نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

ميكلانژ كوچك

پيشرفتهاي تو در زمينه ساخت مجسمه هاي خميري شايان توجهه . خيار درست كردي!!! و با چه ذوقي اومدي و بهم نشون دادي. منم كه خدا ميدونه فقط چقدر ذوق كردم. حدود يك ماهي هست كه خميربازي ميكني و تو اين مدت هي از ما خواستي بشينيم كنارت و باهات شكل درست كنيم. ما هم هي اين چي اون چي درست ميكرديم و تو لذت ميبردي. خودت هم با اون انگشتاي كوچولوت هي تيكه هاي كوچولو از خمير مي كندي و مث ارزن ميريختي جلوت. ولي بالاخره تونستي بهش شكل بدي. آفرين پيكره تراش روح من!
5 بهمن 1390

برج ساز كوچك من

مكعبهاي رنگي كه پارسال برات خرديديم و تا مدتها سرگرميت اين بود كه بچينمشون رو هم و بزني زيرشون بعد از مدتها كه دوباره رفتي سراغشون، كاربرد جديدي پيدا كردن: اين بار روي هم ميچينشون. به قول خودت پشت بون درست ميكني و كِيف ميكني. ميدوني از چي ذوق كردم. اينكه عين برج ميسازيشون ميبريشون بالا و از همه مهمتر بعد از دو سه روز همرنگي رو تشخيص دادي و رنگهاي مثل هم رو روي هم سوار كردي و چند تا برج رنگي كنار هم درست كردي. خيلي ذوق كردم. انگار كه يه شهر رو با آسمونخراشهاش جلوم گذاشتي. دقيقاً همين حس بهم دست داد. برج و بارو بساز معمار لحظه هاي قشنگ زندگي! بساز و بر تارك همه شون نام و افتخار به ارمغان بيار. خدا قوت :* ...
5 بهمن 1390

آذري يا آذري ؟

يه چيزي هست كه كلي وقته ميخوام بنويسم هي نميشه: نميدونم مادر اين مشابهت لهجه ت به آذري ها از كجاست؟ كلاً ق و غ رو گ ميگي!!!! يعني بخاطر ماه تولدته؟؟؟؟ هيچ رگ  و ريشه اي كه اونوري باشه كه نداريم والا. ولي بامزه است و ما هي ازت ميخواهيم كه اينجور كلمه ها رو بگي و بخنديم: بَگَل (بغل) ، مامان بگل کنم (مامان بغلم کن) گرمز (قرمز) گوري (قوري) گوباإه (قورباغه) داگه (داغه) كُره اُلاگ كدخدا (كره الاغ كدخدا) خروسه ميگه گوگولي گوگو، هر چي ميخواي بادي بگو ‌(خروسه ميگه قوقولي قوقو، هر چي ميخواي فوري بگو) ... شگفتي اين جاست كه كلمه ي "قسطنطنيه" رو بدون هيچ نقص و تغيير گويشي ميگي. اين كلمه رو نسرين جان براي تست مهارتهاي كل...
5 بهمن 1390

هندسه يا ادبيات !؟

بالاخره يكي شكل ما رو فهميد خدا رو شكر. سر سفره ي شام خونه مامان بزرگي بوديم. من و تو و آقاجون سر سفره. يهو رو كردي به يك يك ما و انتصاب سمت كردي يا تشبيه كردي يا استعاره نميدونم وروجك: مامان بزرگي و آقاجون: دايره. من (ماماني): مثلث!!!
27 دی 1390

آغاز شير گاو مزرعه

٣٠ روز یعنی ٤ و اندی هفته یا ٧٢٠ ساعته که اولین جدایی زندگیت رو تجربه کردی نازنین. تو اولین جدایی رو و من نمی دونم سخت ترین رو یا ... از وقتی که پا به ماه ٢٤ زندگیت گذاشتی زمزمه هایی شروع میشد که منو مضطرب می کرد. داشت زمانش فرا میرسید و من رو مصمم میکرد که ...ترین تصمیم زندگیم رو که به هر دوتامون مربوط میشد بگیرم. با اون وابستگی شدیدی که تو داشتی جدا کردن تو از آغوش خودم و شیر خودم شاید سخت ترین کار ممکن می نمود ولی تو فرهیخته تر از اونی بودی که همه تصور میکردن و حتی خود من. البته بازتاب این جدایی رو توی خشمهایی که ازت بروز میکنه ناگهان و یا بهونه های بیموردی که میگیری، هنوز میشه دید ولی همه ی اینها حقته و طرف حق به جانب قضیه ...
17 دی 1390

بازيگر صحنه

آقاجون : تو بچه اي ؟ نيروانا : نه. آ : پس چي هستي ؟ ن : من اختاپوسم !!!! ----------------------------------------------------------------------------------------------- بابايي : گوشي تلفنو بده من خراب ميشه آقاجون دعوا ميكنه نيروانا : نه دارم به دوستم زنگ ميزنم [انگشتهاي كوچك در حال فشردن دكمه هاي گوشي و مثلاً شماره گيري] [گوشي تلفن روي گوش و خيلي جدي] نيروانا : سلام خوبي دوست !!!! ...
13 دی 1390

وقتی کفشدوزکی متولد میشود - عکس تولد

براي دوستاي عزيزم كه قول داده بودم عكس تولد ميذارم اين پست رو گذاشتم. ادامه ي مطلب تقديمتون: ----------------------------------------------------------------------------------------- پي نوشت: خداي من چه فراموشكارم، خيلي خيلي بدور از انصافه كه از خاله گلناز عزيز و شادي خانوم مهربون ياد و سپاسگزاري نكنم كه بدون لطف اونا تولد كفشدوزكي نيروانا برپا نميشد. دستتون رو به مهر ميفشارم دوستان خوب من كه هنوز سعادت ديدارتون رو پيدا نكردم ولي باهام هستين. بهترينها رو براتون آرزو ميكنم.     ...
6 دی 1390