باشی. دیشب که بعد از کلاس ورزش پیشنهاد دادی بریم خونه مامان بزرگی اونم به چه شیرین زبونی و دلبری که من و بابا کیف میکردیم داشتی توضیح میدادی که بابا منم بهشون کمک میکنم و راست هم میگفتی.

...

میدونی من عاشق این شعری هستم که از بهمن شروع به خوندنش کردین و البته چون تو میخونیش توی آسمونا انگار به گوشم میرسه. وقتی برای اولین بار میرفتیم خونه ی مامان بزرگی که به زعم خودمون نقشی توی خونه تکونیشون داشته باشیم به یادت آوردمش. عجیب حس بدو بدو های شیرین این روزا توشه و من برای همین دوسِش دارم. کودکانه و کامل. با صدای قشنگ خودت پیوندش میدم و می آویزمش به گوشه ی این خونه ی خاطره ها چلچله ی بهارم! 

 شد شب عید


موضوع : اين روزها | بازدید : 2431 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 اسفند 1392 و ساعت 12:46 توسط مامان فريبا |

بس که ماهگرد تولدت رو اینجا پاس میدارم انگار خودتم حساس شدی به این موضوع؛ هر چند هنوز خیلی در جریان مطالب این خونه ت نیستی ولی انگار تله پاتی متوجه میشی و دائم میپرسی مامان الان چند سالمه؟ و من باید عدد سال و ماهت رو دقیق بگم تا خیالت راحت بشه که داری بزرگ میشی و با چندی پیشت متفاوتی. دیشب وقتی بازم پرسیدی بابا گفت دختر جون تو الان چهار ساله هستی تا باز که برات تولد بگیریم و پنج ساله بشی. ببین من الان چند سالمه؟ و تو گفتی سی و هفت سال و بابا گفت ببین من دیگه نمیگم سی و هفت سال و چند ماه. تو هم باید همینطور بگی. تأیید کردی ولی تسلیم نشدی. 

این روزا سرعت خلق نقاشیای تو واقعاً با نور برابری میکنه. در عرض کمتر از یک ماه یه دفترچه ی پنجاه برگ رو فول نقاشی میکشی اونم هر دو طرف صفحه و بگذریم که چقدر هم برگه کاغذ از اینور اونور و مهد، مهمون دستای هنرمند و فکر بازت میشه  و ریز و درشت نقشهایی که روی دل تخته سفیدت میان و به آنی پاک میشن.

امروز چهار سال و سه ماهه ای عشقم و من به یادبود امروز، این آثار هنری تو رو که تنها و تنها قطره ای از دریای هنروری های این روزاته که اثرش توی گوشیم مونده برات یادگار میکنم:



ادامه مطلب...
موضوع : عاشقانه | بازدید : 12522 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 اسفند 1392 و ساعت 14:56 توسط مامان فريبا |

به شمیم اسفندی بر آتش،

به حریم نفَسم پا نهادی، عشق!

مباد که دلِ گداخته خاکستر شود،

اسفندی بپاش.

 

ماهی کوچولوی اسفندی من، یسنای عزیزم!

شعر بالا رو نمیدونم کِی گفته م ولی حسم رسید که برای تولدت به تو و مامان گلت الهه جون تقدیم کنم. کِی باشه که از عطر حضورتون سرمست بشیم.

فردات مبارک باد!


موضوع : تولدانه | بازدید : 4922 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 بهمن 1392 و ساعت 9:37 توسط مامان فريبا |

هدیه ی پدر آسمان به مادر زمین، امروز، الماس باران بود و مروارید برف!

امروز، سپندارمزدگان، گرامیداشت ایزدبانوی زمین، روز مادر، روز زن و روز عشق ایرانی ست. 

نازنینم!

مظهر پاکی، فروتنی، محبت، عشق، خلوص و پارسایی اهورامزدا، خداوندگار جهان!

آیینه ی تمام نمای زیباترین صفات خدواندی در پیش چشمانم!

هوای امروزت پر از شمیم بیدمشک باد، پر از شمیم با شکوه ترین شکوفه ی این ماه، گل مخصوص سپنته آرمئیتی، الهه ی عشق و زن و زمین!

امیدِ آن دارم که فرداهای عاشقانه ات، این روز فرخنده را همیشه برایت ماندگارترین سازد.

 

توی این هوای برفی دلم هوس یه چای بیدمشک داره با نقل بیدمشکی کنارش. همیشه این روز به یاد من بنوش، چه باشم چه نباشم گل بیدمشک من!



ادامه مطلب...
موضوع : عاشقانه | بازدید : 4407 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 27 بهمن 1392 و ساعت 12:37 توسط مامان فريبا |

با یه غروری که توی وجودم موج میزنه مینویسم ازت عشقم:

نمیدونی وقتی میام خونه و میبینم مشغول بازی با لباس خونه ای های من بودی و میگی :

"مامان بو کن ببین چه بوی خوبی میده، بوی تو رو میده"

دلم چه غنجی میره.

یه تیکه ش رو شال میکنی و یه تیکه ش رو رودوشی و یه فصل با خودت و خیالت حرف میزنی و مهمونی میری و بچه داری میکنی و خاله بازی. یه وقتایی که روزای تعطیل هم سکوت و غیبتت رو شکار میکنم توی آغوش لباسم می بینمت. اینهمه احساست ستودنیه گل خوشبوی مامان. منو به عرش میبره زیباروی بهشتی!


موضوع : عاشقانه | بازدید : 3835 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 26 بهمن 1392 و ساعت 13:41 توسط مامان فريبا |

بعد از حدود هشت ماه، خاله جمیله و آریا رو که از سرچشمه اومده بودن کرمان می دیدیم. هر دومون از اینکه می دیدیم بچه هامون توی این مدت چقدر بزرگ شدن هیجان زده شده بودیم. 

خاله جمیله: اصلاً فکر نمی کردم نیروانا اینقدر تغییر کرده باشه.

نیروانا: خاله ولی من همه ش توی آینه خودمو نگاه میکنم، هیچ تغییری نکرده م.

 



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 18002 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 بهمن 1392 و ساعت 10:17 توسط مامان فريبا |

هیچی برای من این روزا بیشتر از زل زدن به انگشتای کوچیکت که مث یه تردست، به آنی زیباترین نقش ها رو تو زمینه ی برفی کاغذ میشونه لذتبخش نیست، ببین خودت که خالقشونی چه احسنت احسنتی که به خودت نمیگی. منو میشونی که نقاشی کشیدنت رو ببینم یا دو تا صفحه کاغذ میذاری تا همزمان نقش آفرینی کنیم. هر جا میریم دفتر نقاشی و پاستل روغنی و مدادرنگیاتم باهامونه یا اگه یادمون رفته باشه قلم و کاغذی از میزبان عزیزمون می گیریم و تو شروع میکنی به طرح زدن. دفتر نقاشیت پُره از نقاشیای رنگ به رنگ خودت و عزیزانی که ازشون خواستی تا برات یادگاری بکشن.

لذتبخش تر از اون، حرفاییه که حین نقاشی یا بعدش برام میگی که این یکی دو تاش رو یادداشت کردم بمونه برات:

یه بار همینجور که برا پرنسسات مژه میکشیدی می گفتی "مامان مژه هاشون ابریشمی باشه!"

یا بعدش دراومدی که "مامان اینا قدشون اینقدر بلنده که به خورشید میرسه!"

یا وقتی یه نقاشیت تموم شده بود و زدیمش به در یخچال و با ذوقِ تمام وراندازش می کردی گفتی

" مامان، کاش اون نیروانا بود، اون منو میکشید!!!"

به نظرم خدام وقتی آدمو خلق کرد منظورش همین بود که گفت :

فتبارک ا... احسن الخالقین

...



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 8920 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 بهمن 1392 و ساعت 14:45 توسط مامان فريبا |

شاید دلیل اینکه این روزا نمی نویسم توی چه مرحله ای از رشدت هستی و چیکارا بلدی و چه چیزا میدونی اینه که یه خروار گزارش ریز و درشت از مهدت بهم میرسه و من حداکثر هر دو هفته یه بار در جریان جزء جزء مهارتایی که فرا می گیری یا باهات تمرین میشه قرار می گیرم. قطعاً من به گرد تکثیر لحظه به لحظه ی اون سلولای خاکستری و رنگارنگ وجودت نمی رسم، فقط همونطور که یکی از دوستای عزیز وبلاگیم میگه، عین گلدون گوش میدم به موسیقی رشدت نهالک من. و اگه بتونم سعی میکنم یه جوری نقشی توی این روزات داشته باشم، نقشی بیشتر از مامانی که فقط بلده بره سرِ کار؛ خیلی تلاش میکنم توی پروژه هایی که براتون تعریف میکنن تا میتونم کمک کنم؛ با هم سرچ کنیم؛ دنبال سوژه ی مرتبط بگردیم و چیز میز بفرستیم مهد واسه پیشرفت هر چه بهتر پروژه ها؛ توی جلسه هایی که میذارن هر جور شده شرکت کنم یا بابایی رو تشویق کنم شرکت کنه، نظر سازنده بدم، با جمع سایر مادر پدرا به نتیجه برسیم؛ هر گزارشی از مهد میرسه با دقت بخونم و ارزیابیایی که وظیفه ماست از تو انجام بدیم رو بازخورد کنم. و هی انرژی و عشق بفرستم سمت تو و مهرآیین که اینهمه خوبی و خوبه. 

البته نگرانیایی هم دارم، اینکه حضور فیزیکیم پیشت کمه و شاید دلیل خیلی از بداخلاقیای شبانه ت (این مدت فقط شبا همدیگه رو می بینیم مگر روزای تعطیل!) همین باشه. اینکه علیرغم تأکید مهد و خواست ما هنوز ساعت خواب و بیداریت تنظیم نشده، شبا تا دیروقت بیداری و صبحا مکافاتی داری تا بیدار شی و آپ شی و با بابا بری مهد. اینکه مطالعه و آگاهیم نسبت به تو کم شده و ازت جا موندم، اینکه توی ارزیابیایی که باید غیرمستقیم در مورد مهارتای تو انجام بدم خیلی وقتا خلاقیتی ندارم. اینکه شدیداً حس میکنم چون منو کمتر میبینی وابستگیت به بابایی زیاد شده و بعضی وقتا تحویلم نمی گیری و روم حساب نمیکنی ...

مشغولیت این روزای تو همچنان شمردن و عدد نویسیه؛ کمتر و بیشتر تشخیص دادنه؛ دسته بندیه؛ بخش کردن کلماته؛ حفظ تعادله؛ پانتومیمه؛ نقاشی نو به نوی پرنسسیه که روز به روز خوشگل تر و کاملتر میشه، تاجدار میشه، مژه پیدا میکنه، گوشواره و گردنبند می پوشه، دامن تنش میکنه، دهنشو کلی وامیکنه تا بتونی توشو رنگ کنی!

مشغولیت این روزای تو ساختن و ساختن و ساختنه ...

و دغدغه ی من اینکه آیا به اندازه ی پیشتر از اینا مادرانگی بلدم و مادری می کنم برات؟



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي | بازدید : 13685 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 11 بهمن 1392 و ساعت 22:00 توسط مامان فريبا |

بر آمد به سنگ گران سنگ خرد         هم آن و هم این سنگ گردید خرد

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ          دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

جهـاندار پیش جهان آفرین             نیایش همی کرد و خواند آفرین

که اورا فروغی چنین هدیه داد             همین آتش آن گاه قبله نهاد

یکی جشن کرد آنشـب و باده خورد             سده نام آن جشن فرخنده کرد



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 3436 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 11 بهمن 1392 و ساعت 7:57 توسط مامان فريبا |

نامت نور، کیشت مهر، ماهت آتش،

پنجاهمین ماه زایشت، هُماروزِ زایش آتش،

آتشین عشقی، عشقت به زلالی آتش!

 


موضوع : عاشقانه | بازدید : 1681 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 5 بهمن 1392 و ساعت 8:32 توسط مامان فريبا |

 خاطره ی زیبای سفر مشهدی که پیشامدش طبق اکثر وقتا خودمونم غافلگیر کرد، بعد از تجدید دیدار و رفع موقت دلتنگی بابا جان، مادر جون، عمو حمید و خاله رویای عزیز، همبازیگری و تازه کردن دوستیامون با دوستای وبلاگی مشهدیمون بود. گردش ظهرگاهیِ سرد مشهد توی پارک ملت به اتفاق زینب عزیزم، عمو ابوذر و دیانای نازنین. بازی، شادیِ شما و تماشای ما توی گرمای دلچسب سرزمین سرپوشیده ی عجایب یکشنبه شب و هکذا بازی، شادیِ شما و تماشای مجدد ما توی میعادگاه همیشگی عاشقانه مون، کلوپ پاندا و این بار همراه با زهره و نیایش عزیزم و بابا مهدی همیشه حامی. مهمون شدن تو خونه ی باصفای زینبم که عجیب پر از انرژی مثبت بود و گوشه گوشه اش نشون معرفت و اهل دلیِ ساکنینش. گل و گیاهی که مث زمرد می درخشیدن و ردیف به ردیف کتابایی که تو کتابخونه چشمک میزدن. هنر دستش که اینجا اونجا خودنمایی می کرد و عکسای زیبای دیانام که مث روی ماهش همه جا دلبری می کرد. چه غروب خوبی بود غروبی که به صرف صحبتهای شیرین در مورد دغدغه ها و تجربه های مشترک مادری پدری گذشت با چاشنی خوش طعمِ کیک دستپخت زینب. وقتی پا به اتاق دیانا گذاشتم به یاد آوردم که بهوونه ی زیبای شروع دوستی من و زینب همین اتاق زیبا بوده، نمیدونم توی همین خونه شون بوده یا نه ولی خاطرم هست که من و زینب توی مسابقه ی اتاق من در نی نی وبلاگ شرکت کرده بودیم و از اونجایی که اتاق تو منتخب شده بود به اتاقای منتخبین دیگه هم سرک می کشیدم و اینجوری بود که به خونه ی دیانا و زینبم رسیده بودم و دوست شده بودیم. خدای من چقدر مکانها می تونن مقدس باشن. هیچوقت اون عروسک خاصی که زینب نشونم داد که یادگار کودکیهاشه فراموش نمی کنم. هیچوقت صفای خونه ای رو که فضاش خیلی برام آشنا بود از یاد نمی برم و اون شب پایانی مشهد رو که در جمع دوستان، تند و تند همه ی اتفاقای چند وقته رو برای هم تعریف می کردیم و از دیدن اجتماع سه نفره ی نیایش، دیانا و نیروانا لذت می بردیم. همیشه برام موندگاره و میدونم که جایی امن توی خاطر تو هم ثبت شده، دردونه ی من! بهوونه ی زیبای اینهمه زیبایی.

خوشحالم که این پست رو روزی می نویسم که روز باشکوه تولد دیانای من هست. نازنینم چهار سالگیت مبارک. این صفحه ی طلایی خاطره مون تقدیم به شیرینیِ وجودت، و تقدیم به مامان و بابای منحصربفردت با تمام وجود.

حسن تو همیشه در فزون باد             رویت همه ساله لاله گون باد


موضوع : مشهد - زمستان 92 | بازدید : 5262 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 دی 1392 و ساعت 17:31 توسط مامان فريبا |

اگه واسه خاطر قدردانی بیحدم به دوستای نازنین خودم و خودت نبود شاید دیگه رویی برای نوشتن این پست نداشتم، اینقدر که دچار تأخیر شد و منو شرمنده ی عزیزانم کرد؛ اما به خودم دلگرمی میدم که درسته دیر شد ولی این پست توی روزایی ثبت میشه که مهمون روزای بیادموندنیِ مشهدیم در حالیکه سهم ما از برف زیبایی که این روزا شهرمون رو حریرپوش کرده تنها چشم دوختن به صفحه ی تلویزیونه و ترشح بیش از حد بزاق، واسه دیدن برف بازیا و شادمانیای همشهریای خونگرم.

و اما داستان این پست،



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 2356 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 8 دی 1392 و ساعت 19:00 توسط مامان فريبا |

هنوز قراره این خونه ی قشنگت پر باشه از هوای تولد نازنینم!

گرچه تا این تاریخ که نزدیک به یک ماه از تولد چهارسالگیت میگذره نتونسته م ثبت ماجراهای تولدت رو کامل کنم ولی امروز یه روز خاص دیگه ست. یه تولد باشکوه متفاوت!!! 

این دفترچه خاطرات قشنگی که به روت بازه یه دفتردارِ مهربون داره، یکی که همه ِ اینایی که من برات تا حالا نوشته م و خواهم نوشت و همه ی خاطرات و تجربه های مادرا و پدرای مهربون دیگه رو توی دل دریاییِ خودش جا میده تا روزی که بزرگ شدی، یه وقتایی که خیلی دلت هوای کودکیات رو کرد - مث صندوقچه هایی که گوشه ی زیرزمین مادربزرگاست- پناهِ امن دلتنگیات بشه که بیایی سراغش و دونه دونه نشونه های کودکیت رو از توش دربیاری و با هر کدومش یه دنیا صفا کنی. کاری که من خودمم الان با خاطرات دیروزهای تو میکنم و اگه نبود این دفتر و دفتردار، محاله که به یاد میاوردم لحظه لحظه های شیرینی رو که با تو از جویبار عمر گذر کرده م.

دَه ِ دَه، همیشه یادآور یه اتفاق زیبا توی دنیای مادرانه های این سرزمینه، روزی که همون دفتردارِ مهربون درِ خونه ی دلش رو باز کرد تا کودکیهای فرزندان این مرز و بوم رو توش حک کنه تا نه فقط یادگاری برای فرداهاشون بشه که گذرگاهی باشه تا هزاران تجربه ی زیبا بین هزاران مادر و پدر رد و بدل بشه برای بالندگی و شکوفایی هر چه بهتر فرزندان مامِ وطن. بماند که چه دوستی های پاک و خالصی رو هم این میون رقم زده و میزنه.

و امسال 10/10، روز تولد نی نی وبلاگ، برای من یه تجربه ی بسیار شیرین دیگه هم بهمراه داشته که محاله فراموشم بشه. تجربه ی فراخوانی به هم آوایی با یک ارکستر سمفونی بی نظیر. تو رو خدا یه نگاهی به این بنر زیبا بنداز و بعدش اینجا کلیک کن و سوار موج شادی ما برو تا من مجبور نشم بیشتر توضیح بدم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

همیشه میگن عشق عشق می آفریند. ایمان دارم بهش. اینم پاسخ زیبای نی نی وبلاگ که عجیب انرژی بخش بود برامون دخترکم. با اجازه ش برات یادگار میکنم:

با عرض سلام و ارائه صد درود ، 

دعوت شما را به دیده منت پذیرفتیم. 
چشم ها را بستیم و همانند کودک 3 ساله ای پا در بزم شما نهادیم. 
چشم هایمان را که گشودیم، دیگر شادیمان وصف نا پذیر بود، جیغ، دست، هورا و لمس احساسی ناب و تجربه ناشدنی. 
ما مبهوت لطف شما میزبانان بی نظیر خود شده بودیم. 
میزبانانی که به عقیده ما نه فقط در این بزم با شکوه که صد البته همواره و در هر روزی که بر ما می گذرد، میزبان واقعی ما در نی نی وبلاگ می باشند. 
نی نی وبلاگ هر آنچه دارد از آن شماست و نه البته بالاتر از آن، هر آنچه دارد شما میزبانان بی نظیرش هستید. 
سه سال از آغاز فعالیت ما میگذرد؛ به ساده ترین کلام فقط می توانیم بگوییم بزرگترین دلخوشی و انگیزه ما برای ادامه فعالیت، لذتی است که پس از خلق احساسی خوش و تجربه ای نو برای شما نصیب ما می گردد. 
گام نهادن در این راه، بدون دعاها و آرزوهای خیر شما برای ما بدون شک کاری دشوار خواهد بود. پس ما را از دعای خود بی نصیب نفرمائید. 

مجددا سپاسگزار این همه مهر و محبت و لطف شماییم. 
موفق، پیروز و سربلند باشید 
نی نی وبلاگ


موضوع : تعاملات نی نی وبلاگی | بازدید : 2344 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 دی 1392 و ساعت 0:18 توسط مامان فريبا |

اولین سالگرد میلادت رو هم مشهد جشن گرفتیم، هم کرمان و هم یه کوچولو سرچشمه، سالهای دوم و سوم بخاطر دوریِ محل اقامتمون از جمع فامیل، جشن اصلی تولدت رو سرچشمه می گرفتیم و کیک و یادبودی اگر بود برای خونواده به ارمغان می بردیم. امسال ولی کرمان بودیم و دلم میخواست، اگرچه از فامیل عزیز پدری که در مشهد مقیمن دوریم، حداقل توی کرمان و در جمع خونوادگی ای که عاشقانه دوسِت دارن یه جشن تولدِ دلچسب بگیریم. خونه ی آپارتمانیمون خیلی برای این آرزوی بزرگ، کوچیک بود و جشن تولدمون رو مهمون خونه ی آقاجون و مامان بزرگی شدیم به میزبانی!  الهی که چراغ خونه شون تا ابد پر فروغ باشه. خیلی خوش گذشت، هرچند اولش بخاطر خستگی و بدقلقی تو که از صبح نخوابیده بودی از یه طرف و قرعه کشی جام جهانی فوتبال که همه ی هوش و حواس مدعوین رو به خودش جلب کرده بود از طرف دیگه، یه کم نگران شده بودم که شب خوبی در پیش نباشه. قدم مبارک شیدا و آوا خواهر زاده زاده های عزیزم همیشه سبز باشه که با ورودشون به محفلمون کلاً حال و هوا رو دگرگون کردن و بعد از اون هر چی بود شادی و خنده و پایکوبی تو و اونا بود و دلشادی و سرخوشی جمع ما بزرگترا. جای همه ی اونایی که نبودن خیلی خالی بود، دایی حسین و خونواده ی عزیزش، خاله سهیلا که خیلی دوسِت داره و کلی از پسراش، مادرجون و باباجون و عمو حمید و خاله رویای نازنین.



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 12447 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 30 آذر 1392 و ساعت 0:24 توسط مامان فريبا |

از همون روزای اول آذر زمزمه های شب یلدات میومد؛ تمرین شعر میکردین و منم توی دلم چراغون بود. دیروز صبح جشن یلداتون برگزار شد. شادم از آن که آیین های کهن رو فرابگیری و پاس بداری دختر سرزمین زیبایم ایران، سرزمین جشن ها و شادمانگی های پی در پی.

یلدات باشکوه و به پیشوازِ بغل بغل خورشید، گیس گلابتون من!




ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 10656 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 آذر 1392 و ساعت 12:05 توسط مامان فريبا |

برای دوستای گلم که عاشقشونم :


موضوع : اين روزها | بازدید : 4128 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 آذر 1392 و ساعت 2:27 توسط مامان فريبا |

امشب رونمایی شد، حاصل نزدیک به دو ماه تلاش شبانه روزی بابا حامد از روی طرحی که توی اینترنت کاویدم و یافتم. هدیه ی تولد چهار سالگی تو پرنسس کوچولوی نازنین! الهی که رؤیاهات همیشه مجسم باشه، ای یگانه رؤیای مجسم عمر من و بابا!



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 17310 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 آذر 1392 و ساعت 14:51 توسط مامان فريبا |

آبان ماه نشده بود که دایی حسین عزیز، پیرهن شاپرکی قشنگت رو از اون دور دورا برات سوغات آورد. از طرف خانومش، خاله مهدیه ی مهربون که با یه دنیا عشق، توی روزای غربت و تنهاییش رفته بود برات خریده بود با این امید و تأکید که برای تولدت بپوشیش. دستشون طلا، چی از این بهتر! به فال نیک گرفتمش و دنبال ایده بودم که تولدت چه جوری رقم بخوره. امسال اولین سالی بود که میخواستیم توی مهد تولد بگیریم و تازه حس میکردم تو از تولد و مفهوم اون و برپاییِ جشنش نسبت به سالهای قبل کاملاً آگاهی پیدا کردی. برای همین دلم میخواست جشن تولدت به خوبی و شکوه سالهای پیش و حتی بهتر برگزار بشه. پروانه ی تنها راضیم نمیکرد. تو فکر یه ایده ی ترکیبی خاص تر بودم که متعاقب وبگردیام بهش رسیدم: بالرین پروانه! حس کردم خیلی به تو و حال و هوات میخوره. اصل جنس بود. لباس قشنگت هم عجیب مناسبش بود. درنگ نکردم و تندی به گلناز عزیزم، مدیر برحق تیساگل اس زدم که امسال هم میخوام دست به دامنت بشم واسه طرح و اجرای تِم. و گلناز نازنین که حتی در سخت ترین و پرمشغله ترین شرایط هم روی منو زمین نمیندازه، بهم لبیک گفت. یه عصر پنجشنبه ای که حالِت مساعد بود زنگ زدم دوست عکاسم، فروزان، که از مراسم نامزدیمون تا حالا، خاطره ثبت کنِ لحظه های قشنگ زندگیمونه، که ازش وقت بگیرم با لباست عکس بندازی که برای طرح های خاله گلناز آماده باشه. با فیگورایی که اونشب گرفتی چشمم آب نمیخورد عکسای خوبی شده باشن ولی اشتباه کرده بودم، خیلی قشنگ تر از حد تصورم شده بودن:

 

اینطور میشه گفت از اول آذر تا روز جشنت من مدام در حال هماهنگی و رد و بدل فایل و چت و ... بودم تا کارت دعوت و تشکر و ریسه های تولدت به عالی ترین شکلی که راضیم کنه از آب دربیان. دست خاله گلناز و خاله فروزان رو میبوسم واسه اونهمه همدلی و خرج حوصله و انرژی. از طرف دیگه هم ذهنم مشغول طرح کیک و دکور اصلی تولد بود که چه جوری تم تولدت رو بر دیوارای رنگ و وارنگ مهد غالب کنم و فضا رو به رنگ های یاسی، بنفش، صورتی و سرخابی دربیارم. یا فکر اینکه خارج از مهد هم تولد بگیریم یا نه؟ کجا؟ کی؟ از نظر کار اداری هم اون روزا، روزای پرمشغله ای بود که وقتِ جاده خاکی زدن و وبگردی کمتری بهم میداد. خلاصه ی کلام اینکه روزای آذریم پر شده بود از هیجان و هیجان و هیجان. هیجانی که عاشقشم و همیشه منتظرش تا منو در بر بگیره. و همین بود که روز تولدت، 11 آذر زیبا، از اینکه همه ی هیجاناتم به نحوی به آرامش و اطمینان خاطری رسیده بودن، حس بسیار زیبایی داشتم. همه ی هماهنگیا انجام شده بود و یه خرده ریزایی هم که مونده بودن از جمله سفارش کیک رو همون روز وقتی مهد بودی سامون دادم.

منتظر رسیدن بسته ی پر از عشق تزئیناتی بودم که خاله گلناز فرستاده بود که سه شنبه شب به دستم رسید. یه سری چیز میز هم خودم تدارک دیده بودم. چهارشنبه عصر به اتفاق بابایی رفتیم برای تزئین مهد. چون اون عصر توی مهد جلسه ی آموزشی مربیان برپا بود این سعادت رو داشتم که همه ی مربیا رو ببینم. همینکه رسیدم همه با تعریفِ بسیار از کارتای دعوت تولدت که خاله هما به همه شون نشون داده بود به استقبالم اومدن و کلی بهم انرژی دادن. روحیه گرفتم تا با اعتماد به نفس بیشتری تزئینات رو شروع کنم. آخه من هیچ آشنایی با نحوه ی برگزاری تولد توی مهد که نداشتم و همین عدم آگاهی و نداشتن تجربه توی این زمینه باعث میشد ندونم که کاری که میکنم تا چه حد مقبول و مطلوبه و خب باعث هیجان بیشترم هم همین بود. دم خاله هما گرم که با چه تر و فرزی همه ی اون زیباییها رو روی دیوار نشوند. اگه اون نبود شاید ساعتها به اینکه چی رو کجا نصب کنم فکر میکردم و آخرش هم خدا میدونست چی از آب در میومد. باباحامد از اینکه یکی مث خودش پیدا کرده بود که بدون اندازه گیری و فقط با چشم، فاصله سنجی میکرد و میچسبوند و نصب میکرد کلی خوشحال بود و من البته گاه گاهی که خاله ناراحت نشه بعضیاش رو باز میکردم و جای دیگه میزدم. نتیجه ی تزئینات رضایت بخش بود. تو هم خوشحال توی دست و پا می پلکیدی و از اینکه می دیدی اینهمه آدم بسیج شدن واسه جشنت، سر از پا نمی شناختی. همه چی خوب بود جز همون که از قبل هم حس میکردم باید تهیه کنم و شک داشتم، یه رومیزی مناسب رنگ تم که به خودم و خاله هما قول دادم برای فردا هر طور شده پیدا کنم و ببرم. رومیزی کلاستون یه نارنجی جیغ بود و هیچ جوره قانع کننده نبود. تزئین مهد که تموم شد رفتیم سوپر تا اقلام خوراکی باقیمونده ی جشن رو بخریم. دیگه خستگیت به اوج رسیده بود و من مجبور شدم ماشین بگیرم به قصد خونه. بابا زودتر از اینا توی مهد خداحافظی کرده بود که بره سراغ یه امر مهم تر دیگه. خلاصه بدون خریدِ رومیزی رفتیم خونه و تو خوابیدی و من نگران که این یه قلم، کل زیبایی و هماهنگی فضا رو نگیره. تنها یه راه نجات مونده بود و اون دست به دامن خاله نجمه شدن بود. نجمه ی عزیزم و همسر بی نهایت مهربونش عمو مجتبی که میتونستن این بار رو از دوش من بردارن. موبایل هم که نداشتم. اینقدر به حافظه م فشار آوردم تا شماره ی خاله نجمه یادم بیاد. وقتی زنگ زدم و صدای گرمش رو شنیدم انگار که دنیا رو بهم داده باشن. نجمه ی عزیزم هم بهم اطمینان خاطر داد که برام رومیزی میخره و میاره. خدای من! داشتن یه دوست که اینقدر باهاش راحت باشی و اینهمه بتونی بهش زحمت بدی بزرگترین ثروت دنیاست. ممنونم که اینهمه ثروتمندم قرار دادی. حدود دو ساعتی طفلیا توی پارچه فروشیا و خرازیا دنبال رومیزی مناسب بودن و خداییش نتیجه ی زحمتشون عالی بود. هیچی برای تشکر از نجمه و عمو مجتبی نداشتم و ندارم جز اینکه دعا کنم همیشه براشون خوبی بباره که باعث شدن با آرامش خاطر شب رو به صبح برسونم. 

اون روز توی مهد غوغا بود و علاوه بر تو جشن تولد دو تا نوگل دیگه هم توی کلاسای دیگه برپا. هیچی جز عکسای قشنگ تو و دوستای مهدکودکت نمیتونه بیان کننده ی لحظه های زیبا و پرشکوه تولدت توی مهد باشه، بالرین پروانه ی من!



