نيرواناي عزيز ما
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آبان 1394 و ساعت 2:08 توسط مامان فريبا |

مامان امروز کیارشا دستمو بوس کرد. برای اولین بار عاشق شدم.


موضوع : | بازدید : 6618 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 مهر 1394 و ساعت 8:26 توسط مامان فريبا |

یادش بخیر کلاس دوم بودیم فکر کنم یه درس کتاب فارسی مون عنوانش "دندان شیری هما" بود.

توی بحبوحه ی دندون درآوردن و تند تند جوونه زدنای مروارید نشان داداش اهورا, اولین دندون شیری تو افتاد.

وقتی جمعه ی هفته ی پیش گفتی دندونم لق شده دلم ریخت, خدایا چقدر بزرگ شده, و طول هفته اینقدر بهش ور رفتی که به جمعه نرسیده خودت از جا در آوردیش. اولین دندون شیری تو روز ۲۳ مهر ۹۴ افتاد.


به نظرم اشتیاقت توی هدیه گرفتن از فرشته ی دندون بود که واداشتت خودت دست بکار بشی و از جا دربیاریش, بیچاره فرشته ی دندونم که خیلی گرفتار بود نتونسته بود سر موقع کادوش رو برات بفرسته. این بود که برات نامه نوشت.

 

واسه همین بود که دندون شیری تو هم پیدا نمیشد که بذاریش زیر بالش.

بالاخره با همت هر چه تمام تر فرشته ی مهربون هدیه ی تو دیروز آماده و تقدیمت شد.

وقتی از خواب بیدارت کردم که پاشو نیروانا, ببین فرشته ی دندون برات هدیه فرستاده چشات رو یهو باز کردی. چشمت به بستهافتاد و جلوت که گذاشتمش نشستی, همینطور داشتم توضیح میدادم که دبشب که تو خوابت برد من دندونت رو پیدا کردم و گذاشتم زیر بالش و الان میبینم که فرشته برات هدیه فرستاده. همینطور خوابالو گفتی پس هلیا راست میگفت فرشته دندون برات کادو میفرسته. توی وقت کمی که تا اومدن بابا به دنبالت برای رفتن به مهد داشتیم بسته ی هدیه ت رو باز کردی. بهمراه نامه ی دیگه ی فرشته ی دندون.

 و از همه بیشتر از این جعبه ی موزیکال خوشت اومد که البته تو کاربری مختص خودت رو برگزیدی براش, چمدون باربی ها.


 دیشب مدام مشغول بازی باهاش بودی. برای اولین بار هم از مسواک باتری دارت استفاده کردی و گفتی مامان مسواک برقی چه حالی میده. 

خدا کنه مسواک زدنت ادامه دار باشه گلم. خدا کنه قدر این مرواریدهای گرانبها رو بدونی قبل از اینکه خدای نکرده درد و پوسیدگی ارزششون رو بهت ثابت کنه.


موضوع : | بازدید : 9300 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 مهر 1394 و ساعت 7:25 توسط مامان فريبا |

کودک نازنین من دلم دوباره نفس کشیدن را در هوای آغوش تو میخواهد, آغوشت را از من دریغ مدار که اگرچه این روزها تنم گهواره ی حضور نوپای دیگری از جنس تمام عشق توست, دلم هنوز از خواستن و عشق تو سرشار است, گیرم که آنقدرها بلد نباشد مثل آن روزهای یکدانگی تو, به زبان بیاوردش.

عمر من, همه ی سرمایه ی زندگی من, به من جانی دوباره بده تا در این راه نفس گیر پرورش جسم و جانت از پا نیفتم.

 


موضوع : | بازدید : 6733 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 11 مهر 1394 و ساعت 17:07 توسط مامان فريبا |

هفتاد ماه تمام رو با لمس وجود نازنینت سپری کردیم.

بادا که هفتاد سال تمام نیز از حس حضور شیرینت سرشار باشیم, باشیم یا نباشیم.


