دوره آزمايشي مهد شماره 2 - قسمت سوم
سه شنبه: و اين مردمي كه در عين اينكه به تو لبخند ميزنند در ذهنشان طناب دار ِ تو را مي بافند... مشكوكم. نگرانم. نميدونم چِمِه. امروز بابايي سيرجان بود و من تصميم گرفتم بعد از ناهار خودم ببرمت مهد. لباسي پوشيدمت و مويي مزين كرديم و راه افتاديم كه با عمو راننده بريم. اومدم كفش بپوشمت گفتي "مهدِ اردكي نميرم" نشنيده گرفتم. گفتم شايد چون بابايي نيست و با راننده بايد بريم حس خوبي نداري. دمِ درِ مهد گفتي اين مهد رو ميگفتم و پياده شديم. اصرار داشتي كه منم باهات بيام توي مهد و منم گفتم كه نه عمو عجله داره بايد باهاش برگردم. گفتم " مامان الان خاله ي مهربون مياد بغلت ميكنه ميبره مهد و با اين حرفت انگار توي سرم پُتك كوبوندن "خاله ي مهر...