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 10902 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 آذر 1392 و ساعت 2:32 توسط مامان فريبا |

هیچ تشریفات خاصی در نظر نگرفتیم تا توی محیط آروم و جمع کوچیک سه نفره مون به همه ی آرزوهای دست یافتنی قشنگت برسی. قرار بود جشن تولد مهدت پنجشنبه چهاردهم باشه و بعدش هم اگه میسر شد یه تولد فامیلی بگیریم، برای همین حس کردیم هیچی بهتر از این نیست که روز میلادت رو فقط و فقط به خودت اختصاص بدیم. از قبلش که روزشمار تولدت رو نگه داشته بودی برات برنامه های روز تولدت رو یک به یک می گفتم تا آمادگیش رو داشته باشی. صفر عاشقی و لحظه ی تولدت رو که درک و ثبت کردم به امید فردایی پروانه بارون خوابیدم. بیدار که شدی غرق بوسه ت کردم و با پوشوندن لباس دوراییت که از کلی قبل آرزوی پوشیدنش رو داشتی روزت رو روشن کردم. با شادمانی پوشیدی و تا مهد بدرقه ت کردیم. به خاله ی دم در گفتم که امروز تولدته و با شنیدن تبریک تولدت از زبونش دیدم که چقدر شاد شدی. بهت گفته بودم که به خاله هما هم بگی تواد واقعیت امروزه و تو گفته بودی چون وقتی زودتر از همیشه اومدم دنبالت با شادی گفتی برات آهنگ زدن و پایکوبی کردین. چقدر خوشحال شدم و سپاسگزار قلبی از خاله ی مهربونت. برات یه دفترچه ی خاطرات با کاغذ کادوی دختر توت فرنگی و یه برچسب پرنسسی خریدم و همون هدیه ی به ظاهر ناچیز باعث شد که برای چندمین بار روزت روشن بشه. با شادی برگشتیم خونه تا برای برنامه ی بعد آماده شیم. البته قرار بود بریم پارک که به دلیل جیش سرکار عالی از یه طرف و اشتیاق مفرطت به بازکردن کادوت از طرف دیگه، یه تغییر کوچولو و مدبرانه توی برنامه دادم. توی خونه با شادی به کاغذ کادو و  قفل دفتر خاطرات و چسبوندن برچسبا مشغول شدی تا بابا اومد و رفتیم سمت ناهار. شاهانه صرف شد و کلی چسبید. بعدشم رفتیم سمت پارک مادر تا یه دل سیر، تاب و سرسره بازی کنی. چه ساعت خوبی هم بود، خلوت و پر از گرمای دلچسب بعدازظهر پاییزی. اونجا هم به تفریحات مورد علاقه ت پرداختی و ما لذت بردیم. قصد خونه کردیم تا با یه استراحت کوچولو آماده شی برای کلاس ورزش ولی تو استراحت نکردی، مطابق همیشه. توی راه کلاس ورزش هی گفتی که میخواهی بخوابی و منم گفتم بخواب، ما توی ماشین می مونیم تا بابا بره دندونپزشکی و برگرده ولی خوب شد نخوابیدی چون لحظات شاد و مفرحی در پیش بود و حیف بود از دست بره. وارد کلاس که شدیم با یه شعف خاصی به همه اعلام کردم که تولدته و همونجور که خودم در ذهن داشتم شنیدم که پس کو شیرینی و کیک؟! از قبل فکرش رو کرده بودم که وقتی مشغول ورزش میشی منم بزنم بیرون و از قنادی همون نزدیک، شیرینی بخرم و همه رو سورپرایز کنم ولی خب نباید تا اون موقع بروز میدادم تولدته و نقشه م لو رفته بود. این شد که تا کلاست شروع بشه با هم رفتیم بیرون و تو اصرار کردی کیک تولد بخریم. منم به فال نیک گرفتم و شمع خریدم ولی توی راه برگشت نگران از اینکه حالا چه جوری بدون هیچ امکاناتی این کیک رو ببریم و بخوریم! توی کلاس ورزش اما با دیدن اونهمه تمهیدات مثل کارد و ظروف یکبار مصرف و ... بدون برنامه ریزی قبلی لذتی بردم وصف ناپذیر، شوخی شوخی تولد گرفتیم و کام خودمون و همه ی دوستات و حاضرین توی سالن شیرین شد، البته بجز بانوان محترمی که رژیم داشتن! مرسی از خاله های مهربون ورزشی که با روحیه ی شاد ورزشکاریشون همون چند لحظه ای رو که صرف تولدبازی برات کردن کلی به عمرمون افزودن. با کلی انرژی و خاطره ی خوش از کلاس ورزشت، به اتفاق بابایی و همراه با یه بار وسایلی که از قبل توی ماشین گذاشته بودم قصد آتلیه کردیم برای ثبت این روز قشنگ توی چهارگوشه ی یه عکس که تو مخالفت کردی و خواستی بریم سرزمین رویایی که بیشتر تفریح کنی تا اینکه در قید فیگورهای عکاسی وقتت  تلف بشه. پذیرفتیم چون روز و البته دیگه شب، شب تو بود. توی سرزمین رویایی هم یه دل سیر بازی کردی، مث پارسال. و البته یه دلیلی که این برنامه رو برات گذاشتیم هم همین بود که تنها چیزی که از تولد پارسالت برات یادگار و موندگار شده بود، همین رفتن به سرزمین رویایی بود که هر وقت از جلوش رد میشدیم یادآوری می کردی. توی راه برگشت به خونه که البته بدون بابا بود به لطف شیرین زبونیات راننده ی آژانس یه جا نگه داشت که امرت رو اطاعت کنم و برم برات یه شاخه گل بخرم. آخه عجیب عشق میکنی واسه خودت گل بخری. این سنتی شده که هر وقت گلفروشی میریم تا واسه کسی گل بخریم یه شاخه گل هم واسه ی خودت انتخاب میکنی و مام میخریم. این عادت قشنگت رو دوست دارم و واسه همینم خودم بهش بال میدم. نزدیک خونه اصرار داشتی که بریم سوپری و چرخ دست بگیری و خرید کنی ولی من علیرغم اینکه توی برنامه هم گنجونده بودمش و بهت نگفته بودم، نای همراهی نداشتم. خودت هم خسته بودی و این از بهونه های خوابت بود. اومدیم خونه و از باقیمانده ی ناهار، شام خوردیم و لالایی پویا گوش کردیم و روز میلادت با یه عالمه خاطره ی خوش رفت که به فرداهای روشن لبخند بزنه. 

یادش بخیر، عکساشو در ادامه ببین :



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 9367 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 آذر 1392 و ساعت 8:01 توسط مامان فريبا |

فرخنده و مبارک مگه چیزی غیر از اینه دختر گلم؟ :

شک نکن که خوشبختی تنها و فقط در عشق و مهر پیچیده ست و ما اینگونه، خوشبختیم.


موضوع : تولدانه | بازدید : 2727 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 آذر 1392 و ساعت 2:45 توسط مامان فريبا |

شاپرکم! 

بالهای نازت را بگشای و بر صحنه ی روزگارمان برقص، برقص، بچرخ و دامن کهکشانیت را به سبکبالی پروانه ای که در میان گلها می رقصد بر چشم های عاشقمان بکش، که هیچ چیز چشم نوازتر از پایکوبی شادمانه ی تو در اتصال لحظه ها نیست. 

با موسیقی زندگی که تنها یک بار برایت نواخته می شود باشکوه ترین رقصت را به پیشگاه جانان عرضه دار و جاودانه شو.

چهار سالگیت لبریز از طنازی پرشور و شاعرانه باد، شاد و رها در میان بارانی از پروانه.

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

دوستای نازنینم! همراهای مهربون و دوست داشتنیِ من! هیچی در جواب اینهمه مهرتون ندارم بجز یه قدردانی خالصانه به وسعت دلای قشنگتون.
انرژیای مثبتی که برامون فرستادین 11 آذر رو علاوه بر زیبایی ذاتی ای که داشت و اون تولد نیروانام بود پر از رویدادها و زیباییهای قشنگ هم کرد که مفصلاً براتون مینویسم. الان اومدم بگم عاشقتونم، با تمام وجودم دوسِتون دارم و از داشتنتون به خودم میبالم ای بهترین سرمایه های عمر من!
و یه چیز دیگه، دیروز بعد از اینکه متن این پست رو برای خونواده و فامیل اس زدم گوشی همراهم از کار افتاد و الان دسترسی موبایلیم با دنیا قطع شده. بر من ببخشید و قول میدم که زود زود به وصلتون برسم، تک تک توی خونه های دردونه های نازتون. شادِ شاد باشین. با یه قلب خوشگل، یه بوس و یه دنیا عشق به سمت دلتون قلبماچبغل، تا بعد ...


موضوع : تولدانه | بازدید : 2520 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 آذر 1392 و ساعت 9:08 توسط مامان فريبا |

پروژه ی جدید مهدتون "دستها" ست.

برگه ی تعریف پروژه و دلایل و اهداف اون رو که خوندم یاد کلام زیبای زنده یاد شاملو افتادم:

دستانت آشتی ست

و دوستانی که یاری می دهند 

تا دشمنی از یاد برده شود.

دیشب دیدم با خودکار چندتا برآمدگی فرورفتگی کشیدی و ازم پرسیدی این شکل چیه؟ و منِ دوزاری کج گفتم شکل یه تاجه! نگو دست کشیده بودی و چون پهن شده بود من فکر کرده بودم تاجه.

البته با اینکه بعدش چندین بار دستت رو گذاشتی روی کاغذ و دورش خط کشیدی بازم همون موقع نفهمیدم که شاید چقدر توی ذوقت زده م که نفهمیده م اونی که با ذهنت کشیده بودی دسته نه تاج. منو ببخش عزیزم.

دستا رو که نقش زدی دیدم نوک انگشتا و بینشون و پایینشون دایره های کوچیک کشیدی و با خطهای صافی که حظ میکنم اینهمه قوی میکشی به هم وصلشون کردی. بعد بهم میگی اینا بندهای انگشتاست!

ای من قربون اون آناتومی قشنگ روح و جسمت برم مادر!


موضوع : مهدكودك | بازدید : 3656 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 آذر 1392 و ساعت 7:41 توسط مامان فريبا |

عاشق نتایج کلاسای نمایش خلاق عمو عَدنانِ تَم خوش ادای من!

وقتی شکل درخت میشی و هر لحظه با یه فیگور وایمیستی تا ازت سیب بچینم، یا بارون میشی میباری که البته قبلش اینور اونور میدوی تا بخوری به ابرای دیگه، یا امروز که دونه میشی و بعد یواش یواش بلند میشی و گل میکنی...

عاشق نتایج کلاسای موسیقی آقای نیک طبعِ تونم خوش نوای من!

وقتی با پاهات شعر میخونی! تند تند میکوبیشون زمین و ضرباهنگ شعرت رو به گوش می رسونی یا با انگشتا و دستات که ضربدری روی هم میزنی و نُت در میاری.

عاشق سازه هایی هستم که با قطعه های ریز و درشت لگو میسازی. خونه، آدم، قطار و ....

عاشق طرح های فی البداهه ای شده م که با چیدن مدادای رنگیت کنار هم می سازی و وقتی می پرسم میگی یه دستگاهیه که این کار رو میکنه، اون کار رو میکنه، ... 

 عاشق نقاشیایی هستم که به آنی روی دل سفید کاغذ یا ذهن شلوغ روزنامه جا میدی. با مدادرنگی، پاستل روغنی، آبرنگ. از بزرگی ابعاد روزنامه حال میکنی و قلم موت رو جولون میدی هر جور که دلت خواست، آزاد و رها. آدمکایی با گیسوان بلند، گرممبند و گوشواره های آویزون بزرگ که خودت باشی با گل یا بادکنکی در دست یا پرتره های من و بابا و بقیه ی خونواده که دور و برت میبینی و از هر کدوم نمایی رو که توی ذهنت نقش بسته بزرگ جلوه میدی، مثلاً سیبیل، انگشتر، گرممبند، ... 

داری قصه ی کتابی که تازه خریدیم و هنوز نمیدونیش برام میگی، از روی عکسای کتاب. و من باز بیشتر عاشقت میشم.

مرسی که منو هم درگیر دنیای خودت می کنی، دنیای شیرین نزدیک به چهار سالگی خیال باطل


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 6823 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 آذر 1392 و ساعت 23:02 توسط مامان فريبا |

عاشق نتایج کلاسای نمایش خلاق عمو عَدنانِ تَم خوش ادای من!

وقتی شکل درخت میشی و هر لحظه با یه فیگور وایمیستی تا ازت سیب بچینم، یا بارون میشی میباری که البته قبلش اینور اونور میدوی تا بخوری به ابرای دیگه، یا امروز که دونه میشی و بعد یواش یواش بلند میشی و گل میکنی...

عاشق نتایج کلاسای موسیقی آقای نیک طبعِ تونم خوش نوای من!

وقتی با پاهات شعر میخونی! تند تند میکوبیشون زمین و ضرباهنگ شعرت رو به گوش می رسونی یا با انگشتا و دستات که ضربدری روی هم میزنی و نُت در میاری.

عاشق سازه هایی هستم که با قطعه های ریز و درشت لگو میسازی. خونه، آدم، قطار و ....

عاشق طرح های فی البداهه ای شده م که با چیدن مدادای رنگیت کنار هم می سازی و وقتی می پرسم میگی یه دستگاهیه که این کار رو میکنه، اون کار رو میکنه، ... 

 عاشق نقاشیایی هستم که به آنی روی دل سفید کاغذ جا میدی. با مدادرنگی، پاستل روغنی، آبرنگ. آدمکایی با گیسوان بلند، گرممبند و گوشواره های آویزون بزرگ که خودت باشی با گل یا بادکنکی در دست یا پرتره های من و بابا و بقیه ی خونواده که دور و برت میبینی و از هر کدوم نمایی رو که توی ذهنت نقش بسته بزرگ جلوه میدی، مثلاً سیبیل، انگشتر، گرممبند، ... 

داری قصه ی کتابی که تازه خریدیم و هنوز نمیدونیش برام میگی، از روی عکسای کتاب. و من باز بیشتر عاشقت میشم.

منو هم درگیر دنیای خودت کن، دنیای شیرین نزدیک به چهار سالگی خیال باطل


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 5116 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 1 آذر 1392 و ساعت 19:34 توسط مامان فريبا |

از صبح که چشام رو به اول آذر باز کردم این جمله مث خورشید به من تابید. هی اومدم برات بنویسمش هی نشد تا اینکه بهترین مصداقی که می شد امروز بر این زیباترین جمله دلالت کنه پدیدار شد. بعد از اینهمه مدت که کرمانیم بالاخره میزبان بانوی آب شدیم. باران و بانوی آب امروز، اول آذر ماه، بهترین ماه، دنیا بر ما باریدند، آرام و آسمانی. 



موضوع : عاشقانه | بازدید : 1865 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 آبان 1392 و ساعت 8:18 توسط مامان فريبا |

نازنینم! خوشحالیم که در سیر طبیعی مراحل رشدت به تصویر آدم رسیدی! 

از اولین روزی که قلم به دست گرفتی و تنها اثرهای کمرنگی روی کاغذ به جا گذاشتی خیلی گذشته. ما به ایمان محکم بابایی به عدم نیاز به آموزش نقاشی به کودک، اینهمه مدت صبر کردیم و انعکاس روح بلندت رو به آموزه های خودمون محصور نکردیم تا خودت پله پله نقش بیافرینی و برسی به چنین روزی که این اتفاق زیبا رو در دلهامون جشن بگیریم و بر دیوار ذهن و این خونه خاطره کنیم. 

زیبایی این رویداد مثل خیلی از رویدادهای دیگه در هم آییش با اتفاقای دیگه ست:

یکی این که هنوز توی مهد مشغول پروژه ی "من" هستین و در مورد کلی چیزا حرف زدین، تجربه کردین، بازدید کردین ...،

من منحصر بفرد هستم

من این هستم

من و بدن سالم من (بازدید از باشگاه ورزشی)

من و خانواده ی من

من و علاقه های من 

من و بدن تمیز من (بازدید از حمام گنجعلیخان)

...

و نقش تصویری که از آدم زدی، قشنگ انعکاس روحت و صدای بلند دغدغه های فکری این روزاته و این یعنی خودِ هنر، ناب و دست نخورده!

و دیگه اینکه در جریان کلاس زبانی که از طرف اداره مون شرکت میکنم باید یه ارائه ی مطلب به زبان انگلیسی آماده می کردیم و من بعد از اینکه استاد موضوع مرتبط با کارم رو زیاد نپسندید تصمیم گرفته بودم موضوع "سیر تکاملی نقاشی کودکان" رو انتخاب کنم و درگیر جمع آوری مطلب بودم! و این صفحه ی وب خیلی برام جالب می نمود:

 

 

http://www.learningdesign.com/Portfolio/DrawDev/kiddrawing.html

دوشنبه ی پیش خونه ی خاله شهلای مهربون روی کاغذی که از دستای پرانرژیش گرفتی، به اندک زمانی این تصویر زیبا رو خلق کردی :



ادامه مطلب...
موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 3492 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 11 آبان 1392 و ساعت 22:01 توسط مامان فريبا |

امروز جمع دو عدد زیبایی : چهل و هفت. فرخنده بادمان.


موضوع : اين روزها | بازدید : 1050 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 آبان 1392 و ساعت 14:06 توسط مامان فريبا |

به مدد گزارشهایی که از مهدت میرسه دریافتیم که الان بلدی بشماری و عدد و رقم رو با هم تطابق بدی. دیشب داشتم خواب می دیدم که داری دو تا عدد چندرقمی گنده رو، روی یه وایت برد با هم جمع میزنی!!! قشنگ دغدغه ت رو برای شمردن هر چی که دم دست و چشمت میرسه میبینم. و میشنوم زمزمه های اقرارت به یکتایی خدا رو : قل هوالله احد. خیلی جالبه که در عین اینکه همه چی رو میشماری و تا براشون میبینی خدا رو، بی تا، فریاد بزنی عزیزم. امیدوارم ذره ذره ی وجودت همراه با تک تک سلول های نازنینت به یکتایی خدا ایمان بیارن و هیچ گاه به هیچ شکلی، هیچ چیزی رو غیر از جان لایتناهیِ جهان، شایسته ی پرستش و تکریم ندونن. اون منِ نازنینت که این روزا در حال کشفشی باید تو رو به همین نقطه برسونه. نقطه ی وحدت با جان لایتناهی. نقطه ی نیروانا.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

آدرس اولین ماهنامه ی مهرآیین که مفتخر به دریافتش شدیم رو برات به یادگار میذارم عزیزکم. روی ماهت وسط تاب، توی صفحه ی اول میدرخشه.


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 5651 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 آبان 1392 و ساعت 8:19 توسط مامان فريبا |

گَرمَمبَند: گردن آویز

دَستَمبَند : بر وزن گردنبند، همان که زینت دست می نمایند، دستبند

لَخبَند : آذین چهره، همان که هیچ گاه از صورت هیچ بنی بشری محو مباد

اِودِزاج : آیین اشتراک مهر و عشق و نفس، همان که این روزها بدان و حکمت آن می اندیشی منحصربفرِد من!


موضوع : فرهنگ لغات و اصطلاحات نيروانايي | بازدید : 2304 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 مهر 1392 و ساعت 10:33 توسط مامان فريبا |

- مامانی من بزرگ شدم با کی عروسی کنم؟

- نمیدونم عزیزم، باید بزرگ بشی خودت انتخاب کنی، تصمیم بگیری.

- من میخوام با ... عروسی کنم.

------------------------------------------------------------

- آقاجون من بزرگ شدم میخوام با ... عروسی کنم.

- حالا این ... کی هست؟ متفکر

- پسرِ ...

- [کاملاً غیرتمندانه!] به به به، چشمم روشن! من باید حتماً این ... رو ببینم.

------------------------------------------------------------

- مامانی میشه ... بابای حنا باشه؟

- حنا کیه دخترم؟

- دخترم.

- !!!

------------------------------------------------------------

شاید بخاطر شناختی که کم کم از خودت و جنسیت خودت داری پیدا میکنی ذهنت درگیر شده.

من که میگم بابای حنا باید خیلی بزرگ باشه که توی این سه نقطه جابگیره دخترم. اهلیِ کسی باش که تو رو به گل سرخت برسونه شازده کوچولوی من!

این روزا پروژه ی "من منحصر بفرد هستم" توی مهدتون کلید خورده. خوشحالم که اول از همه داری سعی میکنی خودت رو خوب بشناسی.


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 1987 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 مهر 1392 و ساعت 8:57 توسط مامان فريبا |

عاشقانه های تو برای من یه شبی که آروم توی آغوش من خوابیدی:

مامانی دوسِت دارم با همین ابروهای قشنگت

دوسِت دارم با همین لبای قشنگت

دوسِت دارم با همین چشای قشنگت

دوست دارم با همین موهای قشنگت

دوسِت دارم با همین شلوارت

دوسِت دارم با همین لباست

...

تا حالا هیشکی یه همچین شعر قشنگی در وصف من گفته آیا!؟

 


موضوع : عاشقانه | بازدید : 1905 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 مهر 1392 و ساعت 15:27 توسط مامان فريبا |

از مهدکودکت یادداشت گذاشته بودن که چهارشنبه هفدهم مهر جشن هفته ی ملی کودک توی مهدتون برگزار میشه و منم خوشحال که چون عروسی محمدجون پسرخاله هم همون روزه و توفیق مرخصی دارم(!) میتونم به جشنتون بپیوندم. تندی و البته با ماجراهایی بسیار، این لباس و کفشت رو که قرار بود برای عروسی دستمون برسه و بپوشی از تیپاکس تحویل گرفتم و برآن شدم که توی جشن مهد هم همینو بپوشی. یعنی چون نوشته بودن تصویربرداری میکنن و لباسی که دوست دارین بپوشین منم از خدا خواسته دل خودم یکی رو حداقل از عزا درآوردم و تو سیندرلای صورتی پوشم رو با این هیئت آماده کردم که بریم مهد. دوربین هم ورداشتم و خوشحال ساعت هفت و نیم صبح دمِ مهد بودیم. خوب شد پرسیدم که جشن با حضور بزرگترام هست یا نه و چون گفتن فقط بچه هان، دست از پا درازتر قصد برگشت به خونه کردم؛ آخه اون موقع صبح هیچ مغازه ای هم باز نبود که کودک درونم رو توش بچرخونم و بطور مفرط برای دل خودم خرید کنم! دوربین رو به خاله هما سپردم و با صدای هر چه شادتر روز کودک رو به بچه ها تبریک گفتم و خداحافظی و زدم بیرون به سمت خونه. تصمیم گرفتم کُزت درونم رو توی خونه بچرخونم و کلی بشور و بساب کردم که حداقل از مرخصیم به نحو احسن استفاده کرده باشم. ساعتای یازده زدم بیرون به قصد خرید جزئی از اقلام باقیمانده جهت شرکت در مراسم عروسی شب و اومدم دم مهد که زودتر بریم خونه و استراحتکی بکنی تا برای شب خسته نباشی. وقتی دم مهد رسیدم با منظره ای روبرو شدم که برام غیرمنتظره بود. جشن شما از درون مهد به در و دیوار بیرونی هم کشیده شده بود. نمیدونم وصفش کنم یا عکسش رو بذارم. انگار دومی راحت تره تا تو و دوستام هم ببینین که من چی دیدم:

اینجا حقوقی رو که از زبون خودتون شنیده بودن که برای کودکان قائل بودین به نمایش گذاشتن.

توی هر کلاس از تک تک بچه ها آرزوشون رو توی روز کودک پرسیده بودن و هر کلاسی به یه شکل آرزوهای بچه ها رو آویزون کرده بود. آرزوهای کلاس شما که نی نی گل بود روی گلبرگای یه گلِ شاد، منتظر برآورده شدن بودن. 

کلاس ستاره ها روی یه ستاره ی بزرگ و آرزوهای کلاسای بالاتر به نحوی بسیار زیبا از درخت آرزوها آویزون شده بودن. خیلی رؤیایی و رمانتیک بود و من کودک درونم رو توی آرزوهای مختلف بچه ها میچرخوندم و همینطور که دنبال آرزوی تو میگشتم از خوندن آرزوهای معصومانه ی بچه ها انرژی می گرفتم. روی در پارکینگ مهد پر بود از روزنامه های دیواری ای که حاکی از پیش بینی شما پیش از گردش روز قبل در پارک مادر و برداشتتون پس از پایان گردش بود. از دیدن و خوندنشون سیر نمیشدم ولی وقت زیادی نداشتم. باید فرامیخوندمت که بیایی. خاله ها گفتن آرزوت رو از روی گل بچینم و سعی کنم برآورده ش کنم. خدای من، این کاراشون واقعاً آدم رو میبرد به سرزمین رؤیاهای کودکیش. آرزوی تو رو چیدم و عکسی گرفتیم و دویدیم سمت پیرمرد راننده ی آژانس که طفلی کلی معطل شده بود بابت گردشهای کودک درون مامان و کودک بیرون نیروانا! در ادامه عکسای آرزو و حقوق تو از زبون خودت و همچنین عکسایی که خاله همای نازنین با کلی زحمت تونسته از شماها بگیره رو میذارم. دستش طلا، دمش حسابی گرم.



ادامه مطلب...
موضوع : روز جهانی کودک | بازدید : 10776 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 مهر 1392 و ساعت 8:32 توسط مامان فريبا |

دوشنبه ای که گذشت اولین جلسه ی اولیا و مربیان مهدت برگزار شد. اینقدر برای برگزاریش هیجان داشتم و می ترسیدم اگه برم سرکار توی نیمروز نتونم ماشین گیر بیارم و برگردم کرمان که کل روز رو مرخصی گرفتم تا ساعت چهار و نیم عصر بتونم به موقع توی جلسه باشم! خیلی دلم میخواست بابا حامدم، اندازه ی من هیجان و شوق داشته باشه و توی این مراسم پرخاطره همراهیم کنه که به گفته ی خودش تجمع انرژیهای منفی توی اون ساعتِ روز نذاشت تصمیم به حضور بگیره؛ شایدم خاطره ی ناخوشی که به خاطر شغل آموزگاریش از اینجور جلسه ها داره، میل و رغبتی براش باقی نذاشته بود. هر چی که بود به مساعدت بابایی، شسته رُفته و مرتب، یه شاخه گل به دست، سرِ ساعت، واردِ خونه ی دومت شدم دخترم. حس میکردم بزرگ شدم، برای اولین بار بود که به عنوان یه مادر توی یه جلسه ی خیلی رسمی و جدی که مخصوص پدر و مادرا و برای آگاهی از وضعیت تو و شروع تصمیم گیری های مهم جمعی در مورد تو و دوستانت بود شرکت میکردم و شاید بشه گفت تازه داشت باورم میشد مادرم! یه مادری که بقیه هم به همین عنوان قبولش دارن و روش حساب میکنن. به جمع بقیه پیوستم و مث همیشه یه جایی اون جلوها برای نشستن انتخاب کردم. فضای مهد، زیبا و پر از انرژی مثبت بود و چهره ی شاد و مزین به لبخند حاضرین، زیباییش رو صدچندان کرده بود. از اینکه شاخه گل منو توی گلدون و روی میز سخنرانی گذاشتن حس خوبی پیدا کردم، حسی از احترام متقابل و خوب دیده شدن. خانوم مدیر، آراسته و لبخند بر لب، سخنرانی رو شروع کرد و چقدر زیبا با یه شعر از حال و هوای اول مهر! اصلاً حواسم نبود اونموقع شروع به ضبط صدای مراسم کنم. بعد که شروع کرد از مهرآیین و مهرآیینیا گفتن و رسالت و هدف خودشون، شیوه ی عملشون و ... رو توضیح داد یهو احساس نیاز کردم که صداشو برای بابایی و برای فرداهای تو ضبط کنم عزیزم. من لبریز از شعف بودم و با تمام وجود آرزو میکردم اهداف زیباشون به زیبایی هرچه بیشتر از پیش تحقق پیدا کنه. چقدر تشنه ی این حرفا بودم، اونم از زبون کسی که به گفته هاش خوب عمل کرده و خودش رو در عمل به اثبات رسونده. اینکه بچه های ما نیاز به فضای مشارکت دارن نه رقابت. اینکه از نظر اونا هر کودکی منحصربفرد و خاصه و باید به هر کودک با توجه به تواناییهای خودش بال و پر پرواز داده بشه. اینکه سعی بر این دارن که کودکانی منتقد و انتقادپذیر پرورش بدن. کودکانی که تا می تونن سؤال بپرسن و تا به جواب سؤالشون قانع نشدن دست از جستجوگری و پرسش برندارن. اینکه کودکی فرصت مغتنم یادگیری لحظه به لحظه ست و چه فرصت طلایی ایه که باید از دست نره. اینکه آموزشهای اونا در قالب درهم تنیده ست یعنی هر علم و مهارت و هنری در دل دیگری و نه واضح و مستقیم و همه و همه با روش بازی، اینکه تنها چیزی که براشون مطرحه و مهمه، فقط و فقط بچه ها هستن.... خیلی غرق حرفاشون بودم و تند تند قند توی دلم آب میشد. خدا رو شکر میکردم که بهمون فرصت مهرآیینی شدن رو هدیه کرد تا به آیین مهر پرورش پیدا کنی نازنینم. همه ی حرفای خانوم مدیر رو نمیشه نوشت. سعی میکنم فایلش رو نگه دارم تا هر از چندگاهی بشنویم و تجدید انگیزه و عشق کنیم. بعد از صحبتاشون گفتن که میخوان برای انجمن اولیا چند نفر رو به نمایندگی انتخاب کنن تا توی جلسات ماهیانه در کنار مربیان به تصمیم گیری و مساعدت بپردازن و خلاصه همراه مهد باشن از طرف مادر پدرا. گفتن از اولیای کودکان هر مقطع سنی، اونایی که علاقه مند هستن نامشون رو بگن تا پای تخته بنویسن و بعد از معرفی خودشون و اینکه برای چی میخوان نماینده بشن و چه جوری میتونن به مهد یاری برسونن، به رأی گذاشته بشن. باور نمیکنی از بین اون جمعیت حدود 100 نفر، اولین دستی که بالا رفت دست من بود چون نگاه خانوم مدیر سمت من برگشت، اسمم رو پرسید و بعنوان اولین کاندیدا روی تخته نوشت. اعتماد بنفس عجیبی پیدا کرده بودم و از اینکه فرصتی دوباره پیدا کرده بودم که بازم برای پرورش تو و کمک به بهترشدن شرایط زندگی تو مشارکت کنم بسیار بسیار خوشحال و شکرگزار. برای معرفی هم اولین نفری بودم که شروع به حرف زدن کرد، گفتم که عاشق تو هستم و شاید تنها رسالتی که توی این دنیا بر دوش خودم حس میکنم اینه که توی راه درست زندگیت بیفتی و درست پرورش پیدا کنی، گفتم که دلم میخواد به مدارج بالا برسی ولی این مدارج بالا از نظر من مدارج بالای تحصیلی و شغلی و ... نیست. دلم میخواد به خودِ خدا برسی، با یافتن خودت و رسیدن با بالاترین نقطه ای که خود انسانت میتونه باشه. و چون هدف خودم رو با هدف مهد یکی میبینم دلم میخواد به مهرآیین کمک کنم و در واقع به پرورش هرچه بهتر تو. از اینکه اونقدر روان و بی نقص صحبت کرده بودم اونم بدون آمادگی قبلی بازم توی دلم قند آب میشد. انرژیای مثبت یکی پس از دیگری بهم می رسید و من همچنان سپاسگزار جان لایتناهی بودم. حس میکردم همه از حرفای من خوششون اومده بود چون از منتهای دلم برخاسته بود. اینو توی چهره هایی که نگاهم می افتاد میخوندم. اون هیجان و گاهی لرزشی که توی صدام بود رو به یاد میارم دخترم. از عشق تو سرشار بودم و همون عشق، به من بال پرواز میداد. همه ی مادرای دیگه هم خودشون رو به زیبایی هر چه تمام تر معرفی کردن. مراسم رأی گیری انجام شد و بعد مادر پدرای هر گروه سنی و هر کلاسی رفتن توی کلاس بچه ها تا با مربیاشون به گفتگوی مبسوط بشینن. مربیان تو هم برنامه هایی که برای پرورش و آموزش شما دارن رو به اختصار توضیح دادن و بیشتر و بیشتر لذت بردم. حس کردم چقدر میدونن، خدایا شکرت. توی کلاس، مامانای دور و برم مشتاق بودن بدونن من مامان کیَم و وقتی میگفتم "نیروانا"، با هیجان خاصی اظهار خوشوقتی میکردن از اینکه اسم قشنگت توی خونه هاشون به نیکی یاد میشه. منم اسم نازدونه هاشون رو میپرسیدم و متقابلاً میگفتم که عزیزانشون دوستای خوب تو هستن که ازشون یاد میکنی. اون روز مدام از داشتنت به خودم میبالیدم و اوج میگرفتم تا خود ابرا. تو مایه ی مباهات منی دخترم و من مدام به خاطر تو که زیباترین هدیه ی خدا به زندگی منی سپاسگزار خدای مهربونم. از اینکه تو به عشق من پاسخ میدی و گل میکنی و به بار میشینی سپاسگزارتم دخترم. روسفیدم میکنی جانِ شیرین! همه ی روزام از تو نورانی و گلبارونه.

