نيرواناي عزيز ما
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 دی 1394 و ساعت 9:36 توسط مامان فريبا |

مثل همیشه تب  و تابم که برای تولدت چه کنم و چه نکنم آرومم نمیذاشت. امسال داداشی  هم به قضیه اضافه شده بود و دلم میخواست کاری کنم کارِستون. از طرفی قانون تولدای مهد هم تغییر کرده بود و بجای هر هفته پنجشنبه ها، شده بود آخر هر ماه که حالا هر تعداد که متولدین اون ماه بودن دسته جمعی. از سالهای پیش یادم بود که متولدین آذر کلاستون کیا بودن. اواخر آبان که با مامان آتمین صحبت کردم متوجه شدم آتمین 30 آبانه ولی دیر شده بود که آخر آبان تولد بگیریم و با هفته ی اول آذر هم موافقت نشد. این بود که قرار شد تا پایان آذر صبر کنیم. یه کم توی ذوقمون خورده بود و این قانون جدید مهد به نظر برای این تعبیه شده بود که کم کم برنامه ی تولد کمرنگ بشه. آخه تولد دسته جمعی اونم توسط مامان ها و نه مهد یه کم سخت بود. هماهنگی سلیقه ها و برنامه ها و ... . بهت گفتم نیروانا امسال توی مهد تولد نمیگیریم ولی تو اشکت دراومد و من دلم سوخت. کلی با تم شطرنجی ای که بهت پیشنهاد داده بودم رویاپردازی کرده بودی و دلت توش بود. بهت گفتم تولدت دیگه با آتمین نمیشه، با هلیاست، اشکالی نداره و تو با کمال میل پذیرفته بودی. آذرماه کلا مهدتون تق و لق بود. از طرفی شیوع آنفلوانزای خوکی و شپش و هشدارهای مکرر رسانه ها والدین رو ترسونده بود از سپردن بچه ها به مهد و از طرفی فوت ناگهانی بابای مربیتون و غیبت حدود سه هفته ای اون باعث شده بود امور کلاستون در حد کجدار و مریز بر پا بشه.

توی خانواده هم مراسم عزاداری پایان ماه صفر برپا بود و کلاً نمیتونستم روی برگزاری جشن تمرکز کنم. تعطیلات پایان ماه صفر که تموم شد دیدم آخرین هفته ی آذره و دیگه فرصتی نمیمونه واسه برگزاری مراسمی که تو دوست داشتی توی مهد داشته باشی. با عجله، شماره ی مامان هلیا رو از مهد گرفتم و تماس گرفتم و هماهنگ کردیم و اون طفلی هم که میدونست اهورایی هست و من با وجود اون کمتر فرصت انجام کاری دارم تقریبا کل زحمات رو از چاپ کارت دعوت و سفارش کیک و تهیه ی سور و ساط جشن بعهده گرفت. مامان آتمین هم در جریان گذاشتیم و اونم به ما پیوست. برای طرح یه تم مشترک که باب طبع سه تا وروجک باشه وقت نبود و هیچی بهتر از پرنسسای دیزنی که البته با یه پرنس همراه باشن نمیتونست کارگشا باشه. قرار گذاشتیم هر کدومتون هر شخصیتی که دوست داشتین لباسش رو بپوشین و روی کیک هم عروسک همون رو بزنیم. طرح کیک هم من از اینترنت گرفتم و پیشنهاد دادم. با یه هفته تعویقی که مهد توی کارمون بخاطر جشن یلدا و غیبت مربی تون انداخت کلی فرصت یافتیم و دم رو غنیمت دونستیم.

نازنینم، آخرین تولدت توی مهد با حضور دو تا دوستی که همیشه اسمشون توی خونه مون هست و تجربه ی یه کار نسبتاً تیمی ما مادرا خیلی پرخاطره شد. شماهام با اون لباسای فاخری که اصلاً فکرشم نمیکردیم با هم جور بشن و چیز خوبی از کار دربیاد خوش درخشیدین. ای کاش قدر این لحظات و این روزای عزیز رو بدونی و بدونیم. ای کاش همیشه فرصت رو برای ساختن خاطره غنیمت بدونیم.



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 7363 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 دی 1394 و ساعت 7:19 توسط مامان فريبا |

وقتی با من میمونی تنهاییمو باد میبره ...



