نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

مرغ سحر

ساعت 4:07 بامداد (به وقت موبایل من) صدای غلت زدنت توی تخت میاد. یه بار بلند میگی مامان و من میگم جانم. بعد سکوت میکنی، دلم میخواد بمونم ببینم چی میخواستی ولی باید برم، الاناست که سرویس برسه. با یه دنیا آرزوی خوش غیاباً باهات خداحافظی میکنم و در واحد بسته. به تکرار هر روزه ی مراسمِ این روزا میرسم طبقه ی همکف و لابی و حیاط و پشت در ساختمان و گوش به زنگ تا صدای اتوبوس رو بشنوم و بپرم بیرون پاورچین پاورچین برم تا سر کوچه... که یهو صدای تو توی کل کوچه طنین انداز میشه، محکم و رسا : " آب " خیلی جا میخورم، انگار که بیخ گوش خودم میگی آب. شک میکنم خودتی یا نه که دوباره باز محکم امر میکنی : " آب ". خدا خدا میکنم باباحامد زود بیدار بشه...
9 مرداد 1392

جامانده از بهار

ماه دوم تابستونم رسید و من نتونستم خاطره های زیبا و بهاری آخرین روز شیراز و زیباترین روزای مشهد رو برات موندگار کنم.  از حضرت حافظ و جناب ملک در وهله ی اول و نازنینای خودم مهدخت و بردیا، همچنین زینب و دیانا و زهره و نیایش با همه ی عزیزایی که توی اون روزا و سفرامون به خاطرات و عکسامون شیرینی خاصی بخشیدن معذرت میخوام. تا دیرتر نشده تجربه های زیبای تو رو لیست میکنم و عکسای یادگاری رو قاب دیوار خونه ت.  روز تولدم آرامگاه حافظ، تو درگیر مسئله ی آرامگاه و پیش خدا رفتن شدی و نمیدونم چقدر خوب تونستم برات توضیح بدم که مفهوم اون مکان چیه. بعدشم شروع کردی به بافتن رشته های خیالت پیش خاله مهدخت که چه با اشتیاق به گفته ها و بافته هات دل می...
5 مرداد 1392
20018 0 12 ادامه مطلب

غرورآفرین کوچک من

این بار کنجکاوی من و بابا موجب خلق این حکایت بامزه شد. در راه برگشت به خونه دراومدیم که توی مهد چی شده که پات زخم شده و چسب زدن و تو میگفتی خورده به اسباب بازیِ زرد و مام پیگیر که اسباب بازی زرد چی بوده؟ که گفتی مهره! بعد باز پرسیدیم خب وقتی زخم شد گریه هم کردی؟ اولش گفتی نه ولی از اونجایی که خیلی صداقت داری و نمیتونی حرف ناراست رو بیش از چند لحظه تحویل بدی گفتی یه کم گریه کردم و بعدشم گفتی: "نیوشا و نغمه و دریا نگرانم شده بودن!" جونم که این حس ها رو قشنگ درک میکنی. اونوقت من پرسیدم کسری چی؟ اون نگرانت نشد؟ و تو گفتی چرا ازم پرسید چی شده نیروانا! یه کم که از این سؤالم گذشت گفتی: "من گریه ی مردونه کردم!" پرسیدم یعنی چه جوری؟ و گف...
2 مرداد 1392

کیستی؟ شبیه چیستی؟

پیرو درگیر شدن ذهن جستجوگرت با جنس هر چیز که از پروژه ی اسباب بازیِ مهد سرچشمه گرفته، یه شب که از دوچرخه سواری برمی گشتیم خونه و توی عالَم خودت بلند بلند شعر میخوندی و رکاب میزدی یهو دراومدی که: مامان خدا از جنس چیه؟ و من ناخودآگاه و بی درنگ گفتم: از جنس نور! ساکت شدی و دیگه ادامه ندادی، نمیدونم قانع شدی یا بازم فرصت میخواستی که تحلیل کنی. در هر صورت حس کردم این بهترین جوابی بود که میتونستم اون لحظه بهت بدم. خیلی دستپاچه شدم از این سؤالت خداجوی کوچک! و عجیب دلمشغولی اینروزات هنوز هم خدا و خدا و خداست فرشته کوچولوی من!  ...
30 تير 1392

