نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

تابلویی در راه

وقتی بعد از شنیدن تفسیر نتیجه ی تست تو که از روی سی دی برامون توضیح داده شد، این گواهینامه رو از خانوم جلالی گرفتم انگار تو اوج آسمونا بودم. انگار که مدرک پرفسورای تو رو بهم داده باشه. یه حس خیلی قشنگی بود که به همه ی آوردن بُردنای تو برای تست دادن می ارزید. ولی میدونی چیه آی کیوی من! این فقط یه خودارزیابیه. انگار بیشتر برای این بدستش آوردیم که فرزندپروری خودمون رو تا الان محک زده باشیم تا استعداد تو رو. برای اینکه ببینیم درست میریم یا نه. به نظرم شناختی که ما لحظه به لحظه از تو و تواناییات داریم رو نمیشه با هیچ تست و نرم افزار ارزیابی ای بدست آورد. مطمئن باش، این اولین آزمون و مدرک زندگیت چیزی از حس مسئولیت پدر و مادری ما به تو...
27 اسفند 1391

نمره ی بیستِ کلاسو نمیخوام

پیرو پست قبلی، به گزارش آخرین خبرهای واصله و نتایج منتجه از این رویداد، روز اول رو که یه کم شبیه ِ روزای دیگه بوده که میرفتم سرِ کار تا عصر، همینجوری گذروندی. عصر رفتی خونه ی آناهیتا و به شرحی که زینب عزیزم توی کامنتش گذاشته بود حسابی خوش گذروندین. شب که خواستی بخوابی از بابایی پرسیدی "امشب باید دوتایی بخوابیم!؟ مامانی نمیاد؟" و بابا گفته نه مامان رفته مأموریت و تو گفتی "آخه چرا رفته مأموریت؟" و توی بغل بابایی خوابیدی. صبح که از خواب پاشدی، بابایی ازت پرسیده دخترم دیشب خوب خوابیدی؟ و تو در جا، میخکوب کننده ترین جوابِ ممکن رو بهش دادی: "نه. آخه تو خیلی خُر و پف میکردی!!!" وقتی صبحش باهات تماس گرفتم و با آب و تاب و خنده ی زیاد ای...
13 اسفند 1391

هفت از دوازدهِ عزیز

یکهزار و یکصد و هشتاد شب! میدونی چقدر گرونه به قول خودت، گلدونه! از وقتی که عاشقونه چشم تو چشمِ هم وا کردیم، اینهمه شبِ گرون رو با هم سپری کردیم، بی هیچ وقفه ای. تا وقتی شیرخواره بودی که چفتِ هم میخوابیدیم و من با هر حرکت و تغییر وضعیتت چشم وا میکردم و کنترلت میکردم. وقتی هم که سالِ پیش همین حدودا یا یه کم زودتر، قطع وابستگی لَبنی کردی و توی تخت خودت مث یه پرنسس میخوابی، باز زیر سقف یه اتاق نفس کشیدیم و باز من به هر صدا و حرکت تو بیدار بودم و مراقب اوضاع. میدونی این همه مقدمه چینی برای چیه؟! شبِ فردا قراره یه تجربه ی جدید رو مزه مزه کنی... چند روزه دارم برات قصه ی مأموریتِ مامان رو میگم. این اولین همکاریِ ما برای تجربه ی ...
7 اسفند 1391

استودیو آبی

یه تابلو تبلیغاتی هست حوالی ِ نی نی وبلاگ که با اولین چشمک زدنش رفتم سراغش : "راه آینده نخبگان، بزرگترین مؤسسه استعدادیابی ایران" کی؟ پارسال. یه تابلو تبلیغاتی هست حوالی ِ نی نی وبلاگ که با اولین چشمک زدنش رفتم سراغش : "راه آینده نخبگان، بزرگترین مؤسسه استعدادیابی ایران" کی؟ پارسال. توی سایتش اطلاعاتی خیلی مختصر و ابتدایی موجود بود و تنها امیدواری ای که میداد شماره تلفن و نشانی دفتر نمایندگی کرمانش بود که یادداشت کردم ولی از اونجایی که همیشه توی تلفن زدن و مکالمه عقب تر از ایمیل و نوشتنم خیلی طول کشید تا بهش زنگ بزنم. البته زمانهایی هم که کرمان بودیم و میشد انتظار داشت که یه مؤسسه باز باشه در حد دو سه ساعت ب...
2 اسفند 1391
10069 0 28 ادامه مطلب

