نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

چکیده ی سمینار ارتقاء هوش اقتصادی فرزندان

دوباره یه سمینار بسیار جالب و پر از مطالب آموزنده برای خانواده ها توی شهرمون برگزار شد. حیفم میاد چیزایی رو که یاد گرفتم اینجا ننویسم. اینجوری هم یه مروری برا خودم میشه، هم برای دوستای خوبم میتونه یه سرنخ باشه، هم وقتی داری این پست رو میخونی و نمیدونم توی چه سنی هستی میتونی مامانی رو محک بزنی ببینی چقد به آموختنیاش عمل کرده. این سمینار با همکاری امور آموزش و تجهیز نیروی انسانی شرکتمون با مؤسسه ی شخصیت پردازی کودک و توسط آقای دکتر شهرام اسلامی برگزار شد. ثانیه به ثانیه ش مطلب جذاب و مفید بود که به مغز و دلت سرازیر میشد. حدود چهل و پنج دقیقه ی اولش رو نبودم آخه سرکار قرار بود برامون مهمون بیاد از یه شرکت دیگه ولی وقتی صالحه جون اس داد بیا ...
8 دی 1391

بافنده ي كوچك رشته هاي خيال

از " نُخمُلي  " و "  مُشتُلي  " شروع شد.  شخصيتهاي خيالي اي كه گاهي دوستت بودن،‌ گاهي بچه ت بودن،‌ گاهي مقصر خرابكاريا و عامل شيطنتات، گاهي كسايي كه هر چي فرياد داري بر سرشون بكوبي! و گاهي كسايي كه خواسته هاي خودتت رو از زبون اونا بيان كني. خلاصه شخصيتهايي كاملاً زنده و حاضر. درست يادم نيست ولي گمون كنم سه ماهي از تولدشون ميگذره. اينقدر اين چن وقته درگير پروژه هاي گوناگون بودم كه نتونستم تولدشون رو زودتر اعلام كنم. بعد از يه مدتي سر و كله ي آقا گرگه و سگ و شير و ببر و پلنگ ظاهر شد. و از همه پررنگ تر آقا گرگه كه گاهي توي اتاق، آشپزخونه، دستشويي، يا  زير تخت، پشت در و ... قايم ميشد و نميذاشت به اون...
5 دی 1391

کُمِدی داغ

همین الآن اتفاق افتاد، نباید از دستش بدم. [صحنه خونه ی ما، جلوی تلویزیون، بابایی تخمه شکنون در حال تماشای نود، من در حال وبگردی نیروانا از پای تلویزیون بلند میشه و خودشو کش میاره] نیروانا : خب من دیگه خسته شدم. برم بخوابم من : خودت میخوایی بخوابی؟ نیروانا : آره، تنهایی میرم میخوابم من : شب بخیر دخترم، بیا یه بوس بده [نیروانا میاد بوس میده، در حالیکه بابایی همچنان با ولع تخمه میشکونه و نگران از اینکه نیروانا از تصمیمش توی راه بوس دادان به من صرفنظر کنه، رو به من تذکری میده که حالا بذار بره بابا!] خدا رو شکر بده بستون  ماچ و بوسه بخیر  میگذره، نیروانا همچنان مصمم میره سمت اتاق و تختش، ما هم منتظر تا ب...
4 دی 1391

امروز روز اول دیماه است

من راز فصلها را میدانم و حرف لحظه ها را می فهمم ... ای یار، ای یگانه ترین یار ... زیر بارون اینهمه انرژی ِ آتیشین رفتن توی اولین روز زمستون ورای تصورم بود. برای همین گفتم تا داغ داغم بیام این لحظه ها رو بنویسم و بعد سر فرصت کامنتای پر از مهر و عشق یلدایی دوستای نازنین رو پاسخ بدم.  اول صبح که پا شدم به این قصد بود که بشینم سر در این خونه و اینهمه نقل و نباتی شب یلدایی رو ببوسم سر چشمم بذارم و خونه رو باهشون آذین کنم که خاله سهیلا اومد دم در و گفت دو تا بلیط داره برای جشن یلدا!!! امروز صبح اول دی!!! گفت اگه دوست دارم لباس بپوشیم بریم باهاش. من  حرفاش رو جسته گریخته شنیدم و نشنیدم. اصلاً نفهمیدم جشن از طرف کی برگ...
1 دی 1391
12015 0 28 ادامه مطلب

قصه ي يلدابانو!

دخترِكم! قصه ي يلدابانو قصه ي بانوي گيس بلنديه كه سياهي و بلندي موهاش، مث شب، همه جا رو ميگيره و وقتي به تار موهاي كمندش مياويزي تا دلبرانه روش رو بسمتت برگردونه، به يه صورت قرص ماهي ميرسي كه مث صبح برفي اول زمستون سپيد و نورانيه. خانوم بهار زيباترين روز سال رو با خودش مياره و يلدابانو زيباترين شبِ سال رو. شبايي كه خوابت نميبره تنها قصه اي كه عاشقشي من برات بگم و توي اولين يا دومين جمله ش هيپنوتيزم ميشي و به خواب ناز ميري قصه ي خانوم بهاره كه اينجوري شروع ميشه : خانوم بهار چادر گلدارش رو سرش كرد .... دلم ميخواد قصه ي يلدابانو رو هم اينقدر برات بگم تا آويزه ي اون يكي گوش دلت كني. تا وقتي به اين باور رسيدي  كه بعد...
29 آذر 1391

پایان خوش یک دهه تولدبازی

بعد از جشن تولدت، آخر هفته رفتیم کرمان و یادبودهای تولدت رو برای مامان بزرگی، آقاجون، خاله ها و داییها بردیم. جمعه شب شیدا و آوای نازنین (نوه های آبجی شهلای عزیزم) که تنها دوستای کوچولوی تو توی فامیل هستن، پیشمون اومدن تا یه جشن کوچولوی تولد دیگه بخاطرشون برپا کنیم. و به عنوان حسن ختام زیبا، ساینای عزیزم که به چند دلیل نتونسته بود بیاد تولدت و حسابی هم جاش خالی بود با مامان صالحه ی گلش اومدن تا 91/09/19 مون هم بیادموندنی بشه. عزیزِ دلم، اینقدر این دهه برام پر از خاطره است که فکر کنم مزه مزه کردن شیرینیاش تا سال دیگه همین موقع طول بکشه. برای همه ی دوستای عزیزم که همه جوره شادیمون رو شکوه بخشیدن زیباترین آرزوها رو دارم و امیدوارم ...
28 آذر 1391

نانانوئل

عليرغم رسيدن سطح انرژي به ميزان صفر در انتهاي شب مراسم تولدت،‌ با بهره گيري از منبع انرژي اي كه مفتخر به ميزبانيش بوديم، همون خاله سميراي نازنين، هديه هاي تولدت رو كه از خاله گلناز تيساگل  خريده بودم تنت كرديم و با اين شمايل مسيحاييت شادي اونشبمون رو به اوج رسونديم:  هيچ دقت كردي ببيني چه نقش و نگاري از كوچيكيات روي ديوارا مونده!!! تا حالا پشت مبل بودن خيلي معلوم نبود. وقتي هم چيدمان مبلها رو براي تولدت تغيير داديم اينقدر دير شده بود كه نتونستم اون آثار پيكاسوييت رو از ديوار بزدايم. بمونه يادگاري براي خودت. هر وقت بهت ميگم وقتي كوچولو بودي اين كار رو ميكردي اون كار رو ميكردي،‌ عين همين قيافه اي كه توي ژ...
22 آذر 1391