روزشمار مهرآیین

انتقالی سال پیش بابایی به آموزش و پرورش کرمان و رسیدن تو به سنی که دیگه باید توی جمع همسن و سالای خودت رشد می کردی و کم رنگ شدن امیدم از وضعیت فعلی پرورش نونهالان سرچشمه به شرح حالهایی که توی پستای روزشمار مهدت مردادماه پارسال نوشتم و آرشیو شده، رؤیایی رو که از پارسال توی ذهن می پروروندم به واقعیت بدل کرد و تصمیمم من به رفتن قطعی شد. بابایی هنوز شوکه بود و همین بود که با اینکه اردی بهشت ماه ثبت نامت کرده بودم برای مهد، شک داشته باشم که بالاخره میریم یا نه. میدونی دل کندن از این خونه ی سرچشمه با حیاط دلگشا و خاطرات نابش و از همه مهم تر کارگاهی که بابایی کنجش برای خودش دست و پا کرده بود برای بابا خیلی سخت بود و همه ش با ناباوری به مسئله ی هجر...
24 تير 1392
23143 0 19 ادامه مطلب

مهاجران

ا ین روزا حس خیلی عجیبی دارم. یه نوستالژی زیبا به این کارتون بچگیامون با منه. اصلاً این روزا خودِ ایناییم نیروانا: فقط یادمه خونواده ی لوسی برای پیدا کردن زمین و کار مهاجرت کرده بودن استرالیا و خونواده ی تو، خانوم کوچولو، به دنبال فضایی بازتر برای پرورش تو. و یه فرق دیگه هم هست و اون این که مهاجرت ما در حد لالیگا نیست، در حد باشگاهی بسیار بسیار کوچیکه، یعنی فقط از سرچشمه به کرمان! اون هفته ای که مریض شده بودی و اولین سین ر میم رو تجربه کردی برای من سختی و بلاتکلیفی مضاعفی داشت چون از حدود یک ماه پیش برآن شده بودیم که اول تیر، زندگی جدیدمون از دیار کرمان کلید بخوره و مریضی تو هزار فکر و خیال توی سرم انداخته بود، از طرفی تشویقم م...
22 تير 1392

شیرین تر از عسل

برای یه شروع زیبا بعد از اینهمه تأخیر، هیچی زیباتر از این نمی تونست باشه که یه اس برات بیاد با این متن: asalsoltani.niniweblog.com  منتظرتونیم. دیشب، بیدارخوابیای این چند روزه که حکایت مفصلش رو بزودی کلید میزنم به اضافه ی شام خوشمزه و زیادی که خونه ی زینبم نوش جان کردیم بند کرکره ی چشام رو که به معده وصله چنان کشوند پایین که دیگه هیچی نفهمیدم (یادت بخیر مریم جون با این تعبیر بامزه ت)، جوری که وقتی این پیام اومد لای پلکهام فقط تا حدی باز شد که نام درخشان سمانه ی عزیزم رو بعنوان فرستنده ببینم. و امروز صبح، روزم با خوندن پیامش روشن شد. نیروانای عزیز من! این روز قشنگ و شیرین تر از عسل رو برات یادگار می کنم به نام زیبای عسل...
19 تير 1392

اندر احوالات کلاسهای خلاقیت استودیو آبی

روند کلاسای استودیو آبی (خلاقیت) امیدوار کننده نیست و اگه واقع بین باشی میشه گفت مأیوس کننده ست. اینقدر که دیروز تماس گرفتیم گفتیم براتون کنسل کنن، برای تو و عسل و آناهیتا. اون هفته علیرغم اینکه تازه از شر تب خلاص شده بودی بردمت کلاس و برای خانوم جلالی هم گفتم که یه هفته ی تمام توی بستر بیماری بودی. با این حال با اشتیاق رفتی کلاس، یه لیست بلندبالا هم دادن وسایل نقاشی برات بخریم برای کلاس عصر نقاشی خلاق. بدو رفتم لوازم التحریری پیشنهادی و تهیه کردم و تند تند برچسب زدم که برای عصر همه چی آماده باشه، فکر کن چقدر توی ذوقم خورد وقتی عصر خاله زینب بهم اس داد که قراره کلاس عصرا کلاً کنسل بشه چون بچه ها نمی کشن!!! و بعنوان مثال تو عزیزم رو اسم...
9 تير 1392

فضاینده

هیچی نمیتونه توی دنیا بالاتر از این پرتابت کنه سمت آسمون که دخترک سه و نیم ساله ی به قول خاله زینب چلچل زبونت به موبایلت زنگ بزنه و با لحن شاد و کودکانه ش بی هیچ مقدمه ای بهت بگه: "سلام مامانی، من بهت افتخار می کنم، غذات واقعاً خوشمزه بود" بهت بگه: "عاشقتم مامانی" و بعد همینطوری که ذوقان شوقان داری با بابایی صحبت میکنی که چند و چون ماجرا رو برات بیشتر توضیح بده صداش رو از اون دورا بشنوی که شادمانه میگه :" سورپرایزش کردم! " الان من در اوجم خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، بذار بهشتت همینجوری زیر پام بمونه ...
4 تير 1392