نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

اجتماع زیبای نیانایی

  خاطره ی زیبای سفر مشهدی که پیشامدش طبق اکثر وقتا خودمونم غافلگیر کرد، بعد از تجدید دیدار و رفع موقت دلتنگی بابا جان، مادر جون، عمو حمید و خاله رویای عزیز، همبازیگری و تازه کردن دوستیامون با دوستای وبلاگی مشهدیمون بود. گردش ظهرگاهیِ سرد مشهد توی پارک ملت به اتفاق زینب عزیزم، عمو ابوذر و دیانای نازنین. بازی، شادیِ شما و تماشای ما توی گرمای دلچسب سرزمین سرپوشیده ی عجایب یکشنبه شب و هکذا بازی، شادیِ شما و تماشای مجدد ما توی میعادگاه همیشگی عاشقانه مون، کلوپ پاندا و این بار همراه با زهره و نیایش عزیزم و بابا مهدی همیشه حامی. مهمون شدن تو خونه ی باصفای زینبم که عجیب پر از انرژی مثبت بود و گوشه گوشه اش نشون معرفت و اهل دلیِ ساکنینش. گل و گیا...
5 بهمن 1392

تولدانه ای به سبک یک بالرین پروانه - قسمت پایانی

اگه واسه خاطر قدردانی بیحدم به دوستای نازنین خودم و خودت نبود شاید دیگه رویی برای نوشتن این پست نداشتم، اینقدر که دچار تأخیر شد و منو شرمنده ی عزیزانم کرد؛ اما به خودم دلگرمی میدم که درسته دیر شد ولی این پست توی روزایی ثبت میشه که مهمون روزای بیادموندنیِ مشهدیم در حالیکه سهم ما از برف زیبایی که این روزا شهرمون رو حریرپوش کرده تنها چشم دوختن به صفحه ی تلویزیونه و ترشح بیش از حد بزاق، واسه دیدن برف بازیا و شادمانیای همشهریای خونگرم. و اما داستان این پست ، میشه گفت از وقتی رفتی مهد، علاقه ی زیادی به لگو پیدا کردی، همون که بچگیامون بهش میگفتیم جفت جفتی، یا خونه سازی یا ... و حالاها میفهمیم که مث خیلی از چیزا و تولیدات که اسمشون و هویتشو...
18 دی 1392

جدول ضرب زیباییها، سطر آخر ستون آخر

هنوز قراره این خونه ی قشنگت پر باشه از هوای تولد نازنینم! گرچه تا این تاریخ که نزدیک به یک ماه از تولد چهارسالگیت میگذره نتونسته م ثبت ماجراهای تولدت رو کامل کنم ولی امروز یه روز خاص دیگه ست. یه تولد باشکوه متفاوت!!!  این دفترچه خاطرات قشنگی که به روت بازه یه دفتردارِ مهربون داره، یکی که همه ِ اینایی که من برات تا حالا نوشته م و خواهم نوشت و همه ی خاطرات و تجربه های مادرا و پدرای مهربون دیگه رو توی دل دریاییِ خودش جا میده تا روزی که بزرگ شدی، یه وقتایی که خیلی دلت هوای کودکیات رو کرد - مث صندوقچه هایی که گوشه ی زیرزمین مادربزرگاست- پناهِ امن دلتنگیات بشه که بیایی سراغش و دونه دونه نشونه های کودکیت رو از توش دربیاری و با هر کدو...
8 دی 1392

تولدانه ای به سبک یک بالرین پروانه - قسمت دوم

اولین سالگرد میلادت رو هم مشهد جشن گرفتیم، هم کرمان و هم یه کوچولو سرچشمه، سالهای دوم و سوم بخاطر دوریِ محل اقامتمون از جمع فامیل، جشن اصلی تولدت رو سرچشمه می گرفتیم و کیک و یادبودی اگر بود برای خونواده به ارمغان می بردیم. امسال ولی کرمان بودیم و دلم میخواست، اگرچه از فامیل عزیز پدری که در مشهد مقیمن دوریم، حداقل توی کرمان و در جمع خونوادگی ای که عاشقانه دوسِت دارن یه جشن تولدِ دلچسب بگیریم. خونه ی آپارتمانیمون خیلی برای این آرزوی بزرگ، کوچیک بود و جشن تولدمون رو مهمون خونه ی آقاجون و مامان بزرگی شدیم به میزبانی!  الهی که چراغ خونه شون تا ابد پر فروغ باشه. خیلی خوش گذشت، هرچند اولش بخاطر خستگی و بدقلقی تو که از صبح نخوابیده بودی از یه ...
3 دی 1392
15134 0 26 ادامه مطلب

