نيروانا جاننيروانا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره

نيرواناي عزيز ما

دو دو تا چارتا !

معمولاً سه شنبه شبها و جمعه شبها كه فرداش عازميم سمت كرمان يا بالعكس،‌ براي خوابيدن، بامبول درمياري. مام كه تشويش خاطر داريم براي صبحِ زود بيدار شدن، هميشه بايد يه ترفندي بيابيم به خوابوندنت و صد البته اين ترفندها آخرش به قصه گويي ختم ميشه. ديشب يه دور من برات قصه گفتم. در حاشیه اضافه کنم که قصه ي مورد علاقه ت از "خانوم بهار" به " آب نبات چوبي" تغيير يافته و اون ماجرای نیرواناییه که میره مغازه برای خودش آب نبات چوبی بخره (وصف العیش،‌ نصف العیش دخترم، ‌مگه نه ). با آب نبات چوبی خواب نرفتی و منم گفتم گلوم شدید میسوزه دیگه نمیتونم قصه بگم، گریه ای کردی و رفتی سراغ بابایی. بابا اومد قصه بگه دید دماغت روان شده...
7 بهمن 1391

سینی مزه !

توی بغلم بودی و داشتیم با هم سالاد میخوردیم، خونه ی خاله شهلا. کاهوها از زیر چنگال لیز میخوردن و من دنبالشون چنگال رو اینور اونور بشقاب فرو میکردم. یهو دراومدی که: "کاهوها از چنگال فرار میکنن، فکر میکنن هیولاست!" ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------- طناب پارچه ای رو گاز گرفتی طوری که دو طرفش از دو طرف دهنت آویزون بشه. بعد در حالیکه نمیتونی همچین درست با دندونای قفل شده و دهن بسته حرف بزنی میگی : "مامان، بگو وای چه سیبیلای بلندی داری!" (اندر محاسنِ داشتن بابایِ عشق سیبیل و رقابت با وی) ----------------------------------------------------...
2 بهمن 1391

قصه ي شهرزادِ قصه گو

برعكس ِ خيلي از دوستاي عزيزم توي اين دنيا و اون دنيا (‌منظور دنياي غيرمجازيه !) من همچين خواننده ي پر و پاقرصي براش نبودم، حقيقتش اصلاً خبري هم از وجودش نداشتم. يه چند تا از دوستام لينكش رو گذاشته بودن توي خونه هاشون و منم براي اينكه از قافله عقب نمونده باشم پيوسته بودمش يه گوشه ي اين خونه. قصه اين بود تا اينكه درست يادم نيست بعدِ عيدِ نود  و يك بود يا قبلش كه خبر برگزاري جشنواره ي وبلاگهاي مادرانه رو توي  خونه ي يسناي گلم  از قلم الهه ي ناز شنيدم و چون از بچگي آرزوم بود كه شاعر و نويسنده بشم و تا حالا كه سي و شش ساله از عمرم ميگذره هيچ كار جدي اي در اين زمينه نكرده بودم الا رتق و فتق نوشته هاي در و ديوار ...
26 دی 1391

پاسخ نی نی وبلاگ عزیز به تبریکِ تولدِ خاموش

با سلام خدمت شما نی نی وبلاگی عزیز ؛  پیش از هر چیز ابتدا باید خداوند را به خاطر داشتن کاربرانی چون شما شاکر باشیم؛ همین ابراز لطف و تبریک شما برای ما باعث دلگرمی و انگیزه ای برای ادامه راه می باشد.  پیام شما را در مورد برگزار نکردن جشنواره و مبحث تبلیغات مشاهده نمودیم و پاسخگویی به پیام شما را وظیفه خود می دانیم.  حقیقت امر اینست که امروز نی نی وبلاگ به لطف حضور گرم شما کاربران با سابقه، با استقبالی خوب مواجه شده است و در حال حاضر بیش از 14000 کاربر در سایت فعالیت می نمایند. برگزاری جشنواره ای با مشخصات جشنواره سال گذشته و در آن حجم با اینکه میل باطنی ما نیز بوده است و برنامه هایی هم برای آن تدوین شده بود اما در حال ح...
22 دی 1391