موضوع : | بازدید : 3272 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 3 مهر 1394 و ساعت 7:59 توسط مامان فريبا |

کاش دوباره بهت نزدیک بشم نازنینم, به دخترک زیباروی قصه های این خونه. هر چی اینجا ازت کمتر مینویسم توی دنیای واقعی روزمره مون انگار گمت کرده م.

این روزا من مامان بدجنس و ژولی پولی ای هستم که دلت نمیخواد داشته باشیش. نمیخواهی با من باشبی و هر لبخند و کلام محبت آمیز دیگران رو به جان میپذیری و از من دورتر میشی. با خودم میگم این همه آیا از توجه و رسیدگی من به اهورای کوچولو و بیش از همه حساسیتم توی ساکت بودن تو برای اوقات خوابش سرچشمه میگیره!؟ و جوابم بله ست, جواب نهان تو بله ست و دیروز عیان هم کردی که کاش اصلا داداش و خواهری نداشتم و تنها بودم.  بریم اهورا رو بدیم کسی که بچه نداره! من مادر عادلی نیستم آیا!؟ 

شبا که رفتارای روزم رو با خودم مرور میکنم ازت شرمنده میشم و حتی لحظه لحظه های روزا. گاهی دلم میخواد هر چی کتاب تربیتی خوندم دور بریزم و از همه ی گروه ها و شبکه های اجتماعی مادرانه خودم روحذف کنم و ادای مادرای آگاه و پردغدغه برای بهترین تربیت فرزند رو درنیارم. از خودم بدم میاد که هنوز توی کنترل خودم کمترین مهارتی ندارم. چه ضعیف چزونی شده م من, زورگو و بی انصاف. چیزی که هرگز در خودم ندیده بودم, در رابطه با هیچ انسانی و حالا گاهی رفتارایی در رابطه با تو ازم سر میزنه که دلم میخواد سر به بیابون بذارم. اونوقت میشینم پیشت و ازت عذر میخوام و تو هم گاهی میپذیری, گاهی اشک توی چشات حلقه میزنه و گاهی میخواهی ازم باج بگیری.

اینجا در محضر معصومت اعتراف میکنم که خیلی کم آورده م عزیزکم, من اینقدر بد نبوده م هیچوقت و نمیدونم چرا اوضاع داره اینطوری پیش میره. اینا رو با اشک برات مینویسم. من از مادر بودن خودم واقعا خجالت میکشم. من که بخاطر بیشتر با تو بودن و بیشتر هوای تو رو داشتن , بخاطر تنها نبودن تو و فراهم کردن امکان تجربه ی خواهری برای تو اهورای نازنین رو از خدا هدیه گرفتم حالا با تمام وجود میبینم که چندی ست همه چی صد و هشتاد درجه متفاوت پیش میره. و این همه از ضعف منه و از کوچیک بودن ظرف وجودم.

این اول مهری تمام قد در محضرت خم میشم و ازت عذر میخوام, از خدا میخوام که توانم رو و ظرفیتم رو هر چه بیشتر کنه تا باز به روزای پرافتخار مادری پیشین برگردم. روزایی که سرم در مقابل خدای خودم, خودم, تو و دیگران بلند بود در کلاس اول مادری.


موضوع : | بازدید : 10243 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 شهريور 1394 و ساعت 0:11 توسط مامان فريبا |

شصت و نه ماهگیت رو مهمون دنیای رنگ رنگ خیالت باش چالش کوچولوی من!

 

 



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 14480 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 مرداد 1394 و ساعت 9:17 توسط مامان فريبا |

مانترای بی تکرار ما بوقوع پیوست. دخترعموی نازنینت همین امروز دنیای ما رو با حضور خودش رنگین تر کرد. تولدش قطعا برای تو و ما و همه ی جهانیان نوید یه دنیای پر از زیبایی و آرامشه.

