نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

براي ثبت در طلايي ترين بخش خاطراتت

نادر چو ره جدايي از يار گرفت بازار هنر رونق بسيار گرفت   فرخنده شبي كه جمله فرياد زديم اسكار گرفت اصغر، اسكار گرفت   آقاي اصغر فرهادي عزيز، هنرمند محبوب و پرافتخار سرزمينم كه اينچنين باشكوه پيام صلح ما رو به جهان ابلاغ كردي، به داشتن چون شمايي به عنوان هم ميهن افتخار ميكنم. نيرواناي من هم روزي كه اين خطوط رو بخونه بيشك سرشار از قدرشناسي و احترام به شما خواهد بود. جاودانه بمانيد. ...
9 اسفند 1390

حرف عطف

میدونی این روزا چی رو داری تمرین و تجربه میکنی؟ بکار بردن حرف عطف بطور کامل و با غلظت تمام بین کلمات : از عمو علی،خاله آزاده وَ عمو رسول که داشتیم میرفتیم بم شروع شد. و همچنان ادامه داره، مادرجون وَ بابا جون وَ  عمو حمید وَ خاله رویا...   آرزو میکنم مثل حرف عطف همه چی رو بهم پیوند بدی ای پیوند دهنده ی لحظه های ما به تمام شادی ها و شیرینی ها!   ---------------------------------------------------------------------------------------------------- پَسا نوشت : جانانه ترين كاربرد حرف عطف رو نشونمون دادي و از روي اون فهميديم، تمام و كمال معني عطف رو ميفهمي و اون وقتي بود كه :  آقاجون پرسيد : "...
30 بهمن 1390

سفيد سفيد

يه تخت سفيد داري كه خيلي براي من پر از خاطره است... بذار برگردم به روزايي كه هنوز تو رو نداشتيم. شهر ما يه جور خاصيه، شايد همه جور امكاناتي داره ولي هيچ چيزش به شهراي معمولي نميخوره. امكانات درمانيش هم خوبه ولي مثل همه ي امكانات ديگه ش خيلي محدود و خاصه. با توجه به تجربه ي تلخي كه قبل از تولد تو براي يه ني ني ديگه  برام پيش اومد كه اسمش رو ميخواستيم مهربانو بذاريم ديگه دلم نميخواست نه كرمان و نه سرچشمه سراغ دكتراي زنان زايمان برم و از اونجايي كه شهر يزد هم به ما نزديكه و آوازه ي دكتراي خوبش همه جا پيچيده  و از همه مهم تر سميرا و ياسر هم اونجا خونه دانشجويي داشتن تصميم گرفتيم يه سر بريم يزد، البته فقط براي چكاپ. رفتيم دكتر و خ...
28 بهمن 1390

بم، نخلستان بزرگ و قشنگي كه توش پر از خونه و خيابونه

تعطيلات رو رفتيم بم خونه ي دوست و همكار بابايي كه حالا ديگه حسابي دوست خونوادگيمون شدن. عموعلي و خاله آزاده و البته عمو مسول (رسول) عزيز. خيلي خيلي خوش گذشت؛ به همه و بيشتر از همه به تو  كه حسابي توي ارگ بم دويدي و ورجه وورجه كردي، بدن كلاه و كاپشن و هر پوشيدني گرم ديگه اي كه آزاديت رو بگيره. و توي خونه هم كه كلي حال كردي با اون همه وسيله ي جذاب و جديد كه همه شون رو چينيدي (چيدي)، از مگنتهاي عروسكي روي يخچال تا سنگريزه هايي كه خاله اينا از سفر شمالشون يادگاري برده بودن برا خودشون و ... خدا همه ي دوستاي نازنينمون رو تو دستاي مهربون خودش سفت نگه داره. ...
23 بهمن 1390

فرزندپروري

نهالك من! بخاطر وسواسي كه براي بالندگي تو داريم خدا هم تند تند هديه هاش رو به ما سرازير ميكنه. سپاس بي پايان خداي را ! به همت و روشنفكري مسئولاي عزيز محل كارمون، يه دوره ي آموزشي سه جلسه اي تحت عنوان "فرزندپروري" برامون برگزار شده كه سه شنبه ي پيش اولين جلسه ش رو رفتم و بابايي هم ديروز. هرچند بايد با هم شركت ميكرديم ولي چون من تداخل كلاس دارم مجبوريم جدا جدا و در دو گروه بريم كلاس. اينقدر هيجان زده بودم كه ميخواستم همون هفته تا از كلاس اومدم بيام و برات بنويسم ولي مگه اين كار ميذاره عزيزم. خيلي دلم ميخواد يه روز چكيده ي مطالبش رو كه فايل Powerpoint ه از استادمون بگيرم و  به دست همه ي دوستاي عزيزم برسونم. آرزوي من اينه كه همه ي فرشت...
17 بهمن 1390

روي بالهاي خيال

ديروز خونه ي عزيز بوديم. خاله مليحه ،كه دريافتيم تو تصور و خيال پردازي ظاهراً يد طولايي داره، از بس سر شام از فرط خستگي و خواب آلودگي شروع به بهوونه گيري كردي بردت توي آشپزخونه كه ما راحت شام بخوريم و مراتب ميزباني رو به كمال برسونه. وقتي برگشت تعريف كرد: يه شيشه دلستر رو زمين بود ورداشتم و بهش گفتم بيا تصور كنيم تو درياييم (يا كنار دريا درست يادم نيست) حالا فكر كن ماهيها دارن پاهامونو بوس ميكنن. همينجور داشتم ميگفتم كه نيروانا انگشتش رو زد به پام و گفت : نگاه، ماهيها دارن پاتو بوس ميكنن ...
5 بهمن 1390

كاش، باران

پيله كردي كه چتر رنگي بخريم برات، باهاش بري زير بارون. نازنين من دعا كن بارون بياد ما برات هر جور چتري بخواي ميخريم. بابا يه كاتالوگ برچسب ديواري خريده بود و داشت ورق ميزد كه تو هم طبق معمول كه كنجكاوي و دقتت و بقول باباحامد همراهي و توجهت تو اين مواقع گل ميكنه نشستي باهاش به تماشا. از بين همه ي استيكرها جذب اون استيكري شدي كه قطره هاي بارون داشت و چقدر زيبا گفتي: بخريم بزنيم تو هال بريم زيرش خيس بشيم!!! تو هم ميدوني كه خيس شدن زير بارون چه صفايي داره مگه نه؟ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه... ...
5 بهمن 1390