جهانی از تو بهاره، برای جهانی همیشه بهار به حضورت هماره نیازمندیم، حضور سبز تو و همه ی کودکان.

همه روزت مبارک کودکم! همه روزتون مبارک کودکان نازنینی که می شناسم و نمی شناسم!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

نیروانای من! نمیدونی چقدر لبریز از غرور شدم وقتی اولین بیانیه هات رو که آموخته ی مهرآیین بود دیشب اعلام کردی، محکم و قاطع:

"ما حق داریم دوست داشته باشیم.

ما حق داریم پدر و مادر داشته باشیم.

ما حق داریم بازی کنیم.

ما حق داریم اسباب بازی داشته باشیم."

آرزوی من اینه که همه ی شما بچه ها به حقوق مسلمتون که ابتدایی ترین حقوق انسانیه برسین، در جهانی که پر از احترام و عشق به کودکانه، پر از احترام و عشق به نمادهای انسانهای پاک و خداگونه.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

16 مهر نوشت:

روز جهانیت بر منم مبارک شد عزیزم. خبر رسید که انتخاب شدم. مادر پدرا بهم اعتماد کردن و رأی آوردم. پیییییییییش بسوی راههای تازه خیال باطل 


موضوع : مهدكودك | بازدید : 2084 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 مهر 1392 و ساعت 13:32 توسط مامان فريبا |

پنجه ی آفتاب همیشه درخشانه، حتی اگه ششمین روز پاییز شده باشه.

نیایش گلم! پنجه ی آفتاب پنجمین روز پاییز! تولد دیروزت مبارک. 


موضوع : تولدانه | بازدید : 2531 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 مهر 1392 و ساعت 11:48 توسط مامان فريبا |

انگار این آخرِ تابستونِ تو گره خورده به اسباب کشی و جابجایی.

هفته ی پیش اومدیم سرچشمه تا اونهمه ریز و درشتِ اسباب جامونده رو -که هنوزم نمیدونم باید کجا جاشون بدیم - بار بزنیم و منزل مسکونی رو تحویل بدیم. چند روزی که پیش خاله زینب بودیم برامون کلی خاطره شد و برای تو و آناهیتا و عسل هم لحظه های خاطره انگیزی بودن آخرین لحظات زندگی در سرچشمه. ممنونم از روی گشاده و دل مهربون زینب عزیزم که توی شرایط سخت همراهمون بود؛ هر چند همه ی دوستای عزیزم مدام یادآوریم میکردن که هستن و آماده ی همه جور همکاری ولی خب دوستی تو و آناهیتا و دلتنگیای جفتتون برای هم باعث شده بود این مدت مزاحم اونا باشیم. با هیشکی خداحافظی نکردیم، حس غمگینی داره که نمیخوام فعلاً دچارش بشیم. همه ی دوستای عزیزم رو توی این شهر به دست خدا میسپرم و میدونم که همیشه برام هستن میمونن. توی این دوره ی ارتباطات دیگه حضور و عدم حضور فیزیکی اونقدرا مطرح نیست و علاوه بر اون من هنوز روزا رو توی همین شهرم و همین باعث میشه فکر کنم هنوز هستم و دلتنگ نشم.

خلاصه همون روزا بود که پیامی از مهدت دریافت داشتیم که آدرس جدید اون رو اعلام میکرد. بارقه ای از امید توی دلم درخشید. آخه با اینکه تابستون داشت تموم میشد خبری از مهدت نبود و هنوز نمیدونستیم کجا نقل مکان کردن. پنجشنبه رفتیم مهد تا رسماً برای سال تحصیلی ثبت نامت کنیم و برنامه های مهد رو بگیریم. توی اون اوضاعِ همه چی وسط! تا خاله هات رو دیدی برق شادی رو توی نگاهت حس کردم. انگار اطمینان پبدا کردی که این همون مهده و فقط رفته یه جای جدید، عین خونه مون که جدید شده. کلاس جدید و حیاط و آشپزخونه رو دیدیم و با ابراز همدردی باهاشون، و اینکه چون خودمونم همینجور اسباب کشی داریم حالشون رو درک میکنیم، به قول خاله ها کلی بهشون انرژی دادیم و بعد به امید دیدارِ دوشنبه اول مهر باهاشون خداحافظی کردیم.

آرزوها برات دارم کوچولوَک!

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------

توضیح عکس نوشت:

اولین چیزی که 12 و اندی سال پیش در بدو ورودم به سرچشمه توجهم رو جلب کرد این گلهای خوشرنگ و زیبایی بود که اینجا به شویدی معروفن. توی اکثر حیاطا و همینطور حیاط خونه ی دوران مجردیمون پر بود از این گلها که اتفاقاً توی فصلای سرد سال میشکفن و جلوه گری میکنن. کلی ازشون خشک میکردم و یه تابلو هم باهاشون درست کردم و هدیه دادم به بهترین دوستم عمه حمیده...

شام آخر رو که خونه ی مجردیام و مهمون خاله افسانه ی عزیز و هم خونه ای هاش (همون خاله نجمه و ناهید عزیز که توی پست زیر آسمان شب دلت میخواست بزرگ شدی مث اونا باشی) بودیم. فرداشم ناهار باز مزاحمشون شدیم و تو برای اولین بار این گلای قشنگ رو توی باغچه شون دیدی و چیدی. یه حس قشنگی بهم دست داد که انگار توی این آخرین عکس تو از اقامتون توی این شهر مشهوده. حسی از غم و شادی توآمان. حسی از باور اینکه همه مون مسافریم...


موضوع : اين روزها | بازدید : 2733 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 مهر 1392 و ساعت 23:04 توسط مامان فريبا |

ماهی! تو ماهی آبت آسمونه

رودخونه هات مسیر کهکشونه

ماهی پری نامزد آسمونی

عروس دریایی کهکشونی*

* از شعر ماهی پری خانم عرفان نظرآهاری



ادامه مطلب...
موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 4127 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 شهريور 1392 و ساعت 11:27 توسط مامان فريبا |

در راستای کاوشهای خویشاوندی و کشف نسبتها که این روزا سخت پی گیرش هستی شنیده م که از بابایی پرسیدی:

بابا تو چکاره ی مامان بزرگی میشی؟

و بابا جواب داده:

دومادشون

و تو با شگفتی هر چه تمام تر در اومدی که:

ولی مامان بزرگی که عروست نیست، مامان عروسته!


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 4200 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 23 شهريور 1392 و ساعت 9:11 توسط مامان فريبا |

انگار برای یادگیریِ تراشه های الماس، روش لاک پشتی برات مؤثر نیست و واقعاً جهش و پرش و دوی خرگوشی رو توی این آموزش لازم داری. البته تنها در لحظه ی موعودی که تو هوس کنی و من حوصله.

پارسال بعد از اینکه مرحله یک رو بشرحی که در پست کلمه بازی با تراشه های الماس نوشتم بهمین شیوه ی خرگوشانه تموم کردی، فاز بعدی رو شروع کردم اما طبق برداشتی که همین بالا نوشتم چندان پیشرفت و حرکت چشمگیری نداشتی. بعد از حدود یک سالی که از این ماجرا میگذره، دیشب یهو دراومدی که کلمه بازی کنیم و من که شکر خدا خواب آلود نبودم، طبق راهنمای این مرحله شروع کردم. چند تا کلمه و جمله ای رو که از قبل باهات کار کرده بودم مرور کردیم و تو برعکسِ همیشه خیلی مکث نمیکردی و انگار همه رو بخاطر آورده بودی. لذت و هیجانی داشت بعد از اینکه هر کلمه و جمله رو میخوندی و من هورا میکشیدم و چشام برق میزد و تو بدو میرفتی برای بابا هم میخوندی و دوباره میومدی اتاقت و باز یه کلمه و جمله ی دیگه. به نظرم تا بند 17 یا 18 جزوه رو پیش رفتیم، یهویی!!!

نتیجه ی بسیار شگفت انگیز و بامزه ی بازی دیشب این جمله هاییه که آخرش ساختی و درست با لحن خوندن از روی کارتها و کتاب برای من و بابا میخوندی تا از خنده سرشارمون کنی.

کبوتر شلوار پوشید!

کبوتر حمام رفت!

پرنسس روی مُخ رفت!

زرافه رفت توی دماغ!

تخصص رفت!!!


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 2564 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 شهريور 1392 و ساعت 8:21 توسط مامان فريبا |

دلم لک زده بود برات. این چند روزه خیلی حس میکنم دلتنگتم و سهم من از دیدن و لمس حضورت خیلی خیلی کمه. روزا که تا شیش نیستم و بعدشم بخاطر کارگاه بابایی تا برسم پیشت و ببینمت حداقل هفت شده. اینه که دیشب وقتی دیدم تا گفتم کار دارم و باید برای فرداتون غذا درست کنم، بدو رفتی بغل بابا حامد خوابیدی توی بالکن، دلم خیلی گرفت. حس پدرایی رو پیدا کرده بودم که تا دیروقت شب سرِ کارن و بچه هاشون همیشه فکر میکنن باباشون دوسِشون نداره! برگشتم توی آشپزخونه و شنیدم داری صدام میزنی. دویدم و با خوشحالی گفتم جانم، صدام زدی کارم داشتی و تو باز گفتی نه بابایی رو صدا زدم! بازم دلم گرفت. و اینبار بابایی که متوجه این حس من شده بود به یمن برنامه ی نجات بخش و البته گاهی کاملاً برعکسِ 90 که شدیداً میخواست نگاه کنه، منو صدا زد که تو بیا پیشش بخواب. دیگه اون یه دونه ظرفِ آخری رو هم به لطف بابایی سپردم و با ولع تمام کنارت دراز کشیدم، رو به آسمون.

من: نیروانا، آسمون رو ببین چقدر ستاره داره، ابرا رو ببین!

تو: آره، ابرا نارنجی ان، شکل فیلن، ...

- اگه گفتی چی ابرا رو جابجا میکنه؟ شکلشون رو عوض میکنه؟

- چی؟

- باد



ادامه مطلب...
موضوع : عاشقانه | بازدید : 8232 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهريور 1392 و ساعت 15:14 توسط مامان فريبا |

هزار کاکلی ِ شاد

در چشمان توست،

هزار قناریِ خاموش

در گلوی من.

عشق را

ای کاش زبان سخن بود.

...

این تکه جواهر از شعر زنده یاد شاملو رو به امروز تو تقدیم میکنم دخترم، که منتهای عشق منی.


 


موضوع : عاشقانه | بازدید : 2237 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 شهريور 1392 و ساعت 7:19 توسط مامان فريبا |

برای خوندن ماجراهای دیشبت به وبلاگ عسل برو، آرشیو همین تاریخ. البته تا خاله سمانه آپ کنه شاید یکی دو ساعتی اختلاف ساعت داشته باشیم ولی شک ندارم همین امروز مینویسه مژه



موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 3410 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 و ساعت 9:16 توسط مامان فريبا |

دیروز توی ماشین با هم سایه بازی کردیم. من روباه بودم و تو سگ. از شکار، دست خالی برمیگشتم و میومدم خونه تون، تو بهم گوشت میدادی. میخوردم و میخوابیدم و دوباره از اول...

شب خونه ی مامان بزرگی خواستی بازم نمایش بازی کنیم و اینبار دیگه لازم نبود سایه ای باشه. قدرت تجسم فوق العاده ت نیازی بهش احساس نمیکرد. همون شکلی با انگشتای دست، فیگور سگ و روباه درآوردیم و تکرار نمایش. که بعد یهو یه دیالوگ جدید هم بهش اضافه شد که منو از خنده منفجر کرد. بذار برات بنویسم ببین الان چه حالی میشی با این خوشمزگیهای بچه گیت شِکرجان! :

[سگ رو به روباه] برو نمایشگاه سگ ها ببین یه آقا سگی پیدا میکنی بهش بگو بیا بریم پیش خانوم سگه. بیارش برای من!!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کارگاه کرمانِ بابایی نزدیک خونه ی مامان بزرگیه. بعد از کلی سرگردونی و این در اون در زدن، بالاخره یافته و اجاره شد. دیروز برای اولین بار رفتیم اونجا و تو بعد از اینکه کلی ابراز خوشحالی کردی از دیدن کارگاه جدید بابا و با سطل به علفها و درختان باغچه آب دادی و به قول خودت کارِ خوب انجام دادی، ذوق کردی از اونجا پیاده بریم خونه مامان بزرگی. رفتیم و چون شب خیلی منتظر بابا شده بودی زدی زیر گریه که پس کی میاد، بیا باز پیاده برگردیم پیشش و من جرأت نمیکردم اون وقت شب با تو بزنم توی خیابون و جواب منطقی من رو نمیفهمیدی که الان مث اونموقع نیست که بتونیم تنها پیاده روی کنیم ناراحت ( یه چیزی بگم؟ میبینی تو رو خدا! دلتنگ من نمیشی ولی دلتنگِ بابایی چرا! نه که ناراحت باشم، اتفاقاً به هزار و یک دلیل خوشحالم.  یه روزی خودت میفهمیچشمک)

خلاصه بردمت توی حیاط که هوایی بخوری و فراموشت بشه. که یه سوسک دیدم و نشونت دادم. کلی هیجان زده شدی و شروع کردی اندر بابِ سوسک، شعر سرودن و قصه پرداختن! با همون  Body Languageی که همیشه سبب میشه بچلونمت! ای کاش گوشیم اون لحظه بود و صدات رو ضبط میکردم یا فیلمت رو میگرفتم. چنان ادیبی شده بودی که من آرزومه یه روز بشی. و تو همون لحظه بودی و از الان هستی فدات شم.

من هی وسطش پلکام میومد روی هم و باز هم با انتقاد تو روبرو میشدم که مامان، آخه چرا تو هی میخوابی! ( خب مادرجان، به نظرت از یه مامانی که روز پیشش از کله ی سحر، کلی خونه رو نظافت کرده باشه و شب حدودای سه خوابیده باشه و صبح باز هشت بیدار شده باشه و از صبح هم توی آشپزخونه عین ساعت و به شیوه ی تراکتور کار کرده باشه چه توقعی میشه داشت که اونم با صدای دلنشین تو که براش شعر و قصه میخونی به سرزمین شیرین و آرام رؤیاها نره! ) فقط یه جاییش یادمه که داشتی میگفتی خانوم سوسکه بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ ... شد تا ترکید ( برای اینکه قصه رو کِش بدی تا سوژه ی بعدی توی ذهنت ساخته و پرداخته بشه اینجوری کردی ناقلا). و منم شروع کردم ادای بزرگ و بزرگ شدن رو با دست برات درآوردن که خوشت اومد و دوباره تکرار!

خلاصه بابایی اومد و توی راه برگشت، چون سطح هوشیاریم بالاتر اومده بود ازت خواستم دوباره قصه ی سوسک رو تعریف کنی با بابا بشنویم. اینجوری گفتی:

یه روز یه سوسکی بود داشت میومد پیش مامانش. بعد یه سوسکی بود داشت میرفت پیش بچه ش. بعد یه سوسکی بود داشت میومد پیش اون سوسک. بعد یه سوسکی داشت میرفت ... و چون حس کردی ما ممکنه توی سرمون یه فکرایی بکنیمنیشخند یهو گفتی: 

نه این یه سوسک دیگه ست!!!

که خب طبیعیه باز من و بابا منفجر بشیم و تو ناراحت که آخه چرا بهم میخندین!

الان که داری میخندی خودت داری جواب اون موقع هات رو میگیری، پس دیگه نیازی به پاسخ سؤالت نیست شکلات من!


موضوع : اين روزها | بازدید : 2381 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 شهريور 1392 و ساعت 15:26 توسط مامان فريبا |

ای عشق آب و کف! ای عشق کپی برداریِ هر چی که دیدی و تجربه ی اون! ای عشقِ بانزاکتِ من! 

دیروز که رسیدم خونه، گیر دادی یه چیزی بدین من بشورم!!!

ماجرا از اونجا آب خورده بود که دیده بودی چند روز پیش شالَم رو با دست توی روشور دستشویی شسته م. خب حیفم میومد گلهای ظریفش رو به دورانهای بی محابای ماشین لباسشویی بسپرم. این شد که تو، یه چیز جدید دیده بودی و ولع داشتی برای تجربه ی هر چه سریعترش.

رفتم یه جفت جوراب کثیف از توی سبدت ورداشتم و دادم دستت. درپوش فاضلاب رو بستم و روشور رو آب و کف کردم. مث یه خانوم روی چارپایه ت وایستادی و دیگه خدا میدونه چه کیفی کردی هی اون جورابا رو چِلِپوندی(!) توی آب و هی درآوردی. تازه بهت یاد دادم چه جوری کف دستت بسابونیشون. دیگه صحنه رو سپردم دست خودت و اومدم بیرون مشغول گپ و گفت با بابایی که دیدم جورابا رو تمیز و آب کشیده و چلونده، مث دسته ی گل آوردی دادی دستم. برق میزدن و یه ذره کف هم نداشتن. تازه من مایع دستشویی ریخته بودم توی آب که دستای ظریفت اذیت نشه ولی حرفه ای شسته بودیا!!! با افتخار رفتم برات آویزون کردم خشک بشه. و کلی تمجید و بوسه حواله ی وجود نازنینت کردم. شب که خونه برگشتیم رفتی سراغشون و آوردی گفتی خشک شدن. منم ازشون عکس گرفتم که بعدها ببینی اولین بار در عمرت چقدر بی نقص، کارِ واقعی انجام دادی اونم از نوع رختشویی عینک

خداییش نیگا:

میدونی مادر! همه ی کارا برای خودشون با ارزشن و مهم اینه که هر کاری که انجام میدی با نهایت عشق باشه و تمام دقت.

فدات هُلوجان در اتاقی با طعم توت فرنگی!



موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 3561 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 و ساعت 9:52 توسط مامان فريبا |

هیچی نمیتونه لذت اون لحظه ای رو توصیف کنه که کلید بابایی توی قفل در پیچید و یهویی اومدین توی خونه. تا حدود 200 کیلومتری رو میدونستم کجایین ولی لحظه ی دیدار، به همت خبرندادن بابایی، خیلی خیلی هیجان زده شدم. تو عزیزِدلم مث خانومی تمام عیار بر من وارد شدی تا به قول خاله زینب نازنین غرق بوسه ت کنم. پنجشنبه عصر بود، حدودای شیش. خدایا سپاسم که عزیزان منو تندرست بهم برگردوندی، به عدد همه ی ذره های عالم.

توی راهی که دوتایی با بابایی برگشتین تجربه های جدید جالبی داشتی:

یکی اینکه توی صندوق عقب ماشین خوابیده بودی (البته با حفظ ارتباط با داخل ماشین) و کلی لذت برده بودی. بابایی قشنگ برات پتو و بالش پهن کرده بود و راحت خوابیده بودی، خصوصاً که قبلنا هم خیلی مشتاق بودی از این کارا بکنی و من همه ش میگفتم کثیف میشی و خداییش هم موقعیتی که توی صندوق بخوابی پیش نیومده بود. 

و دیگه اینکه با صدای خروس صبحگاهی ترسان از خواب پاشده بودی. آخه با بابایی شب رو زادگاهش مونده بودین و خروسخوان بامدادی با صدایی که از مسافت نزدیک و بدون تجربه و آمادگی قبلی، انصافاً ترسناک و گوشخراش به نظر میرسه، ترسونده بودت. وقتی صبح پشت تلفن ماجراش رو تعریف میکردی خیلی شاکی بودی ولی عصر که بازم باهات صحبت کردم در اومدی که :

"تازه بقیه ش مونده بود [یعنی اینکه ماجرای خروسه نذاشته بود مابقی خبرای مهم رو بهم بدی و حالا یادت اومده بود]، طاها روبوت داشت. تازه دو تا تفنگ هم داشت ... خب چه خبرا!؟"

من کشته ی این جمله ی آخرت هستم، خصوصاً که توی خاله بازیامونم خیلی به کارش میبری و با یه لحن و حالت چهره ای میگی که حظ میکنم. 

دیروز بازم کارگردان بازی درآوردی و من سعی کردم بیشتر دل به دلت بدم. توی خونه ی آقاجون دو تا لوله ی جارو هست یکیش بلنده یکی کوتاه، بلنده بچه ی تو میشه، کوتاهه بچه ی من و بعد میبریمشون پارک، توی خونه ی همدیگه و ... . دقیقاً به اسم صدام میکنی و من توی بازی دوستت حساب میشم، هر جا هم که یادم میره و نقش واقعی مادریم باعث میشه یهویی وسط نمایش تپق بزنم شدیداً یادآوریم میکنی!

بچه ت رو سپردی به من و گفتی که "فریبا! حالا بچه ها بخوابن، من میرم بیرون برمیگردم. بخوابونشون دیگه" و صدای خروس درآوردی، تا چشام گرد شد و اومدم تذکر بدم ریز یه خنده ای کردی و گفتی آره، این خروسِ خوابه!!!" یعنی اینکه فهمیدی خروس، صبحا میخونه ولی خواستی به بچه ها یه جوری اعلام کنی وقت خوابه و راه دیگه ای به ذهنت نرسیده. ای وروجک!

دیشب خونه ی خاله سهیلا بودیم، دیروقت بود و میترسیدم تا نشستیم توی ماشین خوابت ببره و نتونم یه خبر مهم بهت بدم. ریز صدات کردم و دم گوشِت گفتم میخوام یه رازی بهت بگم. با چشایی که برق میزد گفتی خب بگو. گفتم رازه ها! باید پیش خودت نگه داریش. گفتی باشه و من توی گوشِت گفتم:

"فردا تولد باباییه! اما هیچی بهش نگیا میخواییم سورپرایزش کنیم."

برقِ چشات دوبرابر شد و گفتی باشه الان میرم بهش میگم!!!

و من کلی التماس که نه الان نه. فردا سورپرایزش میکنیم.

و محاله که تو بتونی راز به این قشنگی رو بیش از چند دقیقه توی دلت نگه داری. نفهمیدم چه جوری فاش کردی چون مشغول صحبت با خاله سهیلا بودم که بعد دوباره اومدی در گوشم که مامانی بهش گفتم فردا تولدشه و من تعجب

با خودم فکر کردم که همچین بدم نشد. این زیباترین سورپرایزه برای بابایی، مطمئنم. چی بهتر از اینکه شازده خانومی که تو باشی قبل از اینکه پیامکهای مختلف انواع بانکها و صندوقها و فروشگاهها پته ی تولد آدم رو بندازن روی آب، هدهدِ خوش خبرش باشی. 

توی ماشین که برمیگشتیم بابایی گفت خب که فردا تولدمه آره! رفتیم توی سی و هشت! 

و تو دراومدی که میخواستیم سورپرایزت کنیم اما خب دیگه نمیشه. و بابایی که گفت چرا؟ جواب دادی آخه دیگه بهت گفتم!!!

یازده شب بود که طبق قرارمون بردیمت پارک و با دوستت نازگل که پیدا کرده بودی مشغول سرسره بازی شدین. شب و روزمون به زیبایی سپری شد نازنین. دلم میخواست همه ی لحظه های قشنگش رو بنویسم که شیرینی وصال رو همیشه بتونیم مزه مزه کنیم.

حالا بیا با هم این متن رو به بابایی تقدیم کنیم:

سرچشمه ی روشنایی هایی

دریایی

پایان تماشایی

تو تراویدی

باغ جهان تر شد

دیگر شد!


موضوع : عاشقانه | بازدید : 2441 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مرداد 1392 و ساعت 7:46 توسط مامان فريبا |

این روزا به طرز جالب انگیزناکی بازیگر نمایشهایی هستم که تو برام ترتیب میدی. خودت نمایشنامه می نویسی، طرح صحنه میزنی، کارگردانی میکنی و همبازی من میشی برای اجرا! خاله بازی از نوع امروزی و کاملاً تحت فرمان تو! و من گاهی مطیع و اغلب بی حوصله برای تن دادن به اوامر کارگردانیت. تو طفلک معصوم هم برای اینکه مث پادشاه شازده کوچولو، اوامرت اطاعت بشه، مدام مجبوری فرمانت رو عوض کنی تا منِ آدم بزرگ حاضر به فرمانبرداری بشم. منو ببخش خانومِ کارگردان ولی واقعاً بعضی وقتا تکرار مداوم صحنه هایی که کارگردانی میکنی و کاتِ لحظه به لحظه شون حوصله م رو سر میبره و باعث میشه درست توی اوج بازی که داری لذت میبری از ادامه سر باز بزنم. چه بی رحمم نه!؟

(گفتم حالا که مشهدی و نمیبینمت،خاطراتمون رو حلوا حلوا کنم دهنم شیرین شه بغل)


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 5103 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مرداد 1392 و ساعت 10:00 توسط مامان فريبا |

از نیمه ی مرداد که ترم تابستونی مهدت تموم شده، یه خرده با دست و بال فارغ تری گذران می کنیم. گو اینکه هر چند روز یک بار سراغ مهدکودکت رو می گیری و منم برای چندمین بار باید برات توضیح بدم که تعطیله و تا وقتی بابایی مدرسه ش شروع نشه نمیتونی بری مهد.

آخر هفته ی گذشته فستیوال عروسی داشتیم؛ کرمان و بلافاصله فرداش مشهد. تقریباً از رفتن به عروسیِ مشهد منصرف شده بودیم که بازم دلمون نیومد و ساعت 12 ظهر زدیم به جاده و ده و نیم شب توی قلب عروسی رسیدیم. خیلی هیجان انگیز بود. یاد مجردیام افتادم و این قبیل ژانگولربازیاش! توی ماشین ناهار بخور، آرایش کن، لباس عوض کن، لباس تو رو عوض کن ... و همینجور یه کله بشین تا مقصد. بعدم خیلی رمانتیک برس وسط جشن و متعاقباً شادی خودت و حضار. خیلی لذت بردیم و خداییش برای تو هم هیجان انگیز بود. دو شب پشت سر هم عروسی توی دو نقطه ی کاملاً متفاوت و صدالبته با فضاهای متفاوت. از پوشیدن مجدد لباس عروسیات هم که لذت مضاعفی بردی دل گنجشکی من! و صد البته از رقص نور و جمع کردن شاباش!

دیروز البته چندان خوشایند نبود. به دلیل شرایط کاریم نمیتونستم مرخصی بیشتری بگیرم و تصمیم بر این شد که من زودتر بیام و شما دو تا رو تا پایان هفته و توی راه حدود نهصد کیلومتری برگشت تنها بذارم. الان من سرچشمه ام و تو و بابایی مشهد! خدا میدونه دیروز وقتی تنها رسیدم خونه چه بغض و اشکی داشتم ولی همه ش خودم رو دلداری دادم که برای بزرگ شدنِ تو و کاملتر شدن خودم لازمه. سختیها و جداییای کوچیک توی زندگی لازمه. مث واکسن میمونه عزیزم و من میدونم که تو، ما و دوست داشتن محضمون رو باور داری و اینکه هر اتفاق و تصمیمی که توی مسیر زندگیت، خواسته یا ناخواسته پیش میاد یه نقطه ی عطفه برای رو به بالا و بالاتر شدن.

کمابیش در جریان وقایع اتفاقیه ت هستم ولی جرأت زیاد زنگ زدن و قلقلک روح و روانت رو ندارم، خصوصاً که وقتی دیروز بهت زنگ زدم علیرغم جیغهای شادمانه ای که هر دو طرف خط داشتیم یهویی دراومدی که دلم برات تنگ شده و من باز برای چندمین بار برات توضیح دادم که حست رو درک میکنم و خودمم همین حس رو دارم ولی صبر میکنیم تا باز پیش هم باشیم.

این چند روزه هم میگذره و من با تمام وجود آرزو میکنم که شاد و تندرست به آغوشم برگردی آرامِ جانم!


موضوع : عاشقانه | بازدید : 7154 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 12 مرداد 1392 و ساعت 11:42 توسط مامان فريبا |

دیروز از گرمای هوا زدیم به حموم. بعد از کلی رقص و پایکوبی که تو با ریتم میخوندی (هر چی به زبونت میومد) و منم کودک وار همراهیت میکردم عینک همینجور که مشغول شست و شو بودیم شروع کردی نمایش بز زنگوله پا اجرا کردن و من رو هم ناخودآگاه کشوندی توی صحنه. هی میومدی در میزدی صدات کلفت بود گول نمیخوردم میرفتی عسل میخوردی میومدی باز دستاتو میدیدم سیاهه آردمالی میکردی میومدی برای اینکه بازی تموم نشه دوباره هی آردا رو پاک میکردی برمیگشتی من گول نمیخوردم دوباره آردمالی میکردی و بعد از یه چندبار که دیگه خودتم تحملت تموم شد بالاخره من گول صدای نازک و دستای سفیدت رو خوردم و در رو باز کردم. زوزه ی گرگانه ای کشیدی و اومدم بترسم و التماس کنم منو نخوری گفتی:

نترس، من گرگ مهربونم!!!

و با اندکی مکث ادامه دادی :

من بچه گرگم!!!

...

تأمل نوشت:

همیشه با بابایی که مستندهای حیات وحش میدیدیم با خودمون میگفتیم نیگا تو رو خدا بچه ی ترسناکترین و نازیباترین حیوونا هم یه جوری بامزه و پر از لطافت و قشنگیه و این حرف تو از دیروز تا حالا همچنان منو توی فکر داره که آخه چه رازی توی کودکی نهفته ست که اینهمه عشق بهمراه داره. شک ندارم که جوابم فقط یه چیزه؛ اینکه کودکی هنوز بوی آغوش خدا داره. مهم نیست آدم باشی یا هر مخلوق دیگه، بچه که باشی حسابت فرق میکنه.

