نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

گِل بازی

دوره ی تابستونی مهد که تیر و مرداد باشه ثبت نامت کردیم که تفریحات و بازی های روزانه ت هدفمند باشه. دیروز قرار بود گل بازی داشته باشین و به توصیه ی خاله مهلا لباس کهنه برات گذاشته بودم بپوشی که با خیال راحت تر ی بازی کنی. تصورمون از گل بازیِ تو، همون ساخت مجسمه ها و اشیاء گِلی بود. دیروز بعد از ظهر قبل از سوار شدن به سرویس که زنگ زدم  ماجراهای روزانه ت رو بپرسم با لحن غمگینی گفتی "مامان من نرفتم توی گِلا". خاله شیدا و بچه ها همه رفتن ولی من نرفتم. ماجرا رو که از بابایی دنبال کردم دریافتم که بازیِ دیروز شما ورجه وورجه و جست و خیز توی استخر گِل بوده و تو امتناع کردی از اینکه بپری توی گِل! دلم گرفت که چه فرصت نابی رو از دست د...
9 تير 1393
13106 7 10 ادامه مطلب

بس سرخوش و مستیم از این دور که گشتیم

دو هفته ای که به دلیل آبله قربونت نرفتی مهد، دو هفته ی پایانی این سال بود. درست سال پیش اول تیرماه به مهرآیین پیوستیم و تا امروز یک دور کامل رو با آیین مهرش سیر کردیم. شنبه ی پیش بود که خاله فریبای مهد زنگ زد بهم که بریم وسایل و پرونده ی امسالت رو بگیریم. فرداش که کیسه ی وسایل و فایل خوشگل جزوه هات رو دیدم دلم تکون خورد. حدود 365 روز در حال و هوای مهر بودیم، چه خوش و چه زودگذر! به غیر از 5 تا پروژه ای (من، دست من، لباس من، درخت، آب نبات) که گزارش ریز به ریزشون رو در طول سال پس از اتمام هر یک دریافت کرده بودیم و از تک تک صفحات گزارشا عکس دارم، به غیر از برگه های گزارش دو هفته یکباری که به جزئیات، مهارتهایی که در هر زمینه ی ماهیچه ه...
31 خرداد 1393
12632 9 11 ادامه مطلب

آبله قربون

تعطیلاتی که گذشت مهمونای عزیزی پیشمون بودن. عمو حمید و خاله رویای مهربون که از مشهد اومده بودن تا ما رو از تنهایی و دلتنگی دربیارن. باهاشون خیلی خوش گذروندیم اگرچه تو تمام مدت تب دار بودی و به مدد استامینوفن سر پا نگهت داشته بودیم. دکتر گفته بود عفونتی نداری و مام منتظر بودیم ویروس گرامی پس از انجام فعالیتاشون در بدن نحیف و ظریف عزیزت رخت بربنده. دیگه روز سوم از بس هی میگفتی چشام میسوزه، شکمم درد میکنه و یکی دو باری هم وقت دستشویی رفتن از سوزش جای جیشت نالیده بودی نگران شدیم که نکنه خدای نکرده عفونت بدتری توی بدنته و مشکوک به عفونت ادراری شدیم. آقای دکتر همسایه واسه ت آزمایش نوشت که شنبه ببریمت. اما دیگه از بامداد شنبه ان...
20 خرداد 1393
15276 7 27 ادامه مطلب

قصه ی ما و طوفان و جام

      از وقتی کرمان ساکن شده بودیم بابایی شروع کرده بود به یافتن مجامع و محافل هنری و کمابیش حضور فعالی در عرصه پیدا کرده بود.  قصه از اونجا شروع شد که حدود یک ماهی به عید نوروز بابا یه پوستر طراحی شده ی تلفیقی از نشانها و لوگوهای مربوط به جام جهانی برزیل همراه با معرفی مؤسسه نیکوکاری ای که قصد اهدای اثر رو داشت بهم نشون داد و گفت قراره با همکاری بچه های تحت پوشش اون مؤسسه، این پوستر تبدیل به یه تابلو معرق چوب بشه و بره جام جهانی. بچه ها در واقع آدم بزرگای همسن و سالهای ما بودن که شرایط و حوادث روزگار باعث شده نتونن به شیوه ی آدمایی که روی چهارستون بدنشون قرص ایستادن به زندگیشون ادامه بدن. آدمای بزرگی که س...
15 خرداد 1393
11173 10 14 ادامه مطلب

