نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

نگین انگشتر من

هزار کاکلی ِ شاد در چشمان توست، هزار قناریِ خاموش در گلوی من. عشق را ای کاش زبان سخن بود. ... این تکه جواهر از شعر زنده یاد شاملو رو به امروز تو تقدیم میکنم دخترم، که منتهای عشق منی.   ...
16 شهريور 1392

سورپرایز!

برای خوندن ماجراهای دیشبت به وبلاگ عسل برو، آرشیو همین تاریخ. البته تا خاله سمانه آپ کنه شاید یکی دو ساعتی اختلاف ساعت داشته باشیم ولی شک ندارم همین امروز مینویسه  ...
10 شهريور 1392

شیرین شیرینم

دیروز توی ماشین با هم سایه بازی کردیم. من روباه بودم و تو سگ. از شکار، دست خالی برمیگشتم و میومدم خونه تون، تو بهم گوشت میدادی. میخوردم و میخوابیدم و دوباره از اول... شب خونه ی مامان بزرگی خواستی بازم نمایش بازی کنیم و اینبار دیگه لازم نبود سایه ای باشه. قدرت تجسم فوق العاده ت نیازی بهش احساس نمیکرد. همون شکلی با انگشتای دست، فیگور سگ و روباه درآوردیم و تکرار نمایش. که بعد یهو یه دیالوگ جدید هم بهش اضافه شد که منو از خنده منفجر کرد. بذار برات بنویسم ببین الان چه حالی میشی با این خوشمزگیهای بچه گیت شِکرجان! : [سگ رو به روباه] برو نمایشگاه سگ ها ببین یه آقا سگی پیدا میکنی بهش بگو بیا بریم پیش خانوم سگه. بیارش برای من!!! ----------...
9 شهريور 1392

واشِر کوچولو

ای عشق آب و کف! ای عشق کپی برداریِ هر چی که دیدی و تجربه ی اون! ای عشقِ بانزاکتِ من!  دیروز که رسیدم خونه، گیر دادی یه چیزی بدین من بشورم!!! ماجرا از اونجا آب خورده بود که دیده بودی چند روز پیش شالَم رو با دست توی روشور دستشویی شسته م. خب حیفم میومد گلهای ظریفش رو به دورانهای بی محابای ماشین لباسشویی بسپرم. این شد که تو، یه چیز جدید دیده بودی و ولع داشتی برای تجربه ی هر چه سریعترش. رفتم یه جفت جوراب کثیف از توی سبدت ورداشتم و دادم دستت. درپوش فاضلاب رو بستم و روشور رو آب و کف کردم. مث یه خانوم روی چارپایه ت وایستادی و دیگه خدا میدونه چه کیفی کردی هی اون جورابا رو چِلِپوندی(!) توی آب و هی درآوردی. تازه بهت یاد دادم چه جوری ک...
6 شهريور 1392

زهی خجسته زمانی ...

هیچی نمیتونه لذت اون لحظه ای رو توصیف کنه که کلید بابایی توی قفل در پیچید و یهویی اومدین توی خونه. تا حدود 200 کیلومتری رو میدونستم کجایین ولی لحظه ی دیدار، به همت خبرندادن بابایی، خیلی خیلی هیجان زده شدم. تو عزیزِدلم مث خانومی تمام عیار بر من وارد شدی تا به قول خاله زینب نازنین غرق بوسه ت کنم. پنجشنبه عصر بود، حدودای شیش. خدایا سپاسم که عزیزان منو تندرست بهم برگردوندی، به عدد همه ی ذره های عالم. توی راهی که دوتایی با بابایی برگشتین تجربه های جدید جالبی داشتی: یکی اینکه توی صندوق عقب ماشین خوابیده بودی (البته با حفظ ارتباط با داخل ماشین) و کلی لذت برده بودی. بابایی قشنگ برات پتو و بالش پهن کرده بود و راحت خوابیده بودی، خصو...
2 شهريور 1392

کارگردان کوچک من

این روزا به طرز جالب انگیزناکی بازیگر نمایشهایی هستم که تو برام ترتیب میدی. خودت نمایشنامه می نویسی، طرح صحنه میزنی، کارگردانی میکنی و همبازی من میشی برای اجرا! خاله بازی از نوع امروزی و کاملاً تحت فرمان تو! و من گاهی مطیع و اغلب بی حوصله برای تن دادن به اوامر کارگردانیت.  تو طفلک معصوم هم برای اینکه مث پادشاه شازده کوچولو، اوامرت اطاعت بشه، مدام مجبوری فرمانت رو عوض کنی تا منِ آدم بزرگ حاضر به فرمانبرداری بشم. منو ببخش خانومِ کارگردان ولی واقعاً بعضی وقتا تکرار مداوم صحنه هایی که کارگردانی میکنی و کاتِ لحظه به لحظه شون حوصله م رو سر میبره و باعث میشه درست توی اوج بازی که داری لذت میبری از ادامه سر باز بزنم. چه بی رحمم نه!؟ (گفتم ...
30 مرداد 1392

دلم برات تنگ شده جونم

از نیمه ی مرداد که ترم تابستونی مهدت تموم شده، یه خرده با دست و بال فارغ تری گذران می کنیم. گو اینکه هر چند روز یک بار سراغ مهدکودکت رو می گیری و منم برای چندمین بار باید برات توضیح بدم که تعطیله و تا وقتی بابایی مدرسه ش شروع نشه نمیتونی بری مهد. آخر هفته ی گذشته فستیوال عروسی داشتیم؛ کرمان و بلافاصله فرداش مشهد. تقریباً از رفتن به عروسیِ مشهد منصرف شده بودیم که بازم دلمون نیومد و ساعت 12 ظهر زدیم به جاده و ده و نیم شب توی قلب عروسی رسیدیم. خیلی هیجان انگیز بود. یاد مجردیام افتادم و این قبیل ژانگولربازیاش! توی ماشین ناهار بخور، آرایش کن، لباس عوض کن، لباس تو رو عوض کن ... و همینجور یه کله بشین تا مقصد. بعدم خیلی رمانتیک برس وسط جشن و م...
28 مرداد 1392
11049 0 18 ادامه مطلب