خوش بحالت بچه م!                              


موضوع : عاشقانه | بازدید : 2152 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مرداد 1392 و ساعت 17:10 توسط مامان فريبا |

با سپاس از مهرآیین عزیز، اولین دست ساخته های تو رو اینجا یادگار میکنم.


موضوع : مهدكودك | بازدید : 3853 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مرداد 1392 و ساعت 9:15 توسط مامان فريبا |

ساعت 4:07 بامداد (به وقت موبایل من)

صدای غلت زدنت توی تخت میاد. یه بار بلند میگی مامان و من میگم جانم. بعد سکوت میکنی، دلم میخواد بمونم ببینم چی میخواستی ولی باید برم، الاناست که سرویس برسه. با یه دنیا آرزوی خوش غیاباً باهات خداحافظی میکنم و در واحد بسته. به تکرار هر روزه ی مراسمِ این روزا میرسم طبقه ی همکف و لابی و حیاط و پشت در ساختمان و گوش به زنگ تا صدای اتوبوس رو بشنوم و بپرم بیرون پاورچین پاورچین برم تا سر کوچه... که یهو صدای تو توی کل کوچه طنین انداز میشه، محکم و رسا :

" آب "

خیلی جا میخورم، انگار که بیخ گوش خودم میگی آب. شک میکنم خودتی یا نه که دوباره باز محکم امر میکنی : " آب ". خدا خدا میکنم باباحامد زود بیدار بشه و در همین حین با خودم فکر میکنم ای دل غافل! با این وضوح صدایی که سکوت سحر کوچه رو میشکنه، ببین شبا که باهات کل کل میکنیم و هزار جور قصه و شعر میخونیم تا خوابت ببره اهالی کوچه چه کمدی درامی شاهدن. همینجور توی فکرم که یهو اتوبوس ترمز میزنه. مث باد میدوم سمتش که جا نمونم و توی اتوبوس شروع میکنم به دادن اس و زدن تک به بابایی که تا همه ی اهالی محل لیوان به دست نیومدن دم در، این تشنه لب نازنین ما رو سیراب کن دلمون براش کباب رفت. و بابا جواب میده مگه مهلت میده! 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

تکامل نوشت:

از تاریخ 21 تیرماه توی تخت سفیدت میون اتاق جدید صورتیت میخوابی پرنسس من! به تنهایی و کاملاً مستقل. خیلی بزرگ شدی مگه نه خانوم کوچولو!


موضوع : اين روزها | بازدید : 1833 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مرداد 1392 و ساعت 11:36 توسط مامان فريبا |

ماه دوم تابستونم رسید و من نتونستم خاطره های زیبا و بهاری آخرین روز شیراز و زیباترین روزای مشهد رو برات موندگار کنم.  از حضرت حافظ و جناب ملک در وهله ی اول و نازنینای خودم مهدخت و بردیا، همچنین زینب و دیانا و زهره و نیایش با همه ی عزیزایی که توی اون روزا و سفرامون به خاطرات و عکسامون شیرینی خاصی بخشیدن معذرت میخوام. تا دیرتر نشده تجربه های زیبای تو رو لیست میکنم و عکسای یادگاری رو قاب دیوار خونه ت. 

روز تولدم آرامگاه حافظ، تو درگیر مسئله ی آرامگاه و پیش خدا رفتن شدی و نمیدونم چقدر خوب تونستم برات توضیح بدم که مفهوم اون مکان چیه. بعدشم شروع کردی به بافتن رشته های خیالت پیش خاله مهدخت که چه با اشتیاق به گفته ها و بافته هات دل میسپرد.

یادش بخیر دیدار پر از لطف و صفای مهدخت عزیزم با خواهرش مهناز گل و خونواده ی گرم و صمیمیش و ماجراهای اون عصر و غروب و شب. هر کجا هستین درود!

و سفر مشهد هم به لطف نیایش و زهره ی عزیزم و زینب و دیانای گلم شاید بهترین سفر مشهدی بود که تا حالا داشتیم. تو عشقِ پارک عزیزم هم خیلی لذت بردی، انگار سفر، سفرِ تو بود. زهره ی مهربونم از نگرانیِ اینکه نکنه مثل عید نتونیم همدیگه رو ببینیم همون شب اول با اونهمه گرفتاری و مشغله از پس اونهمه ترافیک به همراه بابامهدی و نیایش قشنگم، خودشون رو به ما رسوندن و توی پارک لاله، لاله بارون شدیم. فردا شبش به لطف و صفای زینبم و دل صافش که نخواسته بود دیدارمون رو تا یکشنبه به تأخیر بندازه، مهمون محبت بی مانندش شدیم، بازم توی پارک لاله بهمراه بابا ابوذر و دیانای گلم. اون روزا و شبا از اینکه می دیدم نوشتن برای تو باعث شده من و تو اینهمه دوست خوب پیدا کنیم قند توی دلم آب میشد.

یکشنبه ی عزیزی که به مدد بارون دیشبش از دل انگیزترین روزای بهار بود به پیشنهاد عالی زینبم راهی پارک وکیل آباد شدیم و اونروز تو برای اولین بار توی عمرت پا به آب رودخونه زدی و اینقدر از این تجربه لذت بردی که به زور از توی آب میکشوندیمت بیرون که نکنه پادرد بشی همین بار اولی. بازم به لطف زینبم و درایتش که لباس اضافه ورداشته بود گذاشتیم خودت رو خیس کنی و با دیانای گلم حسابی توی آب به لحظه هاتون طراوت ببخشین. بعدشم پدالوسواری با حضور افتخاری دیانام که خیلی بیادموندنی شد با عکسایی که زینب ازمون گرفت.

دوشنبه ظهر من و تو با هم برای اولین بار سوار قطار شهری مشهد شدیم مسافر خوش تیپ! و عصر رو توی باغ باباجان دو تا اولین تجربه ی قشنگ دیگه که باز توی دومیش با هم مشترک بودیم. اولین رنگین کمان واقعی عمرت رو بعد از رگبار زیبای اون عصر دیدی. و شب هم مراسم آبیاری باغ رو هر دو مون برای اولین بار تجربه کردیم. چه صفایی داشت! 

آخرین عصر و شب حضورمون توی مشهد هم به خوش ذوقی زینبم به گشت و گذار توی باغ گلهای تازه افتتاح شده و بعدش هم بازی به صرف ازدحام(!) پارک ملت در کنار دیانا و نیایش گلم گذروندیم. دیدن شما سه تا با هم برام یه دنیا شادی داشت. از اینکه تونسته بودم دو تا دوست خوش قلم و دو تا مادر بی نظیر و دخترای بی نظیرترشون رو بهم برسونم حس خیلی خوبی داشتم اگرچه شلوغی و گرمای اونشب پارک ملت نفس گیر بود.

اولش هم برات گفتم این سفر خیلی آروم و پرتنوع بود؛ هرچند از لذت دیدار عمو حمید و خاله رؤیای گل به حد یه دل سیر بی بهره موندیم ولی دوستای مهربونم نذاشتن که دلتنگی بر ما مستولی بشه و سفرمون رو پر از رنگ مهر کردن. دست و دل همه شون بوسه بارون.

راستی داشت یادم می رفت، بامزه ترین تجربه ای که توی این سفر داشتی پی بردن به لهجه ی مشهدی و حس تفاوت اون با لهجه ای که از من و بابایی سراغ داری بود، اونم وقتی دیانای شیرین زبونم حرف میزد برات آشکار شد و دیگه هی بهش گیر میدادی، نه که خودت یه رگ مشهدی نداری یَرِه!

و خب تجربه ی نه چندان شیرین ولی برای تو جالب دیگه این بود که تونستی قرص ببلعی. پیرو سرماخوردگی و سرفه های مکررت، قرص زادیتن برات تجویز شد و تو هم انگار دنیا رو بهت داده بودن که بزرگ شدی و مث مامان بزرگی میتونی قرص بخوری.

خوشحالم که بالاخره تونستم این خاطرات و تجربه های مهم زندگیت رو برات بنویسم هر چند از بهار جا موندن و هر چند عکساشون ناقصه و بعد بهش اضافه خواهم کرد!



ادامه مطلب...
موضوع : سفر | بازدید : 15385 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مرداد 1392 و ساعت 9:21 توسط مامان فريبا |

این بار کنجکاوی من و بابا موجب خلق این حکایت بامزه شد. در راه برگشت به خونه دراومدیم که توی مهد چی شده که پات زخم شده و چسب زدن و تو میگفتی خورده به اسباب بازیِ زرد و مام پیگیر که اسباب بازی زرد چی بوده؟ که گفتی مهره! بعد باز پرسیدیم خب وقتی زخم شد گریه هم کردی؟ اولش گفتی نه ولی از اونجایی که خیلی صداقت داری و نمیتونی حرف ناراست رو بیش از چند لحظه تحویل بدی گفتی یه کم گریه کردم و بعدشم گفتی: "نیوشا و نغمه و دریا نگرانم شده بودن!" جونم که این حس ها رو قشنگ درک میکنی. اونوقت من پرسیدم کسری چی؟ اون نگرانت نشد؟ و تو گفتی چرا ازم پرسید چی شده نیروانا! یه کم که از این سؤالم گذشت گفتی:

"من گریه ی مردونه کردم!"

پرسیدم یعنی چه جوری؟

و گفتی

"فقط اشکام رو آوردم بالا !!!"

با بهتِ تمام توی ماشین بلند بلند قربونت رفتم و سرنشیای عزیز هم وقتی متوجه شدن که چه نقل و نباتی پاشوندی با خنده و شادی قربونت رفتن.

مادرجون و باباجان عزیزِ مشهدی دو روزیه که صفای وجودشون رو چراغ خونه ی جدیدمون کردن. سایه شون بر سرمون به بلندای آفتاب!

جونم فدات شیرزن کوچولوی من!


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 1673 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 تير 1392 و ساعت 7:29 توسط مامان فريبا |

پیرو درگیر شدن ذهن جستجوگرت با جنس هر چیز که از پروژه ی اسباب بازیِ مهد سرچشمه گرفته، یه شب که از دوچرخه سواری برمی گشتیم خونه و توی عالَم خودت بلند بلند شعر میخوندی و رکاب میزدی یهو دراومدی که:

مامان خدا از جنس چیه؟

و من ناخودآگاه و بی درنگ گفتم: از جنس نور!

ساکت شدی و دیگه ادامه ندادی، نمیدونم قانع شدی یا بازم فرصت میخواستی که تحلیل کنی. در هر صورت حس کردم این بهترین جوابی بود که میتونستم اون لحظه بهت بدم. خیلی دستپاچه شدم از این سؤالت خداجوی کوچک!

و عجیب دلمشغولی اینروزات هنوز هم خدا و خدا و خداست فرشته کوچولوی من! 


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 3183 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 تير 1392 و ساعت 9:54 توسط مامان فريبا |

انتقالی سال پیش بابایی به آموزش و پرورش کرمان و رسیدن تو به سنی که دیگه باید توی جمع همسن و سالای خودت رشد می کردی و کم رنگ شدن امیدم از وضعیت فعلی پرورش نونهالان سرچشمه به شرح حالهایی که توی پستای روزشمار مهدت مردادماه پارسال نوشتم و آرشیو شده، رؤیایی رو که از پارسال توی ذهن می پروروندم به واقعیت بدل کرد و تصمیمم من به رفتن قطعی شد. بابایی هنوز شوکه بود و همین بود که با اینکه اردی بهشت ماه ثبت نامت کرده بودم برای مهد، شک داشته باشم که بالاخره میریم یا نه. میدونی دل کندن از این خونه ی سرچشمه با حیاط دلگشا و خاطرات نابش و از همه مهم تر کارگاهی که بابایی کنجش برای خودش دست و پا کرده بود برای بابا خیلی سخت بود و همه ش با ناباوری به مسئله ی هجرتمون نگاه می کرد. من خدا خدا میکردم که به دل بابایی بندازه که همه چی درست میشه و توی این تصمیم منو همراهی کنه. و خدا صدای منو شنید و کمک کرد تا نگرانیای بابا کمرنگ بشه و خودش سکان این امر رو بدست بگیره و مدیریت کنه. دنبال خونه بگرده، رنگ و نقاشی کنه، زحمتای گنده ی اثاث کشی رو به دوش بگیره و ... و البته بازم یهو شک کنه که آیا تصمیممون درست بوده!

در هر صورت درست بعد از اون مریضی سخت خردادماهت، روز اول تیر، آغاز مهرآیین بود و خدا بهت شفایی داد که بتونی از اولین روز شروع ترم تابستونه ی اجباری مهد برای جدیدالورودها، حضورت رو ثبت کنی.



ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 18325 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 تير 1392 و ساعت 10:19 توسط مامان فريبا |

این روزا حس خیلی عجیبی دارم. یه نوستالژی زیبا به این کارتون بچگیامون با منه. اصلاً این روزا خودِ ایناییم نیروانا:

فقط یادمه خونواده ی لوسی برای پیدا کردن زمین و کار مهاجرت کرده بودن استرالیا و خونواده ی تو، خانوم کوچولو، به دنبال فضایی بازتر برای پرورش تو. و یه فرق دیگه هم هست و اون این که مهاجرت ما در حد لالیگا نیست، در حد باشگاهی بسیار بسیار کوچیکه، یعنی فقط از سرچشمه به کرمان!

اون هفته ای که مریض شده بودی و اولین سین ر میم رو تجربه کردی برای من سختی و بلاتکلیفی مضاعفی داشت چون از حدود یک ماه پیش برآن شده بودیم که اول تیر، زندگی جدیدمون از دیار کرمان کلید بخوره و مریضی تو هزار فکر و خیال توی سرم انداخته بود، از طرفی تشویقم میکرد به ترک این خونه و دیار قشنگمون که تفاوت آشکار آب و هواییش با سایر نقاط و رفت و آمدای مکرر ما باعث بیماری طولانی مدت بهاره ت شده بود و از طرفی نگرانم میکرد که شاید نشانه ای باشه برای انصراف از رفتن. هر چی که بود شاید بشه گفت تصمیم ما قطعی تر از اونی بود که حتی خودمون فکرشو میکردیم. لاجرم مهاجرت کردیم و الان سه هفته ست که داریم تلاطم سخت ولی قشنگی رو تجربه می کنیم. حالا یه کم موسیقی این کارتون رو گوش کن تا حست با من یکی بشه و بازم برات بگم دخترکم!


موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 3365 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 تير 1392 و ساعت 7:46 توسط مامان فريبا |

برای یه شروع زیبا بعد از اینهمه تأخیر، هیچی زیباتر از این نمی تونست باشه که یه اس برات بیاد با این متن:

asalsoltani.niniweblog.com منتظرتونیم.

دیشب، بیدارخوابیای این چند روزه که حکایت مفصلش رو بزودی کلید میزنم به اضافه ی شام خوشمزه و زیادی که خونه ی زینبم نوش جان کردیم بند کرکره ی چشام رو که به معده وصله چنان کشوند پایین که دیگه هیچی نفهمیدم (یادت بخیر مریم جون با این تعبیر بامزه ت)، جوری که وقتی این پیام اومد لای پلکهام فقط تا حدی باز شد که نام درخشان سمانه ی عزیزم رو بعنوان فرستنده ببینم.

و امروز صبح، روزم با خوندن پیامش روشن شد.

نیروانای عزیز من! این روز قشنگ و شیرین تر از عسل رو برات یادگار می کنم به نام زیبای عسل که وجود نازنین خودش و مامانش شیرینی و نور زندگی مون شده. الهی که دوستیامون به عمر خورشید باشه.

جای هیچ درنگی نیست. دوستای نازنینم نگاه عاشقتون رو میکشونم خونه ی عسلم و عکسای تولدش که اول صبحی کامتون شیرین تر از عسل بشه.

 


موضوع : | بازدید : 2567 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 تير 1392 و ساعت 10:16 توسط مامان فريبا |

روند کلاسای استودیو آبی (خلاقیت) امیدوار کننده نیست و اگه واقع بین باشی میشه گفت مأیوس کننده ست. اینقدر که دیروز تماس گرفتیم گفتیم براتون کنسل کنن، برای تو و عسل و آناهیتا.

اون هفته علیرغم اینکه تازه از شر تب خلاص شده بودی بردمت کلاس و برای خانوم جلالی هم گفتم که یه هفته ی تمام توی بستر بیماری بودی. با این حال با اشتیاق رفتی کلاس، یه لیست بلندبالا هم دادن وسایل نقاشی برات بخریم برای کلاس عصر نقاشی خلاق. بدو رفتم لوازم التحریری پیشنهادی و تهیه کردم و تند تند برچسب زدم که برای عصر همه چی آماده باشه، فکر کن چقدر توی ذوقم خورد وقتی عصر خاله زینب بهم اس داد که قراره کلاس عصرا کلاً کنسل بشه چون بچه ها نمی کشن!!! و بعنوان مثال تو عزیزم رو اسم بردن که نمیدونم چی بهشون گفتی که دال بر این استدلالشون بوده. و نگفتن چون نمیتونن برنامه ی عصر مربیا رو جور کنن کلاس کنسل میشه. برام خنده داره که یه سری آدما همه ی ضعف و کاستیاشون رو گردن این و اون بندازن، تازه وقتی روانشناس باشن دیگه واقعاً نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم. در هر صورت خوشحال تر شدم که خودشون باعث شدن ما این تصمیم نه چندان فوری رو بگیریم. اگه دست باباحامد بود که همون جلسه ی اول استودیو آبی کنسل شده بود ولی ما خب فرصت دادیم شاید اوضاع بهبودی پیدا کنه. در هر صورت نمیخوام خلاقیتی که الان در تو سراغ دارم و با همین آگاهیای دست و پا شکسته ی خودمون برات حفظش کردیم دستخوش کم تجربگی های دیگران بشه. هر چند خیلی حیف شد. چه خوابهایی که برای این کلاسا ندیده بودیم. فکر کن اونهمه هماهنگی کردیم و در مورد کلاسا بحث کردیم و بیر و بیار کردیم با همه ی مشکلات که روزای پنجشنبه تون پربار باشه و آخرش اینجوری شد. 

میدونی دخترم! همیشه از حرف تا عمل راه دراز و پر نشیب و فرازیه که خیلیا دست کم میگیرنش و الکی دل بقیه رو با حرفای قشنگ و بزرگ بزرگشون خوش میکنن. کاش بتونم با عملم بهت یاد بدم که اینجوری نباشی گلک.

داره کم کم حالیم میشه این مؤسسه خلاقیت و مهارتهای راه آینده ی نخبگان چرا نمایندگیاش توی شهرای مختلف یکی یکی تعطیل میشن و چرا همین نمایندگی کرمانش هم یه بار تعطیل شده و دوباره با مدیریت جدید بازگشایی.

کاش به جای اینهمه تبلیغ، یه کوچولو بیشتر دنبال اثبات عملی خودشون بودن. کاش!

------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعداً نوشت:

 دیروز خانوم جلالی باهام تماس گرفت و کلی با هم صحبت کردیم. از اینکه ما بچه های سرچشمه یهویی همه با هم کنسل کرده بودیم دلگیر بود. اول برای مقاطع سنی بالاتر گله داشت که با اینکه بچه های ساکن کرمان و پدر مادراشون رو راضی کردیم به خاطر بچه های سرچشمه کلاس رو پنجشنبه ها بیان، بچه های سرچشمه دارن کلاساشون رو تعطیل میکنن. من گفتم دلایل کنسلی بچه های بزرگتر رو دقیق نمیدونم ولی خودمون به دلیل بی برنامه گی ها و تغییر کلاسا و بعدشم حذفشون این تصمیم رو گرفتیم اونم با کلی دلخوری. هنوزم می گفت دلیل اینکه مثلاً کلاس نقاشی رو تعطیل کردیم این بود که بعضی بچه های کلاس حتی نمیتونستن مداد دست بگیرن. و مجبور شدیم کلاس هماهنگی حسی حرکتی براشون بذاریم که اول یاد بگیرن مثلاً قلم دست بگیرن، مضراب دست بگیرن که بعد کلاس نقاشی و موسیقی شون مفید واقع بشه. کلاس قصه گویی رو تعطیل کردن چون بچه ها نمیتونستن نقش بگیرن و من که بهش گفتم نیروانای ما یه مدت طولانی با خودش میشینه نقش مادر و بچه و چه و چه و چه به خودش میگیره و به جای همه ی شخصیتای نمایش حرف میزنه گفت بچه های دیگه اینجوری بودن. کلاً نتیجه ی بحثمون این شد که چون بچه ها با اینکه توی یه رده ی سنی هستن، همسطح نیستن! بنابراین کلاسشون نامنظم شده و تازه مربیام از وضعیت بچه ها و سطحی که درش بودن ناراضی بودن! و با اینکه به زینب عزیزم که خیلی دلش میخواست آناهیتا همچنان کلاس بره قول داده بودن برای نشون دادن حسن نیتشون کلاسا رو با 3 نفر حاضرن ادامه بدن گفتن براشون میسر نیست!

خودم شاید اونموقع برای اینکه بحث خاتمه پیدا کنه قبول کردم و موفق باشیدی گفتم و خداحافظی کردم ولی بعدش که فکر کردم با خودم گفتم خب اگه همه چی گل و بلبل باشه که بچه ها دیگه آموزش و رشد و بالندگی ای نیاز ندارن، اگه یه بچه ای همه چی بلد باشه که دیگه نمیره کلاس! مگه قرار نبوده این کلاسا ویژه ی سطوح سه تا شش سال باشه، پس باید تواناییای بچه ی توی این سن رو در نظر گرفته باشن دیگه. منم که یه آشنایی حداقلی با بچه ها داشتم و میدونستم که اینطوریام نیست که میگن، کاش یه کم بیشتر ازشون دفاع کرده بودم. کاش گفته بودم مربیای شما باید شیوه ی ارتباط برقرار کردن با بچه ها و روش تدریس بر اساس اون رو بلد باشن. کاش میشد بگم خیلی بی انصافیه که همه ی تقصیرا رو بندازین گردن سطح و کشش بچه ها، اونم وقتی خودتون ضعیف عمل کردین بعد از اینهمه استقبال گرم ما و با دقت و وسواس انتخاب کردن کلاسا و ... .

همیشه توی حرف زدن کم میارم. کاش یه کم راحت تر میتونستم رودر رو یا تلفنی انتقاد کنم. وجدانم می درده بچه جون!


موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 4255 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 4 تير 1392 و ساعت 15:30 توسط مامان فريبا |

هیچی نمیتونه توی دنیا بالاتر از این پرتابت کنه سمت آسمون که دخترک سه و نیم ساله ی به قول خاله زینب چلچل زبونت به موبایلت زنگ بزنه و با لحن شاد و کودکانه ش بی هیچ مقدمه ای بهت بگه:

"سلام مامانی، من بهت افتخار می کنم، غذات واقعاً خوشمزه بود" بهت بگه: "عاشقتم مامانی"

و بعد همینطوری که ذوقان شوقان داری با بابایی صحبت میکنی که چند و چون ماجرا رو برات بیشتر توضیح بده صداش رو از اون دورا بشنوی که شادمانه میگه :" سورپرایزش کردم! "

الان من در اوجم خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، بذار بهشتت همینجوری زیر پام بمونه


موضوع : عاشقانه | بازدید : 2816 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 خرداد 1392 و ساعت 15:50 توسط مامان فريبا |

این هفته هر بار که از سر کار بر می گشتم خونه (البته روزایی که سر کار بودم) آرزوم این بود که سرحال و شاد و خندان ببینمت ولی نبودی. بی حال، بی رمق، تبدار، با صورت بی رنگ و دست و پاهایی که دیگه انگشتاشون زرد شده بودن. دیروز عصر دیگه نتونستم طاقت بیارم. وحشت کرده بودم که بدنت کم آب شده. اینه که به هر سختی ای بود بود بابایی رو از فوتبال کندم و رفتیم بهداری و اونجام خانوم دکتر کشیک رو از پای فوتبال کشوندم توی مطب و پشت میزش. برگه ی آزمایشا رو بهش نشون دادم و اونم تأیید کرد عاملش میکروبیه. توصیه ی پزشک دیروز که نوشته بود اگه وضعیتش بهتر نشد بستری بشه رو هم نشونش دادم. آنتی بیوتیکت رو عوض کرد و سرم نوشت و رفتیم که یه تجربه ی جدید و نه چندان خوشایند رو تجربه کنی عزیزدلم. میدونستم که زیاد مخالف نیستی چون اینقدر بیحالی خودت رو درک کرده بودی که تا گفتم بریم بهداری قبول کرده بودی. بردمت سمت بستری اطفال که تا بابایی سرم میاره با محیط اونجا آشنات کنم. میگفتی نه چراغش رو خاموش کن بریم دور بزنیم. مامان سواری توی هر وضعیتی کیف میده نه وروجک!؟



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 10963 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 26 خرداد 1392 و ساعت 17:03 توسط مامان فريبا |

اول راه شیراز بودیم که از استودیو آبی (مؤسسه خلاقیت و مهارتهای راه آینده نخبگان) تماس گرفتن که از نیمه ی خرداد پکیج آموزشی خلاقیت برگزار میکنن و اگه میخواییم ثبت نامت کنیم. طبق معمول همیشه هم با اینکه میگن ملاک پول نیست و برای عشق کار میکنن همون دم اول میگن فلان مقدار پول بریزین به حساب. توی هول و ولای سفر بودیم، برای همین مهلت خواستیم تا برگردیم و درست پرس و جو کنیم و تصمیم بگیریم. قصه این بود که کلاسای خلاقیت مؤسسه در شرف راه اندازی بود و برای بچه های شهرستانی از جمله ما مشتاقان سرچشمه ای روزای پنجشنبه رو در نظر گرفته بودن. مام که عاشق اینجور برنامه ها و کلاً پیگیر. با دوستان هماهنگ کردیم و قرار شد نیروانا، آناهیتا و عسل رو توی این کلاسها شرکت بدیم. البته بچه های دیگر دوستان هم ظاهراً توی این برنامه شرکت کرده بودن و خلاصه با تکمیل ظرفیت کلاس جریان پنجشنبه ها رو براه انداختیم. قرار بود کلاسایی که در طول هفته برای بچه های کرمانی برگزار میشه رو کلاً توی روز پنجشنبه برای شماها بذارن. سه تا کلاس صبح و سه تا عصر و با این امید که شما خسته نشین چون همه شون بازیه. طبق توافقایی که به اتفاق دوستان با مدیر مؤسسه کردیم اول قرار شد از بین کلاسای موجود در دو پکیج مختلف و سایر کلاسای جداگونه، این کلاسا برای شما انتخاب و برگزار بشه:

افزایش هوش هیجانی - آموزش مفاهیم ریاضی به روش مونته سوری - زبان انگلیسی - نقاشی خلاق - افزایش دقت و تمرکز - افزایش سرعت عمل - خلاقیت و تفکر واگرا

اینا هفت تا شد و چون حتماً لازم بود افزایش دقت و تمرکز با افزایش سرعت عمل همراه باشه و بقیه کلاسا هم به نوعی واجب مینمود قرار شد یه هفته روی دقت و تمرکز و یه هفته روی سرعت عمل کار بشه و دو کلاسِ یکی درمیون، ترم بعدی هم همینجوری ادامه پیدا کنه.

باز یه هفته مونده به کلاس متوجه شدیم که کلاس زبان انگلیسی تشکیل نمیشه چون مربی نمیتونه پنجشنبه ها وقت بذاره و از اونجایی که باید همچنان راضی میموندیم ما رو متقاعد کردن که حداقل سن برای کلاس زبان باید 4 سال باشه!!! و احتمالاً یه کلاس دیگه هم حذف شده بود که قرار شد بعدازظهرها دو ساعته بشه که 5 تا کلاستون کلاً اینا باشه:

افزایش هوش هیجانی - آموزش مفاهیم ریاضی به روش مونته سوری - نقاشی خلاق - افزایش دقت و تمرکز / افزایش سرعت عمل - تقویت مهارتهای حسی حرکتی (عنوانش رو دقیقاً الان نمیدونم)



ادامه مطلب...
موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 7552 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 خرداد 1392 و ساعت 6:47 توسط مامان فريبا |

این روزا میبینم که فکرت مشغوله، مدام به چیزی فکر میکنی و جسته گریخته بروزش میدی.

این روزا لبریز خدایی!!! و این پرسش بزرگ زندگیت که اون کیه؟ چیه؟ یه وقتا تو حیاط داد میزنی و میگی میخوام خدا صدامو بشنوه. یه وقتا یه عکس غریبه رو نشونم میدی و میگی این خداست و ...

کاش سهراب باشم و بتونم برات بگمش : و خدایی که در این نزدیکی ست ...

اما نه باید خودت کشفش کنی.

باز با خودم میگم یعنی من کشفش کرده م؟! ...

مسافر کوچولوی من! به جمع "از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود"ها خوش اومدی. کاش تو بتونی جواب خوب این سؤال رو به شیوه ای که تو هستی، پیدا کنی. 



موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 1856 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 خرداد 1392 و ساعت 19:05 توسط مامان فريبا |

الان از حموم میاییم. داشتم برات آواز میخوندم :

این حقم نیست 

اینهمه تنهایی

وقتی تو اینجایی

وقتی میبینی بریدَََم

...

دیدم توجهت جلب شد ولی چیزی نگفتی. بعدشم یه چن تا آواز و آهنگ دیگه خوندم آب بازی تموم. موقع پوشیدن حوله رسید. داشتم حوله ت رو ورمیداشتم که کف دستت رو بحالت عمودی گذاشتی روی فرق سرت و همینجور کشیدی روی صورتت و ادامه دادی پایین و پرسیدی "مامان اینجوری برید؟" گیج و مبهوت پرسیدم "چی؟؟؟" و تکرار کردی "آقاهه اینجوری خودشو برید؟" و من انگار تازه علامت سؤال ذهنم رنگ باخته باشه از خنده منفجر شدم و گفتم "نه قربونت برم، اون دل بریدنه یعنی جدا شدن، تنها موندن" و تو طبق معمول چشات برق زد. خوشحال شدی و شعر رو اینجوری خوندی و البته با ریتم و آهنگ جدیدی که از خودت درآوردی " وقتی میبینی بریدم، دل بریدم"

حالا که دارم مینویسم میبینم ای وای چه اشتباهی کردم!!! این بریدن که یعنی خسته و درمونده شدن! و همین الان که اومدی پیشم بی درنگ اشتباهم رو برات توضیح دادم واژه قاپ عزیزم!  آخه بدجوری آدم رو غافلگیر میکنی وروجک!


موضوع : اين روزها | بازدید : 2636 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 خرداد 1392 و ساعت 7:36 توسط مامان فريبا |

دلم میخواست تا تنور داغ بود نون رو بچسبونم که همه ی همت من حداقل دو روز تأخیر انداخت به ثبت دو تا پیشرفت قشنگ زندگیت:

همین شنبه 18 خرداد برای اولین بار 360 درجه رکاب دوچرخه ت رو چرخوندی و با  سرعتی که برای همه مون هیجان انگیز بود دوچرخه روندی. از وقتی بهار شده بود توی حیاط و کوچه دوچرخه سواری می کردی ولی نهایت 180 درجه رکابت می چرخید و باز سریع پات رو برمیگردوندی و انگار با یه پا رکاب میزدی ولی دو روز پیش جشن خوشگلی توی دلمون برپا شد از این مهارت جدیدت عزیزم. الهی چرخ شادیا و برکت زندگیت همینجور 360 درجه و تند تند بچرخه.

