نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

نيرواناي بيست و سه ماهه ي از جنگ برگشته

اينقدر از جون گرفتن و راه افتادن دوباره ت به وجد اومدم كه نگو مادر! يكشنبه عصر كه اومدم خونه تب داشتي باز، خودمم حال خوشي نداشتم. و در واقع مثل تو تب كرده بودم. يه قاشق شربت استامينوفن بهت دادم و يه قرص هم خودم انداختم بالا و كنارت خوابيدم به ديدن تلويزيون. يه ساعتي گذشت فكر كنم، كه تو يهو از جات بلند شدي و واقعاً يهو (!!!)  گفتي "ماماني بريم نقاشي بكشم تو ديبالِ (ديوار) بابايي" كه يعني روي اون كاغذي كه بابايي سرتاسر يه ديوار كوچولوي خونه رو پوشونده، از خودتون هنر دَر وَكنين. من اصلاً هاج و واج مونده بودم. نميدونم اثر استامينوفن بود يا اين جهش ناگهاني تو بعد از حدود يه هفته بيحالي و گيجي كه منو از جا پروند و با همون هيجان و شادي كه بهم ...
11 آبان 1390

بازم مريض شدي :(

هي كوچولوَك، بازم يه ويروس خفن گرفتي و خودت و ما رو درگير يه جنگ طاقت فرساي ديگه كردي. از اوايل هفته ي پيش كه آبريزش بيني و سرفه ت شروع شد به خيال اينكه حساسيت سراغت اومده دلخوش بوديم و نميدونستيم چه روزهاي سختي پيش رو هست. اما امروز پنجمين روزيه كه انواع آلام از تهوع و بالا آوردن و اسهال و تب و سوختگي پوست و ضعف و گرسنگي و ... تو رو رنج ميده و البته گاهي هم غرغر من كه كلافه شدم از اينهمه رنجي كه تو ميكشي و نامهربوني ميكنم باز با خود تو كه به دردات اضافه كنم. چه مامان جفاكاري هستم نه؟! ببخش طفلك معصوم ببخش.
7 آبان 1390

تغيير دكوراسيون بابايي

حدود سه سال بود كه بابايي تغيير چنداني در شمايل مباركش نداده بود يعني از وقتي كه تو تو زندگيمون معنا گرفتي بابايي همين سر و شكل رو داشت. چندي بود كه به شيوه اي كاملاً متفكرانه درصدد تغيير رخسار بود كه انشاءا.. نشان تغييري در درون و تحولي در گذران عمر باشه. بالاخره بالا و پايين كردنهاي بابايي ناگهان در غروب يكشنبه اي كه گذشت به يك تحول ناگهاني انجاميد و عجب چه تأثيري گذاشت اين تغيير ناگهاني چهره ي بابايي روي تو. مارس موندي وقتي در اومد از حموم گل. همينجور نگاش كردي. صداش آشنا بود ولي با تصويري كه ازش تو ذهنت داشتي نمي خوند. اين بود كه خودت رو چسبوندي به من و براي رفع استرسي كه معلوم بود كل وجودت رو گرفته هي ازم درخواست سي دي حسني نگو بلا بگو ...
27 مهر 1390

از کودکی های من

شازده كوچولوي من! امروز به لطف يكي از باباهاي ني ني وبلاگي كه بايد از همسن و سالهاي ما باشن يه دل سير ياد كودكيام افتادم و حظ كردم. هميشه دلم ميخواست يه جورايي تو رو از كودكيهاي خودم و دغدغه هاي خودم تو اون زمان باخبر كنم، روزايي كه خريدن يه مداد اتد صورتي بيست و پنج توماني برام منتهاي آرزو بود و تا بخرمش چندبار ميرفتم لوازم التحريري محل ببينم تموم نشده باشه و پولم بهش ميرسه يا نه. روزگاري كه هفته اي چند بار با مامان (مامان بزرگي تو) ميرفتيم قدمگاه كه مثل بازار تره بار الآن بود و وصل بود به بازار بزرگ و قديمي شهر و همه ي دلخوشيم اين بود كه ساندويچي، كبابي يا فالوده كرموني اي با مامان بخوريم. بشينيم پشت ميزاي رنگ پريده ي ساندويچ كثيف يا اون د...
19 مهر 1390
15784 0 21 ادامه مطلب

بپَر بپَر

اينقدر چيز تازه ياد ميگيري كه نميرسم بنويسم و و قتي تو وبلاگ ماماناي ديگه ميرم تازه يادم مياد كه اِ نيروانا اين كار رو هم بلد شده و من ازش چيزي ننوشتم براش. يكي از بازيهاي اين روزات كه سرشار از هيجان و خنده ست بپر بپره. ميري رو مبل، تخت يا هر ارتفاعي تو اين مايه ها و ژست پريدن ميگيري. دستات رو ميبري بالا و ميگي ميخوام بپرم. ما هم سعي ميكنيم دور و بر رو برات امن كنيم و هي تشويقت ميكنيم: بپر بپر. اونوقت اگه ارتفاع خيلي زياد نباشه با كلي ادا و اطوار خودت رو ميپروني، نميدوني كه چه جوري؟ ميدوني؟ هنوز كه نميتوني جفت پا بپري، به حالت راه رفتن يه پات رو از اون بالا مياري پايين و ما هم ميدويم به قاپيدنت كه يه وقت زبونم لال اتفاق بدي نيفته. هر چي آموز...
13 مهر 1390