نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

کوچه ی خاطره های صورتی

قرار بود این بهارمون بوی دیدار یسنا و الهه داشته باشه، قرار بود بازم مشهد به زیارت نیایش و زهره نورانی بشیم، قرار بود بازم با دیانا و زینبم ، با نیروانا و نسترنم خاطره بسازیم. قرار بود منتظر گلنازم باشیم و وندا و هانای گلش که از دریای شمال سمت مشهد بیان و قرار بود میون دوستی های بنفشمون بزم هایی به پا کنیم شورانگیزتر از هر بنفشه باران بهاری. اما نشد اینهمه. علیرغم قراری که از یک ماه پیش با الهه داشتیم و بیقراری ای که از آبان ماه به دلمون افتاده بود با شنیدن خبر مسافرتش به کرمان، با اتفاقی که براشون افتاد و زود ترک کرمان گفتنشون نتونستیم از مشهد بهشون برسیم و آبروی میزبانیمون بر آب رفت. از اونطرف قراری رو که با زهره گذاشته بودیم در...
15 فروردين 1392

هفت طواف، چهل وادی

باز یازده زیبا و هفت سالگی پیوند من و بابایی و چهل ماهگی تو! از چینش زیبای این اعداد مقدس و روزهای بیادماندنی شگفت زده م.  ای یار، ای یگانه ترین یار، آن شراب مگر چندساله بود! ... گفتگو نداره که توی این هفت دور طوافمون به گرد کعبه ی عشق که چهل ماهش رو با تو پا به پا بودیم چه ها که بر ما گذشته و نگذشته. اصل مطلب اما، همیشه این بوده که دور گردون، هرگز، به تمامی، بر مدارِ مراد نمیگرده، چیزی که مهمه اینه که تو مرادت رو از گردشش بدست بیاری. هنر زندگی کردن همینه ستاره ی زمینیِ من! ... خطوط را رها خواهم کرد  و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد و از میان شکل های هندسی محدود به پهنه های حسی وسعت پ...
11 فروردين 1392

باورِ رنگیِ باروری

روایت تصویری دومین معجزه ای که دیشب تو خونه مون رخ داد؛ در امر تجهیز سفره ی هفت سین به یه نماد خیلی خوشگل دیگه که عاشقشم. عاشقشم چون با دستای ظریف تو رنگ میگیره و زیبا میشه. این تخم مرغای سفالی رنگین، نقش دل پاک تو رو روی خودشون دارن، از این جهت اصل اصلن.  اما باور باروری رو با تخم مرغای سفید یکرنگی که توی سفره میذاریم اصالت می بخشیم تا  هیچوقت به کپی ها ایمان نیاریم و اعتماد نکنیم.  به یاری ایزد توانا، بالنده ی من!   روایت تصویری دومین معجزه ای که دیشب تو خونه مون رخ داد؛ در امر تجهیز سفره ی هفت سین به یه نماد خیلی خوشگل دیگه که عاشقشم. عاشقشم چون با دستای ظریف تو رنگ میگیره و زیبا میشه. این تخم مرغهای سفالی رنگی...
28 اسفند 1391

تا سبز شوی، ساقه کنی، ریشه دوانی

وقتی آدم یه سر داشته باشه و هزار سودا، هیچ بعید نیست که مجبور باشه همیشه به دقیقه ی نودی امیدوار باشه که قراره توش معجزه رخ بده. این معجزه دیشب رخ داد و بالاخره موفق شدیم قدوم خانوم بهار رو برای هفت سین خونه مون سبز کنیم. که صدالبته قراره هفت سینی باشه بدون حضور ما کنارش در لحظه ی بوسیدن زمین و بهار. خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه که در امر سبز کردن سبزه ی عید هم به کمکمون اومد تا حتی شده بصورت MP3 به این سنت دیرینه احترام بذاریم. سبزانگشتی من! بهار خونه مون تویی. همیشه باش. وقتی آدم یه سر داشته باشه و هزار سودا، هیچ بعید نیست که مجبور باشه همیشه به دقیقه ی نودی امیدوار باشه که قراره توش معجزه رخ بده. این معجزه دیشب رخ داد و بالا...
28 اسفند 1391

تابلویی در راه

وقتی بعد از شنیدن تفسیر نتیجه ی تست تو که از روی سی دی برامون توضیح داده شد، این گواهینامه رو از خانوم جلالی گرفتم انگار تو اوج آسمونا بودم. انگار که مدرک پرفسورای تو رو بهم داده باشه. یه حس خیلی قشنگی بود که به همه ی آوردن بُردنای تو برای تست دادن می ارزید. ولی میدونی چیه آی کیوی من! این فقط یه خودارزیابیه. انگار بیشتر برای این بدستش آوردیم که فرزندپروری خودمون رو تا الان محک زده باشیم تا استعداد تو رو. برای اینکه ببینیم درست میریم یا نه. به نظرم شناختی که ما لحظه به لحظه از تو و تواناییات داریم رو نمیشه با هیچ تست و نرم افزار ارزیابی ای بدست آورد. مطمئن باش، این اولین آزمون و مدرک زندگیت چیزی از حس مسئولیت پدر و مادری ما به تو...
27 اسفند 1391