ادامه مطلب...
موضوع : عاشقانه | بازدید : 4220 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 آذر 1394 و ساعت 9:29 توسط مامان فريبا |

مامان! من تولد خودمونی دوست ندارم. دوست دارم همه بیان پیشم.

...

مامان! آهان فهمیدم، چون کیک رو خودمون درست کردیم تولدمم خودمونی شده.

...



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 8166 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 آذر 1394 و ساعت 2:11 توسط مامان فريبا |

به تو گفتم "گنجشک کوچک من باش

تا در بهار تو

من درختی پرشکوفه گردم."

و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب در آمد

اشی مشیِ شش ساله ام !

تولدت مبارک

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

دوستای نازنینم، خاله های بهتر از گل نیروانام، ممنونم از همه ی پیامها و ابراز محبتهای گرماگرم و صمیمانه تون که مثل همیشه منو ذوب میکنه.

نمیدونم چه رازیه که درست روز تولد نیروانام گوشیم سکته میزنه. این دومین باره که این اتفاق میفته و دفعه ی قبل تولد چهار سالگیش بود. 

از اونروز در دست تعمیره وهنوز بازیافت نشده متأسفانه و همینه که نتونستم اون همه انرژی زیبا که سمتم فرستادین رو موبایلی دریافت کنم.

منو ببخشین که آخر ماه عزاداری هم سرمون خیلی شلوغ بود و نتونستم زودتر بهتون اطلاع بدم.

عاااااااشقتونم.


موضوع : تولدانه | بازدید : 698 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 آذر 1394 و ساعت 7:19 توسط مامان فريبا |

حسن ختام پروژه ی زیبای "کتاب" که اولین پروژه ی امسالتون توی مهرآیین بود برنامه ی "همایش نویسندگان کوچک" نام گرفت. ما پدر و مادرها دعوت شدیم تا هر یک با کمک فرزندمون یه کتاب تألیف کنیم و تو من رو برای همراهیت انتخاب کردی و به بابا مأموریت دادی مراقب اهورا باشه. بعد از دو هفته تیمارداری اهورا و چهار شب مداوم درست نخوابیدنهام بابت ویروس و دندون و ... زنگ تفریح بزرگی بود که کاملا استحقاقش رو داشتم. ممنونم دخترکم که بهم این فرصت رو دادی که توی اون فضای شاد و کاملا کودکانه به روح و روانم آرامش و انرژی دوباره بدم. بین میز و صندلیا که راه میرفتم حس میکردم گالیورم که توی سرزمین لی لی پوت ها قدم میذاره.

اولین باری نبود که با هم کتاب مینوشتیم. یه بار دیگه پارسال توی خونه ازم خواسته بودی این کار رو باهات انجام بدم و کتاب خوبی هم دراومد و حس میکنم چون اوایل تولد اهورام بوده نرسیده م اینجا برات ازش بنویسم. 

تو داستان پرداز خوبی هستی و حتی شاعر خوبی و من به این که این عطش نوشتن از من بهت به ارث رسیده به خودم میبالم.

خلاصه توی اون جمع صمیمی و پر حرارت مادر و کودک ,و البته یک پدر هم بودن, کلی انرژی گرفتم و بعد از دو ساعت و نیم تلاش بی وقفه با کمک ذهن خلاق تو و دستای کوچولوی هنرمندت یه کتاب تألیف کردیم که جلد داشته باشه, صفحه ی عنوان, شمارگان صفحه, متن, نقاشی, ...

عنوان: گربه کوچولو و عروسک گمشده

نویسنده و تصویرگر : نیروانا مهدوی

ویرایشگر : فریبا همتی

ناشر : مهرآیین

کتابت رو خیلی دوست داری و از اینکه هنوز توی مهد مونده واسه نمایشگاه حسابی شاکی هستی. چقدر از طرحی که برای جلد و صحافی کتاب بهت پیشنهاد دادم خوشت اومد و هی ازش تعریف میکنی و همه ش میگی مامان خوب شد تو باهام اومدی,  اگه بابا بود اینهمه شیکان پیکان نمیشد. ای جونم من که میدونم یاد بابایی هر لحظه همرات بود, اون خورشیدایی که حتما و حتما باید توی نقاشیای هر صفحه ت میبودن مگه اونی که فضای داخلی خونه رو به تصویر کشیده بود. آرزوم برات اینه که اگه خودتم هوای نوشتن و نویسندگی در سر داری تمام و کمال به آرزوت برسی چون جوهرش رو در تو میبینم.



