نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

روسفیدم از تو کودکم، تقدیم به روز جهانی تو که در راهه

دوشنبه ای که گذشت اولین جلسه ی اولیا و مربیان مهدت برگزار شد. اینقدر برای برگزاریش هیجان داشتم و می ترسیدم اگه برم سرکار توی نیمروز نتونم ماشین گیر بیارم و برگردم کرمان که کل روز رو مرخصی گرفتم تا ساعت چهار و نیم عصر بتونم به موقع توی جلسه باشم! خیلی دلم میخواست بابا حامدم، اندازه ی من هیجان و شوق داشته باشه و توی این مراسم پرخاطره همراهیم کنه که به گفته ی خودش تجمع انرژیهای منفی توی اون ساعتِ روز نذاشت تصمیم به حضور بگیره؛ شایدم خاطره ی ناخوشی که به خاطر شغل آموزگاریش از اینجور جلسه ها داره، میل و رغبتی براش باقی نذاشته بود. هر چی که بود به مساعدت بابایی، شسته رُفته و مرتب، یه شاخه گل به دست، سرِ ساعت، واردِ خونه ی دومت شدم دخترم. حس میکرد...
16 مهر 1392

رو به مهر

انگار این آخرِ تابستونِ تو گره خورده به اسباب کشی و جابجایی. هفته ی پیش اومدیم سرچشمه تا اونهمه ریز و درشتِ اسباب جامونده رو -که هنوزم نمیدونم باید کجا جاشون بدیم - بار بزنیم و منزل مسکونی رو تحویل بدیم. چند روزی که پیش خاله زینب بودیم برامون کلی خاطره شد و برای تو و آناهیتا و عسل هم لحظه های خاطره انگیزی بودن آخرین لحظات زندگی در سرچشمه. ممنونم از روی گشاده و دل مهربون زینب عزیزم که توی شرایط سخت همراهمون بود؛ هر چند همه ی دوستای عزیزم مدام یادآوریم میکردن که هستن و آماده ی همه جور همکاری ولی خب دوستی تو و آناهیتا و دلتنگیای جفتتون برای هم باعث شده بود این مدت مزاحم اونا باشیم. با هیشکی خداحافظی نکردیم، حس غمگینی داره که نمیخوام فعلاً ...
2 مهر 1392

کی، کیِ کی؟

در راستای کاوشهای خویشاوندی و کشف نسبتها که این روزا سخت پی گیرش هستی شنیده م که از بابایی پرسیدی: بابا تو چکاره ی مامان بزرگی میشی؟ و بابا جواب داده: دومادشون و تو با شگفتی هر چه تمام تر در اومدی که: ولی مامان بزرگی که عروست نیست، مامان عروسته! ...
25 شهريور 1392

جمله بازی با تراشه های الماس

انگار برای یادگیریِ تراشه های الماس، روش لاک پشتی برات مؤثر نیست و واقعاً جهش و پرش و دوی خرگوشی رو توی این آموزش لازم داری. البته تنها در لحظه ی موعودی که تو هوس کنی و من حوصله. پارسال بعد از اینکه مرحله یک رو بشرحی که در پست کلمه بازی با تراشه های الماس نوشتم بهمین شیوه ی خرگوشانه تموم کردی، فاز بعدی رو شروع کردم اما طبق برداشتی که همین بالا نوشتم چندان پیشرفت و حرکت چشمگیری نداشتی. بعد از حدود یک سالی که از این ماجرا میگذره، دیشب یهو دراومدی که کلمه بازی کنیم و من که شکر خدا خواب آلود نبودم، طبق راهنمای این مرحله شروع کردم. چند تا کلمه و جمله ای رو که از قبل باهات کار کرده بودم مرور کردیم و تو برعکسِ همیشه خیلی مکث نمیکردی و انگار...
23 شهريور 1392

زیر آسمانِ شب

دلم لک زده بود برات. این چند روزه خیلی حس میکنم دلتنگتم و سهم من از دیدن و لمس حضورت خیلی خیلی کمه. روزا که تا شیش نیستم و بعدشم بخاطر کارگاه بابایی تا برسم پیشت و ببینمت حداقل هفت شده. اینه که دیشب وقتی دیدم تا گفتم کار دارم و باید برای فرداتون غذا درست کنم، بدو رفتی بغل بابا حامد خوابیدی توی بالکن، دلم خیلی گرفت. حس پدرایی رو پیدا کرده بودم که تا دیروقت شب سرِ کارن و بچه هاشون همیشه فکر میکنن باباشون دوسِشون نداره! برگشتم توی آشپزخونه و شنیدم داری صدام میزنی. دویدم و با خوشحالی گفتم جانم، صدام زدی کارم داشتی و تو باز گفتی نه بابایی رو صدا زدم! بازم دلم گرفت. و اینبار بابایی که متوجه این حس من شده بود به یمن برنامه ی نجات بخش و البته گاهی ...
19 شهريور 1392
12059 0 23 ادامه مطلب