نيرواناي بيست و سه ماهه ي از جنگ برگشته
اينقدر از جون گرفتن و راه افتادن دوباره ت به وجد اومدم كه نگو مادر! يكشنبه عصر كه اومدم خونه تب داشتي باز، خودمم حال خوشي نداشتم. و در واقع مثل تو تب كرده بودم. يه قاشق شربت استامينوفن بهت دادم و يه قرص هم خودم انداختم بالا و كنارت خوابيدم به ديدن تلويزيون. يه ساعتي گذشت فكر كنم، كه تو يهو از جات بلند شدي و واقعاً يهو (!!!) گفتي "ماماني بريم نقاشي بكشم تو ديبالِ (ديوار) بابايي" كه يعني روي اون كاغذي كه بابايي سرتاسر يه ديوار كوچولوي خونه رو پوشونده، از خودتون هنر دَر وَكنين. من اصلاً هاج و واج مونده بودم. نميدونم اثر استامينوفن بود يا اين جهش ناگهاني تو بعد از حدود يه هفته بيحالي و گيجي كه منو از جا پروند و با همون هيجان و شادي كه بهم ...
نویسنده :
مامان فريبا
14:47



