حكيمِ سخن، آفرين
به چشمم شاملو ميايي ولي فراتر از اوني، شايدم چون نيرواناي مني روت تعصب دارم. جسارت شاملو رو داري و احساس سهراب. مشق ميكني عشقم! اين روزا همه ش يا در حال سخنوري هستي يا ترانه ميخوني يا شعر و اونم شعرهاي ساخت خودت رو. شگفت انگيزه كه واژه هاي شعرها يا عبارات رو عوض ميكني و جاش هر واژه دلت خواست ميذاري و يه شعر جديد ازش درمياد. اينم نمونه ش: قصه ي ما به كفشدوزك رسيد كفشدوزك به خونه ش نرسيد براي اديب دو سال و نيمه ي من قدم بلنديه به سمت قله، نه!؟ يادم مياد اولين شعرم رو حدوداي 10 سالگي گفتم. برات يادگاري ميذارم: رفتم به جايي جايي دورِ دور در زيرِ زمين، جايي پر از مور مورهاي كوچيك اينور و ا...
مينوشم از اين جام
سلام به شما دوست عزیز بدین وسیله به اطلاع می رساند وبلاگ شما جزو 20 وبلاگی است که طبق نظر داوران در جشنواره وبلاگ های مادرانه که به همت نشریه شهرزاد برای اولین بار برگزار می شود, به مرحله نیمه نهایی راه یافته است. از این بین 10 وبلاگ برگزیده روز سه شنبه 30 خردادماه از ساعت 10 صبح الی 12 در سرای روزنامه نگاران معرفی و تجلیل می شوند. از این رو از شما و خانواده محترمتان دعوت می شود در این مراسم که با حضور برخی از استادان دانشگاه برگزار می شود, حاضر شوید. شهرزاد عزيز، نميدوني چقدر خوشحال شدم از اين خبر. اين اولين باري هست كه وراي محيط كوچيك خونواده، مدرسه، جمع دوستانم و شب شعرهاي محلي، نوشته هام ديده شدن و پسنديده شدن....
نویسنده :
مامان فريبا
15:13
سیندرلا عروس شد!
با مشخص شدن تاریخ عروسی عمو حمید و خاله رویا افتادم به صرافت خرید لباس عروس برای تو شازده خانوم. دلم میخواست اولین لباس عروست رو تو عروسی کسی بپوشی که خیلی دوسِت داره و دوستِش داریم. چون وقت گشتن توی فروشگاهها رو نداشتم و از طرفی هم یه دوست نازنین دارم که همه رقم سفارشهای این مدلی منو به جان می پذیره و با کلی زحمت، دقیقاً همون چیزی رو که میخوام فراهم میکنه زودی بهش ندا دادم و اونم لبیک گفت مثل همیشه با رویی باز. خاله گلنازت رو میگم عزیزم همون دوستِ گلم که قبلاً هم ازش یاد کردم تو خاطراتت اینجا. یه ماهی مونده به مراسم که گلناز جون گفت ممکنه اونی که تو ذهن منه گیر نیاد و اگه هم بیاد قیمت بالاست، از ترس اینکه بی لباس بمونی دایی حسین و ...
کوچکانه
هنوز کوچکم، هنوز دست من به زنگِ دَر نمی رسد و شانه ام به شانه ی پدر نمی رسد بهارهای دیگری که بگذرد بزرگ می شوم درست مثل مادرم و کوله بار سالهای رفته را بدوش می کشم نمی دونم چند سال پیش بود که گوینده ی رادیو شعری رو که بخشی از اونو فقط تونستم همون لحظه یادبگیرم و بخاطر بسپارم به مناسبت روز پدر خوند. از اونموقع بی اختیار روز پدر به یادش می افتم. نوشتمش برای پدر و مادر عزیزم که امسال نتونستیم روز هر دوشون رو دور هم گرامی بداریم. به امید اینکه سایه شون سالیانِ ما رو دربربگیره. دستم به زنگ در رسید ولی هنوز بزرگ نشدم. ...
نویسنده :
مامان فريبا
23:51
سیماه شدی، ماه شدی
مهدكودك پاندايي با طعم شيرين نيايش و برق نگاه زهره
از اول سفرمون ميرم آخر سفرمون تا زيباترين خاطرات رو با هم داشته باشي و دوستاي عزيزم هم راحت تر ارتباط برقرار كنن. دو تا سفر قبليمون به مشهد يه جايي رو با پيشنهاد عموحميد مهربون و خاله رويا (عروس و داماد عزيز) كشف كرده بوديم كه در هر حالتي و زماني بردن اسمش به وجدت مي آورد و اگه بيقرار بودي آرومت ميكرد: كلوپ پاندا اين بار هم براي اينكه تو شلوغيا و برو بياهاي قبل و بعد از عروسي، از شادي و تفريح تو غافل نشيم، توي وقتاي اضافه ي سر ظهر و بعد از ظهر كه نميشد به كار ديگه اي رسيد ميدويديم سمت كلوپ پاندا كه سركارخانوم اسمش رو گذاشتين: مهدكودك پاندايي!!! و خيلي هم مناسبه اين اسم گذاريت. بقول باباي نيايش يه مهدكودكه كه مامان و باب...
پنج شنبه ی عزیز
زهره ی عزیزم! نمیدونم چرا مسئولیت این کار رو به من سپردی و اجازه دادی این خاطره ی مشترک از زبان من حکایت بشه. خیلی تواضع بخرج دادی دوست خوب من ولی خب حالا که قراره این راز با قلم من افشا بشه، خدایا به امید تو: نسبتاً دیر فهمیدم که نیایش نازنین و مامانش هم یه جورایی مجاور امام رضا هستن وگرنه شاید توی سفرهای قبلی این روز فرشته از راه میرسید. یه 5 شنبه ی عزیز، 21 اردی بهشت 91، توی شهری که همه جوره به دلم پیوند خورده، توی جایی که میگن الماس شرقه و یه مجتمع تجاری شلوغ که اگه صدبار هم قرار بذاری و هی آدرس بدی به سختی میشه به وصل رسید، مغازه ی اول نه، دوم نه، سوم، در حالیکه من...
شاد آمدم، شاد آمدم، از غصه آزاد آمدم
خدایا سپاس که بازم تونستم بیام و اینجا بنویسم. ممنونم دوستای خوبم از پیامهای پرمهرتون که در این مدت نبودنم وبلاگ نیروانام رو زنده نگه داشته. دست همه تون رو میبوسم و در اولین فرصت به شرط ادب خونه ی همه تون سر میزنم. دوسِتون دارم. راستی ما مشهد بودیم. به هدف برگزاری مراسم جشن عروسی یگانه عموی نیروانا که خودش و خانومش خاطرشون برامون خیلی عزیزه. زیارت هم رفتیم و سیاحت نیز. لحظه هایی برامون آفریده شد که خاص ثبت تو طلایی ترین بخش خاطرات ما و نیرواناست. توی یه سری پست با موضوع " مشهد، بهار 91" هر چی یادم باشه از شهد و شکر براتون سوقاتی میذارم. ...
نویسنده :
مامان فريبا
13:10
میان برنامه
مابین این روزمرگیها، فرصتی است برای شادبودن و شادی بخشیدن. آرزویم این است که با کوله باری لبریز از شهد و شکر به سویتان بازگردیم. اگر نشد که سراغتان را بگیرم در این یکی دو هفته، بر من ببخشایید. هزار هزار گل لبخند بر لبانتان بنشیند ، الهی. ...
نویسنده :
مامان فريبا
0:16





