نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

مهرانه

خب با اين موبايل و اينترنتِ پشتِ اون فقط تونستم عنوان ديروز رو ثبت كنم. آخه خيلي دلم ميخواست لحظه ثبت بشه و همين عنوان هم خودش خيلي خاطره است. حالا براي توضيح و بماند يادگار مينويسم و همچنين براي دوستاي خوبم كه مهرشون اينقدر مستدامه كه حتي براي يه كلمه ي كوچيكِ فينگيليش هم برام كامنت ميذارن. اولِ مهر ديروز خاص بود، بابايي بعد از دو سال ترك تدريس و تقريبا‌ً خونه نشيني بخاطر تو، ديروز دوباره رسماً وارد دنياي شاغلين شد (هر چند پيامبريش رو اين دو ساله يه جوراي ديگه بجا اورده). كلي برات توضيح داديم كه بابايي آقا مُلَمه (اين تلفظِ اولينِ تو از واژه ي "معلم" ه) و ميره مدرسه به بچه ها درس ميده. تو هم همچين ذوقان بودي و در عين حال همچنان مت...
2 مهر 1391

نتيجه ي جَوگيري براي روز دختر

  حالا نميدونم چه حسي دارم يا بهتر بگم چه حسي بايد داشته باشم.  خيلي تلاش كردم جايي رو پيدا كنم كه تجربه ي اولين آرايشگاهت شيرين باشه و خب تقريباً هم همينطور شد هرچند حال خودم يه جورايي گرفته شد با اون تشر خانوم آرايشگر كه عكس نگير! يكي نيست بگه مگه سالن آرايش نميدونم چي چي ِ فلان كشور رو دارم عكس مي گيرم كه ميترسي. من اينقدر زوم كردم و رفتم جلو كه از در و ديوارشم نشه فهميد كجاست. نميدونم چرا ماها همه چي رو با هم قاطي ميكنيم گاهي. از اينكه اون خانوم اينقدر حس و ذوق نداشت بفهمه چقدر اين لحظات ميتونه براي من و تو  بيادموندني باشه پشيمونم كه چرا رفتم اونجا ولي خب اين نيز بگذرد. تو گلم از همون ا...
29 شهريور 1391

طلاكوب

همه روزم تويي دختر! امروز رو ديگران به نام تو گذاشتن ولي بازم خوبه، دوبله روز تواِه. نوش جونت!   نوش جون همه ي دختراي عالَم، همه ي دوستاي نازنينت كه مركزيت عشقن.    خط خط خط هاي راست موازي را بشكن و دلت را بر خط خط خط هاي راست موازي بنواز ...
28 شهريور 1391

از خودم

از ديروز ظهر كه برگشتم اداره تا ساعت 10 و نيم شب پيشت نبودم. بعد از ظهر با بچه هاي انجمن شعر سرچشمه رفتيم جشنواره ي شعر رضوي،‌ شهربابك. خيلي وقت بود كه توي جمع بچه هاي شعر نبودم و خيلي دلم ميخواست بعد از اينهمه مدت هوايي به دلم بخوره. از پريروز كه خبرم كردن و دعوت كه برم هي با خودم كلنجار ميرفتم كه برم يا نرم. بالاخره دل به دريا زدم و رفتم تا روحم شاد بشه و بعدش بيشتر بتونم برات انرژي بذارم. و واقعاً هم همينطور شد. رفتيم و شعر نيوشيديم و شعر خونديم. بعد از يه مدتِ زياد بقول دوست عزيزي "سكوت شاعرانه" كه دعا ميكنم تبديل به "سكون شاعرانه" نشده باشه. وقتي برگشتم شاد بودي. باباييِ مهربون كلي باهات بازي كرده بود، جوري كه وقتي اونوقتِ شب رفت ...
27 شهريور 1391

اين كجا و ...

ديروز داشتيم با هم توي زَلم زيمبوهات گشت ميزديم. (منظور زيورآلات رنگ وارنگ سركاره، البته اون بدليهاش). گوشواره هاي رنگيِ  شكل گلِ رو كه ديدي دوباره يادآوري كردي "مامان بايد گوشم رو سوراخ كنم تا بتونم اين گوشواره رو بپوشم" و منم تأييد كردم كه "آره وقتي گوشات رو سوراخ كني ميتوني اين گوشواره رو بپوشي" بعد سركارِعالي دست بردي بسمت سوراخ گوشِت و در حاليكه دست ميكردي توش گفتي "ولي گوش ِ من كه سوراخ داره"!!! ( داخل پرانتز برات بگم به اين دليل گوشهاي تو سوراخ نشدن چون در برگه ي راهنماي مراقبت از نوزادان كه در اولين مراجعه مون به پزشك فوق تخصص نوزادان براي چكاپ تو داشتيم، به اين مسئله تأكيد شده بود كه گوش نوزاد بهتره تا سه چهار سالگي س...
26 شهريور 1391

بیانیه

دیروز صادر کردی، خطاب به بابایی : "من مهد اردکی نمیرم، مهد موشی هم نمیرم. یه مهدِ دیگه" خب اون مهد سوم هم که چنگی به دل نمیزنه. مهدِ دیگه از کجا بیاریم توی این ولایت، قربانت گردم!
23 شهريور 1391

دوره آزمايشي مهد شماره 2 - قسمت چهارم

خيلي خلاصه بگم عزيز‍ دلم، هفته پيش و اين هفته تا امروز، رفتن به مهدِ تو براي من و بابا يه جورايي نفس رو توي سينه حبس كرده. هيچ مشكلي نيست ها، فقط وقتي توي مهد ميذاريمت ديگه مث روزاي اول با شادي خداحافظي نميكني بموني. ميچسبي به پاي من يا بابا و جيغ و گريه كه شمام بمونين، نرين. به سفارش خانوم روانشناس يه كم پيشت ميمونيم و ميگيم خودت بگي كِي بريم ولي تا حالا كه اثري نداشته. يعني رضايت ميدي بريم ولي فقط يه لحظه و تا ميبيني كه داريم ميريم، ماجرا دوباره شروع ميشه. به رغم عدم رضايت تو هميشه همه چي اونجور كه ميخواهي نميشه و ما بناچار تركِت ميكنيم. جالبه بدوني هنوز خونه يا اداره نرسيده كه زنگ ميزنيم، همه چي آروم گزارش ميشه و تو مشغول بازي و بازي...
20 شهريور 1391

به سلامتي همه ي خانوم دوستاي عزيزم

اين مطلب رو عيناً از طريق ايميل از يكي از دوستان دبيرستاني عزيزم، بنام نگين دريافت كردم. حتم دارم كه بدون منبع و ريشه نيست ولي فرصت تحقيق بيشتر در موردش رو فعلاً ندارم. خالي از لطف نيست كه براي تو دختر عزيزم و همه دوستان وبلاگي هم به يادگار بذارمش. خيلي حال و هواي اين روزاي همه مون رو بيان ميكنه: آنها این مطلب را در دانشگاه استنفورد تدریس می کنند!!!     در یک کلاس بعدازظهر در دانشگاه استنفورد، آخرین سخنرانی در مورد ارتباط ذهن  و  بدن بود، بررسی تأثیر استرس و اضطراب بر بدن انسان . سخنر ان   جلسه (رییس بخش روانشناسی دانشگاه) در حین صحبت­هایش به این موضوع پرداخت که: "یکی از بهت...
12 شهريور 1391