 

 


موضوع : | بازدید : 5674 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 مرداد 1394 و ساعت 9:03 توسط مامان فريبا |

عزیزکم,

شصت و هشت ماهگیت چه بیصدا گذشت, شاید واسه اینه که اینقدر بزرگ شدی که گذشت ماهها دیگه کفاف نمیکنه و درگیر ماهانه های اهوراییم. 

این چند وقته من و تو عین دو تا دختر بچه با هم کل کل میکنیم, لج میکنیم, گیس و گیس کشی راه میندازیم, احترام همو حتی جلوی نزدیکان درجه یک و دو نگه نمیداریم و ... .

همینه که توی پست قبلی نوشته م که باید کتاب بخونم. کتاب "کودک, انسان, خانواده" رو خوندم. اولش یه کم تسلی پیدا کردم و خیالم راحت شد که تنها نمونه ی مادرانی نیستم که دلشون میخواد نمونه باشن ولی برعکس رفتارای نازیبایی ازشون سر میزنه. تو بخشای آخر در مورد خشم سخن رفته بود و اینکه خشم احساسیه قابل احترام و اتفاقا باید بچه ها خشم پدر و مادر رو ببینن ولی نه به شکلی انفجاری بلکه کنترل شده و آرام آرام رها شده. حالا من هی دارم خشمی رو که از وقتی خودم رو شناختم فکر میکردم باید بخورمش و قورتش بدم سر تو رهاش میکنم, تو که ضعیف ترین آشنای منی و ترسی ازت ندارم و نه که هنوز بلد نیستم آرومکی باشه, یهویی و انفجاری میشه!

این خشم قلمبه ی من واقعا اسباب شرمندگیم شده. بهم فرصت بده یاد بگیرم چه جوری کنترلش کنم تا تو هم از من الگو بگیری. خیلی وقتا که وجدانم درد میگیره برات توضیح میدم که من بچگیام مهدکودکی نرفته م که بهم یاد بده وقتی عصبانی میشم انگشتامو فوت کنم, آب بخورم, نفس عمیق بکشم, تا ۱۰ بشمارم, ... و همینه که داد میکشم و اخم میکنم و .... بهت میگم دارم کتاب میخونم که یاد بگیرم چه جوری باهات رفتار کنم. و تو چنان وروجکی هستی که وقتی دارم با تأمل روی رفتاری که انجام دادی و قاعدتا واکنشی از من میطلبه مکث میکنم میگی: داری فکر میکنی چه جوری باید با من خوب رفتار کنی؟!

عاشقتم نیروانای من, عاشق مهربونیات, فهم و اندیشه ی بلندت, زبون بازیات, بازی کردنات با اهورا که غش غش خنده ش رو درمیاره, دلسوزی کردنات برای اون وقتی خشمم سر اون طفل معصومم سرایت میکنه, معصومیت کودکانه ت که یه لحظه بعد از داد و بیدادی که بینمون رد و بدل شده سمتم میایی و رابطه رو از سر میگیری و همه ی زیباییای روح قشنگت. انگار وقتی اینجا برات مینویسم بیشتر بهت نزدیک میشم و عاشق ترت. کاش بتونم بیشتر از این روزا بنویسم. روزایی که به رعنایی تو میافزایند و به دلمشغولیای بیشتر مادری من.

میدونی این روزا شبکه های موبایلی باعث شده ن حتی اگه یه ذره وقت پیدا میکنم اونجاها مشارکت داشته باشم, یه گروه مادر و کودک عضوم و از اونجایی که آنلاین انتقال تجربیات میکنیم راحت تر و دم دست تره اگرچه حفظ سابقه ی مطالب سخته. اینه که کمتر سراغ این خونه میام با اینکه اینهمه دوسش دارم و با هیچی عوضش نمیکنم.

 

* خشم قلمبه عنوان یه کتاب کودک از انتشارات کانون پرورش فکری کودکانه که سخت دنبال خریدشم برات.

