نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ جمعه 19 خرداد 1391 و ساعت 22:08 توسط مامان فريبا |

با مشخص شدن تاریخ عروسی عمو حمید و خاله رویا افتادم به صرافت خرید لباس عروس برای تو شازده خانوم. دلم میخواست اولین لباس عروست رو تو عروسی کسی بپوشی که خیلی دوسِت داره و دوستِش داریم. چون وقت گشتن توی فروشگاهها رو نداشتم و از طرفی هم یه دوست نازنین دارم که همه رقم سفارشهای این مدلی منو به جان می پذیره و با کلی زحمت، دقیقاً همون چیزی رو که میخوام فراهم میکنه  زودی بهش ندا دادم و اونم لبیک گفت مثل همیشه با رویی باز. خاله گلنازت رو میگم عزیزم همون دوستِ گلم که قبلاً هم ازش یاد کردم تو خاطراتت اینجا. یه ماهی مونده به مراسم که گلناز جون گفت ممکنه اونی که تو ذهن منه گیر نیاد و اگه هم بیاد قیمت بالاست، از ترس اینکه بی لباس بمونی دایی حسین و خاله مهدیه رو انداختیم تو زحمت که در بلاد غریب به دنبال لباس برات بگردن و البته سایر اقلام به جهت هرچه با شکوهتر نمودن پرنسس کوچولوی من در عروسی خوبان. از یه طرف خاله مهدیه ی مهربون و دایی حسینِ گل، بسیج شدن و از طرفی گلناز عزیزم. منم همه جوره، آنلاین، این پروژه ی عظیم رو پیگیری و همراهی میکردم، هنر دیگه ای مگه تو چنته دارم؟! خاله مهدیه که بیشتر از خودم پر از ذوق و عشق به خرید برای تو بود لحظه به لحظه در جریان کشفیاتش میذاشتم و سیل ایمیل عکس لباسهای جورواجور همینجوری روانه بود. یادش بخیر چه هیجانی داشت، فکر کن آدم بجای اینکه هی بِره پشت ویترین مغازه ها، هی ایمیلشو باز کنه و دلش قنج بره با تصور تو توی هر کدوم از اون جامه های بی نظیر. باشکوهتر از اون همراهی گلناز عزیزم تو انتخاب مدل جدیدتر و مناسب سن تو بود با توجه به تجربیاتی که از شرکت نی نی ها تو اینجور مراسم داشت. هیچ وقت اون شبی رو که تا یکی دو ساعت بعد از نیمه شب تو تاریکی اتاق و فقط با نور لپ تاپ از یه طرف در حال اس ام اس بازی با دایی حسین بودم و از یه طرف تو چتِ یاهو با گلناز، یادم نمیره. بمیرم برات که چقدر اذیت شدی تا خوابت برد، نه که من دو طرف رو حیرونِ خودم نگه داشته بودم نمیشد هیچ کاری در جهت خوابوندنت بکنم و تو هم درست وسط ماجراهای کُمِدی درام خواب شبونه بودی و به این سادگیا نمیخوابیدی. هی گفتی قصه بگو، هی من "که نمی تونم، الان دستم بنده دارم با دایی حسین و خاله گلناز صحبت میکنم." اینقدر تو تختت اینور اونور شدی که خوابت برد و من شرمنده که لباست برام از خودت بیشتر مهم شده بود، آره یعنی؟ ببخش گلبانو! دل من همینقدر کوچیکه دیگه، یه وقتایی بچه میشم و بچگی میکنم.

القصه تمام حور و پری های دوست داشتنی ما همت کردن و عشق پاشیدن و مِهر فرستادن و سیندرلای ما به جای یه لباس عروس صاحب سه تا لباس عروس شد!!! اونم چه لباسهایی، یکی از یکی گل تر که هر کی میدید نمی تونست بگه کدوم رو بپوشی. دستِ گل خاله مهدیه درد نکنه، پای همراهی عاشقانه ی دایی حسین طلا بشه و گلناز جونم هی برکت بهش بباره که با تمام وجود، عشقشون رو و مهر بی ریاشون رو با هر چه زحمت و سختی بود، دریغ نکردن و خداییش سنگ تموم گذاشتن. مُهر عشق و محبتشون تا همیشه روی عکسها و لباسات حک شده سیندرلای آسمانی پوش من!

خلاصه از اونجایی که با وسواس من و همراهی و همکاری بیدریغ خاله مهدیه و دایی حسین، لباسها و کفش و جوراب و تِلِ مو و سایر زینت آلات تو ،حتی از اون سرِ دنیا، دو هفته زودتر بدستمون رسیده بود، در این ایام باقیمانده، در مقابل بینندگان عزیز از خانواده و دوست، شوی لباس و کفش داشتی و هر دفعه با یه عشقی میخواستی لباس عروس تنت کنم و برقصی، منم که از خدا خواسته، کِیف میکردم و با دقت تمام بسته بندیهای اقلام رو باز میکردم و می بستم. خیلی لذت بخش بود دیدن شادی تو و عزیزان دیگه م که تو رو توی اون لباسا میدیدن و هی ماشالا ماشالا میگفتن. حتی خود خاله مهدیه و دایی حسین که از پس ویدیوچت شاهکار خریدشون رو میدیدن. خاله سهیلای عزیز هم زحمت اندازه کردن لباس رو برات کشید و چنان ماهرانه برات تنگش کرد که آب از آبی لباست تکون نخورد. قربون چشم و دستش. لباس خاله گلناز با حلقه های گل موهات قرار بود همون مشهد بدستمون برسه و الحق که رسیدن همزمان ما و اون لباس عروس سفید هم به مشهد چه شیرین بود، اینقدر که شکوهش رو براش همون لحظه اس زدم. یه چند سری شوِ لباس هم مشهد برگزار کردی و کاممون همینجور شیرین میشد...تا عروسی.