و دیگه اینکه همون شنبه عصر وقتی جیشت تموم شد و اومدم بشورمت در کمال حیرت دیدم که خودت رو به شیر آب رسوندی و از پس شستنت براومدی و وقتی برق شادی و حمایت منو دیدی خودت پاشدی و لگنت رو هم خالی کردی و شستی، اونم با چه مهارت و دقتی! فدای دستای کوچولوت عزیزم. جفتمون شاد شدیم و بابایی هم که به تماشای این منظره اومد مصمم شدی که این تحول پرفایده ت رو ادامه دار کنی. حالا وقتی جیش میکنی اول صدا میزنی که بیاییم و بعد یهو یادت میاد که دیگه نباید منتظر بمونی و خودت مراحل بعدیش رو انجام میدی. در آوردن و پوشیدن لباس زیر و شلوارت هم به مدد بهار و گشاد و کم شدن تعداد لباسات مدتها پیش خودت انجام میدادی.

چونان گلدانی گوش میکنم به موسیقی رشد تو نهالک من! ریشه بدوان در من!

(این جمله های آخر تلفیقیه از درباره ی بلاگ یه دوست عزیز که الان یادم نیست کدوم دوستمه و یه دوست شاعر زمان دانشجوییم به اسم پریسا، درود به هر دوشون هر جای این زمین که به آسمون چشم دوخته ن)


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 2218 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 خرداد 1392 و ساعت 7:12 توسط مامان فريبا |

سلام سلام،

درسته تازه از مشهد برگشتیم ولی حیف نیست سفرنامه ی شیراز نصفه بمونه؟! اونم ماجرای مهم اولین کوهنوردی تو بعد از اولین دیدارت از گندمزار!؟

[خدا جون، قربونت، نمیشه یه کمی انبساط این روزا رو بیشتر کنی؟ گرماشو نمیگما، حواست هست که پروردگارم، ما خیلی وقت کم داریم. همچین همه چی مون نصفه نیمه شده، یه نظر عنایتی بنما.]

...

توی طالع آذرماهیاست که کوهنوردن و اهل ماجراجویی و من همیشه دنبال نشونه هایی از این خصلتها در تو هستم کوهنورد کوچک! از اولی که رفتیم شیراز بابا حامد اصرار داشت بریم غار شاپور، آخه عید که همون دوست همکارم رفته بودن برام کلی از این گردش طبیعی-تاریخیش تعریف کرده بود و منم برای حامد. این بود که روز سوم سفر شیرازمون رو به این طی طریق اختصاص دادیم. طی طریق و کوهنوردی بی نظیری که با همه ی اوصافی که شنیده بودیم بازم باورمون نشده بود و ساده فرضش کرده بودیم. باری طبق روال باباحامد که حالا تنش به تن نازنینای شیرازی هم خورده بود و علی الطلوع بیدار شده بود بعد از اتمام صبحانه حدودای ظهر! راه افتادیم سمت کازرون و بعد از پشت سر گذاشتن گندمزارایی که رقص باد توشون میبردت به رؤیا و تونل هایی که جیغهای بنفش همسفران رو توی خودش میپیچوند، پرسان پرسان رسیدیم پای کوه، کی؟ساعت چهار و نیم عصر. و ناهارنخورده و آذوقه برنداشته زدیم به کوه تا برسیم به غار. از دو ساعت و نیم کوهنوردی با شکم گرسنه و گرمای اونموقع بعدازظهر چنان ریاضتی کشیدیم که وقتی تازه حدود 100 تا پله ی نهایی رو تا در غار طی کردیم و سر مجسمه رو دیدیم انگار خود خدا رو دیده باشیم،چنان با اشتیاق همون چن تا پله ی باقیمونده رو پریدیم و دویدیم که هیچوقت یادم نمیره. اما تو کوهنورد کوچولوی من! ما رو حسابی شرمنده کردی با صبر و شکیبایی و همپاییت. عزیزدلم! اون پاهای کوچیکت خیلی برای اینهمه پیمایش زود بود ولی تو همراه بودی، درسته هی میخواستی بغل بشی یا هی میگفتی کی میرسیم ولی انصافاً تازه بعد از اینکه رسیدیم پایین فهمیدیم چه کار سختی ازت توقع داشتیم و تو چه مهربان بودی با ما که دم چندانی برنیاوردی. اولین کوهپیمایی عمرت به طول (نه ارتفاع) 2500 متر،دو ساعت و نیم رفت و دو ساعت برگشت پایید و تو با این شکیباییت بهمون نشون دادی که میتونی کاری کنی که طالعت درست دربیاد! نُه شب رسیدیم پای کوه و شام و ناهار رو با هم خوردیم. همسفرای عزیزمون رو هم خیلی زحمت دادیم. خاله فرزانه که طفلی پرستار بود و تازه شب پیشش هم کشیک بود و نخوابیده بود و عمو محمود که جوجه کبابی رو که پایین برامون مهیا کرده بود از بهشتی ترین غذاهایی بود که خوردیم و حسام عزیز که دوست همیشه همراهت توی سفر شیرازمون بود. یادش بخیر.

یه عالمه عکس میذارم که اونام خودشون گویای این ماجرای قشنگ عمرت هستن فاتح قله های زیبای خوشبختی!



ادامه مطلب...
موضوع : شیراز - اردیبهشت 92 | بازدید : 12370 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 11 خرداد 1392 و ساعت 19:52 توسط مامان فريبا |

موضوع : | بازدید : 1640 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 و ساعت 7:21 توسط مامان فريبا |

ظهر داشتم آماده میشدم برگردم اداره، تو هم با هیجان میخواستی لباس گرم بپوشی و بزنی بیرون به دوچرخه سواری. خیز گرفتم سمت لباسام که تو هم از یه ور دیگه ی اتاق دویدی سمت بابایی که لباست رو بدی بهش بپوشدت. یه لحظه پای من جلوی پات اومد و تو هم پخش زمین شدی و سرت خورد به پایه ی میز. 

شوکه شدی و زدی به گریه، مام دستپاچه که چرا یهویی اینجوری شد!

یه لحظه یه جرقه خورد به ذهنم که این مشکل رو به یه فرصت تبدیل کنم. در اومدم که:

"دیدی مامان میگفتی چراغ قرمز و سبز برای چیه، به چه درد میخوره؟ حالا فهمیدی چرا؟ بخاطر اینه که ماشینا به هم نخورن، مثِ الانِ ما. صبر کنن هر وقت نوبتشون شد و چراغ سبز شد برن تا با ماشینای دیگه تصادف نکنن."

بابایی هم از این ابتکار من خوشحال شد و توضیحاتم رو ادامه داد. وسط گریه چشات برقی زد و خندیدی. به همین سادگی یه درس خوبِ قانون رو بهت منتقل کردیم و مطمئنم که کامل برات جا افتاد.

فدای دل گنجشکیت بشم مادر!

پی نوشت:

1-میگم ولی همیشه اینجوری نیستم ها! گاهی خیلی بی حوصله و جیغ جیغو ام عزیزم. منو ببخش. اینو یواش نوشتم. تو هم یواش بخونش

2-چون دلمون خیلی برا آناهیتا تنگیده عکسشو گذاشتم اینجا یادش کنیم هی



موضوع : اين روزها | بازدید : 3988 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 4 خرداد 1392 و ساعت 8:51 توسط مامان فريبا |

دخترکم این متن پرمعنی رو بارها و بارها توی عنوان وبلاگ میناجون، پروانه ی کاغذی، خونده بودم و عجیب باورش دارم. نمیدونم الان چرا اونجا نیست. با اجازه ی میناجون، برات یادگار میکنمش اینجا و امروز برای روز پدر که دیروز هر کاری کردم نشد متن مطلبت رو بذارم و فقط عنوان گذاشتم.

"ممکن است شاهزاده ی رؤیاهایت را پیدا کنی، اما پدرت همیشه پادشاه تو خواهد ماند"


موضوع : عاشقانه | بازدید : 2212 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 خرداد 1392 و ساعت 8:07 توسط مامان فريبا |

توی جشن تولد امروزت حضور فیزیکی نداریم، چون بُعد فیزیکی همیشه مشمول فاصله ست ولی دلمون همونجاست، فرهنگسرای ارسباران، پایتخت. قربون بُعد مجازی بشم که هر جا دلش بخواد در دم میره.

شهرزادجونم! مرسی که دم دمای تولدت و توی اون اردیبهشت خوشگلی که تموم شد تو به ما بهترین کادوهای تولدت رو دادی. همیشه رنگین باشی و پرتیراژ و صدالبته پرمطلب!



موضوع : با شهرزاد | بازدید : 2391 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 و ساعت 9:31 توسط مامان فريبا |

تشنه ت بود، پای تلویزیون لمیده بودی و نمی خواستی ازش دل بکنی. یه چند باری از من و بابایی خواستی بریم برات آب بیاریم، اما ما قصدمون این بود که یاد بگیری خودت از پس کارایی که بلدی برآیی، پس هی در جوابت گفتیم خودت برو دختر، تو میتونی ... و بالاخره ما و تشنگی پیروز شدیم و تصمیم گرفتی خودت بری آب بخوری. ازمون پرسیدی "شمام آب میخوایین براتون بیارم؟" سرمست از این گذشت و سخاوت و منطق و حرف شنَویت، بهت "بله با کمال میل" ی گفتیم و چندی نگذشت که دو تا فنجون به دو دست، بسیار شاکی برگشتی، اینو گفتی و ما رو منفجر کردی:

"اینا که سرشون بسته ست!!!؟؟؟"

فنجونایی که برداشته بودی مال یه سِت چای خوری بود که برای دفتر بابایی چند سال پیش گرفته بودیم و حالا با تعطیل شدن دفترش برگشته بودن خونه. اینجوری گذاشته بودمشون خاک نگیرن روی قفسه.

حالا این عکسا بیشتر میگه چرا ما منفجر شدیم آی کیو جونم! یادت باشه که هیچوقت بر مبنای دانسته های قبلی قضاوت نکنی. ممکنه شکل فنجون توی ذهنت یه جورِ خاصی نقش بسته باشه اما چه اجباریه که فقط همون یه شکل توی ذهنت باشه. همیشه میشه یه جور دیگه هم نگاه کرد.

حالا عکسا رو ببین و از ته دل بخند قهقهه




ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 8440 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 29 ارديبهشت 1392 و ساعت 10:16 توسط مامان فريبا |

ظهر جمعه به دعوت زیبای مهدختم رفتیم باغ ارم. همه ی دوستان و آشنایان که خبر سفرمون رو شنیده بودن، برام بوی بهارنارنج و لذت اونو متصور بودن ولی بهارنارنجها میوه شده بود و بجاش من شمیم گلهای رُز رو اونجا برای اولین بار توی فضا بوییدم. غیرقابل وصفه که توی هوایی قرار بگیری که وزش نسیم، بوی رُز رو به مشامت برسونه. کاش میشد عکسا عطر و بوی لحظه رو هم ثبت میکردن، مگه نه زیباترین گل رُز من!؟ فکر کن در دم بارونی هم بگیره و دیگه سرمستت کنه.

اون روز تو و بردیا و حسام عزیز خیلی بازی کردین و توی بهشت ارم مث حور و پری میگشتین. بهشت، آخه چی بیشتر از این میتونه داشته باشه؟

 



ادامه مطلب...
موضوع : شیراز - اردیبهشت 92 | بازدید : 6456 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392 و ساعت 8:53 توسط مامان فريبا |

داشتم تابت میدادم و می ذوقیدی. یهو ورداشتی که

" مامان انشاء ا... خدا به ما یه نی نی میده، داداش و خواهر و برادر!!! مث مامان ساینا که توی شکمش نی نی ه، من فکر کردم چاقالو شده، شکمش گنده شده!!!، حالا ساینا خواهر و برادر داره"

یه بار دیگه هم شیراز که بودیم شنیدم داشتی به خاله فرزانه میزبان عزیزمون میگفتی 

"خاله، من خواهر و برادر دوست دارم. ولی مامان و بابا میگن خیلی سخته!!!"

 

ببین عزیز دلم! این روزا از این زمزمه ها زیاد می شنویم و خیلیا برای دلسوزی، خیلیا شوخی، خیلیا ...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

صبحی طبق معمول اومدم در این خونه رو واکردم و تا چراغش رو روشن کردم، نظر الهه جان و مامان فسقلی رو دیدم شوکه شدم! آخه من این پست رو فقط پیش نویس کرده بودم و هنوز میخواستم شرحی مفصل براش بنویسم که نه و چرا و چرا و چرا ...! و ای دل غافل که تیک ثبت موقت رو یادم رفته بود بزنم . هنوز توی شوک این بودم که چیکار کنم چیکار نکنم سمانه ی عزیزم زنگ زد. نگفته بودم که سمانه همون دوست عزیزمه که روانشناسه و وجودش یه کیمیا برای این سرزمین دور و خاک خورده ی احساس که سراپا طلاش کنه. سمانه با لحن خیلی جدی شروع کرد "ببین عزیزم، من با کسی شوخی ندارم!" ای خدا سمانه هم خونده بودش و دیگه خیلی حیف بود این پست نیمه کاره رو از نظرها مخفی کنم. براش ماجرا رو گفتم و قرار شد این پست رو ادامه بدم و خاموشش نکنم برای یه وقتِ دیگه. طی یه مکالمه ی سرشار از انرژی و خنده و شوخی به این نتیجه رسیدیم که

ای بابا انگار این یه بحث جهانشموله (و البته شاید اغراق کرده باشم، منطقه شمول که هست حداقل) یادمه توی وبلاگستان، اول از همه پست زهره ی عزیزم رو در این زمینه خوندم. کامنتای اون پست و شروع کامنتای این پست خودم که طبق اکثر مواقع با حسن کلام الهه ی عزیزم آغاز میشه هم شاهدیه که این زمزمه ها خیلی فراگیره. سمانه گفت باید یه فکری بکنه و برای مامانای بچه گریز یه دوره ی توجیهی تشکیل بده، البته بعد از اینکه خودش به ابهامات خودش تونست پاسخ بده و از دل مستندات و کتابها، هزار و یک دلیل پیدا کنه که بچه ی دوم خوبه و نتیجه ش چنینه و چنانه و ...! حرفش این بود که این بحثیه که نمیشه به شوخی ازش گذشت. فرصتیه که اگه از دست بره دیگه برگشت پذیر نیست، پس باید و باید که خیلی جدی در موردش تصمیم بگیریم.

دیشب اگه خواب منو فرانگرفته بود قصدم این بود که ادامه ی پستم بنویسم:

میدونی نیروانای من! از اونجایی که من خیلی آرمانگرا و ایده آلیستم، دلم میخواد همه چی در کمال و غایت خودش باشه، اصلاً برای همین اسم تو رو "نیروانا " گذاشتم که دیگه آخرشی، آخرین مرحله ی کمال انسان! روی همین حساب از لحظه ای که تصمیم گرفتیم زندگی دو نفره مون رو با نور یه فرشته ی آسمونی، رنگین کمونی کنیم، همیشه به بالاترینها و برترینها برات فکر کردیم و تا جایی هم که از دستمون براومده برات انرژی گذاشتیم. منتی نیست، وظیفه مون بوده و بابت کوتاهیامون هم به حکم انسان بودن و خطا داشتن، ازت عذر میخواییم. چیزی که هست حس میکنم دیگه هیچ انرژی ای برای طی دوباره ی همه ی این مراحل ندارم. و از طرفی خیلی میترسم که نتونم عدالت رو بین تو و اون داداش و خواهری که توی رؤیاهاته برقرار کنم. تازه شرایط جامعه هم خیلی فرق کرده و خب خیلی چیزا عوض شده. همین پوشک ناقابلی که برای تو میخریدیم دیگه حتی گیر نمیاد و اگه هم بیاد با یه قیمت نجومی که ... شاید مثال خوبی نباشه ولی میخوام بدونی که به تک تک این چیزا فکر میکنم و دائم با خودم درگیرم. از یه طرف بزرگترا و ریش سفیدا میگن بچه، پشت لازم داره و من جلوشون درمیام که من قوی میکنمش تا دوستای خوب پیدا کنه و یه عالمه پشت داشته باشه. میگن توی روزگار پیری و ناتوانی پدر و مادر لازمه که یه همدرد داشته باشه تا با هم بتونن از پس مشکلات شما برآن، میگم توی روزگار فردا شاید اصلاً زندگی یه شکل دیگه داشته باشه. میگن بچه همبازی میخواد، میگم اینهمه دوست! و خلاصه برای هر دلیلی یه جواب و توجیه براشون میارم. یادمه یه روز مامانم میگفت یه پسر جوونی که با آقاجون توی انجام امور وکالت تولیت یه موقوفه همکاری میکنه (مخصوصاً نوشتم که نسبتش با ما دستت بیاد) و تک پسر بوده از مامان احوال منو میپرسه و به مامان التماس میکنه تو رو خدا نذارین نیروانا تک فرزند باشه، من الان خیلی تنهام! فکر کن! تا چه کسایی برای من و تو دل سوزوندن و میسوزونن که قطعاً همه ش از مهر بیحدشونه به ما. ولی من خیلی دلم میخواد تو تک و یکی یه دونه باشی، چون واقعاً تکی برای من! اینا رو مینویسم که اگه فردا روزی هر چی نتیجه ی این کلنجارام شد و این بحث به هر انجامی رسید حداقل حرف دلم رو برات گفته باشم نازنینم! به قول سمانه حتی فکر اینکه یه بچه ی دیگه بیاد و قرار باشه اینهمه عشقی رو که من الان بهت دارم بین تو و اون تقسیم کنم دیوونه م میکنه.... تازه همه ی اینا یه طرف، دلم برای اون فرشته ای هم که ممکنه یه روزی جمعمون رو چهار نفره کنه میسوزه، از اینکه نتونم خودم رو با شرایط جدید تطبیق بدم و همه ش اونو مقصر بدونم و این باعث بشه نتونم اونهمه عشقی رو که به پای تو ریختم به اونم بدم...

به نظرم این پست قراره خیلی ادامه دار باشه. فعلاً اینجا قطعش میکنم تا ببینم سمانه و مابقی منابع اطلاعاتی و احساسی من چه گُلی میخوان به سرم بزنن.

هم کنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 9753 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 ارديبهشت 1392 و ساعت 1:09 توسط مامان فريبا |

هاله ی ماه من از اولین مادرایی بود که مادرانه هاش رو برای دخترش خونده بودم و ترمه ی اصیل ایران زمین صاحب خونه ی اناری رنگی که اسمش و لقبش عجیب به دلم نشسته بود. بخاطر زیبایی دل و قلم هاله بود که قالب خونه ت رو به شکل خونه ی ترمه برپا کردم. هاله و آقا افشین بابای ترمه، یه زوج تئاتری عاشقن که الفت دیرینه ای باهاشون حس می کردم و خیلی وقت بود که با هاله  ایوونی رو آرزو کرده بودیم که تو و ترمه توش بازی کنین و ما به تماشاتون بشینیم و صفا کنیم. شاعرانه فکر میکردیم اون ایوون، آستانه ی شاه نعمت ا... ماهانِ کرمان باشه یا آرامگاه حافظ شیراز. اما یه کم امروزی تر و مدرن تر، تبدیل شد به مجموعه ی بازیِ مرکز خرید ستاره ی فارس! شاید شاعرانه نبود ولی دل شما دو تا رو شاعر کرد و پر از احساس قشنگ شدین تا ما هم از شادیِ شما نیرو بگیریم. توی راه شیراز بعد از فرستادن پیامکِ داریم میاییم، هاله جان هم پیام زیبایی بهم فرستاد و وعده داد که جمعه ظهر شیرازن و میتونیم با هم وعده کنیم. جمعه شب قرار بود اجرای موسیقیِ دوستای بابا حامد باشه و منم فکر میکردم بتونیم با هاله اینا شب موسیقیِ خاطره انگیزی داشته باشیم که هم دیدارِ یار باشه و هم زیارت شاه عبدالعظیم ولی بیشتر که فکر کردیم و نظر هاله رو هم شنیدیم، که ترمه تنها و فقط با حضور باباییه که میتونه به مامان هاله فراغتی بده که به دوستاش بپردازه، و از طرفی هم مقررات جشنواره ایجاب میکرد که کودکان زیر هفت سال اونجا نباشن، به بابایی پیشنهاد دادم که بدون حضور من و نیروانا بره جشنواره و صفا کنه تا مام با هاله جون و خونواده ی عزیزش عصر و شب رو با یه زیباییِ دیگه بسر کنیم. البته خیلی دوست داشتیم با مهدختمم باشیم که خب اون منتظر مهمونای عزیزی بود که بعدتر و با حضور اونا دوباره همدیگه رو ببینیم. ظهر جمعه که صدای هاله م رو برای اولین بار شنیدم خیلی هیجان انگیز بود؛ درست وقتی که داشتیم از باغ ارم، سرشار از شمیم گلهای رز و بوی باران و دومین زیارت مهدخت و خونواده ی گلش برمیگشتیم و توی خیابونای شیراز از بارش زیبای باران بر سقف ماشین لذت میبردیم و  به بن بستی رسیدیم و تپه ای پر از شقایق در یه طرفش. و روی ماه هاله م رو برای اولین بار وقتی دیدیم که ترمه ی گلم بسانِ یه کوالای بامزه بهش چسبیده بود و این چسبیدگی ادامه داشت و داشت تا بالاخره توی مجموعه بازیِ طبقه ی بالا کم کم گسستگی یافت و بعدش هم جای خودش رو به چسبیدن به بابایی داد! قربون ترمه ی اصیلم برم که بودن باهاش برای من و تو دخترم خاطره ای طلایی شد اون عصر و شب. اول ستاره ی فارس و بعد پارک خلد برین و آخرشم خونه ی باصفای هاله که دکوراسیون خاص و قشنگش تحسین برانگیز بود و روح هنری و اصالت ایران زمینی ساکنین خونه ازش فریاد میشد. هاله ی ماهم، بابا افشین خونگرم و مهربون که اگه حضور شما و تمام وقت سرکردنتون با بچه ها نبود من و هاله فرصت درددل پیدا نمی کردیم! صفای تمام لحظه های با شما بودن رو نمیشه نوشت، تنها گوشه ایش رو توی چهارگوشه های عکس به دیوار این خونه میاویزم که یادمون باشه اون ایوونِ بازی بچه هامون بالاخره تحقق یافت اونم به چه زیبایی! ترمه ی اصیلم که وارث اصالت یه مامان و بابای ایرانیِ نابی، امیدوارم دوست خوب نیروانای من بمونی و روزی که با هم این خاطرات رو ورق میزنین از شیرینی اولین دیدارمون و دنیای شاد کودکی تون سرشار بشین. دوسِتون دارم.

این پست با تمام عشقم تقدیم به تو و خونواده ی نازنینت :

 اینجا خاطره ی دیدار قشنگمون به قلم هاله ی عزیزمه و اینجا خاطره ی هفت خوان به قلم مهدخت نازنین.

دستشونو میبوسم.



ادامه مطلب...
موضوع : شیراز - اردیبهشت 92 | بازدید : 7672 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 21 ارديبهشت 1392 و ساعت 8:23 توسط مامان فريبا |

همیشه فروردین که تموم میشه میرم تو نخ تولدم خیال باطل هی برای خودم توی سرزمین رویاهام چرخ میزنم و میگردم. هی همه ش منتظرم که اتفاق غیرمنتظره ای بیفته. پیش خودم میگم قراره چه جوری غافلگیر بشم و همینجور با خودم میبافم و میبافم. الکی نیست که این خصلت من شدیداً در تو هم هویداست رویاپرداز کوچک!

البته اون موقع ها که هنوز نوجوان بودم تنها توی دل خودم تولدی برپا بود، جشنای اینجوریِ امروزی هم فقط و فقط توی خیال و گاهی توی فیلما و کارتونا پدیدار میشد. دانشگاهی که شدم زندگی پرچالش دانشجویی ایجاب میکرد که هر از گاهی بهونه ای برای شادبودن و دور هم بودن پیدا کنیم و این بود که تولدا هم رونقی داشت. با کمترین امکانات، سور و ساطی برپا میکردیم و توی کریدورای بیروح خوابگاه جشن شادی و پایکوبی راه مینداختیم. حتی یادمه یه بار کیک تولد خریدیم بردیم کنار زاینده رود. یادش به خیر! چقدر شاعر بودیم!

یه کم بعدترش که کارمند شدیم و زندگی مجردی کنار دوستان، بازم تولدبازی عالمی داشت.

و وقتی با بابایی رفتیم زیر یه سقف، دیگه رمانتیک ترین انواع سورپرایز رو تصور میکردم و با تصورش لذتی میبردم وصف ناپذیر، خودمم همه ش میزدم به کوچه ی علی چپ که مثلاً من اصلاً یادم نیست و گاهی وقتام واقعاً آرزو میکردم یادم نباشه، اما نمیدونم چرا تا حالا آرزوم برآورده نشده...

همه ی این مواقع، اغلب دستِ همه ی نقشه های غافلگیری رو خونده م و مَثَلنی سورپرایز شده م، ولی امسالیه رو دیگه اعتراف میکنم که روحم خبردار نشد که چی شد...

امسال روز تولدم رو بهت نگفتم، شاید دلم میخواست بابایی بهت گفته باشه. با مهدخت عزیزمم که رفتیم حافظیه وقتی اعلامش کردم، مشغول بازی با بردیا و حسام بودی، هیچی حالیت نشد. فرداش سرچشمه بودیم. ظهر از سرِ کار اومدم خونه و وقتی بهت گفتم میدونی دیروز تولدم بود نیروانا!، چشات یه برقی زد و گفتی " اِ ، وقتی کوچولو بودی؟!" ذوق کردم از این دل کوچولوت و گفتم مامانی تولد برای همه هست، حتی وقتی کوچولو نباشن! و از این حرف فیلسوفانه ی خودم متفکر شدندی! بعد از ظهر خاله زینب زنگ زد و کلی با هم خوش و بش کردیم. دلم براش خیلی تنگ شده بود و از اونجایی که تو هم همه ش بهوونه ی آناهیتا رو داشتی قرار شد عصر بریم خونه شون. 

شال و کلاه کردیم سمت خونه ی باصفای زینبم. در بدو ورود، تو و آناهیتا هر دو خوشحال و خوش اخلاق بودین اما نمیدونم چی شد که هنوز یه دل سیر همدیگه رو ندیده از همدیگه انگار سیر شده بودین و هی گیس و گیس کشی براه بود که دیگه منِ خسته ی شب نخوابیده ی صبح از سفر رسیده(!) کاسه صبرم لبریز شد. از خاله معذرتخواهی کردم و زنگی به بابایی زدم که بیاد دنبالمون. هی از زینب خواهش که بمون، با هم خوب میشن، قول میدن دوست باشن و هی از من عذرخواهی که نه، بذار بریم، یه بار که جدی جدی از هم جداشون کردیم یاد می گیرن که قدرِ با هم بودن رو بدونن و درست و بی دعوا بازی کنن. واقعاً داشتیم می رفتیم و من چه میفهمیدم زینبم چقدر مستأصل شده که نمیتونه منو نگه داره. در همین گیر و دار بود که درست نفهمیدم در زدن یا صدا زدن یا ... که من یه سمانه ی عزیز رو با یه قلب شیرین صورتی بدستش دیدم که خندان و خوشحال وارد میشه. انصافاً گیج شده بودم. زینب و سمانه ی عزیز با هم دست به یکی کرده بودن که منو غافلگیر کنن و حقا که موفق شده بودن. کیک قلبی تولدم به دستان پرتوان کدبانو سمانه، بانوی اول آشپزخانه! پخته شده بود و داغِ داغ از فر دراومده بود تا منو  صاحب خوشمزه ترین و پرماجراترین کیک تولدی که داشتم کنه. یه قلب شیرین صورتی پوشیده از لخته های ژله ای قرمز که خوراک ِ دستبردا و انگولکای تو و آناهیتا شد. عسلِ سمانه هم خانمانه شما دو تا وروجک رو نگاه میکرد. مراسم شمع فوت کنان و کیک بُران و عکس اندازان، در نهایت صمیمیت و سرعت انجام شد و خدای من! هیچ مزه ای نمیتونه به پای مزه ی عشقی که از دیدن و چشیدن ماجرای اون شب منو دربرگرفت برسه. مزه ی یه دوستیِ بی ریای تمام عیار. مزه ی داشتن دوستایی که از لحظه استفاده میکنن تا برات یه کتاب خاطره بسازن! اون شب رو تا نیمه های شب خونه ی زینب بودیم و مجمع های سه نفره ی مامانا، باباها و بچه ها در کمال آرامش جریان داشت. خدا کنه یه روز تو و آناهیتا و عسل هم دوستای جونیِ هم بشین و اینایی رو که برات نوشتم لمس کنی.

دوستای خوبم، زینبِ عزیز تر از جان و سمانه ی گل که حضورت مث یه پیامبر رحمت توی گمراهیا و ندونستنا، نوره! مرسی که بالاخره منو به آرزوم رسوندین و درست حسابی سورپرایزم کردین. دلم میخواد این اس ام اس زیبای تولدی رو که نجمه برام فرستاده و بعدشم از هاله جون دریافتش کردم از صمیم قلبم به شما مهربونا تقدیم کنم: 

"نیما یوشیج در جشن تولد یکسالگی فرزندش نوشت: پسرم! یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی! از این پس همه چیز جهان تکراری ست جز مهربانی! "

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

التماس دعا نوشت:

عکس برسونین لطفاً دوست جونا!


موضوع : تولدانه | بازدید : 3224 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 و ساعت 7:48 توسط مامان فريبا |

بالاخره هجوم زیبای اردیبهشتی ما رو با خودش برد تا شهر راز. اگه بگم فقط دو ساعت از گرفتن تصمیم تا نشستن توی ماشین به سمت شیراز گذشت مبالغه نکردم. خب اونم صرف بستن بار و بنه شد ولاغیر. بهونه ش هم دوستای بابایی بودن که برای اجرا در جشنواره ی موسیقی نواحی شیراز از بیرجند راهی شیراز بودن و میونه ی راه ما رو هم فراخوندن. البته همیشه هم انگار بی برنامه سفرکردن خوب درنمیاد. به محض رسیدن پشیمون شدم چون وقتی زنگ زدم به مامان اینا بگم رسیدیم بغض آقاجون رو حس کردم و دلم ریخت. از اینکه روز مادر بجای اینکه بریم دیدن مامان برا دل خودمون رفته بودیم سفر وجدانم شدیداً درد گرفته بود. هیچی رو هم هماهنگ نکرده بودیم و سرمای هوا بعلاوه ی این عدم آمادگی ذهنیمون باعث شد حداقل اولین روز سفر رو آشفته باشیم. اما شبش...
وقتی راه افتادیم ومطمئن شدم داریم میریم شیراز ناباورانه به دوستای خوبم مهدخت و هاله و مامان علی شاه پسر پیام دادم که این بار داریم جدی جدی میاییم. اونم از موبایل باباحامد، چون بخاطر همون عدم آمادگیه شارژ گوشیم کم آورد. هنوز چندی از پیامم نگذشته بود که شماره ای ازشیراز پشت خط بابایی اومد درحالیکه سخت مشغول صحبت با دوستش بود. تماس رو از دست دادیم ولی بمحض تموم شدن صحبتِ بابایی زنگ زدم مهدخت، اولین کسی که بهم لبیک گفته بود. هیجان و شادیش دلم رو گرم کرد که حتی شده فقط به بهونه ی دیدن بردیا و مهدخت بریم شیراز می ارزه و اولین شب اقامت ما تنها با دیدار چشم آسمونی و مامانش معنا یافت.

