نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

احسانِ مامان احسان

يه بار ديگه مجبورم اين قطعه ي هميشگي رو در برابر مهر بي پاياني بكار ببرم كه هم اينك چشام رو از شدت تعجب تا منتها درجه از هم گشاد: نه سبز پوشيده بودم و نه دست تكان داده بودم در باد، كه اينهمه سار بر سرم ريخت اينهمه سار بر سر من طعنه ي آسمان است شايد به عريانيَم!   دوست نازنين من،‌مامان احسانِ عزيزم! من شايسته ي اينهمه مهر نيستم. بزرگواري بزرگوار. سپاسگزار مهر بي بديلتم. اميدوارم نيروانام قدر اين دوست خوبش رو تا هميشه بدونه. ...
8 آذر 1391

نفس باد صبا

ميگم همينجور بركت ميباره براي من و تو، ايناها، اين بنفشه ي بهاره به شميم نفس باد صبا  كه با قلب پاك و مهر بي همتاي كودكيش (كه البته با اينهمه كمالات واسه خودش خانوميه به خدا) برات جشن تولد گرفته توي خونه ش . فداي بزرگياش. دستشو ميبوسم. هميشه ي ايام برات تولد نو به نو باشه صباي من! ...
7 آذر 1391

دختر پاييزيِ من!

خوشحالم كه تونستيم درست يه روز قبل از اينكه باد و بوران و بارون، جلوه ي پاييزي حياط خونه رو به زمستونيش ورژن بزنه، به همت بابايي و در حاليكه هنوز سرما خورده بودي اين لحظه ها و صحنه هاي قشنگ رو به خاطرات چهارگوشمون بپيونديم: دخترِ شباي پاييز، مي‎مونم با تو هميشه واسه من هيچکي تو دنيا دلبر خودم نميشه وعده‎ مون هر روز ابري زير الماساي بارون چه بهار باشه چه پاييز چه تابستون چه زمستون ...
6 آذر 1391

تحليلاسيون

اين چند روز بم بوديم. هر وقت ميبردمت دستشويي، همه ي حواس و توجهت به تزئينات جذاب دستشويي خاله آزاده بود، از رنگ و شكل دمپاييا گرفته تا برچسبها و مجسمه هاي رو و دور آيينه. يه بار اشاره كردي به دمپايي خاله آزاده و پرسيدي كه مامان "اين چه رنگيه؟" و من گفتم "سبزِ روشن ". يه تحليلي توي ذهنت كردي و اشاره كردي به دمپايي ديگه اي كه اونجا بود و پرسيدي "اين آبيِ خاموشه ؟!" ...
6 آذر 1391

يه سلام آذري

مسئله ي روز مادرم اين است كوفته ي ناهارش وا نرود شب اما، بارش افكار هزار رنگ فرزندانش به راه حلي نمي انجامد، به آيه الكرسي مي آويزد. پدرم نگران ديركرد واريز مستمري و يارانه ست و شب، لامپهاي اضافه را خاموش مي كند. همسرم به كاسه هاي تاري مي انديشد كه در تنه هاي توت خفته اند. دخترم گوش تا گوش ملافه را روي عروسكهايش مي كشد. و من ميان اينهمه دغدغه ي زيبا، هيچ ندارم، جز اينكه عاشق بمانم ----------------------------- اينو دوشنبه توي جلسه شعر شهرمون خوندم. وقتي برگشتم تا براي بابايي بخونم اول كه نميذاشتي دوتايي دو كلوم حرف بين هم رد و بدل كنيم. بعد كه هر جور بود اجازه دادي و شعرم رو خوندم گفتي...
1 آذر 1391

لطيفه هاي ريزه ميزه

ميگم عزيزم، دوست داري تولدت چه شكلي باشه، ميگي شكلِ قلب. ميگم آخه پارسال هم كفشدوزكي بود قرمز بود تكراري ميشه،‌ ميگي خب پس دايره ي صورتي! ---------------------------------------------------------------------------- اين چند روزه كه با يه ويروس خدانشناس درگير بودي و در اثر اون اوضاع گوارشيت بهم ريخته بود، يه واژه ي جديد توي فرهنگستانمون اختراع شد : آبِ پي    و عجيب باهاش ارتباط برقرار كردي؛  واژه بايد خودِ باد، واژه بايد خودِ باران باشد. (خدايا خودت ميدوني كه چقدر خاكسارم در آستان سهراب سپهري، هيچ قصد هيچ هيچ هيچ جسارتي ندارم. فقط خيلي اين لحظه حس اين قطعه اومد توي ذهنم) -------------------------------...
28 آبان 1391