نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

نوروزنامه

  از زمانی که خودم رو شناخته م یادم نمیاد هیچ سالی مث امسال از روزای پایانی سال لذت برده باشم. همیشه در استرس و هیجان و با یه عالمه خستگی به پیشواز بهار و عید می رفتم. امسال به یمن حضور سبزت که حالا دیگه مناسبتا و روزا رو درک میکنه و برای دل کوچیکت که دلم میخواست همه ی آیین های پیشوازی بهار رو با آرامش و شادی درک کنه تلاش کردم که کارای اضافه و غیرضروری رو حذف کنم و در عوض بذارم به تو و خودم حسابی خوش بگذره. همین شد که دو روز آخر سال رو مرخصی گرفتم و به اتفاق تو زدیم به خیابون گردی و پارک و خریدای خوشمزه ی شب عید. کمک کردن به مامان بزرگی و آقاجون توی باقیمونده ی مراسم خانه تکانی و تهیه کردن جزء به جزء اقلام سفره ی هفت سین. یه شب که ب...
6 فروردين 1393

جشن آوا و آفتاب

یه عمر بیکار و حیرون و تشنه ی یه قُلُپ کار و حرکت فرهنگی می گردی، یهو توی دو هفته مونده به عید دو تا سونامیِ جشنواره ی فرهنگی با خودشون میبرنت، ... چه جاهای خوبی هم میبرن. چرا که نه!؟ 14 و 15 و 16 اسفندی که گذشت یه سر داشتم و هزار سودا، از یه طرف برگزاریِ جشنواره ی استانیِ موسیقی آوای مس توی شهر محل کارم، سرچشمه، بود که ما میزبانش بودیم و از یه طرف دیگه جشنواره ی فرهنگی هنری کودک و نوجوان آفتاب توی شهر محل زندگیمون، کرمان، که مهمان و شرکت کننده اش بودیم! فرصتی شد تا تو یه کم درک کنی جشنواره چیه، هر چند به دلیل تداخلشون با هم، فقط توی جشنواره ی عکس و فیلم آفتاب همراهمون بودی. شایان ذکره که میزبانی من توی جشنواره ی موسیقی سرچشمه فقط به صر...
17 اسفند 1392
18145 0 22 ادامه مطلب

... مانده تا باز شود اینهمه نیلوفر وارونه ی چتر

جمعه ای که گذشت دراومدی که: مامان امروز هشتمه و من که در جریان آموزش روزای هفته تون بودم گفتم: نه مامان هفته هفت روزه، امروزم جمعه ست و روز هفتمه. گفتی : نه مامان ما داریم میشمریم. 1، 2 ، ...، 8 داریم روزا رو میشمریم تا عید بشه! و تازه اونوقت بود که فهمیدم داری روزای ماه رو میشماری. جالب این بود که روزی رو هم که مهد نرفته بودی شمرده بودی ولی چون خیلی بهت خوش گذشته بود پنجشنبه و جمعه رو یه روز دریافته بودی و به جای نهم، هشتم شده بود. خیلی بامزه ست تعبیری که از زمان داری و واژه های دیروز و امروز و فردا و یه روزی.  آبان ماه بود که با خانوم مربیتون صحبت میکردم و اون میگفت توی این سن فقط روز و شب رو تمیز ...
13 اسفند 1392

برای پنجاه و یک ماهگیت

بس که ماهگرد تولدت رو اینجا پاس میدارم انگار خودتم حساس شدی به این موضوع؛ هر چند هنوز خیلی در جریان مطالب این خونه ت نیستی ولی انگار تله پاتی متوجه میشی و دائم میپرسی مامان الان چند سالمه؟ و من باید عدد سال و ماهت رو دقیق بگم تا خیالت راحت بشه که داری بزرگ میشی و با چندی پیشت متفاوتی. دیشب وقتی بازم پرسیدی بابا گفت دختر جون تو الان چهار ساله هستی تا باز که برات تولد بگیریم و پنج ساله بشی. ببین من الان چند سالمه؟ و تو گفتی سی و هفت سال و بابا گفت ببین من دیگه نمیگم سی و هفت سال و چند ماه. تو هم باید همینطور بگی. تأیید کردی ولی تسلیم نشدی.  این روزا سرعت خلق نقاشیای تو واقعاً با نور برابری میکنه. در عرض کمتر از یک ماه یه دفترچه ی پنج...
11 اسفند 1392