مهدخت باسلیقه ی من جای قشنگی رو برای اولین دیدارمون انتخاب کرده بود. یه مجموعه ی رویایی برای درآوردن دل از انواع عزاها به اسم هفت خوان که در واقع هفت تا سالن پذیرایی مختلف داشت هر کدوم به یه اسم از هفت خوان رستم! انگار هفت سفره برات پهن باشه و تو هر کدوم رو که دلت خواست سرش بشینی و مهدخت خوش ذوق من بام اونجا رو برگزیده بود که اگرچه هنوز بخاطر سرمای هوا سقف خیمه ای داشت ولی صفا و فضای خاصی داشت مثال زدنی. بماند که داغ خریدن هدیه ی دلخواه برای بردیام چنان گوشه ی دلم مونده بود که نمیذاشت اون لذت اصلی رو ببرم. با تعریف شرح حال خرید هدیه، مهدخت گفت اون گوشه ی کیک کفشدوزکی نیروانا یادته، این وسواس تو منو یاد اون پست انداخت و راست میگفت. یه حس آرامش زیبایی از اینکه دوستم تو اولین برخوردش پیشینه ی زیادی ازم داره و منو میشناسه باعث شد دیگه بهش فکر نکنم و بقیه شب رو خوش باشیم و دعا کنم یه روزی از شرمندگی دوست عزیزم و فرشته ی چشم آسمونی و همسر محترمش در بیاییم. بیشتر وقتمون رو با بچه ها ور رفتیم و کم تونستیم از حال و هوای خودمون اونجوری که میخواستم حرف بزنیم. طفلی بردیا اینا که حدود چهل دقیقه ای معطل ما بودن اونجا و نیروانام که سرماخورده بود توجه بیشتری می طلبیدن و مام بناچار مطیع بودیم. بعد از ضیافت زیبای شام طبقات رو یکی یکی پایین اومدیم و مهدختم هر طبقه و ویژگیاش رو برامون شرح داد. انگشت بدهان بودم. بیشتر بخاطر ایده ی قشنگی که توی معماریش بکار رفته بود و اون استفاده از بقایای فلزی ماشین آلات کارخانه ی قدیمی ریسندگی بود برای نمای بیرونی و داخلی ساختمان خصوصا راه پله. بازم به مهدختم برای انتخاب این وعده گاه زیبا آفرین گفتم. بیرون ساختمان قدم زدیم و نمای قشنگ رو دیدیم و لذت بردیم. اینکه اون کارخونه ی قدیمی و مرده به این شکل حیات خودش رو بازیافته و اینبار در خاطره ها زنده شده خیلی هیجان انگیزه. چاشنی همه ی خاطراتمون هم جست و خیزهای آهوی قشنگم بردیا بود که با انرژی وصف ناپذیری که داشت نمیذاشت لحظه ای غافل بشیم که بهونه های این شب قشنگ، اون و نیروانان. چشم آسمونی قشنگم که وقتی بغلش کردم و دوقدمی بردمش از اینکه به آرزوم رسیده بودم سر از پا نمیشناختم. مهدخت باصفای من! کاکو شیرازیِ اصیلم! هیچوقت اون شب رو از یاد نخواهم برد. کوچکیهای منو به بزرگواری خودت ببخش. تو که آغوش امن و مهربونت پناه گریه م شد.



ادامه مطلب...
موضوع : شیراز - اردیبهشت 92 | بازدید : 15793 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 15 ارديبهشت 1392 و ساعت 1:00 توسط مامان فريبا |

امروز توی تقویما روز شیرازه. تولد منم هست. یه جورایی احساس غرور میکنم از این که روزم به نام شیراز رقم خورده. و این اولین تولد عمرمه که شیرازم. انگار روی ابرام.

سی و هفت سالگیم پر از شیراز و پرواز!


موضوع : تولدانه | بازدید : 2872 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 و ساعت 11:35 توسط مامان فريبا |

گل من قرمز و خوشرنگ و زیباست

گل من مهرَبان مهرَبانهاست

گل من بوستان شادی ماست

گل من آفتاب صبح فرداست

گل من بهتر از هر گل به دنیاست

گل من مادر است و او چه زیباست!

نمیدونم کلاس سوم بودم یا پنجم که این شعر رو سرودم. هوس کردم این شعر رو به فرخنده بادِ امروز برات یادگار کنم و بلند آرزو کنم که روزی مادر بشی و این روزای منو بفهمی کوچولوَک.

یعنی الان که داری منو میخونی چن سالته نیروانا!؟ همه ی گلهای عالم به پات همین امروز و روزی که به یُمن حضور یه فرشته مث خودت، مادر میشی دخترم!

همه ی گلهای عالم به پای مامان عزیزم، مامان عزیز حامدم، خواهرای گلم و همه ی اونایی که عمری برام مادری کردن و مدیون محبتشونم همیشه. همه ی گلهای عالم به پای همه ی دوستای خوبم که مادرن یا قراره روزی مادر بشن،

همه ی گلهای عالم پیشکش روح لطیف همه ی بانوانی که میشناسم.

پی نوشت:

آرزو میکنم روزی که دنیا واقعاً یه دهکده بشه و مرزها از بین بره، همه جای اون، یه روز، روزِ مادر و زن باشه. اینجوری شکوهش صدچندان میشه. شاید الان که داری میخونی اینطوری شده باشه نه!


موضوع : عاشقانه | بازدید : 2859 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 ارديبهشت 1392 و ساعت 16:03 توسط مامان فريبا |

فردا یازدهمه و سه سال و پنج ماهگی تو، روز کارگر هم هست و و روز مادر که یعنی من!

پس فردا دوازدهمه و روز معلم که روز باباییه، 

بعد میره تا نیمه و ...

از هیجان اینهمه هجوم اردیبهشتی دارم منفجر میشم.

یه روزی که عاشق شدی میفهمی چی میگم همه ی زندگیم، تویی که منو مادر خطاب میکنی!

...


موضوع : عاشقانه | بازدید : 1922 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 7 ارديبهشت 1392 و ساعت 7:24 توسط مامان فريبا |

"مامان، چرا این مردما به سگشون غذا نمیدن هی هاپ هاپ میکنه من میترسم..."

"مامان، اُرگ مثل گُرگ میمونه...

یه گرگی توی اتاقمه...

بابا، برام قصه بگو تا از گرگ نترسم..."

...

این ترس از آقا سگه و آقا گرگه کم کم داره برامون نگرانی بوجود میاره. نمیدونم اول باید بگردم ببینم کی، کِی و کجا سوتی داده، یا اینکه درستش اینه که بگردم ببینم چطور میشه حلش کرد؟ و یا هر دو گزینه؟؟؟ یا هم اینکه اصلاً بیخیالش شم و به حساب اقتضای سنی ت بذارمش. در هر صورت اطلاعاتم در این زمینه خیلی کمه، کمک!


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 3549 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 و ساعت 11:55 توسط مامان فريبا |

سر سفره از بس طنازی کردی هوس کردم بغل بگیرمت و سفت، فشارت بدم. بی درنگ در آغوش فشردمت و تو هم انگار که منتظر همین باشی، خودت رو جا کردی کنج سینه م و سرت رو چسبوندی به شونه م. هنوز گرمای بغلت رو درک نکرده، یهو خودم رو کشیدم عقب که نکنه دور دهان خورشتیِ تو لباسم رو لک انداخته باشه و تو هم که دلیل عقب کشیدنم رو فهمیدی، برای اینکه کم نیاری، وازَده گفتی "مامان، رُژ زده بودی، رژی شدم". گفتم نه نزده بودم  ....

از خودم خجالت کشیدم. حلاوت بوسه و آغوشمون رو چه زود هدر داده بودیم، اونم فقط بخاطر بی ملاحظگی منِ آدم بزرگ، منو ببخش طفلکِ معصوم !


موضوع : عاشقانه | بازدید : 3718 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 ارديبهشت 1392 و ساعت 10:59 توسط مامان فريبا |

دخترکم بهانه ی نوشتن این پست تَنه ایه که دو شب پیش به روحم خورد و دو ساعت تمام منو گریوند. تنها بودم و تو خواب بودی. به یه درددلی گوش دادم که مث یه قطعه سنگ، برکه ی کوچیک وجودم رو به تلاطم انداخت. دو ساعت تمام اشک ریختم و نوشتم. همه ی آرامشم این بود که تنه ای رو که به روحم خورده با ارسال اون نوشته به عزیزی که ازم گله کرده بود التیام ببخشم اما صبر کردم و در پاداش صبرم، التیام واقعی رو دیروز با شنیدن حرفای دوست عزیزم گرفتم که عجیب به دلم نشست و باعث آرامشم شد. یه درس اخلاقی انسانیِ خیلی بزرگ گرفتم که خیلی دلم میخواد اینجا برات یادگارش بکنم، به نام همون دوست اردی بهشتی عزیزم که اینهمه روحش بزرگه و تا همین چند روز دیگه سعادت دیدارِ روز به روزش رو توی محیط کارم از دست خواهم داد چون به افتخار بازنشستگی میرسه. دوست نازنینی که از همون بدو ورودم به این محل کار، "خاله" صداش میکردم چون همیشه مثل خاله ی عزیزی که هیچوقت نداشتم بود، حامی و همدل. 

از درسی که بهم داد بگم و اون اینکه

" اگه کسی توی یه رابطه شروع به گله گذاری کرد، فاتحه ی اون رابطه خونده ست و تو هم که به دلیل دوست داشتن عمیق و تمام عیار طرف میخوایی رابطه رو هر جور شده حفظ کنی براش ننویس، چون این باعث ادامه ی تنش میشه، هر چه زودتر باهاش چهره به چهره صحبت کن و بگو:

من نمیخوام این رابطه رو قطع کنم چون تو رو خیلی دوست دارم و بخاطر این اتفاقی که افتاده که به تو این حس رو داده که من فراموشِت کرده م هیچوقت خودم رو نمی بخشم. اگرچه من توانِ پاییدنِ مدام این رابطه رو ندارم ولی بدون که این دوست داشتن و رابطه ی متعاقبِ اون همیشه هست، تا من هستم و تو هستی. تو اگه دائم نگران قطع شدن این رابطه هستی خودت از من خبر بگیر ولی بدون که حتی اگه سالها از آخرین دیدار و ارتباطمون بگذره و هیچ جور دیگه نه با تلفن، نه ایمیل، نه اس ام اس، نه ... باهات در تماس نباشم، لحظه ی دیدارِ و ارتباطِ دوباره، هیچی از احساس و عشق من به تو کم نشده و من با تمام وجود، درست مثل اینکه همیشه با تو در تماس بوده باشم صمیمیتم رو بهت عرضه میکنم. از تو میخوام تو هم با من همینگونه باشی و باور کنی که اگه به هزاران دلیل که شاید هیچ کدومش از نظر تو موجه نباشه نتونستم خبری ازت بگیرم، هیچ گله ای نداشته باشی و باورم داشته باشی که دوسِت دارم و فراموشت نمیکنم. نه تو رو و نه محبتای تو رو "

این درس رو از یه نظر دیگه هم مهم میدونم و اون اینکه توی دنیای ارتباطات گسترده ی امروزی که به مدد حضور در گروهها و جوامع مختلف حقیقی و مجازی، بسیار بسیار دوستیها شکل میگیره چقدر خوبه که این درس رو بخاطر داشته باشیم تا اینجوری خدای نکرده از جریان اصلیِ زندگی که آروم یا خروشان ما رو با خودش میبره جا نمونیم.

دوستای عزیزی که مدام به من سر میزنین، منو میخونین، خواننده ی خاموشین یا کامنت های پرمحبت برام میذارین، از شماها هم میخوام که منو اینگونه بپذیرین. همه تون رو دوست دارم و دوستای همیشگیِ من هستین و هر خدمت و کاری که ازم بربیاد با تمام وجودم هستم ولی اگه زود به زود نرسیدم بیام خونه هاتون و جواب محبتاتون رو بدم باور کنید که هیچ از شدت دوستیِ من کم نشده، همیشه به یادتون هستم و هر بار به محض اینکه فراغتی بدست بیارم سراپا شوق به سمت خونه هاتون میدوم و از حس حضورتون نفس تازه میکنم.


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 3155 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 فروردين 1392 و ساعت 15:41 توسط مامان فريبا |

 امروز تولد بهترین دوستان توست، بانوی آبهای زلال، آناهیتای نازنینِ ما و سیمرغ قله های بلند عاشقی، ساینای عزیز. شنیده بودم تولد ساینا قراره سیرجان برگزار بشه و علیرغم شوقمون به شرکت در تولدش نمیتونستیم اونجا باشیم. آناهیتام به دلایلی قراره دیرتر جشن تولد بگیره. این بود که گفتم برای دلخوشیِ خودمون و پاسداشت عشقی که به دوستات داری روز تولد آناهیتا رو با بابا و مامان مهربونش به بزمی دوستانه و خصوصی بشینیم. دیروز که از کرمان می اومدیم تصمیم گرفتم براش کیک بگیرم و دعوتشون کنم خونه مون که سورپرایزشون کنیم. داشتم از قنادی می اومدم بیرون که تو و بابایی اومدین پیشواز. وقتی جعبه رو دستم دیدی طبق معمول فکر کردی برای تو چیزی گرفتم و من گفتم نه. توی ماشین دلم نیومد این اتفاق مهم رو برات یادآوری نکنم. اینه که گفتم تولد آناهیتاست و این کیک برای اونه. چشات برق زد و اونی که منتظرش بودم شنیدم: کی میریم تولد آناهیتا!؟ و برای اینکه کل جاده ی دوساعته رو کلافه ی تکرار این سؤالت نباشیم ازت خواستم سعی کنی بخوابی و تو خوابیدی گلم. وقتی هم رسیدیم و بیدار شدی پرسیدی که کی میریم و من که مطلع شده بودم تا اطلاع ثانوی نمیشه برنامه ای داشت بهت وعده ی امروز رو دادم. خدا کنه حداقل امشب  بتونیم تولد بهترین دوستت رو با هم خوش بگذرونیم.

 

زینب و صالحه ی عزیزم! چهارمین سالِ تکیه زدنتون بر اریکه ی باشکوه مادری مبارک!


موضوع : تولدانه | بازدید : 4057 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 فروردين 1392 و ساعت 15:06 توسط مامان فريبا |

سیا باهار،

شو ببارُ

روز ببار.

 معنی واقعیِ این شعر فولکلور رو حالا به تمامی میفهمم. سه روزه حس میکنیم در خطه ی باصفای شمال کشور زندگی میکنیم، با حسی سرشار از ابر و بارون و مه و تگرگ و برف! وای خدای من، همه ی حواست رو درگیر میکنه و بیشتر از همه بوی صمغ درختای سرو و کاج که با بارش بارون درمیامیزه هوش از سرت میبره. اینجا بهشت است، صدای ما را از اوج ابرها میشنوید!

میگی مامان من بارون دوس ندارم، برف دوس دارم و شاید بخاطر دل تو بود که دیروز عصر هجدهم فروردین بارش یه لایه ی سفید برف ما رو برد به حال و هوای زمستون. از برف بازی هم به ور رفتن با یه گوله برفی که بابا برات از حیاط بیاره قانعی. از بس تی تیش بارِت اُوردم و میترسم ببرمت بیرون حال کنی با این هوا. منو ببخش دُردونه!

حسابی وروجک شدی، دغل بازی یاد گرفتی که چطور یه کار خطایی که میکنی ماست مالی کنی و خودت و ما رو بزنی به کوچه ی علی چپ، که با چه ترفندی یه کاری یا چیزی رو که میخوایی و غالباً مخالف میل ماست رو انجام بدی یا بدست بیاری، یاد گرفتی کجا قایم بشی که من هر چی بگردم پیدات نکنم، یاد گرفتی مدل به مدل ژست بگیری ازت عکس بگیریم - از هر کدوم عکسای عیدت که اینجا گذاشتم ده بیست تایی ژست داری - یاد گرفتی با موبایلم ور بری و انگولکش کنی، که یهو یه آلارم نیمه شبی فعال بشه یا شماره یکی رو بگیری یا اس بفرستی، یا باهاش مثلاً ماژیکی نقاشی کنی، یاد گرفتی با یکی از بازیاش حسابی حال کنی و برنده بشی و امتیاز بگیری، یاد گرفتی ادای تایپ دربیاری روی کیبرد و وقتی حرفی رو میزنی اثرش رو توی صفحه میبینی هیجان زده بشی و تند تند بکوبی روی کیبرد که مثلاً حرفه ای هستی، یاد گرفتی با paint کامپیوتر نقاشی بکشی، یاد گرفتی معتاد تلویزیون و برنامه کودک بشی و اگه جایی بریم کانالش رو نداشته باشن هی بهوونه بگیری و آی پام، وای پام درد میکنه بگی، و نگران کننده این که یاد گرفتی عین خودم عصبی بشی و کاسه ی صبرت لبریز بشه و صدات بالا بره، ... یعنی داری آدم بزرگ میشی فرشته ی من!؟

 به خیلی از این چیزا که یاد گرفتی افتخار نمیکنم چرا که اونو نتیجه ی کم توجهی و سهل انگاری خودم در پرداختن به امور تو میدونم، این ایامی که گذشت خیلی درگیری ذهنی و فکری داشتیم و مسائلی که خیلی مستقیماً مربوط به تو نبود روزگارمون رو پر کرده بود. صد البته نو شدن سال و دغدغه های مربوط به اونم کم تأثیری نداشت. از ته دل امیدوارم بتونم اشتباهاتم رو جبران کنم و راه درست تر رو پیش بگیرم. تو هم کمکم کن عزیزم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

دلم نیومد که از این بارون لذت نبری. این شد که ظهر پوشوندمت یه قدمی توی حیاط و کوچه زدیم، بلکه نظرتم در مورد بارون عوض شه. میتونم حدس بزنم برای چی میگی بارون دوس نداری، چون چند بار که خواستی بری پارک، توی مشهد، کرمان یا همین سرچشمه ی خودمون، بهت گفتیم زیر بارون که نمیرن پارک، و همین شاید از زیباترین موهبت خداوندی دلگیرت کرده. باید بهت یاد بدیم چه جوری از بارون هم لذت ببری. امروز بهت اجازه دادم میون جاریِ آبی که توی کوچه راه افتاده چلپ چلپ پا بکوبی و راه بری. خیس بشی و از خوردن قطره های بارون به گونه هات لذت ببری. اگه هوا اینقدر سرد نبود و بادی که میومد گونه های خیست رو آزار نمیداد حتی بیشترم لذت میبردیم.  نیگا:



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 13901 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 فروردين 1392 و ساعت 17:01 توسط مامان فريبا |

قرار بود این بهارمون بوی دیدار یسنا و الهه داشته باشه، قرار بود بازم مشهد به زیارت نیایش و زهره نورانی بشیم، قرار بود بازم با دیانا و زینبم ، با نیروانا و نسترنم خاطره بسازیم. قرار بود منتظر گلنازم باشیم و وندا و هانای گلش که از دریای شمال سمت مشهد بیان و قرار بود میون دوستی های بنفشمون بزم هایی به پا کنیم شورانگیزتر از هر بنفشه باران بهاری. اما نشد اینهمه. علیرغم قراری که از یک ماه پیش با الهه داشتیم و بیقراری ای که از آبان ماه به دلمون افتاده بود با شنیدن خبر مسافرتش به کرمان، با اتفاقی که براشون افتاد و زود ترک کرمان گفتنشون نتونستیم از مشهد بهشون برسیم و آبروی میزبانیمون بر آب رفت. از اونطرف قراری رو که با زهره گذاشته بودیم در آخرین ساعات، با تصمیم ناگهانی مون مبنی بر برگشت زودتر از موعد به کرمان، بر باد رفت و به شرحی که در کامنت های پست "این خانه چراغان باد" نوشتم تا ساعاتی از مسیر برگشت رو مهمون اشک و آهم کرد. همینطور گلنازم هم که برنامه ی سفرشون به مشهد با ما همزمان نشد. اما از اونجایی که همیشه در ناامیدی بسی امیده و پایان شبِ سیه، سپید، توی جاده، قاصد همیشه خوش خبرم، الهه، مژده داد که وحیده و پرنسس صورتیِ من، پارمیس، هنوز کرمانن و دلم روشن شد که بالاخره بهار دیداری رؤیایی نزدیکه و بقیه ی راه رو با طعم شوق طی کردیم تا نیمه های شب که رسیدیم و سفر مشهد خاتمه خورد. صبح فردا علیرغم سکوت و خوابی که فضای خونه ی خواهرم رو دربر گرفته بود یواشکی مشغول شدم به موبایل و اینترنت و اس ام اس و ... اما موفق به تماس با وحیده نشدم و از اونجا که با اینترنتِ موبایل و سرکشی به کامنتها دیدم که اونم داره دنبال من میگرده باز دست به دامان الهه شدم؛ منجی من که تا حالا منو به وصال سه تا دوستم رسونده و هنوز خودش در پرده ی غیبه.

باورم نمیشد اولین دیدار من و وحیده توی کوچه ای شکل بگیره که خاطرات شیرین کودکی من رو توی حافظه ی خودش داره. کوچه ای که وعده گاه من و خواهرزاده های همسن و سالم بود و بچه های همسایه شون در بازی های شیرین کودکانه. میدونی دخترک من! از اونجایی که من بچه ی آخر خونواده بودم و با یه اختلاف سنی زیاد از خواهر و برادرام پا به این دنیا گذاشته بودم، همبازی های کودکی من خواهرزاده هام بودن که همیشه به عشقِ بازی با اونا توی خونه و کوچه شون، دست به دامان مامان و آقاجونم بودم که منو اونجا ببرن. خونه ی خواهرم مث یه بهشت بود که از دوزخ تنهاییام نجاتم میداد؛ و کوچه شون دروازه ی بهشت.

سمند بادپایی که از دور می اومد حامل وحیده و پارمیس من بود اما انعکاس نور آفتابی که به شیشه ش میخورد نمیذاشت از همون ابتدای کوچه، لحظه به لحظه نزدیکتر شدنشون رو ببینم و اطمینان پیدا کنم این دوست من و دختر گلشه که از پس فاصله ها به من میرسه. اینقدر به درون ماشین خیره شدم تا سایه روشن پرچم دست وحیده رو دیدم که به هوای من تکون میخورد و اونوقت بود که شادی سرتا پای منو فراگرفت و پرچم منم به اهتزار دراومد. تنها وقتی اهلی شده باشی میتونی این شادی رو حس کنی. تنها وقتی بغل گرفتن پرنسس صورتی رو توی دل و رؤیات مزه مزه کرده باشی میتونی شادی به حقیقت پیوستن رؤیات رو به تمامی لمس کنی. حیف که مجال بی رحمانه اندک بود، تنها تا حدی که شیرینی دیدارمون رو به قابهای چهارگوش عکس بسپاریم و آرزو کنیم روزی طلایی تر از راه برسه که از دیدارِ هم سرشارمون کنه.


وحیده ی عزیزم، این پست رو به تو و پارمیس گلم هدیه میکنم که هشتمین روز بهار و سالمون به دیدار شما نورانی شد. دعا میکنم همه ی عمرتون نورانی باشه.

الهه ی من، زهره جان، زینب و نسترن عزیز و گلناز بانو! این پست به نام شما و دخترای عزیز شمام عطرآگینه، شمایی که دعا میکنم هر چه زودتر از شادی دیدارتون دلشاد بشم.

دانی که چیست دولت، دیدار یار دیدن!


موضوع : دیدار | بازدید : 4584 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 فروردين 1392 و ساعت 7:00 توسط مامان فريبا |


موضوع : اين روزها | بازدید : 5258 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 11 فروردين 1392 و ساعت 11:00 توسط مامان فريبا |

باز یازده زیبا و هفت سالگی پیوند من و بابایی و چهل ماهگی تو!

از چینش زیبای این اعداد مقدس و روزهای بیادماندنی شگفت زده م.

 ای یار، ای یگانه ترین یار، آن شراب مگر چندساله بود!

...

گفتگو نداره که توی این هفت دور طوافمون به گرد کعبه ی عشق که چهل ماهش رو با تو پا به پا بودیم چه ها که بر ما گذشته و نگذشته. اصل مطلب اما، همیشه این بوده که دور گردون، هرگز، به تمامی، بر مدارِ مراد نمیگرده، چیزی که مهمه اینه که تو مرادت رو از گردشش بدست بیاری. هنر زندگی کردن همینه ستاره ی زمینیِ من!

...

خطوط را رها خواهم کرد

 و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

 من عریانم ، عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق .

من این جزیره ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

 که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

---------

در این روز مقدس همه ی دعایم تنها این است: مستی مان سراسر راستی باد!


موضوع : عاشقانه | بازدید : 3802 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 فروردين 1392 و ساعت 8:04 توسط مامان فريبا |

موضوع : | بازدید : 2015 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 اسفند 1391 و ساعت 10:37 توسط مامان فريبا |

روایت تصویری دومین معجزه ای که دیشب تو خونه مون رخ داد؛ در امر تجهیز سفره ی هفت سین به یه نماد خیلی خوشگل دیگه که عاشقشم. عاشقشم چون با دستای ظریف تو رنگ میگیره و زیبا میشه. این تخم مرغای سفالی رنگین، نقش دل پاک تو رو روی خودشون دارن، از این جهت اصل اصلن. اما باور باروری رو با تخم مرغای سفید یکرنگی که توی سفره میذاریم اصالت می بخشیم تا هیچوقت به کپی ها ایمان نیاریم و اعتماد نکنیم. به یاری ایزد توانا، بالنده ی من!

 



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 3477 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 اسفند 1391 و ساعت 9:50 توسط مامان فريبا |

وقتی آدم یه سر داشته باشه و هزار سودا، هیچ بعید نیست که مجبور باشه همیشه به دقیقه ی نودی امیدوار باشه که قراره توش معجزه رخ بده. این معجزه دیشب رخ داد و بالاخره موفق شدیم قدوم خانوم بهار رو برای هفت سین خونه مون سبز کنیم. که صدالبته قراره هفت سینی باشه بدون حضور ما کنارش در لحظه ی بوسیدن زمین و بهار. خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه که در امر سبز کردن سبزه ی عید هم به کمکمون اومد تا حتی شده بصورت MP3 به این سنت دیرینه احترام بذاریم.

سبزانگشتی من! بهار خونه مون تویی. همیشه باش.



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 2778 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 اسفند 1391 و ساعت 8:02 توسط مامان فريبا |



ادامه مطلب...
موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 4134 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 13 اسفند 1391 و ساعت 14:37 توسط مامان فريبا |

پیرو پست قبلی، به گزارش آخرین خبرهای واصله و نتایج منتجه از این رویداد، روز اول رو که یه کم شبیه ِ روزای دیگه بوده که میرفتم سرِ کار تا عصر، همینجوری گذروندی. عصر رفتی خونه ی آناهیتا و به شرحی که زینب عزیزم توی کامنتش گذاشته بود حسابی خوش گذروندین. شب که خواستی بخوابی از بابایی پرسیدی "امشب باید دوتایی بخوابیم!؟ مامانی نمیاد؟" و بابا گفته نه مامان رفته مأموریت و تو گفتی "آخه چرا رفته مأموریت؟" و توی بغل بابایی خوابیدی. صبح که از خواب پاشدی، بابایی ازت پرسیده دخترم دیشب خوب خوابیدی؟ و تو در جا، میخکوب کننده ترین جوابِ ممکن رو بهش دادی:

"نه. آخه تو خیلی خُر و پف میکردی!!!"

وقتی صبحش باهات تماس گرفتم و با آب و تاب و خنده ی زیاد این ماجرا رو از بابایی و تو شنیدم خوشحال شدم که خودم رو زیاد نگرانت نکرده بودم و دیشبش رو بعد از کلی گپ زدن و خیابون گردی با دوست نازنینم، راحت خوابیده بودم. روز دوم و سوم هم اتفاق چندانی نیفتاده بود، فقط هر بار که تماس میگرفتم (البته تعداد تماسهای تلفنی رو به جهت اینکه سرکارِ عالی فیلِتون یادِ هندِستون نکنه به یکی یا حداکثر دو تا در روز اکتفا کرده بودیم) بعد از کلی خندیدن و ماجرا تعریف کردن، یه سکوتی رد کلاممون رو قطع میکرد و این اونجایی بود که سریع باهات خداحافظی میکردم. فکر کنم توی این امتحانی که مث همه ی امتحانا اولش فکر میکنی خیلی سخته ولی وقتی در جریانش قرار میگیری اونجوریام ناشدنی به نظر نمیرسه، نمره ی خوبی گرفتیم عزیزِدلم، به قولی بیست شدیم!

ولی یه اعترافی هست که میگه: نمره ی بیست کلاسو نمیخوام، ...من تو رو میخوام، تو رو میخوام ...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------تشکر نوشت: ممنونم دوستای خوبم، همه جوره وامدار مهرتونم. مرسی از دلگرمیا و حمایتا و انعکاس تجربه ها و حتی انتقادای قشنگ و دوستانه تون. همه شون رو با تمام وجود خوندم. اصلاً تمام دلخوشیم توی زنگای تفریح این بود که با موبایلکم یه سرکی بکشم آخرین نظرات خواننده های عزیزم رو بخونم. عاشقتونم. خدا شایستگیِ داشتنتون رو بهم بده.


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 2891 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 اسفند 1391 و ساعت 2:51 توسط مامان فريبا |

یکهزار و یکصد و هشتاد شب!

میدونی چقدر گرونه به قول خودت، گلدونه!

از وقتی که عاشقونه چشم تو چشمِ هم وا کردیم، اینهمه شبِ گرون رو با هم سپری کردیم، بی هیچ وقفه ای. تا وقتی شیرخواره بودی که چفتِ هم میخوابیدیم و من با هر حرکت و تغییر وضعیتت چشم وا میکردم و کنترلت میکردم. وقتی هم که سالِ پیش همین حدودا یا یه کم زودتر، قطع وابستگی لَبنی کردی و توی تخت خودت مث یه پرنسس میخوابی، باز زیر سقف یه اتاق نفس کشیدیم و باز من به هر صدا و حرکت تو بیدار بودم و مراقب اوضاع.

میدونی این همه مقدمه چینی برای چیه؟! شبِ فردا قراره یه تجربه ی جدید رو مزه مزه کنی... چند روزه دارم برات قصه ی مأموریتِ مامان رو میگم. این اولین همکاریِ ما برای تجربه ی نه چندان خوشایندِ جدایی خواهد بود، به مدت سه روز و دو شب! اینم خیلی گرونه نه گلم!!!

اعتراف میکنم که همچین اجباری به رفتن به این مأموریته نبود ولی من به حکم آموخته ها و شنیده ها و دیده هام خواستم که این اتفاق بیفته تا دنیادیده تر بشی؛ فقط کاش مدتش یه کم کمتر بود نه!

