واژه پرداز نیروانایی
الان از حموم میاییم. داشتم برات آواز میخوندم : این حقم نیست اینهمه تنهایی وقتی تو اینجایی وقتی میبینی بریدَََم ... دیدم توجهت جلب شد ولی چیزی نگفتی. بعدشم یه چن تا آواز و آهنگ دیگه خوندم آب بازی تموم. موقع پوشیدن حوله رسید. داشتم حوله ت رو ورمیداشتم که کف دستت رو بحالت عمودی گذاشتی روی فرق سرت و همینجور کشیدی روی صورتت و ادامه دادی پایین و پرسیدی "مامان اینجوری برید؟" گیج و مبهوت پرسیدم "چی؟؟؟" و تکرار کردی "آقاهه اینجوری خودشو برید؟" و من انگار تازه علامت سؤال ذهنم رنگ باخته باشه از خنده منفجر شدم و گفتم "نه قربونت برم، اون دل بریدنه یعنی جدا شدن، تنها موندن" و تو طبق معمول چشات برق زد. خوشحال شدی و شعر ر...







