درس معلم ار بوَد ...
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 و ساعت 8:07 توسط مامان فريبا |

یاد پارسال پیرارسالا بخیر که از اول اردیبهشت هیجان اینو داشتم که واسه خاله های مهدت چی بخرم کادو ببری. و هر سال هم بازم هیچی مناسب تر از شال به ذهنم نمیرسید. علیرغم گرفتاریام با چه وسواسی برای خاله ها شال انتخاب میکردم و هی سعی میکردم چهره شون رو توی ذهنم مجسم کنم که آیا به هر کدوم میاد، نمیاد، به حال و هواش میخوره، نمیخوره و با کلی عشق بسته بندی میکردیم که روز معلم ببری برای خاله های نازنین مهدکودک. و هر بار هم چقدر انرژی و محبت دریافت میکردیم از اینکه چقدر قشنگ بودن و دلخواه و مورد پسند و چقدر من خوشحال میشدم از اینکه سلیقه م رو دوست داشته ن. اصلن حس وظیفه نمیکردم برای خرید، فقط روز معلم رو بهترین زمان میدونستم که یه قدرشناسی با عمق زیاد و خب در ظاهر خیلی ناچیز از همه ی لطف و محبتی که بهت داشتن نشون بدم. 

امسال اما تازه دیشب یادم افتاده که ای دل غافل واسه معلمتون کادو نگرفتم و حالام که سرچشمه م چه جوری بگیرم و ... که زنگ زدم بابا حامد که هم روز معلم رو بهش تبریک بگم و هم بگم واسه خانوم معلمت چه کنیم. چیزی که شنیدم دردناک بود ولی با خلقیاتی که از معلمتون سراغ دارم اصلا دور از ذهن نبود. 

بابایی تعریف کرد که تو براش گفتی خانوم معلمتون سر کلاس پرسیده خب بچه ها چی میخواهین برام کادو بیارین روز معلم!!!! گلسا گفته خانوم شال! و خانوم معلم عزیز در اومده که من شال میخوام چیکار، لازم ندارم. یکی دیگه گفته ظرف، باز جواب شنیدین که من ظرف میخوام چیکار، کلی تو خونه دارم. و در آخر جان کلام اینطور به گوش مخاطبان طفل معصوم رسونده شده که برام سکه ی طلا و نقره بیارین!!! 

وقتی با خودتم صحبت کردم با یه حس انزجاری داستان رو برام گفتی.

گیج و منگ شدم. پس بی دلیل نبود که برای روز معلمِ به این مهمی، خانوم معلمتون از ذهنم پریده بود. نمیدونم برای کی و چی متأسف باشم، برای معلمتون، خودم، تو، جامعه م، نسلمون، نسلتون...؟ نمیدونم چه حکمتی بود که خاطره سازترین معلم در طول عمرت، معلم کلاس اولت، این فرهنگ و اخلاق رو داشته باشه. خیلی تلخه که تمثیل شیخ اجل سعدی رو خود این معلم برای همیشه برات یادآوری کنه که ادب از که آموختی. حالا چقدر بیشتر خوشحالم که سه سال مهد رفتی و این اولین تعریفت از یه آموزگار نیست. چقدر میخوام بنویسم ولی دردم رو بیشتر میکنه، سکوت میکنم. واقعاً نمیدونم به کجا داریم میریم. 

بزن باران ...


موضوع : مدرسه | بازدید : 526 مرتبه
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 912 نفر
بازديدهاي ديروز : 1032 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 5417 نفر
كل بازديدها : 2952499 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.