از صبح ششم که خونه بودم با هم کلی بازیا کردیم، شن بازی،جورواجورِ اسباب بازیات، رقص بازی، آب بازی توی حموم، ... و کلی استعدادت شکوفا شد وقتی توی حموم فی البداهه و به شیوه ی خیلی زیبایی از چپ به راست نوشتی "دست" ! و البته اگه بتونم عکسشو بذارم خیلی انتزاعی فقط با نمایش دندونه ها و دو نقطه ی "ت". وقتی شروع کردم به نوشتنِ این پست گیر دادی که بریم تو اتاقم بازی کنیم و من به احترام این هزار و صد و هشتادمین شبّ پیوسته با هم بودنمون دست از نوشتن کشیدم تا دم رفتنم این لحظه ها رو برات خاطره کنم. الان دارم ترکِت می کنم بسمت کرمان و بعد هم تهران. توان کشوندنِ این لپ تاپِ سنگین هم ندارم و این یعنی اینکه از این خونه ت هم دور میمونم، هرچند به مدد گوشیم بتونم سرکی بکشم ولی نه تمام قد ابراز وجود در برابر مهر دوستان و خونه روشن کنای این خونه. پس دوستای خوبم، میخوام که تأخیر و نبودم رو ببخشین. برای من و نیروانام دعا کنین این امتحان سخت رو با نمره ی خوبی پاس کنیم.

یگانه یسنای ما! امروز روز تولدته و برای من و نیروانام تولد یه حس جدیده، نمیدونم چرا علیرغم اینکه از دو ماه پیش تولدت رو توی تقویم رومیزیم یادداشت کردم، نتونستم اونجور که شایسته ی تو و مامانی گلت هست تولدت رو برات پاس بدارم و جشن بگیرم. شاید بخاطر همین حس جدیده که از تولدت جا موندم نازنینم. شادم که اینقدر خاله و دوستِ همراه داری که شادترین لحظه های عمر تو و مامانیت رو برات جشن بگیرن. این خاله ی گرفتار و هزار مشغله رو ببخش. برات به تعداد ثانیه های عمرت، عشق آرزو دارم. در آرزوی روزیم که عکس دو نفره ی تو و نیروانام رو به سر در ِ این خونه آویزون کنم. 

نیروانای من! این اولین عکس سه در چهارت رو میذارم کنار عکس قشنگی که الهه ی عزیزم برام فرستاده.

دستایی که آفریدی توی ادامه ی مطلبه:

 



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي | بازدید : 4328 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 اسفند 1391 و ساعت 4:44 توسط مامان فريبا |

یه تابلو تبلیغاتی هست حوالی ِ نی نی وبلاگ که با اولین چشمک زدنش رفتم سراغش :

"راه آینده نخبگان، بزرگترین مؤسسه استعدادیابی ایران"

کی؟ پارسال.



ادامه مطلب...
موضوع : بدنبال راه آينده | بازدید : 4915 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 29 بهمن 1391 و ساعت 0:00 توسط مامان فريبا |

دختر نیکونهادِ من! اگه یه روز عاشق شدی و دلت پر میکشید برای روزی که تمام عشق و دلدادگیت رو به نیمه ی یافته شده ت هدیه کنی، دلم میخواد اون روز "سپندارمذگان" باشه. آرزو میکنم که نیمه ی دیگر تو هم این روز رو به نام تو و عشق، همیشه پاس بداره و هر سال با شکوه هر چه تمام تر برات جاودانه کنه. یادت باشه که پیام من رو به فرزندتم برسونی تا سینه به سینه این آیین رو مانا کنن. بیست و نهم بهمن رو توی روزمرگیات به رنگ قلبی عشق، حیات ببخش.



موضوع : عاشقانه | بازدید : 1871 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 بهمن 1391 و ساعت 15:28 توسط مامان فريبا |

یه وقتایی آدم به خوب جاهایی فراخونده میشه، نمونه ش دیروز که از طالع نیک، به ندای زینبم، یاور همیشه مؤمن، به یه سمینار دو ساعته فراخونده شدم. این روزا یه درگیریای شیرینی داریم که اگه پایان خوشی داشت حتماً حتماً شرحش رو به ریز مینویسم. این برای اینکه همه تون برامون دعا کنین و انرژی مثبت بفرستین. توی این جریاناتی که دامن من و بابایی رو حسابی گرفته خبردار شدیم که همون آقای دکتر اسلامی ای که سمینار هوش اقتصادی برگزار کردن اینبار از طرف مهدکودک مس! دعوت شدن برای صحبت در زمینه ی هوش خلاق. کلی کیفور شدیم و آماده به رفتن که زینب گفت سخنران نیومده و به جاش از نیروی جوان پرانرژی متخصص بومی شهرمون که فوق لیسانس روانشناسی بالینی داره و تا حالا همین بیخ گوشمون بوده و از وجودش بیخبر بودیم تقاضا کردن جلسه رو بدست بگیره که یه وقت خیل مشتاقان سمینار از هم گسسته نشن و سیل جمعیت برگشت خورده، شهر و سالن رو نبره!!! خدای من فکر کن شرکت کنندگان این سمینار کمتر از انگشتای دست بودن: زینب عزیزم، یه مادر دلسوز دیگه،  مدیر و معاون مهدکودک، من و بابایی بعنوان تنها پدر شرکت کننده! که بعد دو نفر دیگه هم به جمع اضافه شدن. سوال

خوشم میاد که خانوم روانشناس به دلیل اینکه یه بحث دو ساعته بود و میخواستن مطلبشون نیمه تمام نَمونه تصمیم گرفته بودن در زمینه ی "قصه گویی" سخن بگن. قصه ی شیرینی داشت. خدا کنه که حق مطلب رو ادا کنم. به اصرار و بزرگواری زینبم مسؤلیت نشر این آگاهی ها به من سپرده شد:



ادامه مطلب...
موضوع : مطالب مفيد از ديگر منابع | بازدید : 3334 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 بهمن 1391 و ساعت 0:16 توسط مامان فريبا |

ای کمین گرفته، پلنگانه در دلم

                                                                    تا آهوی تو، کی، به کمینگاه می رسد

هنگام وصل ما، به بام بزرگ شهر

                                                                    وقتی که سیب نقره ای ماه، می رسد

 

                                                                                                  (بیاد صدای کوروش یغمایی)

 


موضوع : عاشقانه | بازدید : 4345 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 بهمن 1391 و ساعت 19:12 توسط مامان فريبا |

مگه اینقده توت فرنگی دوست داری؟ نه بابا، خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی بیشتر بغل

نمیدونم از کجا این میوه ی زیبای خوشرنگ خوشمزه ی همه جوره ناب رو شناختی و نخورده مزه ش رفت پای دندونت که هی از ما توت فرنگی می خواستی. کارتونش رو هم خیلی دوست داشتی ولی آخه توی کارتون که مزه پخش نمی کنن. هی توت فرنگی خواستی و هی ما گفتیم بذار فصل بهار برسه، توت فرنگی بیاد و برات بخریم؛ هدف هم فقط این بود که درک کنی هر میوه ای توی یه فصل خاص به بار میشینه، بگذریم که دستکاری ما آدما و صنعتی کردن همه چی دیگه این محدوده ها رو شکسته و همه وقت ِ سال همه محصولی پیدا میشه.

خلاصه یه بار که تلفنی با خاله رویا صحبت میکردم و از هوای مشهد می پرسیدم، خاله گفت هوای مشهد بهاری شده و منم با هیجان خاصی پرسیدم جدی میگی، هوا بهاری شده!؟ که تو صدای منو شنیدی و داد زدی: "آخ جون، توت فرنگی! فصل بهار شده"

این شد که دیگه بابایی دلش طاقت نیاورد و تو رو به این آرزوی قرمزت رسوند. خداییش ما هم از دیدن این رنگ جیغ توی این بیرنگی زمستون به شادی وصف ناپذیری رسیدیم. مزه ش اما بیشتر نصیب تو شد تا هر چه بیشتر آرزوت برآورده شده باشه. کاش آرزوی همه ی بچه ها دست یافتنی باشه، 

توت فرنگی ِ من!



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 16326 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 بهمن 1391 و ساعت 0:54 توسط مامان فريبا |

شبگردیهای پدر و دختریه دیگه، من که جرأت نداشتم قدم بذارم بیرون، اونم در اوج خواب آلودگی که چشم واکردم دیدم دارن کفش و کلاه میکنن. گفتم شاید فردا نباشه همین حالا عکسای امشب برفی رو بذارم؛ برفی که چنان غافلگیر کننده هجوم سفیدش رو بر ما  ارزانی داشت که انگار آسمون یه عطسه ی سفید زده باشه :



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 7315 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 13 بهمن 1391 و ساعت 15:45 توسط مامان فريبا |

مامان، بخاری خیلی تب کرده، باید ببریمش بیمارستان !!!


موضوع : اين روزها | بازدید : 3588 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 بهمن 1391 و ساعت 12:58 توسط مامان فريبا |

حیفه بچه ی کرمون باشی و رگ و ریشه ت توی این دل عالَم باشه و از امروز و جشن باشکوهش چیزی ننویسی. بچه که بودم ننه جان روشندلم تقویم گویای تاریخ بود. هر روز سال و مناسبتش رو از پیش اعلام میکرد و روزشماری میکرد تا برسه. رسیدن و پایان یافتن برجها و فصلها و انواع چله های کوچیک و بزرگ رو با یه شور و شوق خاصی به همه خبر میداد و یادآوری میکرد. روحش شاد که به نور دلش دلامون روشن بود. یادمه از اول بهمن شروع میکرد به شمارش معکوس تا روز سده! و امروز از صبح مینشست و میگفت امروز سده رو میسوزن. من نمیفهمیدم چی میگه. یعنی میدونی آدم وقتی درون یه اتفاق و رویداد باشه یا محلی که اتفاق و رویداد رخ میده در دو قدمیش باشه، همچین توجه زیادی بهش نمیکنه. حتماً باید از یه چیزی دور باشه تا قدر و اهمیتش براش آشکار باشه، الان که آدم بزرگی شاید این حس رو بفهمی نیروانا! ما اون روزا نهایتش میرفتیم روی پشت بوم تا دود آتیش سده رو ببینیم و به باور ننه جان ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد!

توی دبیرستانم که بودم یکی دو باری دوستام میگفتن دعوتن برای جشن سده و ازم میخواستن اگه میخوام برم و من خیلی اشتیاقی نشون نمیدادم.

این بود تا کم کم این جشن فراموش شده ی ملی دریافته شد و بها یافت و گرد و غبار فراموشی از چهره ش زدوده شد. سال 86 همین روزا بود و ما داشتیم توی خیابونای کرمان دنبال کارامون می چرخیدیم که پسرخاله ی بابایی که ساکن تهرانن زنگ زدن و گفتن الان کرمانن، با تور جشن سده اومدن برای دیدن این جشن باشکوه!!! ما رو میگی چنان یکه ای خوردیم که نگو. وقتی برای دیدنشون رفتیم مهمانسرای جهانگردی کلی خجالت میکشیدم که با اون سن و سالم و با اینکه خونه ی پدریم در محدوده ی جاییه که این جشن درش برگزار میشه تا اون موقع نرفته بودم و ندیده بودم و چیزی برای توضیح دادن نداشتم براشون. فکر کن اونا از تهران پاشده بودن اومده بودن و ما رو هم با خودشون دعوت کردن بریم جشن. یعنی از طرف تور بهمون کارت شرکت در مراسم اهدا کردن. جای همه خالی که هر چی از شکوه این جشن بگم کم گفتم. هیچی نمیتونه اندازه ی یه کوه شعله ور آتیش به آدم انرژی و شادی ببخشه و مردمی که با وجد هر چه تمام تر به رقص شعله ها خیره میشن و برق شادی از نگاهشون میباره. یه چند تا عکس از اونروز به خاطراتمون رنگ و گرما بخشیده که هر چی میگردم یادگارشون کنم توی این خونه ت پیداشون نمیکنم. روی موبایل بودن و خدا میدونه کجاها آرشیو شده باشن.

امروزم نمیدونم چرا دوباره با اینکه تعطیله و میتونستیم بریم کرمان و تو رو هم ببریم تا این شادمانی رو تجربه کنی نرفتیم و نشستیم این گوشه ی سرچشمه به زوزه ی باد گوش میدیم. اصلاً نمیدونم چرا دوستای نازنینم رو دعوت نکردم بیان و این شادی مشترک رو کنار هم تجربه کنیم. گاهی فرصتها رو میسوزونیم و بعد فقط افسوسش میمونه. امیدوارم یه روز دوباره به پایکوبی شعله ها فراخونده بشیم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت: مطالب بیشتر در مورد جشن سده رو اینجا یافتم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: این دل لامصب که نتونست طاقت بیاره! دویدیم به سمت کرمان و به اینجای آتیش که توی ادامه ی مطلبه رسیدیم. فکر کن اگه حتی پنج دقیقه دیرتر میرسیدیم اون دل کوچولوت رو که صابون زده بودیم به دیدن یه آتیش گنده باید چیکار میکردیم. ادامه ی مطلب پر از گرما و نور عشقه، حتی قسمت خاکستریش. در ضمن زمان ثبت این پست رو تغییر میدم به همون ظهر که دلم هوای جشن کرده بود تا یادگار بمونه. راستی وقتی رفتیم خونه ی آقاجون برای عیددیدنی، دیدیم برای آقاجون یه کارت دعوت فرستاده شده بود. کلی ذوق کردیم و برا خودمون ورش داشتیم.



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 2986 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 بهمن 1391 و ساعت 10:33 توسط مامان فريبا |

دیشب بعد از اینکه مهمونای عزیزمون آریا، خاله جمیله و عمو مرتضی رفتن، طبق معمول همه ی شبای دیگه، چراغ خونه مون هنوز روشن بود، با اینکه به ساعت صفر عاشقی رسیده بودیم. القصه، گیتارت رو که با آریای عشق گیتار، دم دست آورده بودینش به دست گرفتی و گفتی مامان من میزنم تو برقص و همین شد. عاشق اینم که برا خودت دلنگ دلنگ میزنی و یه عالمه کلمه پشت سر هم ردیف میکنی و مثلاً شعر میگی و آواز میخونی و من می رقصم. که اگه این لحظه زمان می ایستاد و میتونستم یادداشت کنم تا مدتها شاخ های روی سرم دندونه های شونه رو میشکست، بس که شعرایی که اینجوری از آب درمیاری شگفتی آورن! من پایکوبی میکردم و هر لحظه بر شعفمون افزوده میشد. بعد گیتار رو دادی دست من که مامان حالا تو بزن من میرقصم. منم گیتار رو گرفتم دستم و گفتم خوبه اینجوری طبع شعرم هم یه محکی میزنم و شروع کردم به خوندن. از نیروانای موطلایی شروع کردم و اینکه خیلی دوسِش داریم، دقیقاً یادم نیست چی میگفتم ولی سعی میکردم موزون بگم و ریتمیک بخونم. تو هم رقص پایی میرفتی که بیا و ببین. این شیوه ی جدید پایکوبی رو به تازگی از دل کارتونها و کلیپ های کودکانه یاد گرفتی رقصنده با باد!

خلاصه رسیدیم به این تیکه که خوب یادم مونده: 

نیروانا خیلی کتاب داره

کتابای سارا             کتابای دودو

کتابای انگشتی        کتابای هاپو

که یهو کلیپ کات خورد. وایستادی و دراومدی که :" کدوم کتابای هاپو مامان!؟"

گفتم: "همون کتاب هاپو که گوشه ش رو فشار میدی واق واق صدا میده"

و تو گفتی: 

"اون که فقط یکیه مامان!!!"

و من شرمسار از اینکه بخاطر جور شدن وزن و قافیه ی شعرم، حقیقت به این بزرگی رو دستکاری کرده بودم زود سر و ته قضیه رو جمع کردم و گفتم که آره تو راست میگی، یکیه، من فقط میخواستم شعرم درست باشه . و بدو رفتم یه فکری به حال دو تا شاخ تازه سر زده ی به این بلندی بکنم. حس خلبان قصه ی آنتوان سن تگزوپری رو داشتم وقتیکه در مقابل حرفا و سؤالای شازده کوچولو کم می آورد.

شاید یه روزی به این برسی که:

چون قافیه تنگ آید ...

که خداییش دلم نمیخواد از این دست شاعرای سیاره مون بشی، ادیب کوچک من!

 


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 3163 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 بهمن 1391 و ساعت 9:39 توسط مامان فريبا |

مرحله ی دوم تراشه های الماس رو خیلی خیلی تفریحانه باهات کار میکنم. شاید هفته میاد و میره و نمیرسم حتی یه کلمه بهت نشون بدم یا قبلیا رو که یاد گرفتی بپرسم. یه روز توی هفته ی پیش با خودم گفتم خب این کلمه ها رو میذارم جلوی چشمش تا ناخودآگاه ببینه و ذهنش بهش مشغول باشه. حالا یه چیز دیگه هم به ریخت و پاش خونه افزوده شد، شد. اینه که چند تا از کلمه ها رو چیده بودم روی میز. شب که من و تو نشسته بودیم و من انگار مشغول وبگردی بوده باشم، تو هم رفتی سراغ کلمه ها. دیدم که دو تا فلش کارت "قند" و "رفت" رو گرفتی دستت و هی بهشون نگاه میکنی، یه نگاه به این دستت، یه نگاه به اون دستت. و بعد انگار که کشف بزرگی کرده باشی اومدی سراغم و میگی:

" مامان اینا مث همن ولی دون دونیاشون با هم فرق دارن"

و من واله و شیدا از این هر سه هیجان وارده (توجه تو به کلمات، کشف تفاوت جالب بین حروف در حالیکه هنوز حروف رو نمیشناسی و از همه جالب تر اطلاق نقطه به دون دونی  و این هم با اینکه نمیدونی نقطه چیه) فریادی از شادی کشیدم و بغل و بوس و بعدم دویدن سمت کارگاه بابایی برای تعریف این شگفتی تازه. تو رو خدا یه نگاه دوباره به این دو تا کلمه بندازین، اونم از نوع نیروانایی ! بهم حق میدین ذوقمرگ شم مگه نه!


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 2970 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 7 بهمن 1391 و ساعت 11:15 توسط مامان فريبا |

معمولاً سه شنبه شبها و جمعه شبها كه فرداش عازميم سمت كرمان يا بالعكس،‌ براي خوابيدن، بامبول درمياري. مام كه تشويش خاطر داريم براي صبحِ زود بيدار شدن، هميشه بايد يه ترفندي بيابيم به خوابوندنت و صد البته اين ترفندها آخرش به قصه گويي ختم ميشه.

ديشب يه دور من برات قصه گفتم. در حاشیه اضافه کنم که قصه ي مورد علاقه ت از "خانوم بهار" به " آب نبات چوبي" تغيير يافته و اون ماجرای نیرواناییه که میره مغازه برای خودش آب نبات چوبی بخره (وصف العیش،‌ نصف العیش دخترم، ‌مگه نه چشمک).

با آب نبات چوبی خواب نرفتی و منم گفتم گلوم شدید میسوزه دیگه نمیتونم قصه بگم، گریه ای کردی و رفتی سراغ بابایی. بابا اومد قصه بگه دید دماغت روان شده گفت دخترم برو یه دستمال بیار فین کنی راحت بشی، ‌اینجوری دماغت میگیره تا صبح نمیتونی بخوابی. برخوردِ تو، اینجور مواقع بلادرنگ گفتن "نه!" است،‌ یا با آه و ناله یا محکم و قاطع. بابایی دوباره گفت: دخترم‌ بگو چشم، کوچولو بودی وقتی میگفتم نیروانا برو دستمال بیار میگفتی چشم بابایی میرم دستمال میارم دروغگو

شروع کردی به لوس کردن خودت و در آوردن صوتی که اینجور مواقع برای بیشتر جاکردن خودت توی دل ما و بیان رضایت و غرورت از این تعریفی که ازت شده تکرارش میکنی. تسلیم شدی و پاشدی بری دستمال بیاری. توی تاریکی اتاق، زیر سوسوی نوری که از روشن گذاشتن چراغ آشپزخونه، دیدن رو برام میسر کرده بود راه رفتنت رو عاشقانه نگاه کردم و توی دلم قربون صدقه ی قد و بالات رفتم و این صفا و سادگی بچگیت. دمغ راه میرفتی و انگار که با خودت حساب کتابی کرده بودی و تازه فهمیده بودی چه کلاه گشادی سرت رفته،‌ با همون لحن کسل و گله مند گفتی: کوچولو بودم حرف هم میزدم؟؟؟ !!!

تو دلم قند آب شد و گفتم الهی شکر، پست فردام جور شد. مرسي بچه جون بغل


موضوع : اين روزها | بازدید : 3290 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 بهمن 1391 و ساعت 22:31 توسط مامان فريبا |

توی بغلم بودی و داشتیم با هم سالاد میخوردیم، خونه ی خاله شهلا. کاهوها از زیر چنگال لیز میخوردن و من دنبالشون چنگال رو اینور اونور بشقاب فرو میکردم. یهو دراومدی که:

"کاهوها از چنگال فرار میکنن، فکر میکنن هیولاست!"

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

طناب پارچه ای رو گاز گرفتی طوری که دو طرفش از دو طرف دهنت آویزون بشه. بعد در حالیکه نمیتونی همچین درست با دندونای قفل شده و دهن بسته حرف بزنی میگی :

"مامان، بگو وای چه سیبیلای بلندی داری!"

(اندر محاسنِ داشتن بابایِ عشق سیبیل و رقابت با وی)

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اومدی درِ دستشویی و در حالیکه من دارم دستامو میشورم اُرگت رو بهم نشون میدی و میگی مامان، بابایی درستش کرد. میگم آره میدونم ولی باتری نداره که کار کنه. میگی:

"آهان، از اون لحاظ!"

(از اون لحاظ گفتنت از این لحظه شروع شد و همچنان ادامه داره، چنان بجا که میخکوبشم؛ تازه اپیدمیِ پَ نَ پَ به تو هم رسیده، هر چند دیگه از سر خیلیا افتاده، البته خیلی از پ ن پ هات نامربوطه، ما ولی میذوقیم از این خوشمزگیات)

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به خاله شیرین میگی خاله بابای شما چند سالشه!؟ خاله میگه شصت سال. میگی:

"اووووََََ ، چقدر گِرون!!!!"

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پیر شی ننه که از حالا گرونی!

 

 


موضوع : اين روزها | بازدید : 3214 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 دی 1391 و ساعت 14:11 توسط مامان فريبا |

قرار بود تعطيلات هفته اي كه گذشت رو بريم شيراز ولي قسمتمون به يه شاديِ ديگه اي رقم خورده بود. بيشتر از اين چيزي نميتونم بنويسم. تو خود حديث مفصل بخوان از اين تصاوير:




ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 3007 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 دی 1391 و ساعت 16:37 توسط مامان فريبا |

برعكس ِ خيلي از دوستاي عزيزم توي اين دنيا و اون دنيا (‌منظور دنياي غيرمجازيه !) من همچين خواننده ي پر و پاقرصي براش نبودم، حقيقتش اصلاً خبري هم از وجودش نداشتم. يه چند تا از دوستام لينكش رو گذاشته بودن توي خونه هاشون و منم براي اينكه از قافله عقب نمونده باشم پيوسته بودمش يه گوشه ي اين خونه.

قصه اين بود تا اينكه درست يادم نيست بعدِ عيدِ نود  و يك بود يا قبلش كه خبر برگزاري جشنواره ي وبلاگهاي مادرانه رو توي خونه ي يسناي گلم از قلم الهه ي ناز شنيدم و چون از بچگي آرزوم بود كه شاعر و نويسنده بشم و تا حالا كه سي و شش ساله از عمرم ميگذره هيچ كار جدي اي در اين زمينه نكرده بودم الا رتق و فتق نوشته هاي در و ديوار اين خونه ي خاطره ها، خيلي دلم ميخواست حسابي و كارشناسانه ارزيابي بشم؛ رفتم سراغ لينك گرد گرفته ي مجله ي شهرزاد و ثبت نامي كردم. زمان گذشت و به شرح مفصلي كه توي پست "مينوشم از اين جام" نوشتم برگزيده شدم و چه صفايي كردم با اين رويداد مهم زندگي ادبيم! مژه رويدادي كه اسم شهرزاد رو در زيباترين بخش خاطراتم جاودانه كرد.

القصه چون ديگه خيلي ارادتمون به اين راوي روايتهاي مادر و فرزندي زياد شده بود گفتيم يه اشتراكي بگيريم و مجله ي خوش آب و رنگش هم در دست داشته باشيم. اين بود كه از سايت مگيران اشتراك گرفتم و منم شدم خواننده ي شهرزاد البته فكر مي كردم اينطور بشه ولي نشد چون هميشه ي خدا يكي دو شماره بعدتر از چاپش به اينور كوهها ميرسيد و ديگه مزه ش تموم شده بود از بس اينور و اونور توي سايتها خبر محتوياتش رو ميشنيدي و دلت تاپ تاپ ميزد كه ببينيش. شاهدش هم همين عكساييه كه توي پست گذاشتم كه آخرين شماره ايه كه ازش داريم. تازه بعضي شماره هاش هم اصلاً نرسيده. همينه ديگه وقتي پاي واسطه در ميون باشه احتمال اينكه جاهايي از كار بلَنگه خيليه. 

خيلي دلم ميخواد مجله اي كه رسالتش و عنوانش كودكياري ست همچنان اين هدف والا رو از سطر سطر نوشته و برگ برگ صفحاتش فرياد بزنه. با تمام وجودم براي هرچه خواندني تر و ماندني تر شدن شهرزاد عزيزم دعا ميكنم.

اين عكسا شكار صحنه هاييه كه تو نيرواناي من بعد از اينكه يكي از قصه هاي شهرزاد رو برات خوندم، آفريدي. شروع كردي به خوندن مجله و از روي تصاوير صفحه اي كه نخونده بودمش چنان داستاني سرهم كردي كه شاخ ما از ملاجمون سرزد.

تقديم با عشق به قصه گوي دوست داشتنيِ ما :


موضوع : | بازدید : 2349 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 دی 1391 و ساعت 23:49 توسط مامان فريبا |

با سلام خدمت شما نی نی وبلاگی عزیز ؛ 

پیش از هر چیز ابتدا باید خداوند را به خاطر داشتن کاربرانی چون شما شاکر باشیم؛ همین ابراز لطف و تبریک شما برای ما باعث دلگرمی و انگیزه ای برای ادامه راه می باشد. 
پیام شما را در مورد برگزار نکردن جشنواره و مبحث تبلیغات مشاهده نمودیم و پاسخگویی به پیام شما را وظیفه خود می دانیم. 
حقیقت امر اینست که امروز نی نی وبلاگ به لطف حضور گرم شما کاربران با سابقه، با استقبالی خوب مواجه شده است و در حال حاضر بیش از 14000 کاربر در سایت فعالیت می نمایند. برگزاری جشنواره ای با مشخصات جشنواره سال گذشته و در آن حجم با اینکه میل باطنی ما نیز بوده است و برنامه هایی هم برای آن تدوین شده بود اما در حال حاضر در فضایی با این تعداد کاربر قابلیت اجرایی نداشت. 
کاربر و نی نی وبلاگی عزیز، در بحث تبلیغات نیز حق را به شما می دهیم، اما در حقیقت فعالیت در فضای وب، بدون حمایت های نهادی و یا سازمانی، کاری بس هزینه بر می باشد و به تبع حضور گسترده مادران و پدران این سرزمین و افزایش کاربران، هزینه های تحمیلی روز به روز نیز در حال افزایش است. 
علاوه بر این، تلاش ما ارائه خدماتی نو، به روز و پیگیری و پاسخگویی لحظه به لحظه به کاربران می باشد، کاری که شاید در دیگر سایت های ایرانی کمتر مشاهده می گردد و این مهم نیاز به تیم و گروهی با انگیزه دارد که این امر نیز خود منجر به هزینه های دیگری علاوه بر هزینه های سخت افزاری می شود. 
همچنین بخشی از درآمدهای سایت نیز به واسطه فعالیت های شما عزیزان در اختیار شیرخوارگاه آمنه قرار می گیرد. 
حقیقت اینست که هدف ما نه در آمد زایی و سود زیاد، بلکه خدمت رسانی در شأن شما عزیزان می باشد و در زمینه درآمد همواره به کمترین ها قانع بوده ایم. 
نی نی وبلاگ از کاربران با سابقه ی خود همچون شما که لطف خود را از سایت دریغ نمی نمائید توقع همیاری و همکاری در این زمینه را دارد و شما می توانید با توجه نمودن به تبلیغات، حامی سایت خود نی نی وبلاگ باشید تا به لطف این حمایت ها سقف این خانه مشترک ما، همواره پایدار و مستحکم بماند. 

با سپاس و احترام فراوان 
مدیریت نی نی وبلاگ


موضوع : تعاملات نی نی وبلاگی | بازدید : 1777 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 دی 1391 و ساعت 10:55 توسط مامان فريبا |

هواي دريا داري. اينم دلمشغولي اين روزاته كه ميري روي چهارپايه ت و ميپري تو دريا و بعدم اداي شنا كردن درمياري. دخترم قهرمان پرشِ ارتفاعه، مگه نه!

 



ادامه مطلب...
موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 1936 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 دی 1391 و ساعت 6:40 توسط مامان فريبا |

"دریا نمیتونم برم، ساحلش رو که میتونم بیارم خونه مون."

احتمالاً اینو وقتی ساعت صفر بامداد به کله ت میزنه بری ساحل داشتی با خودت میگفتی، و اینجوری شد که میبینی طراح صحنه ی من! طراح صحنه های رؤیایی زندگی!

چتر و چهارپایه برای نگه داشتنش که یعنی سایه بون، اون بادکنک زرورقیه که یعنی قایق، اون چوبای زلفون هم که یعنی پاروز (خیلی انرزی گذاشتم بگی پارو ولی خب خیلی امیدوار نیستم یادت مونده باشه)، لحاف و پتو هم به جهت راحتی لیدی کوچک در ساحل! حتم دارم اینو از تام و جری گرته برداری تصویری کردی موش موشک!