 


موضوع : | بازدید : 9018 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 تير 1394 و ساعت 21:18 توسط مامان فريبا |

نیروانای نازنینم, مدتیه هر وقت میام اینجا برات بنویسم از خودم و خودت و دوستانم خجالت میکشم.

دیگه خودم رو اون مادر همیشگی برات نمیبینم از اینهمه تغییر و چالشی که توی رابطه مون میبینم وحشتزده میشم. مطمإنم فقط بدلیل پایین اومدن میزان مطالعه ی خونمه. باید چند تا کتاب بخونم و اول از همه "تربیت بدون فریاد" رو. وقتی خوندم و انرژی گرفتم باز برات مینویسم, با قلم مادری که خودش رو و مادری خودش رو دوباره یافته


موضوع : | بازدید : 12898 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 خرداد 1394 و ساعت 1:18 توسط مامان فريبا |

شصت و شش ماهه ای نهالکم.

مجبورم این جمله ی کلیشه ای "خیلی وقته ازت ننوشته م" رو بنویسم و برم و خدا خدا کنم تا آخر امروز بهم یه فرصت عنایت کنه که خیلی خیلی ازت بنویسم.

-----------------------

جشن پایان سال مهدتون برگزار شد. منم مثل همیشه از شدت هیجان اول روی پا بند نبودم و نمیتونستم بشینم. بعدش وقت خوندن سرود ملی اشکم سرازیر شد و تا دیدم از اون بالا گریه م رو دیدی و اخم کردی زود خندان شدم. بعدشم عین نهال بادمجون هی رفتم اینور سالن، اونور سالن، پیش بابا و اهورا، پیش مامان باباهای دوستات و ... یکی توی نخ من رفته باشه به سلامت روانم شک میکنه.

خیلی لذتبخش بود گلم، خصوصاً که به حرف دل خودم و مدیر عزیزتون گوش کردم و درگیر گرفتن عکس و فیلم نشدم و از لحظه لذتش رو بردم. اهورای عزیز هم خیلی همکاری کرد و طفلی محو دیدن شما و شعرخونیا، نوازندگیا و اجراهاتون شده بود.

در پایان وقتی جایزه ت رو گرفتی اومدی سمت ما شاخه گلهایی رو که برات گرفته بودیم بهت دادیم و شاخه گلهای مربیات رو هم که بهشون تقدیم کنی. خوشحال شدی ولی وقتی فهمیدی واسه ت کادو نگرفتیم، اشک تو چشات جمع شد و کانالت رفت روی موج غر زدن و بهونه. خدا رو شکر سرگرم دوستات شدی و توی حیاط کلی باهاشون بازی کردی و عکس گرفتین.

در کل موافق نبودیم برات کادو بگیریم. توی جشن موسیقی پیش از عید هم کادو نکرفتیم برات.  شاید به دو دلیل

یکی اینکه کلاً هیچ کادویی توی دل تو نمیره مگه عروسکی از مدلی که خودت میپسندی و اونم خیلی به ندرت و مام رغبت اینکه برات کادو بگیریم نداریم از بس که حس میکنیم قدرِ داشته هات رو نمیدونی و هر چیزی زود دلت رو میزنه. ولی یادمه یه جایی ریز گفتی واسه م حباب بگیرین. قربون دل کوچولوت برم. به موقع ش حباب هم برات میگیریم.

دیگه اینکه این روزا دوباره رفتارای لجبازانه اومده سراغت و لازم دیدیم یه کم سخت گیرتر باشیم باهات.

ما رو ببخش عزیزم.

و بازم یه جمله ی کلیشه ای دیگه :" چقدر زود بزرگ شدی عزیزدلم!"

به یاد کلیپ قشنگیکه از فعالیتای شما برامون نشون دادن:

دوست دارم زندگی روووووووووو



ادامه مطلب...
موضوع : عاشقانه, تولدانه | بازدید : 8859 مرتبه
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 1921 نفر
بازديدهاي ديروز : 687 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 1921 نفر
كل بازديدها : 2851964 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.