نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

برداشت ويژه از روزي كه جهان به نام توست

خواستم يه جورِ خاص روزت رو پاس بدارم و سپاس خدايِ مهربونم و همه ي ياريگران كه اين خواسته م به اجابت رسيد. مابقيش رو خودت توي تصاوير بخون كودكِ من: يه عشق وافر به تو، يه جرقه، يه عزمِ راسخ، يه تماس با خاله مريمِ عزيز، يه بليط هواپيما، يه بستنِ بار و بُنه و يه پرواز بسوي سومين جشنواره ي "بهترين ها براي غنچه هاي شهر"، كجا؟ برج ميلاد تهران! بعد از تولد يك سالگيت، اولين باري بود كه سفرِ هوايي رو تجربه ميكردي. همه چي برات جالب بود، قربون صدقه رفتنِ خاله هاي هواپيما (مهمانداران)، تصورت از پرواز، هي پرسيدنِ اينكه الان داريم پرواز ميكنيم؟ الان داريم ميريم؟ ... و از همه جالب تر كه يه خاطره ي فراموش نشدني رو برام حك كرد اينه: وقتي...
19 مهر 1391

ختم به خير

خيلي وقته از پيشرفتهات ننوشتم گلم،‌ از بس كه حواسم به مسائل اجتماعيت مشغول بوده،‌ ببخش. جفت پا پريدن رو چند وقته ياد گرفتي و شرمنده كه دقيق نميدونم كِي! از روي مبل جفت پا ميپري پايين و يه روز كه خونه ي آناهيتاي عزيزم بوديم اين كار ِ تو آناهيتاجون رو هم ترغيب به پريدن كرد. خيلي بازي بازيِ جالبي بود اون روز. يه چيزي بگم، الان رفتم پستهاي موضوع تكامل نيروانايي رو مرور كردم. دقيقاً 13 مهر پارسال يه پست برات نوشتم با عنوان "بپر، بپر" و چقدر جالب كه اونموقع جفت پا نميپريدي. خداي من درست يك سال گذشته از اون روز!!! باورش خيلي سخته، 365 سلام به خورشيد! پس بايد خيلي وقت باشه كه جفت پا هم ميپري و من فكر ميكنم همين ايامه!!! چه ق...
12 مهر 1391

تو فكرِ يك سقفم

خصوصيت اقليمي كه توش بسر ميبريم اينه كه حدوداً 9 ماه ِ سال، پاييز و زمستونه و يه چند صباحي هم تابستون و بهار. اينه كه سرما دير ميره و زود مياد. بنابراين فرصتي كه ميشه از هواي بيرون و فضاي باز استفاده كني محدوده. مبلمان ِ شهري ما اما انگار هيچ توجهي به اين مسئله نداره. حالا از نحوه ي پوشش پياده رو ها و جدول گذاري خيابونا و ميدونا و و ايستگاههاي اتوبوس بي در و پيكري كه مخصوصِ ايستادن بچه ها و بزرگترا براي رسيدن سرويسهاي مدارس و كارخانه هست بگذريم كه فعلاً‌ دغدغه ي من براي تو نيست. دغدغه ي من اينه كه توي بخشِ بيشتر سال، هيچ فضاي بازيِ مناسبي براي شما وروجكها توي شرايط آب و هوايي سرد نيست. خب اينهمه عمر رو آدم حيفش مياد فقط كنج خونه ب...
12 مهر 1391

بهترين پدر دنيا

اين عكسها رو مامان سايناي عزيزم برام با يه ايميل فرستاده. عجيب شبيه اوقاتي هستن كه با بابايي ميگذروني. براي نشاط روح تو، اون روزي كه ياد اين ايام كني و نشستن يه لبخند كوچولو روي لباي دوستاي عزيزم، با اجازه ي صالحه جان و همه ي دست اندركاران نشر اين ايميل،‌ برات ميذارمشون:   به يادبود سي و چهارماهگيت و تشكر از بابايي براي همه ي بودنش ...
11 مهر 1391

