نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

دويديم و دويديم

با يه پيامك همه ي دوستان رو فراخوندم به جشن تولد و اين در حالي بود كه  گلناز عزيزم  چهار موتوره در حال تدارك سور و سات جشن بود و البته خودِ من و به تبع اون باباحامدِ طفل معصوم. دعا ميكرديم كائنات همه ياري برسونن و جشنت ديگه در موعدي كه گذاشتيم برگزار بشه. خيلي اتفاقها افتاد كه اگه مصمم نبودم و عزمم رو جزم نكرده بودم به همون يه دليل، كل برنامه حداقل چهار پنج روزي عقب مي افتاد. از قطع شدن بی سابقه ی آب شهری گرفته تا اشتباه هميشگي در انتقال محموله هاي باربري و خیلی چیزایی که اینجا نمیتونم ازش بگم و بنویسم. اما دلم نميخواست خيلي از تاريخ تولدت بگذره و به قولي از حال و هواي واقعي تولد بيفتيم. پارسال يه چند روز زودتر برگزار شده بود و ام...
20 آذر 1391

سخاوت بانوي آب

روز تولدت تا ساعت هشت شب پيشم نبودي،‌ كرمان بودي و منتظر بودم با بابايي از راه برسي. از صبح توي همين خونه ت بودم و با خاله هاي مهربونت كه دوستاي نازنين من هستن شادي و مهر رد و بدل ميكرديم. تمام هواي روزم تو بودي و من خودم رو با ياد تو مرور مي كردم. خاله زينب گفت كه شب ميان پيشمون و من بينهايت خوشحال بودم كه توي شب تولدت با بهترين دوستت خواهي بود. عصر كه رسيدم خونه گفتم يه چيدمان كوچولو براي تولدت انجام بدم و وقتي از راه ميرسي خوشحالت كنم،‌ نگو كه قصد خاله زينب نازنين هم دقيقاً‌ همين بوده،‌ سورپرايز ما براي تولد. خاله زینب از مشهد و دیانای عزیز هم قبل از اومدن تو و مهمونامون زنگ زدن که خیلی مسرورم کرد.  زينب و آناهيت...
19 آذر 1391

یه قدم مونده به گل

تو، دونه ی برف من! قرار بود شنبه، سالروز تولدت از حدودای 8 شب بهت بپیوندم، برای همین بود که دلم میخواست جمعه رو که کرمانیم با هم خیلی خیلی خوش بگذرونیم. ظهر گفتیم با هم بریم یه کبابی بزنیم به بدن، آخه کباب خیلی دوست داری. رفتیم ولی اون کبابی رو که پِ یِ ش بودیم پیدا نکردیم. این بود که از جایی در اومدیم که همچین بر وفق مرادمون نبود، یعنی اصلاً توی ذوقمون خورد. باکلی حاشیه و ماجرا غذا رو که سفارش داده بودیم بالاجبار بهمون انداختن و زدیم بیرون. یه کمی خلقمون تنگ شد ولی مصمم بودم که بهت خوش بگذره، برای همین شب بابایی ما رو برد سرزمین رویایی یعنی از همون شهربازی سرپوشیده های خودمون. اونجا خیلی بهت خوش گذشت. ماشین برقی سوار شدی، بولینگ بازی کردی ...
18 آذر 1391

مینویسم پس هستم

عزیزای من، دوستای گلم. مرسی که احوالم رو میپرسین. خودمم میدونم غیبتم طولانی شده، بر من ببخشین. خیلی گرفتار بودم. البته گرفتاری شیرینی بود. به زودی با کارناوال جشنهای تولد پرنسس برفی خدمت میرسم. زیاد طول نمیکشه قربون مهربونیتون  ...
18 آذر 1391

*

چون دانه ای برف، در اوج زیبایی، آرام و آسمانی، بر ما فرود آمدی؛ در انتهای پاییزی که تمام بهار بود. شاهزاده ی پرنیان پوش برفها! این سومین سال پادشاهی پرشکوهت بر دامنه ی دلهایمان سپید باد!   ...
11 آذر 1391

یادِ ایام

قرار بود یزد دنیا بیایی. تاریخ تولدت هم از قبل مشخص شده بود 11/09/88 و من که خیلی به خوشگلی تاریخ ها اعتقاد دارم از این امر خوشحال بودم هرچند تمام و کمال به دلم نمیچسبید که این تاریخیه که خود ما تعیین کردیم. از دو روز قبلش بار سفر بستیم به سوی یزد و چون از کرمان میرفتیم هیأتی متشکل از مامانم (مامان بزرگی)، آبجی شهلا (خاله شهلا) و عروس مشتاق و همه جور پایه ش (خاله ریحانه) همراهیمون میکردن. تازه قرار بود مادرجون و عموحمید هم از مشهد در یزد به ما بپیوندن. رفتیم و رسیدیم و خونه ی خواهرزاده های گرامی که در یزد به امر دانشجویی اشتغال داشتن سکنی گزیدیم. صبح دهم رفتیم خدمت جناب دکتر حجت عزیز- که الهی هر چی خیر و برکته براش بباره- و مجسمه ی ...
10 آذر 1391

احسانِ مامان احسان

يه بار ديگه مجبورم اين قطعه ي هميشگي رو در برابر مهر بي پاياني بكار ببرم كه هم اينك چشام رو از شدت تعجب تا منتها درجه از هم گشاد: نه سبز پوشيده بودم و نه دست تكان داده بودم در باد، كه اينهمه سار بر سرم ريخت اينهمه سار بر سر من طعنه ي آسمان است شايد به عريانيَم!   دوست نازنين من،‌مامان احسانِ عزيزم! من شايسته ي اينهمه مهر نيستم. بزرگواري بزرگوار. سپاسگزار مهر بي بديلتم. اميدوارم نيروانام قدر اين دوست خوبش رو تا هميشه بدونه. ...
8 آذر 1391

نفس باد صبا

ميگم همينجور بركت ميباره براي من و تو، ايناها، اين بنفشه ي بهاره به شميم نفس باد صبا  كه با قلب پاك و مهر بي همتاي كودكيش (كه البته با اينهمه كمالات واسه خودش خانوميه به خدا) برات جشن تولد گرفته توي خونه ش . فداي بزرگياش. دستشو ميبوسم. هميشه ي ايام برات تولد نو به نو باشه صباي من! ...
7 آذر 1391

دختر پاييزيِ من!

خوشحالم كه تونستيم درست يه روز قبل از اينكه باد و بوران و بارون، جلوه ي پاييزي حياط خونه رو به زمستونيش ورژن بزنه، به همت بابايي و در حاليكه هنوز سرما خورده بودي اين لحظه ها و صحنه هاي قشنگ رو به خاطرات چهارگوشمون بپيونديم: دخترِ شباي پاييز، مي‎مونم با تو هميشه واسه من هيچکي تو دنيا دلبر خودم نميشه وعده‎ مون هر روز ابري زير الماساي بارون چه بهار باشه چه پاييز چه تابستون چه زمستون ...
6 آذر 1391