موضوع : اين روزها | بازدید : 2158 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 دی 1391 و ساعت 14:45 توسط مامان فريبا |

چه بيصدا دو ساله شدي ني ني وبلاگ!؟ يا از بس تبليغات رنگ و وارنگ دور و بر اين خونه مون ميبينيم و عادت كرديم نديده ضربدر پنجره ش رو بزنيم از تولدت غافل شديم آره!؟

همين حالا يهويي اون خط بالاي پنجره رو كه فونتش رو خيلي دوست دارم ديدم:

"كسب نشان بلورين سرآمد ششمين جشنواره ي بين المللي رسانه هاي ديجيتال توسط ني ني وبلاگ"

و كليك كردم تازه يادم اومد تولد ني ني وبلاگ هم همين روزا بود و من يادم رفته بود. البته شب يلدا يادم بود كه ني ني وبلاگ هم دي ماه تولدشه ولي ديگه باز روزش رو يادم نبود. آخه پارسال كلي مسابقه برگزار كرد و كلي بزن و بكوب و شور و هياهو و من امسال هم منتظر خبري از طرف خود ني ني وبلاگ بودم كه يه حركتي بكنه و متعاقبش جنبشي پديد بياره ولي خب نميدونم شايد امسال صلاح ندونسته. در هر صورت گفتم اول يه تبريك جانانه به ني ني وبلاگ عزيز بگم هم براي تولد دو سالگيش،‌ هم براي مقامي كه واقعاً سزاوارشه. دوم يه پيشنهاد بكنم كه يه جشن تولد واقعي بگيره همه رو دعوت كنه خونه ش، حالا هر كي تونست و قسمتش شد بره. خيلي جشن باشكوهي ميشه و من خودمم اينقدر مشتاقم كه دوستام و ني ني هاشون رو توي همچين جشني ببينم. سوم هم يه خواهشي بكنم اگه ميشه يه كوچولو تبليغات روي سايت رو ساماندهي بهتري بكنه. البته كاملاً واضح و مبرهنه كه صاحب اين خونه ي مجلل ني ني وبلاگه و خب حق داره از اينهمه نگاهي كه به سمت خونه شه بهترين استفاده رو ببره ولي خب يه كوچولو توي اين زمينه هم بيشتر هواي خونه نشين هاش رو داشته باشه.

الهي هر كي توي هر راهي قدم برميداره كه نهايتش شادي و آرامش ديگرانه، گام به گامِ قدمهاش رو نور كن. 


موضوع : تعاملات نی نی وبلاگی | بازدید : 2727 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 دی 1391 و ساعت 10:51 توسط مامان فريبا |

گمونم بيش از يك ماهه كه عين ِ يه اسكنر با رزولوشن بسيار بالا،‌ مدام مشغول اسكن حالات چهره،‌ لحن و تُنِ صدا و كلاً ريزترين حركات اعضاي بدن هستي تا پي ببري خوشحاليم يا نه و اين دغدغه ت رو روزي چند ده بار خطاب به هر دومون بيان ميكني :

"مامان،‌ بابا خوشحالين؟"

گاهي از بس ميپرسي حرصمون در مياد و هي بي حوصله تر از قبل ميگيم " آره بابا خوشحاليم"، گاهي از خودمون خجالت ميكشيم كه دم و دقيقه از دست كارهات صبرمون لبريز ميشه و قيافه و لحن ناخوشايندي به خودمون ميگيريم و وجدانمون بيشتر از اين درد ميگيره كه چرا هي عصباني ميشيم. نه كه فكر كني داد و هوار لازمه تا بپرسي، نه،‌ كافيه من شادي و انرژي چهره و صِدام يه كوچولو كمرنگ بشه يا چشاي من و بابايي گرد بشه، اونوقته كه مدام اين سؤال تكرار ميشه تا يا حوصله مون سر بره و سوگند ياد كنيم كه خوشحاليم يا واقعاً ادب بشيم و به خودمون يادآوري كنيم داريم اين بچه رو اذيت ميكنيم با اين طرز برخورد و اونوقت نيشمون رو تا بناگوش واكنيم و بغلت كنيم و ببوسيمت و بگيم آره خوشحاليم تا خيالت راحت بشه و دغدغه ت كم.

قضيه وقتي خيلي بد ميشه كه تو يه كاري ميكني ما ناراحت و عصباني ميشيم، بعد در اثر وجدان دردي كه گرفتي از ناراحت كردن ما، بيشتر عصبي ميشي و كار بدت رو تشديد ميكني و هي رفتاراي بدتري نشون ميدي و ما ناراحت تر و عصبي تر و اين دور باطل هي ادامه پيدا ميكنه و ...

خداي من يكي دو بار شده كه كار به جاهاي خيلي باريكي كشيده و روم نميشه اينجا بنويسم. تازه وقتي توي اوج هق هقت بغلت ميكنيم و ميپرسيم خب چي شد اينهمه كاراي بد كردي و حرفاي بد پيش اومد، همينجور با صورت خيس از اشك و هق هقي كه منو آب ميكنه از خجالت پيش روح خودم و تو،‌ ميگي "آخه شما ناراحت شدين"!!!

و من شرمسار ميشم كه چرا از اول نفهميدم و كار به اينجا كشيد. حتم دارم بابايي هم خيلي پيش وجدان خودش كم مياره اينجور وقتا،‌ از كز كردنش توي كارگاه ميفهمم.

منو ببخش نازنينم، بايد از اول يادداشتهاي فرزندپروري رو مرور كنم. بايد كاري بكنم بيشتر از اين روحمون آزار نبينه. بايد وقت بذارم. بايد به دونسته ها و آموخته هام عمل كنم. بايد ...


موضوع : دلمشغولي | بازدید : 2411 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 دی 1391 و ساعت 23:22 توسط مامان فريبا |

دوباره یه سمینار بسیار جالب و پر از مطالب آموزنده برای خانواده ها توی شهرمون برگزار شد. حیفم میاد چیزایی رو که یاد گرفتم اینجا ننویسم. اینجوری هم یه مروری برا خودم میشه، هم برای دوستای خوبم میتونه یه سرنخ باشه، هم وقتی داری این پست رو میخونی و نمیدونم توی چه سنی هستی میتونی مامانی رو محک بزنی ببینی چقد به آموختنیاش عمل کرده.



ادامه مطلب...
موضوع : مطالب مفيد از ديگر منابع | بازدید : 2681 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 دی 1391 و ساعت 10:45 توسط مامان فريبا |

از " نُخمُلي " و " مُشتُلي " شروع شد. 

شخصيتهاي خيالي اي كه گاهي دوستت بودن،‌ گاهي بچه ت بودن،‌ گاهي مقصر خرابكاريا و عامل شيطنتات، گاهي كسايي كه هر چي فرياد داري بر سرشون بكوبي! و گاهي كسايي كه خواسته هاي خودتت رو از زبون اونا بيان كني. خلاصه شخصيتهايي كاملاً زنده و حاضر. درست يادم نيست ولي گمون كنم سه ماهي از تولدشون ميگذره. اينقدر اين چن وقته درگير پروژه هاي گوناگون بودم كه نتونستم تولدشون رو زودتر اعلام كنم.

بعد از يه مدتي سر و كله ي آقا گرگه و سگ و شير و ببر و پلنگ ظاهر شد. و از همه پررنگ تر آقا گرگه كه گاهي توي اتاق، آشپزخونه، دستشويي، يا زير تخت، پشت در و ... قايم ميشد و نميذاشت به اون محل بري،‌ خصوصاً وقتي ازت ميخواستم بري و كاري انجام بدي مزاحمت ميشد و بهترين دليل براي اينكه از زير اون كار در بري. خوب همه چي رو به هم ميبافي آخه بافنده جون! آقا گرگه رو نميتونستم تحمل كنم چون از ديد من نشون دهنده ي قوه ي ترسِت هم بود و من هميشه اوني رو كه باني اين شده از اين موجود بترسي سرزنش ميكردم با اينكه نميدونستم كيه يا چيه! اينقدر ازش گفتي كه منم يه شب توي خواب به سرايي رسيدم كه مملو از گرگ بود و عجيب كه هيچكدوم هم وحشي و درنده نبودن. در نهايت نرمي و لطافت توي يه سراي روشن به رنگ نورهاي نارنجي و زرد از سر و كول هم بالا ميرفتن. تو ولي به جز يكي دو بار توي اين مدت كابوس شبانه و يا نشونه هاي ديگه اي كه بگه خيلي اين موجود و فكر كردن بهش آزارت ميده از خودت بروز ندادي و همين شد كه زياد نگرانش نشدم. حس ميكنم ترس عميقي رو در تو بر نمي انگيزه و بيشتر براي تخيلت زنده است تا براي ترس.

بعد از اون ديگه شخصيتهاي كارتوني هم در زندگي روزمره مون و توي خونه مون حاضر ميشدن و اومد و شدي داشتن. گاهي توي خونه راه مي افتادي ميگفتي "سوييپر از اينجا دور شو" و من بيخبر از همه چي هي ميگفتم اين "سوييپر" ديگه كيه. ديري نپاييد به مدد همراهي تو در تماشاي تي وي و كارتون مجذوب كننده ي تو "دورا"، اين سؤالمم پاسخ داده شد و نگرانيم برطرف. حالا تازگيا شخصيت "سونيك" به خودت ميگيري و هيجان انگيز ميشي. من اما دلم نميخواد اين بخش تخيلت به سمت بدي هدايت بشه. از اين شخصيتايي كه مخل آرامشن و مخرب احساسات لطيف كودكانه ت منزجرم. دلم ميخواد حداقل توي كارتونهاي زمان كودكي خودم غرق بشي،‌ آروم و رمانتيك، اگه قراره تخيلاتت در اين حوزه هم بسط پيدا كنه. و از اينكه به "آن شرلي" هم توجه نشون ميدادي خوشحال بودم. 

همه ي اينا يه كنار، اين قوه ي بافندگيت وقتايي كه بكار ميفته تا مسلسل وار، كلمه بلغور كني و في البداهه شعري بسرايي تا همزمان با آهنگي كه مينوازي، من روش برقصم يا قصه اي بسازي به قصد جلب توجه يا بيان حالي،‌ ديگه اوج خودشه و همينه كه منو به وجود شگفتي عميقي در رازهاي آفرينش واميداره. گاهي چنان شعر قشنگي درمياد، با وزن و قافيه، كه از بخاطر نسپردنش هزاران بار به حافظه ي ضعيف خودم خرده ميگيرم. گاهي قصه ي قوي اي ميسازي كه شاخ آدم رو درمياره درست مثل ديشب كه ماجراش رو همون لحظه نوشتم يادم نره.

اين بخش تكاملت رو خيلي دوست دارم و بهش ميبالم. چون با وجودي كه سي و شش سال از عمر خودم ميگذره در خود من همچنان زنده است.

بافنده ي كوچك رشته هاي خيال! شبيهِ مسلم كودكيهاي خيلي دور من كه ذهنم ياري نميكنه بياد بيارم! شبيه جاريِ اين روزهاي من كه تشنه ي بافتنه! تا آسمونا دوسِت دارم، تا خدا! اينو هم خودت بهم ياد دادي.


موضوع : تکامل نیروانایی | بازدید : 1898 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 دی 1391 و ساعت 22:40 توسط مامان فريبا |

همین الآن اتفاق افتاد، نباید از دستش بدم.

[صحنه خونه ی ما، جلوی تلویزیون، بابایی تخمه شکنون در حال تماشای نود، من در حال وبگردی

نیروانا از پای تلویزیون بلند میشه و خودشو کش میاره]

نیروانا : خب من دیگه خسته شدم. برم بخوابم

من : خودت میخوایی بخوابی؟

نیروانا : آره، تنهایی میرم میخوابم

من : شب بخیر دخترم، بیا یه بوس بده

[نیروانا میاد بوس میده، در حالیکه بابایی همچنان با ولع تخمه میشکونه و نگران از اینکه نیروانا از تصمیمش توی راه بوس دادان به من صرفنظر کنه، رو به من تذکری میده که حالا بذار بره بابا!]

خدا رو شکر بده بستون ماچ و بوسه بخیر میگذره، نیروانا همچنان مصمم میره سمت اتاق و تختش، ما هم منتظر تا ببینیم چه اتفاقی قراره بیفته]

[بعد از چند دقیقه نیروانا در حالیکه برمیگرده]

...

: دیدم اونجا خروس داره میخونه، خورشید از پشت کوها دراومده، فکر کردم صبح شده، اومدم !!!

کیفیت عکس العمل من و بابایی رو به قوه ی تجسم خواننده و تماشاگر محترم واگذار میکنم عینک


موضوع : اين روزها | بازدید : 2780 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 1 دی 1391 و ساعت 17:48 توسط مامان فريبا |

من راز فصلها را میدانم و حرف لحظه ها را می فهمم

...

ای یار، ای یگانه ترین یار

...

زیر بارون اینهمه انرژی ِ آتیشین رفتن توی اولین روز زمستون ورای تصورم بود. برای همین گفتم تا داغ داغم بیام این لحظه ها رو بنویسم و بعد سر فرصت کامنتای پر از مهر و عشق یلدایی دوستای نازنین رو پاسخ بدم. 

اول صبح که پا شدم به این قصد بود که بشینم سر در این خونه و اینهمه نقل و نباتی شب یلدایی رو ببوسم سر چشمم بذارم و خونه رو باهشون آذین کنم که خاله سهیلا اومد دم در و گفت دو تا بلیط داره برای جشن یلدا!!! امروز صبح اول دی!!! گفت اگه دوست دارم لباس بپوشیم بریم باهاش. من  حرفاش رو جسته گریخته شنیدم و نشنیدم. اصلاً نفهمیدم جشن از طرف کی برگزار میشه و برای چی خواهری هم دعوته و .... فقط از اونجایی که تشنه ی جشن و شادیَم گفتم ای به چشم و تندی سر و ته صبحونه رو هم آوردیم و یا علی مدد. 

دم در سالن که رسیدیم حال و هوای میزبانان رو شدیداً روی موج مثبت عاشقیَت یافتم. و این در حالی بود که هنوز نمیدونستم مهمون کی هستیم. جمعیت داخل سالن هنوز زیاد نبود. رفتیم که اولاش بشینیم تا حسابی در جریان باشیم. آبجی سهیلا با چند نفری که نشسته بودن گرم حال و احوال شد و من تازه کم کم داشتم میفهمیدم که امروز کائنات عجب خواب خوشی برامون دیده. 

یه انجمنی هست به اسم انجمن خیریه حمایت از بیماران مبتلا به سرطان یاس کرمان که امروز به مناسبت یلدای دیشب و عید امروز یه جشن برگزار کرده و همه ی مرتبطین انجمن از بنیان گزاران و حامیان و بیماران دعوت این جشنن و نمیدونم خدای مهربون ِ خالق رنگین کمون چه نظر مهری به ما داشت که من و تو هم مهمون این بزم شدیم. چقدر شادی، چقدر صفا و چه عشق به همنوعی توی فضا موج میزد. چقدر کف زدیم و خندیدیم و عشق کردیم. چه انسانهای شریفی رو اونجا یافتم که از قبل میشناختمشون و به چشم ندیده بودم چه دستای سبز یاری رسونی دارن. چقدر بیشتر ایمان آوردم که هیچ مکتب و مرامی جز خدمت رسوندن به نوع بشر از خونواده و همشهری و هموطن و ... نمیتونه آدم رو به منتها درجه ی آدمیتش برسونه. نیروانای من! برای اینکه به نیروانا برسی، برای اینکه روحت جلا پیدا کنه، لازمه که توی این جمعها و انجمنها باشی. لازمه که دستات رو به یاری و با عشق به سمت همنوعانت دراز کنی. هر چی از شکوه امروز بگم کم گفتم. تو با چه انرزی ای کف میزدی علیرغم اینکه اولش دوست نداشتی توی اون جمع باشی و مثل همیشه که ازدحام و شلوغی یه جورایی مضطربت میکنه میخواستی بری بیرون ولی با انرزی مثیت و شوری که آقای خواننده بپاکرد چنان جوگیر شدی و دست میزدی که حظ کردم دخترم. 

خاله سهیلام مدال و جایزه ی مقام دوم مسابقات دوومیدانی و راهپیمایی بزرگسالان استان رو در رده ی سنی خودش مجدداً از طرف انجمن دریافت کرد و شادیمون رو صدچندان.

امسال سر زیباترین سفره ی یلدا نشستیم، سفره ای که پهن کننده هاش چنان دلهای بزرگ دریایی داشتن که پیش سخاوتشون کم میاوردی. هر چند یلدای دیشب پایان یافته و شکوهش رو به صبح اولین روز پیروزی روشنایی بر تاریکی بخشیده بود ولی اولین روز دیماه برامون عجیب بیادموندنی شد.

جای همه ی عزیزانمون خالی.

دستات همیشه در بازکردن گره ها باشه مث دستای سبزی که امروز بازیافتم، نیروانای من!



ادامه مطلب...
موضوع : اين روزها | بازدید : 7938 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 آذر 1391 و ساعت 14:31 توسط مامان فريبا |

دخترِكم!

قصه ي يلدابانو قصه ي بانوي گيس بلنديه كه سياهي و بلندي موهاش، مث شب، همه جا رو ميگيره و وقتي به تار موهاي كمندش مياويزي تا دلبرانه روش رو بسمتت برگردونه، به يه صورت قرص ماهي ميرسي كه مث صبح برفي اول زمستون سپيد و نورانيه.

خانوم بهار زيباترين روز سال رو با خودش مياره و يلدابانو زيباترين شبِ سال رو.

شبايي كه خوابت نميبره تنها قصه اي كه عاشقشي من برات بگم و توي اولين يا دومين جمله ش هيپنوتيزم ميشي و به خواب ناز ميري قصه ي خانوم بهاره كه اينجوري شروع ميشه : خانوم بهار چادر گلدارش رو سرش كرد ....

دلم ميخواد قصه ي يلدابانو رو هم اينقدر برات بگم تا آويزه ي اون يكي گوش دلت كني.

تا وقتي به اين باور رسيدي  كه بعد از هر سرماي زمستوني،‌ گرما و طراوت بهاري هست و بعد از هر شب بلندي باز هم سپيده ي صبحي، تازه به اين باور برسي كه اگه عاشق باشي و عاشقانه به همه چيز نگاه كني همون زمستون و شب هم پر از رمز و راز و زيباييه. پر از شكوهه.

همين كنتراسته كه چشم رو خيره ميكنه و دل رو مبهوت، خانوم بهار و يلدابانوي من!


موضوع : عاشقانه | بازدید : 2386 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 آذر 1391 و ساعت 14:42 توسط مامان فريبا |

بعد از جشن تولدت، آخر هفته رفتیم کرمان و یادبودهای تولدت رو برای مامان بزرگی، آقاجون، خاله ها و داییها بردیم. جمعه شب شیدا و آوای نازنین (نوه های آبجی شهلای عزیزم) که تنها دوستای کوچولوی تو توی فامیل هستن، پیشمون اومدن تا یه جشن کوچولوی تولد دیگه بخاطرشون برپا کنیم.

و به عنوان حسن ختام زیبا، ساینای عزیزم که به چند دلیل نتونسته بود بیاد تولدت و حسابی هم جاش خالی بود با مامان صالحه ی گلش اومدن تا 91/09/19 مون هم بیادموندنی بشه.

عزیزِ دلم، اینقدر این دهه برام پر از خاطره است که فکر کنم مزه مزه کردن شیرینیاش تا سال دیگه همین موقع طول بکشه. برای همه ی دوستای عزیزم که همه جوره شادیمون رو شکوه بخشیدن زیباترین آرزوها رو دارم و امیدوارم با این سریال طولانی دلزده شون نکرده باشم. خدا کنه اینقدر معرفت کسب کنم که به شادیای نی نی های نازشون جبران کنم. نازنینم دوستای خوبتو همیشه بنواز.

 ------------------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت:

هديه ها و يادگاريايي كه اين كارناوال شادي داشت بي حد و جاودانه است. تا ابد وامدار محبت عزيزانمم:

دوستاي نازنينم كه ساعت دو و چهل و پنج دقيقه بامداد يازدهم آذر، خواب رو به چشماي نازشون راه ندادن تا لحظه ي تولدت رو برام جاودانه كنن الهه ي نازم مامان يسنا و فريده ي نازنينم خاله ي نيايش، همينطور تك خاله ي كوثر جون كه اونموقع سحرگاهي با همراهي و كامنتاي خوشگلش خلوت مجازي دوستانه مون رو صفايي صدچندان بخشيد

دوستان و خونواده ي گلم كه سرچشمه و كرمان خونه مون اومدن و با هديه هاشون شرمنده م كردن، عليرغم اينكه ازشون خواسته بودم خودشون رو توي زحمت نندازن

دوستاي عزيزي كه از راه دور برات هديه فرستادن، ياوراي هميشه مؤمن خاله گلناز با وندا و هاناي عزيز، زهره جونم و دختر نازنينش نيايش

 همه عزيزاي من كه توي وبلاگهاشون از نيروانا و تولدش ياد كردن يا پست اختصاصي گذاشتن خصوصاً‌ دوست دوباره يافته م فريباي نازنين كه با شناسوندن  وبلاگ دردونه هاش توي روز تولدت حسابي شگفت زده و شادم كرد.

همه ي دوستاي گلم كه توي هر پست مربوط به تولدت به خونه مون اومدن و بارها و بارها يادگاري تولدت مبارك گذاشتن.

خانوم روانشناس و مشاور عزيزمون كه با تمام وجود آرزو ميكنم هر لحظه ي زندگيش بركت باشه كه لحظه هاي شاد و ناشاد زندگيمون پناه امن و آراممونه توي اين شهر غريب! كه با اين كارت تبريكي كه برام ايميل كرد حسابي سورپرايزم كرد 

 

و دوست عزيزم مهدخت مامان برديا كه شب تولدت عكساي بسيار زيبايي از تو برام فرستاد كه با همه ي عشقش ساخته و پرداخته. خيلي وقت نيست كه با هم دوستيم ولي انگار ساليان ساله كه از همراهي و عشقش بهره مندم

 

و همه ي دوستاي نازنينم كه همه جوره شادم كردن و خداي نكرده فراموش كردم نامشون رو بطور خاص ببرم.

خيلي دير اين پي نوشت رو گذاشتم . ايمان دارم كه عزيزاي من همه شون بزرگوارن و منو ميبخشن.

 دخترم اينو هميشه يادت بمونه كه قدردان باشي!



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 2515 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 آذر 1391 و ساعت 10:36 توسط مامان فريبا |

عليرغم رسيدن سطح انرژي به ميزان صفر در انتهاي شب مراسم تولدت،‌ با بهره گيري از منبع انرژي اي كه مفتخر به ميزبانيش بوديم، همون خاله سميراي نازنين، هديه هاي تولدت رو كه از خاله گلناز تيساگل خريده بودم تنت كرديم و با اين شمايل مسيحاييت شادي اونشبمون رو به اوج رسونديم: 



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 2829 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 آذر 1391 و ساعت 10:57 توسط مامان فريبا |

امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره

از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره

 امشب خونمون پر از طنین دلنوازه

تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه      

زندگیم با بودنت درست مثلِ بهشته

 تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک

     عزیزم دوسِت دارم تولدت مبارک

    تولدت مبارک، تولدت مبارک

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست      

جشن تو شروع زیبای تموم شادیاست

جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام

وقت شکرگزاریِ به سوی درگاه خداست

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه 

زندگیم با بودنت درست مثلِ بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک

عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک
 
                                             تولدت مبارک، تولدت مبارک


امشب تو ببین چه شور و حالی و صفایی

راستی که گل سرسبدِ محفل مایی

امشب رو لبا گَلای خنده واسه توست

آرزوی ما بخت بلند در طالع توست

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه 

زندگیم با بودنت درست مثلِ بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک

                                                عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک

                                                تولدت مبارک، تولدت مبارک

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست

....

حوصله ت سر نره عزيزم،‌ عمداً تمام اين آهنگ رو كلمه به كلمه نوشتم تا بهم حق بدي توي اون فضاي جشن تولدت چقدر احساسات منو برانگيخت كه بغضم رو تركوند و اشكم رو درآورد. طبيعيه كه خيليا فكر كنن از دست نق و نوقهاي تو توي اون شب و خستگي مفرطم كم آورده باشم و منفجر شده باشم ولي به خودم نميتونم دروغ بگم، به تو هم نميگم.

عزيزكم! اشك من قليان تمام احساساتي بود كه برات داشتم، جاري شدنش، تنها بدليل عشق عميقم بود كه انگار توي اين آهنگ به زباني ساده و شيوا از سوي من برات ترانه ميشد. همه ي عشقم نثارت براي لحظه لحظه ي بودنت!

 



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 18537 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 آذر 1391 و ساعت 8:48 توسط مامان فريبا |

با يه پيامك همه ي دوستان رو فراخوندم به جشن تولد و اين در حالي بود كه گلناز عزيزم چهار موتوره در حال تدارك سور و سات جشن بود و البته خودِ من و به تبع اون باباحامدِ طفل معصوم. دعا ميكرديم كائنات همه ياري برسونن و جشنت ديگه در موعدي كه گذاشتيم برگزار بشه. خيلي اتفاقها افتاد كه اگه مصمم نبودم و عزمم رو جزم نكرده بودم به همون يه دليل، كل برنامه حداقل چهار پنج روزي عقب مي افتاد. از قطع شدن بی سابقه ی آب شهری گرفته تا اشتباه هميشگي در انتقال محموله هاي باربري و خیلی چیزایی که اینجا نمیتونم ازش بگم و بنویسم. اما دلم نميخواست خيلي از تاريخ تولدت بگذره و به قولي از حال و هواي واقعي تولد بيفتيم. پارسال يه چند روز زودتر برگزار شده بود و امسال هم يه چند روز ديرتر برام قابل قبول بود اما نه خيلي زياد، اين بود كه عليرغم توصيه هاي ايمني كه گلناز عزيزم بهم كرده بود و صلاحديد دوستان كه ميخواستن بخاطر قطع شدن آب شهر، جشن رو به تعويق بندازم و ... جشنت همون روزسه شنبه چهاردهم آذر به قوت خودش باقي موند.

شب قبل از جشن تا ساعت سه بامداد همينجور داشتيم خونه رو تزئين ميكرديم. من، بابايي و سميراي عزيزم كه از كرمان اومده بود به ياري. يه عالمه وسيله ي تزئيني بود كه گلنازم فرستاده بود و براي نصب همه ش عمر نوح لازم بود. ديگه نايي نمونده بود، اين بود كه با وجود باقي موندن بخش عمده اي از كارها خوابيديم ولي مگه تو خواب ميرفتي! زار زار گريه ميكردي كه پام درد ميكنه، هرچي ماساژت ميداديم و آرومت ميكرديم فايده نداشت. كلافه شده بوديم كه اينو ديگه كجاي دلمون بنشونيم. خوابيدن اونشبت تراژدي غمناكي بود كه تا نيمه هاي فردا روز ادامه داشت. ظهر وقتي از خواب بيدار شدي و پرنسس برفيم رو با چشاي پف آلود ديدم دلم ريخت كه مجلس امشبمون عجب گل سرسبدي داره ولي هي به خودم دلداري ميدادم كه همه چي درست ميشه، همه چي آرومه، خوبه، درست پيش ميره، ... و رفت، درست پيش رفت. در لحظه هاي آخر بدو بدويي داشتيم كه نگو. خدا رو شكر ميكنم كه دوستاي عزيزم همكاري كردن و حدود يه ساعتي دير اومدن تا شرمنده شون نشيم. بهمون وقت دادن كه تا نيروانا روي دنده ي خوبشه باهاش عكس بگيريم و خاطره ي سه نفره اي به اتفاق بابايي از اون فضا داشته باشيم. اين قبل از جشنمونه :



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 3663 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 19 آذر 1391 و ساعت 22:24 توسط مامان فريبا |

روز تولدت تا ساعت هشت شب پيشم نبودي،‌ كرمان بودي و منتظر بودم با بابايي از راه برسي. از صبح توي همين خونه ت بودم و با خاله هاي مهربونت كه دوستاي نازنين من هستن شادي و مهر رد و بدل ميكرديم. تمام هواي روزم تو بودي و من خودم رو با ياد تو مرور مي كردم. خاله زينب گفت كه شب ميان پيشمون و من بينهايت خوشحال بودم كه توي شب تولدت با بهترين دوستت خواهي بود. عصر كه رسيدم خونه گفتم يه چيدمان كوچولو براي تولدت انجام بدم و وقتي از راه ميرسي خوشحالت كنم،‌ نگو كه قصد خاله زينب نازنين هم دقيقاً‌ همين بوده،‌ سورپرايز ما براي تولد. خاله زینب از مشهد و دیانای عزیز هم قبل از اومدن تو و مهمونامون زنگ زدن که خیلی مسرورم کرد. زينب و آناهيتاي عزيزم، بانوي آب، اومدن و شب تولدت به زيباييِ هر چه تمومتر برگزار شد. توي اين جشن، يادگاريِ قشنگ ديگه اي باهامون بود،‌ هديه ي زهره و نيايش گلم از آنسوي فاصله ها. چون تو شديداً دنبال هديه اي بودي كه بازش كني و جشنت هم كه قرار بود ديرتر برگزار بشه ديدم بهترين فرصته كه اين هديه ي ويژه رو بهت رونمايي كنم. ممنونم زهره ی من و نیایش عزیز، بانوی خواستنهای عاشقانه از خدا.

شب پرخاطره اي شد. يه تولد كوچولوي چندنفره در يه جمع صميمي. اميدوارم در شاديها و غمهاي زندگيت هميشه دوستاي نازنينت كنارت باشن عزيزم، دوستايي به سخاوت بانوي آب .

 



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 2314 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آذر 1391 و ساعت 22:37 توسط مامان فريبا |

تو، دونه ی برف من! قرار بود شنبه، سالروز تولدت از حدودای 8 شب بهت بپیوندم، برای همین بود که دلم میخواست جمعه رو که کرمانیم با هم خیلی خیلی خوش بگذرونیم. ظهر گفتیم با هم بریم یه کبابی بزنیم به بدن، آخه کباب خیلی دوست داری. رفتیم ولی اون کبابی رو که پِ یِ ش بودیم پیدا نکردیم. این بود که از جایی در اومدیم که همچین بر وفق مرادمون نبود، یعنی اصلاً توی ذوقمون خورد. باکلی حاشیه و ماجرا غذا رو که سفارش داده بودیم بالاجبار بهمون انداختن و زدیم بیرون. یه کمی خلقمون تنگ شد ولی مصمم بودم که بهت خوش بگذره، برای همین شب بابایی ما رو برد سرزمین رویایی یعنی از همون شهربازی سرپوشیده های خودمون. اونجا خیلی بهت خوش گذشت. ماشین برقی سوار شدی، بولینگ بازی کردی که عاشقشی و سوار کالسکه ی سیندرلا درجا تلو تلو خوردی. یه عالمه هم با چکش زدی توی سر دشمن فرضی تا بهت هوار تا تیکت جایزه بده. علیرغم همه ی سعی و تلاش و اونهمه جایزه گرفتنت، یه چیزی هم روی تیکتها گذاشتیم تا سرکار خانوم یه عروسک فسقلی دلفین که دوزار هم نمی ارزید بعنوان یادگاری تولدت از سرزمین رویایی غنیمت بگیری. خسته و کوفته ولی با دلی پر امید برگشتیم خونه تا فردای طلایی ای آغاز بشه.

عکسامون چندان تعریفی نداره ولی خب یادگاریه دیگه.




موضوع : تولدانه | بازدید : 3540 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آذر 1391 و ساعت 21:45 توسط مامان فريبا |

عزیزای من، دوستای گلم. مرسی که احوالم رو میپرسین. خودمم میدونم غیبتم طولانی شده، بر من ببخشین. خیلی گرفتار بودم. البته گرفتاری شیرینی بود. به زودی با کارناوال جشنهای تولد پرنسس برفی خدمت میرسم. زیاد طول نمیکشه قربون مهربونیتون ماچ


موضوع : اين روزها | بازدید : 2154 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 11 آذر 1391 و ساعت 2:45 توسط مامان فريبا |

چون دانه ای برف،

در اوج زیبایی،

آرام و آسمانی،

بر ما فرود آمدی؛

در انتهای پاییزی که تمام