روز عروسی بهت گفته بودم میبرمت آرایشگاه تا خاله موهات رو مرتب کنه و ظهر تا دیدی داریم با مادرجون تنهایی میریم گریه که منم بیام. استدلاهای ما برای راضی کردنت که تو دیرتر بیا تا خسته نشی فایده نداشت و بزور متوسل شدیم پیش باباجان بمونی. دیگه ساعت 3 شمام به جمع خانوما اضافه شدی و اومدی تا خاله خوشگلت کنه ولی همچین که کارِ ما تموم شد خاله آرایشگاهی گفت وقت نداره بهت برسه، چون یه خبر نه چندان خوش بهش رسیده بود. این بود که مام زیاد اصرار نکردیم و خودمون با دلگرمی دادن به خودمون که همینجوریش هم قشنگه و دل میبره، لباست رو پوشیدیم و راهی آتلیه شدیم. جریان آتلیه رو دیگه همه ی دوستام میدونن چه جوریه که اگه بخواهی یه آتیش پاره ی تقریباً دو سال و نیمه ی آذری رو با سه تا لباس هی فیگور بدی و عکس بگیری چند کیلوکالری انرژی از عکاس و سوژه ی عکاسی و هوراچیان معرکه گرفته میشه. خسته و کوفته با نق و نوق شاهزاده خانومی که شما باشی سوار ماشین شدیم به مقصد تالار. تو ماشین بدقلقی کردی تا خوابت برد. از ماشین پیاده ت نکردیم تا یه کم استراحت کنی انرژیت برگرده. خدا رو شکر علیرغم داشتن بچه ی کوچیک و مشغله های متعدد، زود به مراسم رسیده بودیم و دومین نفرها بودیم. اولینهاش مامان بزرگی و آقاجون وخاله شهلا بودن که زحمت رسوندنشون به تالار به گردن باباجان بود. خلاصه رفتیم و با فراغ بال نشستیم یه نفسی تازه کنیم اما دلمون نگرانت بود که نکنه توی ماشین سرما بخوری، نکنه تا آخر مراسم بخوابی (آخه سابقه داری)، نکنه ... تا به باباحامد گیر دادیم بیدارت کنه بیاره از عروسی عقب نمونی. ای بابا که عجب اشتباهی کردیم. یهو خواب آلود و بدخواب شده وارد جوّی شدی که پر از هیاهو بود. فکر میکردیم آمادگیشو داشته باشی ولی نداشتی. حدود چهل و پنج دقیق روی اعصابمون راه رفتی و البته روی اعصاب حودت هم. هیچ جوره از بغلم پایین نمی اومدی و فکر کن من با 10 سانت پاشنه ی کفش و کلی زیگول پیگول از بابت آرایش مو و چهره، هی باید بغلت میکردم میبردمت اون سرِ تالار تحویل بابایی میدادمت یا برمیگشتم تحویلت میگرفتم. حکایت ناخوشایندی بود ولی خدا رو شکر دیرپا نبود و به خیر گذشت. وقتی یَخِت باز شد دیگه فلک میخواست از جست وخیز و رقص و پایکوبی نگهت داره. دوستایی پیدا کرده بودی وباهاشون خوش بودی. منم خیالم راحت شده بود و رهات کرده بودم، بگذریم که یکی دو باری مورد هل دادن یه ناقلا پسر قرار گرفتی و هی باهاش کَل میگرفتی، اینقدر که حتی وسط صحنه ی عکاسی خانومای عکاس هم معرکه گرفته بودی و هر چی میگفتن برو عقب بهشون گفته بودی" نمیریم، آخه ما داریم اینجا دعوا می کنیم" و حاضر نبودی محل دعوات رو هیچ جوره عوض کنی و اونام ازت شاکی بودن. بی ذوقها نمیدونم یه عکسی فیلمی ازت گرفتن یا نه؟ من که همه ش حواسم به مهمونا بود و نتونستم ازت عکس بگیرم و مگه میشد از یه گلوله آتیشِ در حالِ بپر بپر با یه دوربین معمولی و وضعیت عدم توانایی من در دویدن به شرحی که نوشتم، شکارِ لحظه ها کرد. 

عروسی به شکوه و شادی برگزار شد و تو تا پایانش همراهی کردی، بیدارِ بیدار سیندرلای من! کفشتم علیرغم گشادبودنش جا نموند و خاطرمون آسوده شد خیال باطل

از فرداش به هر کی میرسیدی میگفتی:

"خاله رویا عروس شد، عمو حمیدم دوماد. منم عروس شدم"

و در جواب همه که با هیجان ازت میپرسیدن" خب تو عروس شدی، کی دوماد شد؟" با جدیت میگفتی:

"عمو حمید"!!! 

خدا رو شکر هنوز دومادی نداریم تو رو ببره سیندرلای عروس ماقلب بغل

 


ادامه مطلب :

 


موضوع : مشهد - بهار 91 | بازدید : 3175 مرتبه
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 303 نفر
بازديدهاي ديروز : 488 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 303 نفر
كل بازديدها : 320176 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.