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 4740 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 آذر 1394 و ساعت 15:40 توسط مامان فريبا |

دوباره ماه تو و داداش اهورا و باز دلشوره های این دل عاشق کوچک من!


موضوع : | بازدید : 4294 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آبان 1394 و ساعت 2:08 توسط مامان فريبا |

مامان امروز کیارشا دستمو بوس کرد. برای اولین بار عاشق شدم.


موضوع : | بازدید : 6775 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 مهر 1394 و ساعت 8:26 توسط مامان فريبا |

یادش بخیر کلاس دوم بودیم فکر کنم یه درس کتاب فارسی مون عنوانش "دندان شیری هما" بود.

توی بحبوحه ی دندون درآوردن و تند تند جوونه زدنای مروارید نشان داداش اهورا, اولین دندون شیری تو افتاد.

وقتی جمعه ی هفته ی پیش گفتی دندونم لق شده دلم ریخت, خدایا چقدر بزرگ شده, و طول هفته اینقدر بهش ور رفتی که به جمعه نرسیده خودت از جا در آوردیش. اولین دندون شیری تو روز ۲۳ مهر ۹۴ افتاد.


به نظرم اشتیاقت توی هدیه گرفتن از فرشته ی دندون بود که واداشتت خودت دست بکار بشی و از جا دربیاریش, بیچاره فرشته ی دندونم که خیلی گرفتار بود نتونسته بود سر موقع کادوش رو برات بفرسته. این بود که برات نامه نوشت.

 

واسه همین بود که دندون شیری تو هم پیدا نمیشد که بذاریش زیر بالش.

بالاخره با همت هر چه تمام تر فرشته ی مهربون هدیه ی تو دیروز آماده و تقدیمت شد.

وقتی از خواب بیدارت کردم که پاشو نیروانا, ببین فرشته ی دندون برات هدیه فرستاده چشات رو یهو باز کردی. چشمت به بستهافتاد و جلوت که گذاشتمش نشستی, همینطور داشتم توضیح میدادم که دبشب که تو خوابت برد من دندونت رو پیدا کردم و گذاشتم زیر بالش و الان میبینم که فرشته برات هدیه فرستاده. همینطور خوابالو گفتی پس هلیا راست میگفت فرشته دندون برات کادو میفرسته. توی وقت کمی که تا اومدن بابا به دنبالت برای رفتن به مهد داشتیم بسته ی هدیه ت رو باز کردی. بهمراه نامه ی دیگه ی فرشته ی دندون.

 و از همه بیشتر از این جعبه ی موزیکال خوشت اومد که البته تو کاربری مختص خودت رو برگزیدی براش, چمدون باربی ها.


 دیشب مدام مشغول بازی باهاش بودی. برای اولین بار هم از مسواک باتری دارت استفاده کردی و گفتی مامان مسواک برقی چه حالی میده. 

خدا کنه مسواک زدنت ادامه دار باشه گلم. خدا کنه قدر این مرواریدهای گرانبها رو بدونی قبل از اینکه خدای نکرده درد و پوسیدگی ارزششون رو بهت ثابت کنه.


موضوع : | بازدید : 9510 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 مهر 1394 و ساعت 7:25 توسط مامان فريبا |

کودک نازنین من دلم دوباره نفس کشیدن را در هوای آغوش تو میخواهد, آغوشت را از من دریغ مدار که اگرچه این روزها تنم گهواره ی حضور نوپای دیگری از جنس تمام عشق توست, دلم هنوز از خواستن و عشق تو سرشار است, گیرم که آنقدرها بلد نباشد مثل آن روزهای یکدانگی تو, به زبان بیاوردش.

عمر من, همه ی سرمایه ی زندگی من, به من جانی دوباره بده تا در این راه نفس گیر پرورش جسم و جانت از پا نیفتم.

 


موضوع : | بازدید : 6935 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 11 مهر 1394 و ساعت 17:07 توسط مامان فريبا |

هفتاد ماه تمام رو با لمس وجود نازنینت سپری کردیم.

بادا که هفتاد سال تمام نیز از حس حضور شیرینت سرشار باشیم, باشیم یا نباشیم.


موضوع : | بازدید : 3351 مرتبه
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 962 نفر
بازديدهاي ديروز : 1032 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 5467 نفر
كل بازديدها : 2952549 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.