نيرواناي عزيز ما
X
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 شهريور 1394 و ساعت 0:11 توسط مامان فريبا |

شصت و نه ماهگیت رو مهمون دنیای رنگ رنگ خیالت باش چالش کوچولوی من!

 

 



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 13390 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 مرداد 1394 و ساعت 9:17 توسط مامان فريبا |

مانترای بی تکرار ما بوقوع پیوست. دخترعموی نازنینت همین امروز دنیای ما رو با حضور خودش رنگین تر کرد. تولدش قطعا برای تو و ما و همه ی جهانیان نوید یه دنیای پر از زیبایی و آرامشه.

 

 


موضوع : | بازدید : 5247 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 مرداد 1394 و ساعت 9:03 توسط مامان فريبا |

عزیزکم,

شصت و هشت ماهگیت چه بیصدا گذشت, شاید واسه اینه که اینقدر بزرگ شدی که گذشت ماهها دیگه کفاف نمیکنه و درگیر ماهانه های اهوراییم. 

این چند وقته من و تو عین دو تا دختر بچه با هم کل کل میکنیم, لج میکنیم, گیس و گیس کشی راه میندازیم, احترام همو حتی جلوی نزدیکان درجه یک و دو نگه نمیداریم و ... .

همینه که توی پست قبلی نوشته م که باید کتاب بخونم. کتاب "کودک, انسان, خانواده" رو خوندم. اولش یه کم تسلی پیدا کردم و خیالم راحت شد که تنها نمونه ی مادرانی نیستم که دلشون میخواد نمونه باشن ولی برعکس رفتارای نازیبایی ازشون سر میزنه. تو بخشای آخر در مورد خشم سخن رفته بود و اینکه خشم احساسیه قابل احترام و اتفاقا باید بچه ها خشم پدر و مادر رو ببینن ولی نه به شکلی انفجاری بلکه کنترل شده و آرام آرام رها شده. حالا من هی دارم خشمی رو که از وقتی خودم رو شناختم فکر میکردم باید بخورمش و قورتش بدم سر تو رهاش میکنم, تو که ضعیف ترین آشنای منی و ترسی ازت ندارم و نه که هنوز بلد نیستم آرومکی باشه, یهویی و انفجاری میشه!

این خشم قلمبه ی من واقعا اسباب شرمندگیم شده. بهم فرصت بده یاد بگیرم چه جوری کنترلش کنم تا تو هم از من الگو بگیری. خیلی وقتا که وجدانم درد میگیره برات توضیح میدم که من بچگیام مهدکودکی نرفته م که بهم یاد بده وقتی عصبانی میشم انگشتامو فوت کنم, آب بخورم, نفس عمیق بکشم, تا ۱۰ بشمارم, ... و همینه که داد میکشم و اخم میکنم و .... بهت میگم دارم کتاب میخونم که یاد بگیرم چه جوری باهات رفتار کنم. و تو چنان وروجکی هستی که وقتی دارم با تأمل روی رفتاری که انجام دادی و قاعدتا واکنشی از من میطلبه مکث میکنم میگی: داری فکر میکنی چه جوری باید با من خوب رفتار کنی؟!

عاشقتم نیروانای من, عاشق مهربونیات, فهم و اندیشه ی بلندت, زبون بازیات, بازی کردنات با اهورا که غش غش خنده ش رو درمیاره, دلسوزی کردنات برای اون وقتی خشمم سر اون طفل معصومم سرایت میکنه, معصومیت کودکانه ت که یه لحظه بعد از داد و بیدادی که بینمون رد و بدل شده سمتم میایی و رابطه رو از سر میگیری و همه ی زیباییای روح قشنگت. انگار وقتی اینجا برات مینویسم بیشتر بهت نزدیک میشم و عاشق ترت. کاش بتونم بیشتر از این روزا بنویسم. روزایی که به رعنایی تو میافزایند و به دلمشغولیای بیشتر مادری من.

میدونی این روزا شبکه های موبایلی باعث شده ن حتی اگه یه ذره وقت پیدا میکنم اونجاها مشارکت داشته باشم, یه گروه مادر و کودک عضوم و از اونجایی که آنلاین انتقال تجربیات میکنیم راحت تر و دم دست تره اگرچه حفظ سابقه ی مطالب سخته. اینه که کمتر سراغ این خونه میام با اینکه اینهمه دوسش دارم و با هیچی عوضش نمیکنم.

 

* خشم قلمبه عنوان یه کتاب کودک از انتشارات کانون پرورش فکری کودکانه که سخت دنبال خریدشم برات.

 


موضوع : | بازدید : 8771 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 تير 1394 و ساعت 21:18 توسط مامان فريبا |

نیروانای نازنینم, مدتیه هر وقت میام اینجا برات بنویسم از خودم و خودت و دوستانم خجالت میکشم.

