نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

بالرین پروانه

شاپرکم!  بالهای نازت را بگشای و بر صحنه ی روزگارمان برقص، برقص، بچرخ و دامن کهکشانیت را به سبکبالی پروانه ای که در میان گلها می رقصد بر چشم های عاشقمان بکش، که هیچ چیز چشم نوازتر از پایکوبی شادمانه ی تو در اتصال لحظه ها نیست.  با موسیقی زندگی که تنها یک بار برایت نواخته می شود باشکوه ترین رقصت را به پیشگاه جانان عرضه دار و جاودانه شو. چهار سالگیت لبریز از طنازی پرشور و شاعرانه باد، شاد و رها در میان بارانی از پروانه. ------------------------------------------------------------------------------------------------------ پی نوشت: دوستای نازنینم! همراهای مهربون و دوست داشتنیِ من! هیچی در جواب اینهمه مهرتون ندار...
11 آذر 1392

دستانی که آشتی ست

پروژه ی جدید مهدتون "دستها" ست. برگه ی تعریف پروژه و دلایل و اهداف اون رو که خوندم یاد کلام زیبای زنده یاد شاملو افتادم: دستانت آشتی ست و دوستانی که یاری می دهند  تا دشمنی از یاد برده شود. دیشب دیدم با خودکار چندتا برآمدگی فرورفتگی کشیدی و ازم پرسیدی این شکل چیه؟ و منِ دوزاری کج گفتم شکل یه تاجه! نگو دست کشیده بودی و چون پهن شده بود من فکر کرده بودم تاجه. البته با اینکه بعدش چندین بار دستت رو گذاشتی روی کاغذ و دورش خط کشیدی بازم همون موقع نفهمیدم که شاید چقدر توی ذوقت زده م که نفهمیده م اونی که با ذهنت کشیده بودی دسته نه تاج. منو ببخش عزیزم. دستا رو که نقش زدی دیدم نوک انگشتا و بینشون و پایینشون دایره ه...
6 آذر 1392

خلاق کوچک

عاشق نتایج کلاسای نمایش خلاق عمو عَدنانِ تَم خوش ادای من! وقتی شکل درخت میشی و هر لحظه با یه فیگور وایمیستی تا ازت سیب بچینم، یا بارون میشی میباری که البته قبلش اینور اونور میدوی تا بخوری به ابرای دیگه، یا امروز که دونه میشی و بعد یواش یواش بلند میشی و گل میکنی... عاشق نتایج کلاسای موسیقی آقای نیک طبعِ تونم خوش نوای من! وقتی با پاهات شعر میخونی! تند تند میکوبیشون زمین و ضرباهنگ شعرت رو به گوش می رسونی یا با انگشتا و دستات که ضربدری روی هم میزنی و نُت در میاری. عاشق سازه هایی هستم که با قطعه های ریز و درشت لگو میسازی. خونه، آدم، قطار و .... عاشق طرح های فی البداهه ای شده م که با چیدن مدادای رنگیت کنار هم می سازی و وقتی می...
4 آذر 1392
10424 0 14 ادامه مطلب

خلاق کوچک

عاشق نتایج کلاسای نمایش خلاق عمو عَدنانِ تَم خوش ادای من! وقتی شکل درخت میشی و هر لحظه با یه فیگور وایمیستی تا ازت سیب بچینم، یا بارون میشی میباری که البته قبلش اینور اونور میدوی تا بخوری به ابرای دیگه، یا امروز که دونه میشی و بعد یواش یواش بلند میشی و گل میکنی... عاشق نتایج کلاسای موسیقی آقای نیک طبعِ تونم خوش نوای من! وقتی با پاهات شعر میخونی! تند تند میکوبیشون زمین و ضرباهنگ شعرت رو به گوش می رسونی یا با انگشتا و دستات که ضربدری روی هم میزنی و نُت در میاری. عاشق سازه هایی هستم که با قطعه های ریز و درشت لگو میسازی. خونه، آدم، قطار و .... عاشق طرح های فی البداهه ای شده م که با چیدن مدادای رنگیت کنار هم می سازی و وقتی م...
3 آذر 1392

آری آغاز، دوست داشتن است

از صبح که چشام رو به اول آذر باز کردم این جمله مث خورشید به من تابید. هی اومدم برات بنویسمش هی نشد تا اینکه بهترین مصداقی که می شد امروز بر این زیباترین جمله دلالت کنه پدیدار شد. بعد از اینهمه مدت که کرمانیم بالاخره میزبان بانوی آب شدیم. باران و بانوی آب امروز، اول آذر ماه،  بهترین ماه، دنیا  بر ما باریدند، آرام و آسمانی.  ...
1 آذر 1392

چشم چشم دو ابرو

نازنینم! خوشحالیم که در سیر طبیعی مراحل رشدت به تصویر آدم رسیدی!  از اولین روزی که قلم به دست گرفتی و تنها اثرهای کمرنگی روی کاغذ به جا گذاشتی خیلی گذشته. ما به ایمان محکم بابایی به عدم نیاز به آموزش نقاشی به کودک، اینهمه مدت صبر کردیم و انعکاس روح بلندت رو به آموزه های خودمون محصور نکردیم تا خودت پله پله نقش بیافرینی و برسی به چنین روزی که این اتفاق زیبا رو در دلهامون جشن بگیریم و بر دیوار ذهن و این خونه خاطره کنیم.  زیبایی این رویداد مثل خیلی از رویدادهای دیگه در هم آییش با اتفاقای دیگه ست: یکی این که هنوز توی مهد مشغول پروژه ی "من" هستین و در مورد کلی چیزا حرف زدین، تجربه کردین، بازدید کردین ...، من منحصر بفرد ...
20 آبان 1392

هم آیش زیبا

به مدد گزارشهایی که از مهدت میرسه دریافتیم که الان بلدی بشماری و عدد و رقم رو با هم تطابق بدی. دیشب داشتم خواب می دیدم که داری دو تا عدد چندرقمی گنده رو، روی یه وایت برد با هم جمع میزنی!!! قشنگ دغدغه ت رو برای شمردن هر چی که دم دست و چشمت میرسه میبینم. و میشنوم زمزمه های اقرارت به یکتایی خدا رو  : قل هوالله احد. خیلی جالبه که در عین اینکه همه چی رو میشماری و تا براشون میبینی خدا رو، بی تا، فریاد بزنی عزیزم. امیدوارم ذره ذره ی وجودت همراه با تک تک سلول های نازنینت به یکتایی خدا ایمان بیارن و هیچ گاه به هیچ شکلی، هیچ چیزی رو غیر از جان لایتناهیِ جهان، شایسته ی پرستش و تکریم ندونن. اون منِ نازنینت که این روزا در حال کشفشی باید تو رو به...
8 آبان 1392