دیدار ماه و ماهی

پنجاه و چهار ماهِ تمام شدی نازنین!  دیروز در آستانه ی این روز فرخنده، سه تایی رفتیم به دیدار نی نی کوچولوی خونواده، از پنجره ی ال سی دی مرکز سونوگرافی! برامون دست تکون داد و ما هم واسه ش غش و ضعف رفتیم. دیدار بس کوتاه بود اما به اونهمه انتظاری که پشت در کشیدیم می ارزید، به دنیا می ارزید. ماهک چهار سال و نیمه ی من، با وجود تو همه چیز این دنیا رو عاشقانه درک میکنم و لذت میبرم. عمرت دراز باد، بختت بلند.
11 خرداد 1393
6476 10 10 ادامه مطلب

رویای شیرین

تصورات شیرین و خیال انگیزی از دنیایی که نی نی توشه داری عزیزم. توی هر موقعیتی که هستیم، خصوصاً وقتایی که جمعیم فوراً تصور میکنی نی نی الآن داره چیکار میکنه. وقتی داریم عروسی میریم نی نی میشینه جلوی آینه و خودشو آرایش میکنه، لاک میزنه،... وقتی میریم بخوابیم نی نی مسواک میزنه، وقتی صبح از خواب پا میشی نی نی هنوز خوابه تو تختش، وقتی توی حمومیم نی نی داره سرشو میشوره، وقتی داریم غذا میخوریم اونم مشغوله، ... و همه ی این دنیا و لوازمش توی شکم بنده رقم میخوره. قربون اون رویاهای شیرینت عزیزم. من تو رو درک می کنم چون کودک خیالباف درونم زنده ی زنده ست. پاینده باد کودکی ...
10 خرداد 1393

به نام پدر

افسوس بزرگم اینه که دیروز به هیچ عنوان نمیتونستم در سومین المپیاد ورزشی پدران و کودکان مهرآیین همراهیتون کنم. یه دوره ی آموزشی خیلی مهم سر کار داریم که انجام پروژه های امسالمون تماماً وابسته به اونه و من که هفته پیش هم دو روز دوره رو بخاطر سرماخوردگیم از دست داده بودم هیچ جوره نمیتونستم از دست بدمش. دیروز صبح رو تو و بابایی به شرح این اطلاعیه توی پارک مادر با بقیه پدران و کودکان مهرآیینی و صدالبته مادرانی که همراهی کرده بودن خوش گذروندین و من هزاران بار شرمنده ام که شرایطم خیلی خیلی ناخواسته طوری شد که دور از جمعتون باشم. دیشب بعد از کلاس ورزشت وقتی میخواستیم بریم سمت خونه ی آقاجون، حالت تهوعت شروع شد. دم خونه ی آقاجون کلی گل...
23 ارديبهشت 1393
14180 17 20 ادامه مطلب

اینک سی و هشت سالگی

دیروز بخاطر سرماخوردگی و ترس از سرمای زمهریر اتوبوس صبحگاهی به خودم مرخصی دادم و موندم خونه و به بابا گفتم تو رو مهد نبره که به بهانه ی تولدم یه خاطره ی خوش برات بسازم.  آخه فکر میکردم خوب میشم و امروز میتونم برم سر کار. وقتی از خواب بیدار شدی بهت گفتم برات یه سورپرایز دارم. چون فردا تولدمه میخوام امروز ببرمت پارک. درد گلوم آرومتر شده بود و منم جرأت پیدا کرده بودم. با یه معصومیتی بهم گفتی مامان تولدت مبارک که حظ کردم. حس می کردم ناب ترین تبریک تولدیه که تا حالا دریافت کرده م. بعد گفتی بریم گلفروشی برات گل بخرم. گفتم صبحیه نمیتونیم بریم فقط میریم پارک، عصر با بابا بریم برام گل بخر. از پارک که میخواستیم برگردیم باز گیر دادی بریم گلفروشی ...
15 ارديبهشت 1393

سمتِ نگاهِ ما

حالا معنی این رو بیشتر می فهمم که: " عشق اونی نیست که دو نفر به هم نگاه کنن، عشق واقعی اونیه که دو نفر به یک نقطه نگاه کنن. " از وقتی مقصد نگاهمون اون نقطه کوچولوی روشنه بیشتر عاشقتم نیروانا،  بی شک باور میکنی، چون حس میکنم تو هم عاشق تر شدی بهم. ...
9 ارديبهشت 1393