نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

Barmigardim

Haminjur yehoee zarfe ye badazohr tasmim gereftim o belit gereftim o hoo hoo chi chi dasht ro poshte sar gozashtim be ghasde didane azizamun. Fekresho bokonin yeho cheshmemun be asemoone mashhad va shod. Beyadetoonim, beyademoon bashin ta bargardim.
15 آبان 1391

Barmigardim

Haminjur yehoee zarfe ye badazohr tasmim gereftim o belit gereftim o hoo hoo chi chi dasht ro poshte sar gozashtim be ghasde didane azizamun. Fekresho bokonin yeho cheshmemun be asemoone mashhad va shod. Beyadetoonim, beyademoon bashin ta bargardim.
15 آبان 1391

شاعرانگي

خيلي قشنگ نوشتي زينبم، لطفش به همينه كه تنها يه لينك بزنم خونه آناهيتام تا بخش ديگه اي از اين شب پرخاطره رو از قلم قشنگ و دل پرمهر و بي رياي تو داشته باشيم: http://anahita89.blogfa.com/post-106.aspx ممنونم بي نهايت  ...
9 آبان 1391

من توي نگاه تو

ديشب منو كشيدي؛ پر از غرور و افتخار شدم، حال كردم، لذت بردم، جون گرفتم و همه ي خستگيام رفت. پاداشم رو گرفته بودم. زينب عزيز و آناهيتاي نازنينم شاهد اين واقعه ي عظيم بودن. دخترم مامانش رو نقاشي كرد: آميزه اي از رنگهاي صورتي و نارنجي و قرمز، كه با هيجان تمام از دويدن مدادشمعيهاي توي انگشتاي كوچيكت روي كاغذ سفيد دفتر شكل گرفت. اين باشكوهترين پرتره ي من خواهد بود. كاش به همين رنگها كه كشيدي باشم دختركم! ...
9 آبان 1391

وگلاب

هميشه وقتي توي خونه از روي لپ تاپ ميرم نت، بدو خودت رو ميرسوني و ميگي : ميخوام عسكاي نيايش رو ببينم " منم اگه از قبل آخرين آپهاي زهره جون رو نخونده باشم بي وقفه خواسته ت رو اجابت ميكنم وگرنه ميگم "نه اول بذار كارم رو انجام بدم، بعد" ،‌در هر صورت تو ميچسبي كنارم و جُم نميخوري. وبگردياي من رو تماشا ميكني و گاهي هم با زدن كليدي، و خارج كردن وضعيت صفحه و بهم زدن تمركز و حس و حال من، يا عصبانيت من رو برمي انگيزي يا به خنده م واميداري. اين وسط جز وبلاگ خودت و دوستاي نازنينت هيچ چي از كامپيوتر يا سايتهاي ديگه رو بهت معرفي نكردم. ديروز كه خونه مرخصي بودم تا از طرفي بابايي بره سيرجان و از طرفي من و تو راحت بتونيم توي جشن تولد سامان نازنين ( كه ...
9 آبان 1391

زلال تر از باران

اين روزا درخواست زيادتري داري به اينكه باهات بازي كنم. توپ بازي اولين پيشنهاده كه حالا قشنگ توپ رو پرت ميكني براي طرف مقابل و توپي كه به سمتت پرت ميشه ميگيري. توي بازي با اسباب بازيهات هم هي ميگي بيا باهام بازي كن ولي به هرچي دست ميزنم اونو ورميداري و ميگي تو با اون يكي بازي كن،‌ درست مثل رفتاري كه وقتي با دوستات بازي ميكني از خودت بروز ميدي و من عملاً نقش تماشاچي رو بازي ميكنم. اما توي بازي نمايش مادر و دختر و قايم باشك بازي هميشه نقش فعالي بهم واگذار ميكني، خانوم كارگردان! تو نقش مادر رو بازي ميكني و من دخترت ميشم. سوار كاميون،‌دوچرخه يا گوزنت ميشي و ميري سرِكار. با هم خداحافظي ميكنيم و من عمداً با خوشحالي و رضايت هر چه تابلوتر ...
7 آبان 1391

