نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

مهاجران

ا ین روزا حس خیلی عجیبی دارم. یه نوستالژی زیبا به این کارتون بچگیامون با منه. اصلاً این روزا خودِ ایناییم نیروانا: فقط یادمه خونواده ی لوسی برای پیدا کردن زمین و کار مهاجرت کرده بودن استرالیا و خونواده ی تو، خانوم کوچولو، به دنبال فضایی بازتر برای پرورش تو. و یه فرق دیگه هم هست و اون این که مهاجرت ما در حد لالیگا نیست، در حد باشگاهی بسیار بسیار کوچیکه، یعنی فقط از سرچشمه به کرمان! اون هفته ای که مریض شده بودی و اولین سین ر میم رو تجربه کردی برای من سختی و بلاتکلیفی مضاعفی داشت چون از حدود یک ماه پیش برآن شده بودیم که اول تیر، زندگی جدیدمون از دیار کرمان کلید بخوره و مریضی تو هزار فکر و خیال توی سرم انداخته بود، از طرفی تشویقم م...
22 تير 1392

شیرین تر از عسل

برای یه شروع زیبا بعد از اینهمه تأخیر، هیچی زیباتر از این نمی تونست باشه که یه اس برات بیاد با این متن: asalsoltani.niniweblog.com  منتظرتونیم. دیشب، بیدارخوابیای این چند روزه که حکایت مفصلش رو بزودی کلید میزنم به اضافه ی شام خوشمزه و زیادی که خونه ی زینبم نوش جان کردیم بند کرکره ی چشام رو که به معده وصله چنان کشوند پایین که دیگه هیچی نفهمیدم (یادت بخیر مریم جون با این تعبیر بامزه ت)، جوری که وقتی این پیام اومد لای پلکهام فقط تا حدی باز شد که نام درخشان سمانه ی عزیزم رو بعنوان فرستنده ببینم. و امروز صبح، روزم با خوندن پیامش روشن شد. نیروانای عزیز من! این روز قشنگ و شیرین تر از عسل رو برات یادگار می کنم به نام زیبای عسل...
19 تير 1392

اندر احوالات کلاسهای خلاقیت استودیو آبی

روند کلاسای استودیو آبی (خلاقیت) امیدوار کننده نیست و اگه واقع بین باشی میشه گفت مأیوس کننده ست. اینقدر که دیروز تماس گرفتیم گفتیم براتون کنسل کنن، برای تو و عسل و آناهیتا. اون هفته علیرغم اینکه تازه از شر تب خلاص شده بودی بردمت کلاس و برای خانوم جلالی هم گفتم که یه هفته ی تمام توی بستر بیماری بودی. با این حال با اشتیاق رفتی کلاس، یه لیست بلندبالا هم دادن وسایل نقاشی برات بخریم برای کلاس عصر نقاشی خلاق. بدو رفتم لوازم التحریری پیشنهادی و تهیه کردم و تند تند برچسب زدم که برای عصر همه چی آماده باشه، فکر کن چقدر توی ذوقم خورد وقتی عصر خاله زینب بهم اس داد که قراره کلاس عصرا کلاً کنسل بشه چون بچه ها نمی کشن!!! و بعنوان مثال تو عزیزم رو اسم...
9 تير 1392

فضاینده

هیچی نمیتونه توی دنیا بالاتر از این پرتابت کنه سمت آسمون که دخترک سه و نیم ساله ی به قول خاله زینب چلچل زبونت به موبایلت زنگ بزنه و با لحن شاد و کودکانه ش بی هیچ مقدمه ای بهت بگه: "سلام مامانی، من بهت افتخار می کنم، غذات واقعاً خوشمزه بود" بهت بگه: "عاشقتم مامانی" و بعد همینطوری که ذوقان شوقان داری با بابایی صحبت میکنی که چند و چون ماجرا رو برات بیشتر توضیح بده صداش رو از اون دورا بشنوی که شادمانه میگه :" سورپرایزش کردم! " الان من در اوجم خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، بذار بهشتت همینجوری زیر پام بمونه ...
4 تير 1392

اولین سین رِ میم

این هفته هر بار که از سر کار بر می گشتم خونه (البته روزایی که سر کار بودم) آرزوم این بود که سرحال و شاد و خندان ببینمت ولی نبودی. بی حال، بی رمق، تبدار، با صورت بی رنگ و دست و پاهایی که دیگه انگشتاشون زرد شده بودن. دیروز عصر دیگه نتونستم طاقت بیارم. وحشت کرده بودم که بدنت کم آب شده. اینه که به هر سختی ای بود بود بابایی رو از فوتبال کندم و رفتیم بهداری و اونجام خانوم دکتر کشیک رو از پای فوتبال کشوندم توی مطب و پشت میزش. برگه ی آزمایشا رو بهش نشون دادم و اونم تأیید کرد عاملش میکروبیه. توصیه ی پزشک دیروز که نوشته بود اگه وضعیتش بهتر نشد بستری بشه رو هم نشونش دادم. آنتی بیوتیکت رو عوض کرد و سرم نوشت و رفتیم که یه تجربه ی جدید و نه چندان خوشایند...
29 خرداد 1392
16182 0 38 ادامه مطلب

استودیو آبی و بسته ی آموزشی خلاقیت

اول راه شیراز بودیم که از استودیو آبی (مؤسسه خلاقیت و مهارتهای راه آینده نخبگان) تماس گرفتن که از نیمه ی خرداد  پکیج آموزشی خلاقیت برگزار میکنن و اگه میخواییم ثبت نامت کنیم. طبق معمول همیشه هم با اینکه میگن ملاک پول نیست و برای عشق کار میکنن همون دم اول میگن فلان مقدار پول بریزین به حساب. توی هول و ولای سفر بودیم، برای همین مهلت خواستیم تا برگردیم و درست پرس و جو کنیم و تصمیم بگیریم. قصه این بود که کلاسای خلاقیت مؤسسه در شرف راه اندازی بود و برای بچه های شهرستانی از جمله ما مشتاقان سرچشمه ای روزای پنجشنبه رو در نظر گرفته بودن. مام که عاشق اینجور برنامه ها و کلاً پیگیر. با دوستان هماهنگ کردیم و قرار شد نیروانا، آناهیتا و عسل رو توی ا...
26 خرداد 1392
11632 0 20 ادامه مطلب

لای این شب بوها

این روزا میبینم که فکرت مشغوله، مدام به چیزی فکر میکنی و جسته گریخته بروزش میدی. این روزا لبریز خدایی!!! و این پرسش بزرگ زندگیت که اون کیه؟ چیه؟ یه وقتا تو حیاط داد میزنی و میگی میخوام خدا صدامو بشنوه. یه وقتا یه عکس غریبه رو نشونم میدی و میگی این خداست و ... کاش سهراب باشم و بتونم برات بگمش : و خدایی که در این نزدیکی ست ... اما نه باید خودت کشفش کنی. باز با خودم میگم یعنی من کشفش کرده م؟! ... مسافر کوچولوی من! به جمع "از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود"ها خوش اومدی. کاش تو بتونی جواب خوب این سؤال رو به شیوه ای که تو هستی، پیدا کنی.  ...
22 خرداد 1392