سبزانگشتي
بسلامتي سال 90 رو تحويل داديم رفت. نميدونم چرا ولي انگار قراره اين اولين پست سال 91 باشه: ماشهايي كه كاشتي مثل فيروزه (بقول مامانم وقتي ميخواد نهايت سبزي يه چيز رو برسونه) سبز شده بود و عجب سبزه ي قشنگي از كار در اومد. تو تيستوي سبزانگشتي مني مو طلايي! كلاس پنجم دبستان كه بودم درست يادم نيست همون روزِ تولدم يا يه روز قبلش به همكلاسيا گفتم تولدمه و از اونجايي كه شاگرد درسخون كلاس بودم و محبوب دلها!!! بچه ها برام سنگ تموم گذاشتن و تولدكي گرفتن. [همه ي همسن و سالهاي من ميدونن كه اونموقع اصلاً تولد و جشن تولد مُد نبود. و اين جملات كليشه اي رو بگم كه ا نسل سوخته اي بوديم كه بعلت جريان جنگ، در ِ همه ي شاديهاي بچگي برومون بسته ش...
نویسنده :
مامان فريبا
11:54