پنج ِ وارونه

به شكل "قلب" علاقه ي خاصي داري. هميشه توجهت رو به خودش جلب ميكنه. نميدونم كدوم دل عاشقي اينو بهت ياد داده كه انگشتاي شست و سبابه ي دو دستت رو به هم ميچسبوني و ميگي " مامان، شكلِ قلب" . من ضعف ميكنم و بي اختيار ياد اين تيكه شعر ميافتم كه زمان دانشگاه روي مقواهاي بين برگه هاي كلاسورم نوشته بودم. پاسخ يه برادر بزرگتر به برادر كوچيكتره كه هي ازش ميپرسه چرا همه ش توي دفتر و كتاب و همه جا "پنج ِ وارونه" ميكشي و اون ميگه: بعدها وقتي كه بارش بي وقفه ي درد، سقف كوتاه دلت را خم كرد، بي گمان ميفهمي پنج ِ وارونه چه معنا دارد  به بهانه ي  ♥ مهر تولد نيايش عزيزم   كوچولوي نازنين دستات ...
5 مهر 1391
10137 0 25 ادامه مطلب

علوم تجربي

همين الآن كه زنگ زدي بهم پشت تلفن ميگي:" مامان من ديش دان و دان دان رو ميبرم آرايشگاه، اگه موهاشونو كوتاه كنن بهشون جايزه ميدم. خب من مامانشونم" حدس ميزنم چه اتفاقي در شُرف رخ دادنه. قطعاً چشمت به قيچي افتاده و اخيراً هم كه كاربردش رو روي موهاي خودت ديدي. عروسكاي بيچاره! ولي نه، ته دلم قرصه مييدوني چرا؟ قيچيت فقط كاغذ ميبره ...
3 مهر 1391

سه تار نوازي در دستگاه نيروانايي

يه سه تار خوشگل هست كه كاسه ش نيمه ي يه كدو حلواييه! اونموقع كه من و بابا هنوز ازدواج نكرده بوديم يه بار به اتفاق عمه و عمو  كه رفتيم كارگاه سازسازيِ استادش، روانشاد صادق هورزاد، يهويي اين سه تار رو بهم هديه داد. خيلي هيجان زده شده بودم و هي تشكر ميكردم. بابايي هم باورش نميشد كه استادش اون سه تارِ منحصر بفرد رو به من هديه بده. منم توي عوالم عشق و عاشقي و اين هديه ي قشنگ انگار توي آسمونا بودم. بعد از ازدواجمون جزو دكوراسيون خاص منزل بود تا اينكه يه بار نميدونم چي شد از روي ميز افتاد و كاسه ي ظريفش شكست. بعد به كارگاه بابايي منتقل شد و سالها در كنار پروژه هاي ناتمام بابا مشغول نوشِ جان كردن غبار زمان بود،‌ اينقدر كه به فراموشي ...
3 مهر 1391

مهرانه

خب با اين موبايل و اينترنتِ پشتِ اون فقط تونستم عنوان ديروز رو ثبت كنم. آخه خيلي دلم ميخواست لحظه ثبت بشه و همين عنوان هم خودش خيلي خاطره است. حالا براي توضيح و بماند يادگار مينويسم و همچنين براي دوستاي خوبم كه مهرشون اينقدر مستدامه كه حتي براي يه كلمه ي كوچيكِ فينگيليش هم برام كامنت ميذارن. اولِ مهر ديروز خاص بود، بابايي بعد از دو سال ترك تدريس و تقريبا‌ً خونه نشيني بخاطر تو، ديروز دوباره رسماً وارد دنياي شاغلين شد (هر چند پيامبريش رو اين دو ساله يه جوراي ديگه بجا اورده). كلي برات توضيح داديم كه بابايي آقا مُلَمه (اين تلفظِ اولينِ تو از واژه ي "معلم" ه) و ميره مدرسه به بچه ها درس ميده. تو هم همچين ذوقان بودي و در عين حال همچنان مت...
2 مهر 1391

نتيجه ي جَوگيري براي روز دختر

  حالا نميدونم چه حسي دارم يا بهتر بگم چه حسي بايد داشته باشم.  خيلي تلاش كردم جايي رو پيدا كنم كه تجربه ي اولين آرايشگاهت شيرين باشه و خب تقريباً هم همينطور شد هرچند حال خودم يه جورايي گرفته شد با اون تشر خانوم آرايشگر كه عكس نگير! يكي نيست بگه مگه سالن آرايش نميدونم چي چي ِ فلان كشور رو دارم عكس مي گيرم كه ميترسي. من اينقدر زوم كردم و رفتم جلو كه از در و ديوارشم نشه فهميد كجاست. نميدونم چرا ماها همه چي رو با هم قاطي ميكنيم گاهي. از اينكه اون خانوم اينقدر حس و ذوق نداشت بفهمه چقدر اين لحظات ميتونه براي من و تو  بيادموندني باشه پشيمونم كه چرا رفتم اونجا ولي خب اين نيز بگذرد. تو گلم از همون ا...
29 شهريور 1391