نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

چشم چشم دو ابرو

نازنینم! خوشحالیم که در سیر طبیعی مراحل رشدت به تصویر آدم رسیدی!  از اولین روزی که قلم به دست گرفتی و تنها اثرهای کمرنگی روی کاغذ به جا گذاشتی خیلی گذشته. ما به ایمان محکم بابایی به عدم نیاز به آموزش نقاشی به کودک، اینهمه مدت صبر کردیم و انعکاس روح بلندت رو به آموزه های خودمون محصور نکردیم تا خودت پله پله نقش بیافرینی و برسی به چنین روزی که این اتفاق زیبا رو در دلهامون جشن بگیریم و بر دیوار ذهن و این خونه خاطره کنیم.  زیبایی این رویداد مثل خیلی از رویدادهای دیگه در هم آییش با اتفاقای دیگه ست: یکی این که هنوز توی مهد مشغول پروژه ی "من" هستین و در مورد کلی چیزا حرف زدین، تجربه کردین، بازدید کردین ...، من منحصر بفرد ...
20 آبان 1392

هم آیش زیبا

به مدد گزارشهایی که از مهدت میرسه دریافتیم که الان بلدی بشماری و عدد و رقم رو با هم تطابق بدی. دیشب داشتم خواب می دیدم که داری دو تا عدد چندرقمی گنده رو، روی یه وایت برد با هم جمع میزنی!!! قشنگ دغدغه ت رو برای شمردن هر چی که دم دست و چشمت میرسه میبینم. و میشنوم زمزمه های اقرارت به یکتایی خدا رو  : قل هوالله احد. خیلی جالبه که در عین اینکه همه چی رو میشماری و تا براشون میبینی خدا رو، بی تا، فریاد بزنی عزیزم. امیدوارم ذره ذره ی وجودت همراه با تک تک سلول های نازنینت به یکتایی خدا ایمان بیارن و هیچ گاه به هیچ شکلی، هیچ چیزی رو غیر از جان لایتناهیِ جهان، شایسته ی پرستش و تکریم ندونن. اون منِ نازنینت که این روزا در حال کشفشی باید تو رو به...
8 آبان 1392

عسل واژه های تو در آستانه ی چهل و هفت ماهگی

گَرمَمبَند: گردن آویز دَستَمبَند : بر وزن گردنبند، همان که زینت دست می نمایند، دستبند لَخبَند : آذین چهره، همان که هیچ گاه از صورت هیچ بنی بشری محو مباد اِودِزاج : آیین اشتراک مهر و عشق و نفس، همان که این روزها بدان و حکمت آن می اندیشی منحصربفرِد من!
6 آبان 1392

میذاری همه ی عروسکاتو واسه ی ما

- مامانی من بزرگ شدم با کی عروسی کنم؟ - نمیدونم عزیزم، باید بزرگ بشی خودت انتخاب کنی، تصمیم بگیری. - من میخوام با ... عروسی کنم. ------------------------------------------------------------ - آقاجون من بزرگ شدم میخوام با ... عروسی کنم. - حالا این ... کی هست؟  - پسرِ ... - [کاملاً غیرتمندانه!] به به به، چشمم روشن! من باید حتماً این ... رو ببینم. ------------------------------------------------------------ - مامانی میشه ... بابای حنا باشه؟ - حنا کیه دخترم؟ - دخترم. - !!! ------------------------------------------------------------ شاید بخاطر شناختی که کم کم از خودت و جنسیت خودت دار...
29 مهر 1392

سهم من از خدا تویی

عاشقانه های تو برای من یه شبی که آروم توی آغوش من خوابیدی: مامانی دوسِت دارم با همین ابروهای قشنگت دوسِت دارم با همین لبای قشنگت دوسِت دارم با همین چشای قشنگت دوست دارم با همین موهای قشنگت دوسِت دارم با همین شلوارت دوسِت دارم با همین لباست ... تا حالا هیشکی یه همچین شعر قشنگی در وصف من گفته آیا!؟   ...
22 مهر 1392

کودکانه های من و تو در جشن کودک

از مهدکودکت یادداشت گذاشته بودن که چهارشنبه هفدهم مهر جشن هفته ی ملی کودک توی مهدتون برگزار میشه و منم خوشحال که چون عروسی محمدجون پسرخاله هم همون روزه و توفیق مرخصی دارم(!) میتونم به جشنتون بپیوندم. تندی و البته با ماجراهایی بسیار، این لباس و کفشت رو که قرار بود برای عروسی دستمون برسه و بپوشی از تیپاکس تحویل گرفتم و برآن شدم که توی جشن مهد هم همینو بپوشی. یعنی چون نوشته بودن تصویربرداری میکنن و لباسی که دوست دارین بپوشین منم از خدا خواسته دل خودم یکی رو حداقل از عزا درآوردم و تو سیندرلای صورتی پوشم رو با این هیئت آماده کردم که بریم مهد. دوربین هم ورداشتم و خوشحال ساعت هفت و نیم صبح دمِ مهد بودیم. خوب شد پرسیدم که جشن با حضور بزرگترام ه...
20 مهر 1392
16505 0 24 ادامه مطلب