دیگه خودم رو اون مادر همیشگی برات نمیبینم از اینهمه تغییر و چالشی که توی رابطه مون میبینم وحشتزده میشم. مطمإنم فقط بدلیل پایین اومدن میزان مطالعه ی خونمه. باید چند تا کتاب بخونم و اول از همه "تربیت بدون فریاد" رو. وقتی خوندم و انرژی گرفتم باز برات مینویسم, با قلم مادری که خودش رو و مادری خودش رو دوباره یافته


موضوع : | بازدید : 12112 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 خرداد 1394 و ساعت 1:18 توسط مامان فريبا |

شصت و شش ماهه ای نهالکم.

مجبورم این جمله ی کلیشه ای "خیلی وقته ازت ننوشته م" رو بنویسم و برم و خدا خدا کنم تا آخر امروز بهم یه فرصت عنایت کنه که خیلی خیلی ازت بنویسم.

-----------------------

جشن پایان سال مهدتون برگزار شد. منم مثل همیشه از شدت هیجان اول روی پا بند نبودم و نمیتونستم بشینم. بعدش وقت خوندن سرود ملی اشکم سرازیر شد و تا دیدم از اون بالا گریه م رو دیدی و اخم کردی زود خندان شدم. بعدشم عین نهال بادمجون هی رفتم اینور سالن، اونور سالن، پیش بابا و اهورا، پیش مامان باباهای دوستات و ... یکی توی نخ من رفته باشه به سلامت روانم شک میکنه.

خیلی لذتبخش بود گلم، خصوصاً که به حرف دل خودم و مدیر عزیزتون گوش کردم و درگیر گرفتن عکس و فیلم نشدم و از لحظه لذتش رو بردم. اهورای عزیز هم خیلی همکاری کرد و طفلی محو دیدن شما و شعرخونیا، نوازندگیا و اجراهاتون شده بود.

در پایان وقتی جایزه ت رو گرفتی اومدی سمت ما شاخه گلهایی رو که برات گرفته بودیم بهت دادیم و شاخه گلهای مربیات رو هم که بهشون تقدیم کنی. خوشحال شدی ولی وقتی فهمیدی واسه ت کادو نگرفتیم، اشک تو چشات جمع شد و کانالت رفت روی موج غر زدن و بهونه. خدا رو شکر سرگرم دوستات شدی و توی حیاط کلی باهاشون بازی کردی و عکس گرفتین.

در کل موافق نبودیم برات کادو بگیریم. توی جشن موسیقی پیش از عید هم کادو نکرفتیم برات.  شاید به دو دلیل

یکی اینکه کلاً هیچ کادویی توی دل تو نمیره مگه عروسکی از مدلی که خودت میپسندی و اونم خیلی به ندرت و مام رغبت اینکه برات کادو بگیریم نداریم از بس که حس میکنیم قدرِ داشته هات رو نمیدونی و هر چیزی زود دلت رو میزنه. ولی یادمه یه جایی ریز گفتی واسه م حباب بگیرین. قربون دل کوچولوت برم. به موقع ش حباب هم برات میگیریم.

دیگه اینکه این روزا دوباره رفتارای لجبازانه اومده سراغت و لازم دیدیم یه کم سخت گیرتر باشیم باهات.

ما رو ببخش عزیزم.

و بازم یه جمله ی کلیشه ای دیگه :" چقدر زود بزرگ شدی عزیزدلم!"

به یاد کلیپ قشنگیکه از فعالیتای شما برامون نشون دادن:

دوست دارم زندگی روووووووووو



ادامه مطلب...
موضوع : عاشقانه, تولدانه | بازدید : 8297 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 19 ارديبهشت 1394 و ساعت 1:10 توسط مامان فريبا |

بی هیچ شکی آخرین سال نوپایی تو رو هم مهدکودک مهرآیین ثبت نام کردم تا حسابی پا بگیری نهال رو به رشد و زیبایم.

از یه هفته پیش همه چی رو چک میکردم که روز ثبت نامت که اول اردیبهشت بود چیزی کم نباشه و خدا رو شکر انگار نفر اول یا دومی بودی که باز هم به مهرآیین وفادار موندی. تازه تابستونم باز میری مهد. یه روز مونده به ثبت نامت که با بابا و اهورا اومدیم مهد دنبالت دیدم که مادرای دوستات در حال گفتگو در مورد دوره ی پیش دبستانی بچه هاشونن و اینکه کلی در مورد مدرسه های موجود تحقیق کردن و چه و چه...

من اما باز هم ترجیحم اینه که هنوز کودکی کنی و محیط پر از شادی و سرزندگی مهد رو برات انتخاب کردم, و ایمان دارم همه ی اونی که برای رشدت لازمه رو بهت آموزش میدن جوری که نه تو سختت بشه و حس کنی داری تحت آموزش قرار میگیری نه ما. و با توشه ای انبوه و پر از انرژی راهی دبستان خواهی شد.

انگار شکوه آغاز مدرسه با کلاس اول رو بیشتر می پسندم.

دهم اردیبهشت همراه بابا و اهورا اومدیم مهد تا دور دوم آموزشهایی که کسب کردی رو مرور کنیم و نتایج ارزیابی مهارتهای تو رو ببینیم.