جشن تولد خورشید

از همون روزای اول آذر زمزمه های شب یلدات میومد؛ تمرین شعر میکردین و منم توی دلم چراغون بود. دیروز صبح جشن یلداتون برگزار شد. شادم از آن که آیین های کهن رو فرابگیری و پاس بداری دختر سرزمین زیبایم ایران، سرزمین جشن ها و شادمانگی های پی در پی. یلدات باشکوه و به پیشوازِ بغل بغل خورشید، گیس گلابتون من! شب یلدا اومده، ننه سرما اومد ریز و ریز برف میباره امشب از آسمون انار و هندونه، آجیل و شیرینی دور کرسی میشینیم خوشحال و خندون ...
30 آذر 1392
15837 0 22 ادامه مطلب

قصر پرنسس نیروانا

امشب رونمایی شد، حاصل نزدیک به دو ماه تلاش شبانه روزی بابا حامد از روی طرحی که توی اینترنت کاویدم و یافتم. هدیه ی تولد چهار سالگی تو پرنسس کوچولوی نازنین! الهی که رؤیاهات همیشه مجسم باشه، ای یگانه رؤیای مجسم عمر من و بابا! از روزی که اتاق رؤیایی دوران تولد، شیرخوارگی و نوپایی تو در سرچشمه رو بدرود گفته بودیم، همه ش توی این فکر بودم که اتاقی و فضایی بهتر از اون برات بسازیم. تختت دیگه داشت برات کوچیک می شد و منم دنبال یه بهوونه که بر مبنای اون، اتاقی که با روحیات این سن تو سازگار باشه بیافرینیم. و اینک حاصل دستهای هنرمند بابایی که امشب با تمام عشقش به پیشگاه تو تقدیم شد. دستهایی که ضربه های چکش خورد، پینه بست، ناخنی که کبود شد، ...
26 آذر 1392
23246 1 29 ادامه مطلب

تولدانه ای به سبک یک بالرین پروانه - قسمت اول

آبان ماه نشده بود که دایی حسین عزیز، پیرهن شاپرکی قشنگت رو از اون دور دورا برات سوغات آورد. از طرف خانومش، خاله مهدیه ی مهربون که با یه دنیا عشق، توی روزای غربت و تنهاییش رفته بود برات خریده بود با این امید و تأکید که برای تولدت بپوشیش. دستشون طلا، چی از این بهتر! به فال نیک گرفتمش و دنبال ایده بودم که تولدت چه جوری رقم بخوره. امسال اولین سالی بود که میخواستیم توی مهد تولد بگیریم و تازه حس میکردم تو از تولد و مفهوم اون و برپاییِ جشنش نسبت به سالهای قبل کاملاً آگاهی پیدا کردی. برای همین دلم میخواست جشن تولدت به خوبی و شکوه سالهای پیش و حتی بهتر برگزار بشه. پروانه ی تنها راضیم نمیکرد. تو فکر یه ایده ی ترکیبی خاص تر بودم که متعاقب وبگردیام بهش...
19 آذر 1392
14928 0 29 ادامه مطلب

برای روز میلاد تن تو

هیچ تشریفات خاصی در نظر نگرفتیم تا توی محیط آروم و جمع کوچیک سه نفره مون به همه ی آرزوهای دست یافتنی قشنگت برسی. قرار بود جشن تولد مهدت پنجشنبه چهاردهم باشه و بعدش هم اگه میسر شد یه تولد فامیلی بگیریم، برای همین حس کردیم هیچی بهتر از این نیست که روز میلادت رو فقط و فقط به خودت اختصاص بدیم. از قبلش که روزشمار تولدت رو نگه داشته بودی برات برنامه های روز تولدت رو یک به یک می گفتم تا آمادگیش رو داشته باشی. صفر عاشقی و لحظه ی تولدت رو که درک و ثبت کردم به امید فردایی پروانه بارون خوابیدم. بیدار که شدی غرق بوسه ت کردم و با پوشوندن لباس دوراییت که از کلی قبل آرزوی پوشیدنش رو داشتی روزت رو روشن کردم. با شادمانی پوشیدی و تا مهد بدرقه ت کردیم. به خال...
17 آذر 1392
14625 2 22 ادامه مطلب