نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

گُل برای گُل

گل من قرمز و خوشرنگ و زیباست گل من مهرَبان مهرَبانهاست گل من بوستان شادی ماست گل من آفتاب صبح فرداست گل من بهتر از هر گل به دنیاست گل من مادر است و او چه زیباست! نمیدونم کلاس سوم بودم یا پنجم که این شعر رو سرودم. هوس کردم این شعر رو به فرخنده بادِ امروز برات یادگار کنم و بلند آرزو کنم که روزی مادر بشی و این روزای منو بفهمی کوچولوَک. یعنی الان که داری منو میخونی چن سالته نیروانا!؟ همه ی گلهای عالم به پات همین امروز و روزی که به یُمن حضور یه فرشته مث خودت، مادر میشی دخترم! همه ی گلهای عالم به پای مامان عزیزم، مامان عزیز حامدم، خواهرای گلم و همه ی اونایی که عمری برام مادری کردن و مدیون محبتشونم همیشه. همه ی گ...
11 ارديبهشت 1392

هجوم زیبای اُردی بهشتی

فردا یازدهمه و سه سال و پنج ماهگی تو، روز کارگر هم هست و و روز مادر که یعنی من! پس فردا دوازدهمه و روز معلم که روز باباییه،  بعد میره تا نیمه و ... از هیجان اینهمه هجوم اردیبهشتی دارم منفجر میشم. یه روزی که عاشق شدی میفهمی چی میگم همه ی زندگیم، تویی که منو مادر خطاب میکنی! ... ...
10 ارديبهشت 1392

گرگِ بَدِ گُنده

"مامان، چرا این مردما به سگشون غذا نمیدن هی هاپ هاپ میکنه من میترسم..." "مامان، اُرگ مثل گُرگ میمونه... یه گرگی توی اتاقمه... بابا، برام قصه بگو تا از گرگ نترسم..." ... این ترس از آقا سگه و آقا گرگه کم کم داره برامون نگرانی بوجود میاره. نمیدونم اول باید بگردم ببینم کی، کِی و کجا سوتی داده، یا اینکه درستش اینه که بگردم ببینم چطور میشه حلش کرد؟ و یا هر دو گزینه؟؟؟ یا هم اینکه اصلاً بیخیالش شم و به حساب اقتضای سنی ت بذارمش. در هر صورت اطلاعاتم در این زمینه خیلی کمه، کمک! ...
7 ارديبهشت 1392

یخ در بهشت

سر سفره از بس طنازی کردی هوس کردم بغل بگیرمت و سفت، فشارت بدم. بی درنگ در آغوش فشردمت و تو هم انگار که منتظر همین باشی، خودت رو جا کردی کنج سینه م و سرت رو چسبوندی به شونه م. هنوز گرمای بغلت رو درک نکرده، یهو خودم رو کشیدم عقب که نکنه دور دهان خورشتیِ تو لباسم رو لک انداخته باشه و تو هم که دلیل عقب کشیدنم رو فهمیدی، برای اینکه کم نیاری، وازَده گفتی "مامان، رُژ زده بودی، رژی شدم". گفتم نه نزده بودم  .... از خودم خجالت کشیدم. حلاوت بوسه و آغوشمون رو چه زود هدر داده بودیم، اونم فقط بخاطر بی ملاحظگی منِ آدم بزرگ، منو ببخش طفلکِ معصوم ! ...
4 ارديبهشت 1392

اُردی بهشت نامه

دخترکم بهانه ی نوشتن این پست تَنه ایه که دو شب پیش به روحم خورد و دو ساعت تمام منو گریوند. تنها بودم و تو خواب بودی. به یه درددلی گوش دادم که مث یه قطعه سنگ، برکه ی کوچیک وجودم رو به تلاطم انداخت. دو ساعت تمام اشک ریختم و نوشتم. همه ی آرامشم این بود که تنه ای رو که به روحم خورده با ارسال اون نوشته به عزیزی که ازم گله کرده بود التیام ببخشم اما صبر کردم و در پاداش صبرم، التیام واقعی رو دیروز با شنیدن حرفای دوست عزیزم گرفتم که عجیب به دلم نشست و باعث آرامشم شد. یه درس اخلاقی انسانیِ خیلی بزرگ گرفتم که خیلی دلم میخواد اینجا برات یادگارش بکنم، به نام همون دوست اردی بهشتی عزیزم که اینهمه روحش بزرگه و تا همین چند روز دیگه سعادت دیدارِ روز به روزش ...
1 ارديبهشت 1392

تولدت مبارک گلِ پونه

  امروز تولد بهترین دوستان توست، بانوی آبهای زلال، آناهیتای نازنینِ ما و سیمرغ قله های بلند عاشقی، ساینای عزیز . شنیده بودم تولد ساینا قراره سیرجان برگزار بشه و علیرغم شوقمون به شرکت در تولدش نمیتونستیم اونجا باشیم. آناهیتام به دلایلی قراره دیرتر جشن تولد بگیره. این بود که گفتم برای دلخوشیِ خودمون و پاسداشت عشقی که به دوستات داری روز تولد آناهیتا رو با بابا و مامان مهربونش به بزمی دوستانه و خصوصی بشینیم. دیروز که از کرمان می اومدیم تصمیم گرفتم براش کیک بگیرم و دعوتشون کنم خونه مون که سورپرایزشون کنیم. داشتم از قنادی می اومدم بیرون که تو و بابایی اومدین پیشواز. وقتی جعبه رو دستم دیدی طبق معمول فکر کردی برای تو چیزی گرفتم و من گف...
27 فروردين 1392

حال و هوا

سیا باهار، شو ببارُ روز ببار.   معنی واقعیِ این شعر فولکلور رو حالا به تمامی میفهمم.  سه روزه حس میکنیم در خطه ی باصفای شمال کشور زندگی میکنیم، با حسی سرشار از ابر و بارون و مه و تگرگ و برف! وای خدای من، همه ی حواست رو درگیر میکنه و بیشتر از همه بوی صمغ درختای سرو و کاج که با بارش بارون درمیامیزه هوش از سرت میبره. اینجا بهشت است، صدای ما را از اوج ابرها میشنوید! میگی مامان من بارون دوس ندارم، برف دوس دارم و شاید بخاطر دل تو بود که دیروز عصر هجدهم فروردین بارش یه لایه ی سفید برف ما رو برد به حال و هوای زمستون. از برف بازی هم به ور رفتن با یه گوله برفی که بابا برات از حیاط بیاره قانعی. از بس تی تیش بارِت اُوردم و میت...
19 فروردين 1392
20611 0 38 ادامه مطلب