سپندانه

به شمیم اسفندی بر آتش، به حریم نفَسم پا نهادی، عشق! مباد که دلِ گداخته خاکستر شود، اسفندی بپاش.   ماهی کوچولوی اسفندی من، یسنای عزیزم! شعر بالا رو نمیدونم کِی گفته م ولی حسم رسید که برای تولدت به تو و مامان گلت الهه جون تقدیم کنم. کِی باشه که از عطر حضورتون سرمست بشیم. فردات مبارک باد! ...
6 اسفند 1392

به شمیم بیدمشک

هدیه ی پدر آسمان به مادر زمین، امروز، الماس باران بود و مروارید برف! امروز، سپندارمزدگان، گرامیداشت ایزدبانوی زمین، روز مادر، روز زن و روز عشق ایرانی ست.  نازنینم! مظهر پاکی، فروتنی، محبت، عشق، خلوص و پارسایی اهورامزدا، خداوندگار جهان! آیینه ی تمام نمای زیباترین صفات خدواندی در پیش چشمانم! هوای امروزت پر از شمیم بیدمشک باد، پر از شمیم با شکوه ترین شکوفه ی این ماه، گل مخصوص سپنته آرمئیتی، الهه ی عشق و زن و زمین! امیدِ آن دارم که فرداهای عاشقانه ات، این روز فرخنده را همیشه برایت ماندگارترین سازد.   توی این هوای برفی دلم هوس یه چای بیدمشک داره با نقل بیدمشکی کنارش. همیشه این روز به یاد من بنوش، چ...
29 بهمن 1392

بوی پیراهن من!

با یه غروری که توی وجودم موج میزنه مینویسم ازت عشقم: نمیدونی وقتی میام خونه و میبینم مشغول بازی با لباس خونه ای های من بودی و میگی : "مامان بو کن ببین چه بوی خوبی میده، بوی تو رو میده" دلم چه غنجی میره. یه تیکه ش رو شال میکنی و یه تیکه ش رو رودوشی و یه فصل با خودت و خیالت حرف میزنی و مهمونی میری و بچه داری میکنی و خاله بازی. یه وقتایی که روزای تعطیل هم سکوت و غیبتت رو شکار میکنم توی آغوش لباسم می بینمت. اینهمه احساست ستودنیه گل خوشبوی مامان. منو به عرش میبره زیباروی بهشتی! ...
27 بهمن 1392

نمونه ای از خروار

بعد از حدود هشت ماه، خاله جمیله و آریا رو که از سرچشمه اومده بودن کرمان می دیدیم. هر دومون از اینکه می دیدیم بچه هامون توی این مدت چقدر بزرگ شدن هیجان زده شده بودیم.  خاله جمیله: اصلاً فکر نمی کردم نیروانا اینقدر تغییر کرده باشه. نیروانا: خاله ولی من همه ش توی آینه خودمو نگاه میکنم، هیچ تغییری نکرده م.     ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- سیر تحول "می خواهم چکاره شوم" نیروانایی تا این زمان: دکتر بدن > آشپز > گلفروش > نقاش ! یه روز بعد از اینکه نقاشیت تموم شد مداد رنگیاتو گرفتی دستت...
26 بهمن 1392
22387 0 11 ادامه مطلب

لذت نقاشی، لذت آفرینش

هیچی برای من این روزا بیشتر از زل زدن به انگشتای کوچیکت که مث یه تردست، به آنی زیباترین نقش ها رو تو زمینه ی برفی کاغذ میشونه لذتبخش نیست، ببین خودت که خالقشونی چه احسنت احسنتی که به خودت نمیگی. منو میشونی که نقاشی کشیدنت رو ببینم یا دو تا صفحه کاغذ میذاری تا همزمان نقش آفرینی کنیم. هر جا میریم دفتر نقاشی و پاستل روغنی و مدادرنگیاتم باهامونه یا اگه یادمون رفته باشه قلم و کاغذی از میزبان عزیزمون می گیریم و تو شروع میکنی به طرح زدن. دفتر نقاشیت پُره از نقاشیای رنگ به رنگ خودت و عزیزانی که ازشون خواستی تا برات یادگاری بکشن. لذتبخش تر از اون، حرفاییه که حین نقاشی یا بعدش برام میگی که این یکی دو تاش رو یادداشت کردم بمونه برات: یه بار همی...
20 بهمن 1392
12535 0 18 ادامه مطلب