بهت افتخار میکنم که توی همه ی ابعاد عالی بودی. تعریف و تحسین مربیات رو که میشنیدم کلی ذوق میکردم و البته یه کمم از خودم خجالت میکشیدم که با کاستی های خودم گاهی باعث بروز رفتارای نه چندان زیبای تو توی خونه میشم.

امیدوارم روزی که این نوشته ها رو میخونی اگه بودم, پیش تو سربلند باشم از تصمیمایی که برات گرفته م.

 


موضوع : | بازدید : 9872 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 و ساعت 15:19 توسط مامان فريبا |

امروز تا از خواب بیدار شدی دستت رو گرفتم و همراهیت کردم سمت دستشویی. توی راه بهت گفتم میدونی امروز تولدمه. چشات برقی زد و پرسیدی چند ساله میشی, گفتم سی و نه ساله. پرسیدی بابا چی؟ گفتم اونم سی و نه ساله. دستتو دور گردنم حلقه کردی و بوسیدیم. از دستشویی که برگشتی رفتی سمت اتاقت و گفتی تو نیا توی اتاقم. گفتم باشه و رفتم سراغ موبایلم. اومدی سمتم و پرسیدی چه رنگی دوست داری گفتم بنفش و صورتی. گفتی بنفش نداره. میدونستم داری برام یادداشت مینویسی, آخه قبلش سراغ دفتر خاطرات گلیت رو ازم میگرفتی. اهورا بیدار شد و رفتم که بهش شیر بدم. خیلی نگذشت که با این یادداشت زیبا اومدی پیشم. 

 

بهت گفتم بهترین هدیه ی دنیاست و بوسیدمت. 

گفتی نوشتم مامان تولدت مبارک.

سپاس خدای مهربونم رو بخاطر داشتن تو که زیباترین هدیه ی دنیایی و بهترین ادامه ای برای من.

جشن تولد سورپرایزم رو ده روز پیش دوستای گلم خونه ی خاله نجمه برام گرفتن و کلی شرمنده و هم ذوق زده م کردن. 

و باز هم سپاس خدای مهربونم رو که دوستانی بهتر از آب روان دارم و بیشتر سپاس که الان داره بارون میباره. از این بهتر نمیشه.


موضوع : | بازدید : 14811 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 و ساعت 8:02 توسط مامان فريبا |

یه شب که از مهمونی خونه ی برادرزاده هام برمیگشتیم خونه توی ماشین بهم گفتی:

مامان من نمیخوام بزرگ بشم نی نی بیارم، آخه درد داره. من نمیخوام درد بکشم.

(بخشی از دردکشیدنای من واسه دنیا آوردن داداشی رو شاهد بودی ولی نمیدونم چرا اونشب یهو یاد این مسئله افتاده بودی. شاید بخاطر اینکه برادرزاده هام هم همزمان با اهورای ما نی نی اولشون رو از خدا هدیه گرفته ن و مسئله ی رایج و مشترک ما با هم در حال حاضر همینه)

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چند روز پیش وقتی بابا رفته بود کارگاه و اهورا خواب بود و من و تو خلوت کرده بودیم ورداشتی گفتی:

خوش بحال باباها!

پرسیدم چرا؟

- چون

نی نی مَششون رو گاز نمیگیره وقتی شیرمیخوره،

هی نباید برن و بیان به نی نی شیر بدن،

و هر وقت دلشون خواست از خونه میرن بیرون!

(مَش اصطلاحیه که خودت وقتی کوچولو بودی برای سینه ی مادر اختراع کرده بودی)


موضوع : اين روزها | بازدید : 8545 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 21 فروردين 1394 و ساعت 18:13 توسط مامان فريبا |

قربون دخترم برم که از هر انگشتش شکوفه میباره و خودش زیباترین گل زندگی مامانشه.


موضوع : | بازدید : 6110 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 فروردين 1394 و ساعت 16:29 توسط مامان فريبا |

خدا رو شکر مهرآیینی هست که نارساییا و وقت نداشتنای منو در انجام آداب و رسوم مناسبتها بخصوص نورز برامون پوشش بده. 

امسالم با توجه به پروژه ی عظیم اسباب کشی به خونه ای نزدیک مامانم دو هفته مونده به عید که حسابی وقت و انرژی ازمون برد, نه وقت کردم سبزه درست کنم نه هفت سین ابداع کنم. 

تازه این اولین نوروز بعد از درگذشت آقاجونم بود و کلی هم سعی میکردم به مامانم کمک کنم. نزدیک سال تحویلم داداش اهورای نازنین زد به گریه و بیقراری و این شد که هفت سین من بعد از سال تحویل چیدمانش تموم شد و همین هفت سین زیبای تو که توی مهرآیین با کمک مربیای گلت درست کردی زینت بخش لحظه ی تحویل سالمون بود. الهی که دستای نقش آفرینت به زیباترین نقش هستی برسه عزیزدلم. 


موضوع : | بازدید : 7163 مرتبه
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 10 نفر
بازديدهاي امروز : 2068 نفر
بازديدهاي ديروز : 3217 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 2068 نفر
كل بازديدها : 2682855 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.