بپَر تا آسمونا اَبرَكم

هواي دريا داري. اينم دلمشغولي اين روزاته كه ميري روي چهارپايه ت و ميپري تو دريا و بعدم اداي شنا كردن درمياري. دخترم قهرمان پرشِ ارتفاعه، مگه نه!   پانوشت يك: اين مُدِ عكسبرداري ورزشيِ دوربينمون هم خيلي مالي نيست. فلاش توي اين وضعيت نميزنه كه هيچ خودشم صحنه رو تاريك ميكنه. و صدالبته كه سرعت ثبت لحظه هاش به سرعت پرش نيرواناي ما نميرسه. لرزش توي عكسا بخاطر همينه ها، يه وقت تصور نشه بخاطر لرزش دست من از هيجان اين لحظه ها بوده پانوشت دو: دوستان ببخشيد كه فضاي خونه مون اينقدر ناآراسته ست. بچه داريه ديگه  ...
18 دی 1391

نیروانا در ساحل

"دریا نمیتونم برم، ساحلش رو که میتونم بیارم خونه مون." احتمالاً اینو وقتی ساعت صفر بامداد به کله ت میزنه بری ساحل داشتی با خودت میگفتی، و اینجوری شد که میبینی طراح صحنه ی من! طراح صحنه های رؤیایی زندگی! چتر و چهارپایه برای نگه داشتنش که یعنی سایه بون، اون بادکنک زرورقیه که یعنی قایق، اون چوبای زلفون هم که یعنی پاروز (خیلی انرزی گذاشتم بگی پارو ولی خب خیلی امیدوار نیستم یادت مونده باشه)، لحاف و پتو هم به جهت راحتی لیدی کوچک در ساحل! حتم دارم اینو از تام و جری گرته برداری تصویری کردی موش موشک! ...
18 دی 1391

تبريكِ تولد ِخاموش

چه بيصدا دو ساله شدي ني ني وبلاگ!؟ يا از بس تبليغات رنگ و وارنگ دور و بر اين خونه مون ميبينيم و عادت كرديم نديده ضربدر پنجره ش رو بزنيم از تولدت غافل شديم آره!؟ همين حالا يهويي اون خط بالاي پنجره رو كه فونتش رو خيلي دوست دارم ديدم: "كسب نشان بلورين سرآمد ششمين جشنواره ي بين المللي رسانه هاي ديجيتال توسط ني ني وبلاگ" و كليك كردم تازه يادم اومد تولد ني ني وبلاگ هم همين روزا بود و من يادم رفته بود. البته شب يلدا يادم بود كه ني ني وبلاگ هم دي ماه تولدشه ولي ديگه باز روزش رو يادم نبود. آخه پارسال كلي مسابقه برگزار كرد و كلي بزن و بكوب و شور و هياهو و من امسال هم منتظر خبري از طرف خود ني ني وبلاگ بودم كه يه حركتي بكنه و متعاقبش جنبش...
12 دی 1391

خوشحالين؟

گمونم بيش از يك ماهه كه عين ِ يه اسكنر با رزولوشن بسيار بالا،‌ مدام مشغول اسكن حالات چهره،‌ لحن و تُنِ صدا و كلاً ريزترين حركات اعضاي بدن هستي تا پي ببري خوشحاليم يا نه و اين دغدغه ت رو روزي چند ده بار خطاب به هر دومون بيان ميكني : "مامان،‌ بابا خوشحالين؟" گاهي از بس ميپرسي حرصمون در مياد و هي بي حوصله تر از قبل ميگيم " آره بابا خوشحاليم"، گاهي از خودمون خجالت ميكشيم كه دم و دقيقه از دست كارهات صبرمون لبريز ميشه و قيافه و لحن ناخوشايندي به خودمون ميگيريم و وجدانمون بيشتر از اين  درد ميگيره كه چرا هي عصباني ميشيم. نه كه فكر كني داد و هوار لازمه تا بپرسي، نه،‌ كافيه من شادي و انرژي چهره و صِدام يه كوچو...
12 دی 1391