به آیینِ مهر

دختر نیکونهادِ من! اگه یه روز عاشق شدی و دلت پر میکشید برای روزی که تمام عشق و دلدادگیت رو به نیمه ی یافته شده ت هدیه کنی، دلم میخواد اون روز "سپندارمذگان" باشه. آرزو میکنم که نیمه ی دیگر تو هم این روز رو به نام تو و عشق، همیشه پاس بداره و هر سال با شکوه هر چه تمام تر برات جاودانه کنه. یادت باشه که پیام من رو به فرزندتم برسونی تا سینه به سینه این آیین رو مانا کنن. بیست و نهم بهمن رو توی روزمرگیات به رنگ قلبی عشق، حیات ببخش. ...
29 بهمن 1391

یکی بود یکی نبود

یه وقتایی آدم به خوب جاهایی فراخونده میشه، نمونه ش دیروز که از طالع نیک، به ندای زینبم ، یاور همیشه مؤمن، به یه سمینار دو ساعته فراخونده شدم. این روزا یه درگیریای شیرینی داریم که اگه پایان خوشی داشت حتماً حتماً شرحش رو به ریز مینویسم. این برای اینکه همه تون برامون دعا کنین و انرژی مثبت بفرستین. توی این جریاناتی که دامن من و بابایی رو حسابی گرفته خبردار شدیم که همون آقای دکتر اسلامی ای که سمینار هوش اقتصادی برگزار کردن اینبار از طرف مهدکودک مس! دعوت شدن برای صحبت در زمینه ی هوش خلاق. کلی کیفور شدیم و آماده به رفتن که زینب گفت سخنران نیومده و به جاش از نیروی جوان پرانرژی متخصص بومی شهرمون که فوق لیسانس روانشناسی بالینی داره و تا حالا همین ...
25 بهمن 1391

پلنگانه

ای کمین گرفته، پلنگانه در دلم                                                                     تا آهوی تو، کی، به کمینگاه می رسد هنگام وصل ما، به بام بزرگ شهر                                                                     وقتی که سیب نقره ای ماه، می رسد           &n...
25 بهمن 1391

دختر توت فرنگی

مگه اینقده توت فرنگی دوست داری؟ نه بابا، خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی بیشتر  نمیدونم از کجا این میوه ی زیبای خوشرنگ خوشمزه ی همه جوره ناب رو شناختی و نخورده مزه ش رفت پای دندونت که هی از ما توت فرنگی می خواستی. کارتونش رو هم خیلی دوست داشتی ولی آخه توی کارتون که مزه پخش نمی کنن. هی توت فرنگی خواستی و هی ما گفتیم بذار فصل بهار برسه، توت فرنگی بیاد و برات بخریم؛ هدف هم فقط این بود که درک کنی هر میوه ای توی یه فصل خاص به بار میشینه، بگذریم که دستکاری ما آدما و صنعتی کردن همه چی دیگه این محدوده ها رو شکسته و همه وقت ِ سال همه محصولی پیدا میشه. خلاصه یه بار که تلفنی با خاله رویا صحبت میکردم و از هوای مشهد می پرس...
23 بهمن 1391
22974 0 34 ادامه مطلب

شب و برف

شبگردیهای پدر و دختریه دیگه، من که جرأت نداشتم قدم بذارم بیرون، اونم در اوج خواب آلودگی که چشم واکردم دیدم دارن کفش و کلاه میکنن. گفتم شاید فردا نباشه همین حالا عکسای امشب برفی رو بذارم؛ برفی که چنان غافلگیر کننده هجوم سفیدش رو بر ما  ارزانی داشت که انگار آسمون یه عطسه ی سفید زده باشه : ...
16 بهمن 1391
13269 0 42 ادامه مطلب