نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

چهار سال و سه فصل

از نوشتن واسه ت غافل شده م چند وقته. نه که توی نَخِت نباشما، نمیام بنویسم عشقم، لطفاً منو ببخش. سعی کرده م این روزای تابستونی رو برات پر کنم که کمتر درازیشون رو بفهمی و حوصله ت سر بره.  از طرفی هم یه برنامه ی منسجم روزانه برای ماهها و فصلای بعد داشته باشی تا من با خیال راحت از استقلال تو و مشغولیتت به چیزایی که برات لازم میدونسته م به امورات داداشی بپردازم که به جمعمون اضافه میشه به امید خدا. دو ماه تابستون توی مهد ثبت نامت کرده بودم که با انجام یه پروژه ی مرغ و خروس تموم شد و یه ماه شهریور رو تعطیلی. اوایل تیر ماه بطور خیلی اتفاقی پی به تشکیل کلاس لگو توی خانه ی لگوی شهرمون بردم و با سابقه ذهنی خوبی که زینب جون مامان دیانای عزیز...
10 شهريور 1393

رؤیای راپونزل

نمیدونم کارتون راپونزل کی چنان تأثیری روی تو گذاشته بود که همیشه دلت میخواست موهات مث اون بلند باشه تا پشت پاهات که ببافیشون و از پنجره ی قصرت آویزونشون کنی تا یکی ازش بیاد بالا و بهت برسه. ما این رویای شیرینت رو دوست داشتیم و به خواسته ت احترام میذاشتیم و با اینکه می دیدیم بیش از حد معمول بلندشدن موهات دست و پاگیرت شده چیزی بهت نمی گفتیم. گاه گاه فقط یه پیشنهادی می دادیم تا ببینیم نظرت عوض شده یا نه ولی جواب تو همیشه نه بود... اینقدر توی حال و هوای راپونزل بودی که داداشی از آسمونها برات بعنوان اولین کادو عروسک راپونزل رو فرستاد با گیسوان بلند کمند و بعنوان دومین هدیه عروسک راپونزل عروس رو بهمراه یه پرنس که ما دومادش حسابش کردیم! ...
3 شهريور 1393
10183 6 15 ادامه مطلب

سرو خرامان مني اي رونق بستان من

در آخرین روز اَمرداد، ماه جاودانگي و بی مرگی، ديروز، ثمره ی یک سال تلاش خودت و اعتمادم به توان تو و نتيجه بخش بودن آموزشت رو برام به نمایش گذاشتی عزیزم. ساعتهاي پي در پي و بي اينكه از سوي من هيچ اصرار يا تمنايي باشه. چنان نسیم، بسان موجهای آرام اقیانوس، نرم و موزون خراميدي و دل بردي و من چشم دوختم به تماشاي رقص پَر گونه ات، سبك و رؤيايي با آهنگ حاصل عمر همايون شجريان و كلاسيك ها و فولكلورهايي كه توي گوشيم هست و نميدونم كجاييه ولي انگار قرنها در روح تو دميده شده كه اينگونه هماهنگ با موج اندام تو مي نمود. بیشتر حیرتم از این بود که تمرینِ با ریتم راه رفتنِ کلاس موسیقی رو با حرکات باله تلفیق کرده بودی و انگار خودت طرح رقصت رو شکل داده بود...
31 مرداد 1393

یه فصل تازه

برای تو که حداقل هفته ای دو سه بار سنت رو ازم میپرسی تا ببینی چقدر بزرگتر شدی می نویسم عزیزم. امروز چهار سال و هشت ماهه ای نیروانا! حال و هوای این روزای ما حال و هوای لاک پشت و حلزونه. با این تفاوت که خونه مون رو بدوش می کشیم تا یه سمت دیگه پیاده ش کنیم. این دومین اسباب کشی ای هست که تجربه میکنی و می کنیم دخترم و برای اهورای کوچولو که هنوز پا به این دنیا نذاشته، اولینه. من دَرسای شیرینی از این همه سختی گرفته م که دلم میخواد تو و داداشی هم بهشون برسین. میدونی لذت اسباب کشی اینه که یه دور، همه ی ریز و درشت زندگیت رو مرور میکنی و دستت میاد به چیا الکی تعلق داری در حالیکه به هیچ کارِت نمیان، چیا رو داشتی و اصلاً نمیدونستی، چیا رو میتونی نداشت...
11 مرداد 1393

اهوراگین

با اینکه خانوم دکتر کرمانم خوب و خوش برخورد بود، با اینکه مرکز سونوگرافی ای که انتخاب کرده بودیم اجازه میداد یه هیئت همراه مامان و نی نی برن واسه دید و بازدید سونویی، اما من دلم می خواست خبر خواهر یا برادر دار شدنت رو یه شخص خیلی خاص بهت بده. شخصی که خودم خیلی حس خوبی بهش دارم و هنوزم با یادآوری خاطرات بارداری و زایمان تو با احترام و ارادت بسیار نامش رو می برم. همت کردم و از کلینیک مجیبیان یزد با نه چندان صرف وقتی که به معجزه می نمود از دکتر حجت بزرگوار وقت ویزیت گرفتم تا یه بار دیگه خاطرات خوش اون روزها رو مرور کنیم، این بار با حضور سبز تو که از درونم پا به دنیای بیرون گذاشته بودی و با شوق و ذوق اون مسیر سبز رو با گامهات همراهی می کردی. مسی...
27 تير 1393
13889 7 25 ادامه مطلب

به شكوفه ها،‌ به باران، برسان سلام ما را

هرگز اولين نگاهش يادم نميره. توي زندگي آدم فقط بعضي از اولين نگاهها هستن كه تا هميشه يه گوشه ي ذهن آدم ستاره ميشن و همينكه بخواي يادت بياد كه صاحب اون نگاه چقدر برات عزيز و مهم بوده و هست شروع به چشمك زدن مي كنن. كلاس فرزندپروري رو با هزار اميد و آرزوي قشنگ براي باز شدن راهي تازه به سوي رشد دادن و پرورش هر چه بهتر تو نيرواناي عزيزم ثبت نام كرده بوديم؛ زمستان سال 90. و اولين جلسه اش من رو با نگاه خندان و روشني روبرو ساخت كه ... . حكايت الان من حكايت اين قسمت شازده كوچولوست: "هميشه وقتي آدم گذاشت اهليش كنن ناخودآگاه اين احتمال رو به خودش داده كه اشكش سرازير بشه." يادمه چون استادِ كلاسمون بود و من هميشه سعي ميكنم عليرغم ...
17 تير 1393