اول آبان به ياد تابستان

يه سري خاطره ي بجا مونده از تابستون هست كه نرسيدم به شرح كامل برات اينجا بذارم. عكسهاشون رو ميذارم يادگاري با يه اشاره ي كوچولو:   بهترین مهمانهای دنیا و دوست خوبی که حسابی باهاش اخت شدی، آرتین عزیز: و این هم آخرین پنجشنبه ی تابستان در ارتفاعات لاشکار سرچشمه، روزی که بابایی تصمیم جدی گرفت که برای تفریح خونواده، شخصاً وقت بذاره و این خاطرات قشنگ رو برامون آفرید: ...
1 آبان 1391

پرسشی رو به روشنی

از همین الان شروع شد، وقتی با هم داشتیم عکسهای وبلاگهای دوستان رو میدیدیم. با دیدن هر صحنه و موضوعی میپرسی: چرا؟ البته ظاهراً دو روزه که بابایی رو درگیر این پرسش کردی. لحظه ی تحول بزرگی توی زندگیته عزیزم. امیدوارم همیشه "چرا"هات پاسخ داده بشن. و دعا میکنم اونقدر آگاهی و روشن بینی داشته باشیم که پرسشهات رو سرکوب نکنیم، که بیاموزیمت به دنبال "زیرا"ها باشی، تا اونجا که حس کنی واقعاً رسیدی. تا نهایتِ نیروانا.  پا نوشت: عکس رو همین حین که داشتم این لحظه رو ثبت میکردم پسرخاله یاسر برام ایمیل کرد. بماند یادگار این لحظه و روز زیبا. ممنون پسرخاله  پی نوشت: همین الان داری از بابایی میپرسی: "بابا هوا تاریک شده؟" ...
25 مهر 1391

فييييين

هيشكي نميتونه بفهمه من چه لذتي دارم كه حالا ديگه خودت بلدي فين كني و وقتي دَماغ مبارك پر از پوخ ميشه ديگه دغدغه ي بيرون كشيدنشون به زور پوآر و تحمل گريه و ناراحتي و تقلات براي در رفتن از زيرِ دستمون رو نداريم. با واژه ي "پوآر" و اينكه چي هست هنگام خريد سيسموني آشنا شديم و فهميديم انواع مختلفي داره. ما يه نوع جوجوي بامزه ش رو برات انتخاب كرديم. از اينا كه دو تا لوله به يه مخزن داره و يكيش براي وصل به دماغ ني ني و ديگري براي گذاشته شدن در دهان مامان يا بابا و مكش براي تخليه ي مخاط دَماغه. وقتي ميخريديمش خدا رو شكر ميكرديم كه تكولوژي چنان پيشرفتي كرده كه ديگه نبايد نگران اين چيزا بود. چيزايي كه به ظاهر پيش پا افتاده است ولي من يك پست خاص ر...
25 مهر 1391

كلمه بازي با تراشه هاي الماس

به محض اينكه تبليغ پاپ آپ "تراشه هاي الماس" رو توي مديريت ني ني وبلاگ ديدم روش كليك كردم. دقيق يادم نيست كي بود، شايد اوايل سال.  وقتي به دنيا اومدي يه تبليغي رو توي برخي شبكه ها ميديدم با اين عنوان"Your baby can read" و هم من و هم حامد خيلي مشتاق دونستن چند و چونش بوديم. هنوز يك ماه نداشتي كه زنگ زديم به شماره تلفني كه توي تبليغات ارائه شده بود و خوشحال كه چون آموزش خوندنش از سه ماهگيه هنوز وقت خوبي داريم و دير نشده. يه شماره مربوط به اصفهان بود و مؤسسه اي كه وارد كننده ي اين پكيج بود. بابايي باهاشون صحبت كرد و به اين رسيديم كه اين پكيج انگليسيه. خيلي ناراحت شديم چون ترجيحمون اين بود كه اول زبان مادريت قوي بشه و بعد زبان دوم. اين ...
23 مهر 1391
17017 0 18 ادامه مطلب